ابدیت
مرد روستایی سرخوش از اینکه طریق جاودانگی را یافته به سمت غاری در بیابان های دور آبادی شتافت در مسیر عجله ای نداشت.ابدیت لای انگشتانش چکه چکه بیرون نمی ریخت.قرص و محکم بود.
درب غار نگهبانی مغرور با دهانی لبریز خدنگ آتش و چشمانی سیراب... مانع ورود مرد می شود. و گوشزد میکند:که هنوز جوانی و تفریحات بسیار پیش رو داری.برو و آنگاه که دوران شباب سر رفت و کهولت آزارت داد برگرد تا غار میزبان فرتوت تن ات باشد.
مرد پیر شد و حتی یک لحظه از وعده ابدیت نهفته در غار غافل نشد و هر روز در وهم پشت در غار شباب را فروخت به فرتوت تن.دوران کهولت رسید و مرد به غار شد.و نگاهبان باز مانع ورود پیر مرد شد.پیر مرد دیگر از غار دل نکند.همانجا ماند و در آخرین لحظات عمرش به پای یساول افتاد و پاسخ شنید:
ابدیتی در کار نیست ای مرد روستایی،من تا ابد محکوم به آنم که غاری انباشته از هیچ را بهانه کنم تا به زندگی ات امیدوار باشی...به ابدیت!!!!
عرضم به حضورتون نویسندشم نیمدونم کیه![]()
بر گرفته از کتاب گرگ بیابان نوشته هرمان هسه
اصلا فکر نکردم تو پست اول چه چیزی بنویسم(مگه دیوانگان اصلا فکرم می کنن!!)
اسراری ندارم اینارو کسیم بخونه مینویسم برای خودم و نقل می کنم برای خودم.کسیم که اگه انقدر دیوونه بود که اینا رو بخونه ...خب دیوونست دیگه :-))
ودر آخر:
where you start is not as important as where you finish