تبليغاتX
نه برای عموم فقط برای دیوانگان
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم دی 1388ساعت 11:27  توسط امیر  | 

چند شب پیش خدا اینجا بود.

در سال روز تولد پسرش،سراغ یهودا را از من می گرفت؟!؟

چرا یهودایش را از من می خواست؟

این یهودای نفرین شده تاریخ

اما...

مگر گناه یهودا چه بود؟

یهودا مگر خدمتی بجز خیانت توانست کرد؟

خیانتی به قیمت جاودانگی عیسی

آیا خیانتی چنین مقدس مستحق چنین کفاره ایست؟به بلندای تاریخ؟

این گناه را قلم هرزه گوی تاریخ به پایش نوشت

خیانت یهودا بیشتر از انکار حواریون کیفر نداشت

همه اینها بازی خدا بود با مهره های شطرنج این حیات آلوده

این بار پیامبری را در پای قومش قربانی کرد....همین

برای همین بود که سراغ یهودا می گرفت 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 18:44  توسط امیر  | 

 

ابدیت

مرد روستایی سرخوش از اینکه طریق جاودانگی را یافته به سمت غاری در بیابان های دور آبادی شتافت در مسیر عجله ای نداشت.ابدیت لای انگشتانش چکه چکه بیرون نمی ریخت.قرص و محکم بود.

درب غار نگهبانی مغرور با دهانی لبریز خدنگ آتش و چشمانی سیراب... مانع ورود مرد می شود. و گوشزد میکند:که هنوز جوانی و تفریحات بسیار پیش رو داری.برو و آنگاه که دوران شباب سر رفت و کهولت آزارت داد برگرد تا غار میزبان فرتوت تن ات باشد.

مرد پیر شد و حتی یک لحظه از وعده ابدیت نهفته در غار غافل نشد و هر روز در وهم پشت در غار شباب را فروخت به فرتوت تن.دوران کهولت رسید و مرد به غار شد.و نگاهبان باز مانع ورود پیر مرد شد.پیر مرد دیگر از غار دل نکند.همانجا ماند و در آخرین لحظات عمرش به پای یساول افتاد و پاسخ شنید:

ابدیتی در کار نیست ای مرد روستایی،من تا ابد محکوم به آنم که غاری انباشته از هیچ را بهانه کنم تا به زندگی ات امیدوار باشی...به ابدیت!!!!

 

عرضم به حضورتون نویسندشم نیمدونم کیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم دی 1388ساعت 11:50  توسط امیر  | 

مردمی شریف و قوی در دره ای سرسبز درخت انگور پرورش  دهند و شراب بگیرند تا اینجا و آنجا و هرجا آدم هایی نومید یا شهرنشینان و گرگهای بیابانیی مایوس پیدا شوند،بنشینند و آرام جام هایشان را بنوشند تا با سر کشیدن آنها دل و جراتی به دست آورند.

بر گرفته از کتاب گرگ بیابان نوشته هرمان هسه

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 22:27  توسط امیر  | 

اصلا فکر نکردم تو پست اول چه چیزی بنویسم(مگه دیوانگان اصلا فکرم می کنن!!)

اسراری ندارم اینارو کسیم بخونه مینویسم برای خودم و نقل می کنم برای خودم.کسیم که اگه انقدر دیوونه بود که اینا رو بخونه ...خب دیوونست دیگه :-))

ودر آخر:

where you start is not as important as where you finish

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم دی 1388ساعت 13:29  توسط امیر  |