عكس هاي خوب - شماره 5

یادمه توی درس ادبیات دوره دبیرستان مطلبی بود در مورد عقل و عشق و اینکه تکرار برای عشق خوشایند و برای عقل ناخوشاینده. من از تکرار چیزهایی که بهشون دلبستگی دارم لذت میبرم، بارها و بارها اونا رو تکرار میکنم و به یادم میارم و بارها و بارها بهشون توجه میکنم تا هر بار علاوه بر سرشار شدن روح و احساسم، چیز تازه ای رو توشون کشف کنم و دست آخر انقدر تاکید و تکرار میکنم تا گوشی پیدا بشه و بفهمه چی میگم. دنیایی که توش زندگی میکنم پر این چیزاست. حرف از تکرار شد، یاد این شعر شاملو افتادم که میگه:
آیینه ای در برابر آیینه ات میگذارم تا از تو ابدیتی بسازم.
این بند به طور کامل و جامع و مانع توضیح دهنده تموم حرفهایی بود که داشتم خودمو خفه میکردم تا بیانشون کنم. 
واقعا قصد نداشتم برای پست عکس های خوب چیز یا توضیحی بنویسم، ولی واقعا برام مقدور نیست. این عکس یکی از زیباترین عکس ها و طرحهاییه که دیدم. دریافت انتزاعی ای از این عکس بهم دست میده که آمیزه ای از مذهب، شک، امید و ابهامه. این عکس، طرح جلد آلبوم "موسم گل" ایرج بسطامیه و کاور فعلی فیسبوکم. همین الان که دارم براتون می نویسم، دارم طرف دوم آلبوم موسم گل رو گوش میدم.
یادمه توی فیسبوک، یه بار یه عزیزی نوشته بود بعضی وقتا منتظری تا یه کامنت یا لایک از یه فرد خاص دریافت کنی، اما قصد من از تکرار و تکرار این موضوعات تکراری، فقط یه چیزه؛ انتقال زیبایی که درک کردم به گوش انسان های دیگه و دونستن تجربه های اونا از برخوردشون با اون اثر خاص که من مد نظرمه. همیشه توی زندگیم همین جوری بوده. هیچ وقت کسی رو پیدا نکردم که خودش سر صحبت رو سر موضوعاتی که بهشون علاقه دارم باز کنه. تنها کسی که یه ذره تونسته درکم کنه، امیر بوده و بس. دیشب حال غریبی داشتم، حالتی سرخوشانه با سرمستی که نشد این سرمستی رو داد بزنم و خودمو خالی کنم. نمی تونم دیگه ادامه بدم. این عکس یه جوریه، خاصه، عجیب و پرابهامه. شاید هم بخاطر اینکه جلد آلبومی بوده که برای من بسیار عزیزه، این عکس هم مقدس شده، که پر بیراه هم نیست. چون هیچ پدیده ای رو به صورت مجرد نمیشه مورد مطالعه قرار داد. 
یکی از موضوعاتی که خیلی بهش علاقه داشتم، تطبیق مفاهیم علوم فنی با علوم انسانیه. من توی دوره کارشناسی ارشد، موضوعی رو برای سمینارم انتخاب کردم که بسیار در راستای این ایده بود. فکر کنم یه بار هم راجع بهش حرف زدم. عنوان موضوع سمینارم هم این بود: "بررسی میزان تداخل در سیستم های چند متغیره".
این موضوع رو بسیار بیشتر از موضوع پایان نامم دوست داشتم که یه موضوع کاملا ریاضیاتی کنترلی بود که اونم خیلی جالب بود. موضوع سمینارم به زبون ساده این بود که توی یه سیستم چند متغیره که چند ورودی و چند خروجی داره، چطور می تونیم تعیین کنیم که هر ورودی چقدر روی هر خروجی تاثیر داره. توی زندگی روزمرمون هم همین طوریه. توی علوم فنی معیارها و روش هایی برای اندازه گیزی شدت این کوپلینگ بوجود می آریم و توی علوم انسانی، شناسایی حساسیت پدیده ها روی همدیگه. یکی از این مفاهیم پایه ای، معنا پیدا کردن گزاره ها و پدیده ها توسط سایر گزاره ها و پدیده های دیگست. بذارید یه مثال ساده بزنم. قبلش بذارید دسته بندی کلی رو بگم. یه پدیده یا یه گزاره به نظرم به ذات خودش یه مفهوم مستقل و ریشه ای داره، ولی باز هم همون مفهوم با یه سری مفهوم و گزاره دیگه توصیف میشه و معنی پیدا میکنه و اون مفهوم مستقل و ریشه ای نشونه ای از یک بایاس اولیه و به نوعی تفسیری از جبر میشه. مفهوم تفسیری بعدی مفهومیه که در کنار هم قرار گرفتن دو پدیده بوجود میاد. بذارید مثالمو بگم. توی خیلی از این کلیپ های کشتار می بینید که صدای قرآن میاد. هر آدمی باشه به محض اینکه صدای قرآن رو بشنوه، ناخودآگاه یه حس بدی توش بوجود میاد، در صورتیکه مفهوم پایه ای قرآن مستقل از این صحنه کشتاره. یا هر بار که سوره تکویر با صدای عبدالباسط رو می شنویم، یاد مرگ و مرده شورخونه و مرده می افتیم. زندگی بخوایم یا نخوایم یه آشوب مطلقه و همون اثر پروانیه که این همه ازش حرف میزنن. خیلی باید روی رفتار و سکناتمون دقت کنیم که کوچکترین رفتار ما مثل بازی دومینو یا همون اثر پروانه ای میتونه پیامد های بزرگ مثبت یا منفی ویرانگر یا سازنده داشته باشه.
فلسفه بافی بسه. این عکس زیباست، اگه آلبوم موسم گل رو گوش بدید، این عکس معنی های جدیدی هم پیدا میکنه. ولی شاید همه این برداشت ها بشن یه سری اوهام. یاد دو تا شعر افتادم که میذارم برای ختم کلامم.
شعر معروف خیام:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
و این شعر حافظ:  
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند

و باز هم موسم گل

نمي دونم محمدرضا درويشي چي توي نت به نت آلبوم "موسم گل" نوشته كه اگه دچار بدترين بلاها و فشارهاي عصبي باشم، باز هم آرومم ميكنه. جون عزيزاتون گوش بديد به اين آلبوم:


براي سالروز تولد محمدرضا درويشي - آلبوم های موسيقي - شماره 21 - زمستان



فردا يعني 25 مهر، روز تولد "محمدرضا درويشي" آهنگساز بزرگ ايرانه.
دو سه روزه دارم آلبوم "زمستان" شهرام ناظري رو با آهنگسازي درويشي گوش ميدم.
من خيلي به ظرائف فني موسيقي اركسترال واقف نيستم، ولي مطمئنم درويشي يه نابغه تمام عياره، يه نابغه اي كه خيلي بايد بگذره تا قدر و مرتبه واقعيشو بدونن. موسيقيش علاوه بر فني بودن كه از همه وجناتش پيداست، سرشار از احساسه. همين قدر براي من درويشي ارزش داره كه موسيقي اي رو كه براي مشكاتيان تنظيم كرده به عنوان موسيقي وبلاگم گذاشتم و اين كمترين قدرشناسي من نسبت به اين موجود بزرگه. پيشنهاد ميكنم آلبوم "زمستان" شهرام ناظري رو گوش بديد. موسيقي اين آلبوم متناسب با شعر فاخر و حماسي اخوان ساخته شده و بسيار پراحساس نوشته شده، يعني برگردان مجسم شعر "زمستان" اخوان همين آهنگيه كه درويشي ساخته. موسيقي درويشي بدون صداي خواننده بسيار شنيدني تره تا وقتي كه خواننده روي موزيك ميخونه. بعد مدت ها آلبوم تازه اي پيدا شد كه بهم حال داد. خيلي وقته اين آلبوم رو دارم ولي حس گوش دادن بهش نبود. اصلا بعضي موزيك ها هستن كه بايد به وقتش گوش كني، تا ظرفيتش نباشه نميشه بهش گوش داد و اذيت ميشي و ممكنه تاثير بد روت بذاره يا حتي ازش متنفر بشي. 
و حرف آخر... راست گفتن كه محمدرضا درويشي، مجنون موسيقي ايرانه، مجنون و شوريدست اين بشر.

زنده شدن خاطرات دوردست با قره ني

قره ني يا همون كلارينت از اون سازهاييه كه سواي جنس و رنگ صدايي كه داره، منو ميبره به خاطره هاي خوب دوران كودكي و نوجووني. هر وقت صداي قره ني رو ميشنوم، ياد محرم مي افتم. ياد خونه بابابزرگ كه چسبيده به نكيه بود. ياد بوي خوش سپند و زغال كه بوي خون گوسفندها و خروس هاي قربوني هم توش پيچيده. هر كي با يه نذري ميومد، يكي شفاي مريضي خودش يا بچش، يكي براي اينكه بچه دار بشه، يكي براي اينكه فلج بچش خوب بشه، يكي براي اينكه نذر چندين ساله خانوادگي رو ادا كنه و شمايلي رو كه سالها پدرش توي دسته حركت ميداده، دست بگيره و حركت بده، شمايلي كه خوب و دقيق يادمه كه اسم و عكس 3*4 واقف كه پدر مرحوم همين شخص بود (الان خود اون يارو هم مرده) گوشه سمت راست عكس بود. 
ياد شلوغي خونه بابابزرگ مي افتم، وقتي همه پسرخاله ها و دخترخاله ها و پسردايي ها جمع ميشدن توش. محرم كه ميشد، خونه بابابزرگ ديگه خونه خودش نبود، هر كي تشنه ميشد، هر كي گرمازده ميشد، هر كي ميخواست نفسي چاق كنه، ميومد توي خونه. يادمه اون موقع محرم توي تابستون بود. رسم و رسوم جالبي بود. الان هر چي جلوتر ميريم همه چي داره تصنعي ميشه. بابا هم مثل اون شمايل گردون مرحوم، جانشين بابابزرگ مرحوم شده بود و كار اونو انجام ميداد. بابا گوشه تكيه، پشت يه ميز مي نشست و نذورات مردم رو جمع ميكرد و براشون قبض صادر ميكرد. دوراني بود پسر... يادمه هر كي با يه چيزي ميومد تو تكيه. يكي با قربوني، يكي با شربت، يكي با سطل بزرگ شيري كه مي دونستيم همين اول صبح تاسوعا يا عاشورا دوشيده شده و يه راست آوردتش تكيه تا باهاش شيركاكائو درست كنن و بدن عزادارها بخورن. يكي شربت مي آورد، پسر ياد شربت زعفروني هاي اون موقع بخير، دست ساز و با بوي تند زعفرون مشهد كه مطمئنم وقتي طرف رفته بوده مشهد، با نذر و نياز خريده بوده تا روز تاسوعا و عاشورا براي عزادارها شربت درست كنه. خوب خاطرم هست (عين روز جلوي چشممه) وقتي ميخواستن شربت درست كنن، يه قابلمه رويي بزرگ يا لگن مسي مي آوردن و تيكه هاي بزرگ يخ رو مي ريختن توش و بعد اضافه كردن آب و شربت و .... توي اون همه بوي سپند و بوي تند خون، بوي آرامش بخشي بود كه هنوز هم وقتي توي خونه روشن ميكنم، ناخودآگاه ياد اون روزا مي افتم؛ بوي جادويي عود. اگه بخوام بنويسم مي تونم تا هر چي بخوايد از اون لحظه ها، از اون قاب هاي زيبا، از اون بوها و خاطرات و يه رنگي ها و صفا و صميميت ها بنويسم، از علم و كتل و شمايل ها، ولي چيزي كه باعث شد بنويسم، اونم الان كه ماه رمضونه، صداي قره ني بود، قره ني اي كه يه ساز غربيه، ولي مثل فرزند خونده اي كه  خونواده جديدش رو خونواده واقعيش ميدونه، به خونواده موسيقي ايراني اضافه شده و خوب آداب و رسومش رو ياد گرفته و خوب درد دل هاي مردم ما رو بلده با حنجرش بيان كنه. خوب بلدِ دل ها رو ريش بده و آتيش بزنه بهشون.
تمام اين متن رو براي تكنوازي قره ني آلبوم موسم گل نوشتم، قره ني محمد شيرخدايي. اونجايي كه سه تار پرويز مشكاتيان هم بهش اضافه ميشه و با سوز عجيبي توي اصفهان و شوشتري مويه ميكنن رو خيلي دوست دارم. همه اينا رو براي سپاس از موجودي نوشتم كه از ديشب تا الان نذاشته حتي يك دقيقه به چيز ديگه اي فكر كنم؛ براي محمدرضا درويشي.

براي آلبوم موسم گل

يكي از دلخوشي هاي بزرگ اينه كه دوستات، دوستاي خوبي داشته باشن، واقعا سعادتيه. توي سطحي ترين سطحش اگه نگاه كني، همون دوست خوب خودت برات كافيه. ميتونه يه همدمه خوب باشه، يه همكار خوب، يه سنگ صبور خوب و ميتونه عامل حركات اوليت براي پيشرفت باشه. حالا وقتي تو با دوستاي خوب اون دوست خوبت هم دوست بشي، ميشه نور علي نور، مخصوصا اگه قضيه كاري و حرفه اي باشه. تو ميشي يه موجود ثابت و اونها ميشن يه سري نقطه اطرافت. هر بار كه با يكيشون ارتباطي پيدا ميكني، ميشن عامل حركت خودت و اون يارو و چون ديده ميشي، اون نقطه هايي كه الان توي اطراف نشستن، ميان كنارت و كاري و فعاليتي جديد شكل ميگيره و اين ها چيزي به نام رقابت رو پيش مياره و اگه اين رقابت سالم باشه، ميشه شتاب، ميشه پيشرفت و كمال.
بعد افطار رفتم بيرون. آلبوم موسم گل رو ريخته بودم توي گوشيم و توي پارك جلوي خونمون روي صندلي نشسته بودم و به آهنگ گوش مي دادم. به ايرج بسطامي فكر كردم كه دوستي داشت به نام پرويز مشكاتيان. پرويز مشكاتيان دو تا دوست داشت به نام محمدرضا درويشي و كيوان ساكت. يكي ديگه هم بود كه دوست مشكاتيان نبود، ولي شيفتش بود؛ حسين پرنيا. بسطامي با پرويز شروع كرد. بعدا درويشي و ساكت و با پرنيا.هر كدوم اومدن كنار بسطامي و كارهاي خوبي بيرون دادن، يكيش همين موسم گل. 
داشتم فكر ميكردم بسطامي جسمش مرده، ولي صداش تا دنيا دنيا هست، تا عاشقاي موسيقي ايراني هستن، هست و زندست. جسمش فنا شد و رفت، ولي صداش مثل روح سرگرداني كه قراره توي زندگي بعديش بره توي يه كالبد ديگه، ميره توي گوش و جان شنونده هاش و خونه ميكنه. بسطامي و تمامي كساني كه جسمشون فنا شده، با صداشون، با آهنگ هاشون، روح پرواز كردشونو توي ذهن هاي ما به پرواز در ميارن و اونجا زندگي جديدشونو شروع ميكنن. ما هم يه روز فنا ميشيم. ولي نتيجه و بازخورد اين نواها ميره توي رفتارمون كه با دوستانمون، همسرمون و فرزندانمون مي كنيم و همين رفتارها ميشه خاطره اي براي اونها كه وقتي پير شدن، براي نوه هاشون تعريف ميكنن و يادي ميكنن از ما. شايد ندونن ريشه هاي اين خاطرات زنجيروار همشون برميگرده به حنجره بسطامي ها و ساز مشكاتيان ها، ولي خدا كه ميدونه. همين كه خدا ميدونه كافيه. همين كه خدا ميدونه هنوز هستيم كافيه. 

آلبوم های موسيقي - شماره 17 - موسم گل

بعضي وقتا حس ميكنم حال يه عده آدم خاص رو مي فهمم. نه اينكه همين جوري بفهمما، نه، خوب مي فهمم. اين خوب فهميدن هم هيچ دليل خاصي نداره. نه استعداد خاصي ميخواد، نه مهارت خاصي و دليلي هم نداره به اين خاطر به خودت بنازي. ديدي خط يه سري آدما خيلي شبيه همه؟ من توي يگان خدمتي خودم با دستخط هاي مختلف سر و كار دارم. آدم هايي كه بايد برگه درخواست رو پر كنن، خطشون موجوده. به طرز بي رحمانه اي خط يه عده از اين جماعت شبيه همديگست، بهتر بگم عين همه. اگه انتهاي حرف "ميم" رو كج ميكنه، اون يكي هم كج ميكنه. اگه يه زائده روي انتهاي "ت" ميندازه اونم ميندازه، اگه "دال" رو مثل بوق ميگيره، اونم مثل بوق ميگيره و .... نميدونم فلسفش چيه. شايد خدا تو خلقتش، همونجوري كه يه كثرت آفريده، يه سري چيزا رو گذاشته تا عاملي باشن براي وحدت و شناخت. 
خيلي وقت بود اين آلبوم رو گوش نداده بودم و الان در حال نوشتن اين متن دارم بهش گوش ميدم. طرف دوم نوار عاليه. اين چيزايي كه بالا نوشتم رو براي اين گفتم كه يه چيزي بهم ميگه من محمدرضا درويشي رو خوب مي فهمم. نمي دونم چرا آهنگ هاش و تنظيم هاش، رنگي از شادي ندارن. يا حكايت فراقِ يا حكايت شكوه. سمفوني كليدر رو هنوز نشنيدم. وقتي خودش ميگه سياه ترين كاريه كه تو زندگيش نوشته و با بند بند وجودش اونو تصنيف كرده ديگه چيز بيشتري از اين شخصيت ميخواي؟ يه عده هستن موسيقي محزون و متفكرانه مي نويسن، ولي بيشتر از اينكه اون حس به ذهنت متبادر شه، حس قر و قميش هاي هنريشون تو رو ميگيره. ولي ساخته ها و تنظيم هاي محمدرضا درويشي به طور تمام و كامل اون حسي كه بواسطه اون، اين آهنگ هاي بخصوص ساخته شده رو بهت منتقل ميكنه. درويشي، مشكاتيان زنده عصر ماست. توصيه ميكنم حتما اين آلبوم رو گوش كنيد. واقعا زبونم قاصره از عظمت زيبايي موسيقي اين انسان. سازبنديش و ملودي هاش حرف نداره. فقط عظمت رو ميشه توي موسيقيش شنيد. نواهايي كه از وجود درويشي بيرون اومدن مثل اون خط هاي همسان، انگار حكايت و حديث نفس خود من هستن. 

پ.ن: طرف دوم، از دقيقه 10:56 به بعد آدمو بيچاره ميكنه.


آلبوم موسم گل
آهنگساز و تنظيم كننده : محمدرضا درويشي
با صداي : ايرج بسطامي
انتشارات ماهور

بهترين قطعه موسيقي دنيا!

بالاخره تونستم بهترين قطعه موسيقي رو كه توي زندگيم گوش دادم بذارم تو وبلاگم.... الان انگار تو وجودم عروسي گرفتن... موسيقيش حرف ميزنه با آدم... مثل وحي ميمونه، انگار خدا داره بات حرف ميزنه... دقيقا از لحظه 2:03 تا 2:13 فقط خود خدا حرف ميزنه... خيلي خوبه اين قطعه، هر چي گوش ميدم سير نميشم.
پيش درآمد اصفهان از آلبوم جان عشاق ساخته پرويز مشكاتيان و تنظيم جاودان محمدرضا درويشي

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 7

اين متني كه براتون ميذارم،حدود 4 سال پيش (سال 88)، توسط محمدرضا درويشي، بعد از مرگ پرويز مشكاتيان منتشر شده كه خود متن 4 سال قبل تر (يعني سال 84) نوشته شده:


این یادداشت را چهار سال پیش محمدرضا درویشی به مناسبت پنجاهمین سال تولد پرویز مشکاتیان نوشته است. دوستی دیرینه این دو از دانشکده هنرهای زیبا آغاز شد و در ادامه درویشی دو آلبوم «گنبدمینا» و «جان عشاق» را از آثار پرویز مشکاتیان برای ارکستر سمفونیک تنظیم کرد. پرویز مشکاتیان نیز به عنوان نوازنده سه تار در آلبوم «موسم گل» درویشی حضور داشته.وقتی از محمدرضا درویشی (این روزها بسیار غمگین) نوشتاری در یاد مشکاتیان خواستیم این متن را در اختیارمان قرار داد:

این یادداشت را برای خودم می نویسم، حتی نه برای پرویز که او خود در این خاطرات حضور دارد و حافظه اش بسیاری از فراموشی ها را در ذهن زمان بیدار می کند. این را برای خودم می نویسم به شوق مروری در سایه روشن یک زندگی و یک ارتباط.
تابستان ۵۳ نخستین دیدار در سرسرای ساختمان کتابخانه در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و در انتظار آزمون عملی کنکور موسیقی. پرویز گفت من اهل نیشابورم و من هم گفتم اهل شیرازم. رفتیم و زدیم و قبول شدیم. به دانشگاه رفتیم. پیش از ما فرهت و کیانی و لطفی و گنجه یی و روشن روان و… درس شان را خوانده و رفته بودند و سرنوشت شان هر کدام در مسیری رقم می خورد. علیزاده، طلایی و هوشنگ کامکار سال های واپسین دانشکده را می گذراندند و ما همکلاسی ها پرویز مشکاتیان، پشنگ کامکار، بیژن سیدعارفی (سنتورساز معروف که دانشکده را بالاخره رها کرد و رفت)، نسرین ناصحی(دختر حسین ناصحی آهنگساز سوخته دلی که حنانه کتاب گام های گمشده اش را به او تقدیم کرد)، جهانگیر نهاوندی (که سال پیش عطای زندگی با رنج را به لقای مرگ بخشید و رفت)، نیلوفر ضیا که ۲۷ سال پیش به نیویورک رفت و هنوز آنجا است و امروز برای خودش استادی شده و چند دختر ارمنی، آسوری و مسلمان که نام شان را به یاد ندارم اما پرویز حتماً به یاد دارد.
در مهر ۵۳ پرویز به کوی دانشگاه رفت و من اتاقی در انتهای خیابان فخررازی کرایه کردم که پس از چندی پاتوق شد. مهر ۵۴ پرویز تحمل کوی را نیاورد و خانه یی گرفت و من تجربه او را نادیده به کوی رفتم. در آن سال ها محیط دانشگاه و کوی دستخوش التهابات سیاسی بود. در خرداد ۵۵ روزی اثاثیه من و بسیاری از دانشجویان که چیزی جز یک چمدان و تعدادی کتاب و نوار نبود توسط گارد انتظامی کوی از طبقه دوم به حیاط ریخته شد و دانستم که جای تامل نیست. به مسافرخانه یی رفتم در انتهای خیابان باب همایون، در یک اتاق عمومی که همه خلافکار بودیم، هر کدام به دلیلی، دو، سه ماهی به این منوال گذشت. سپس با پرویز همخانه شدم در انتهای کوچه بن بستی، در خیابان بهبودی (به بودی،) تا یک سال. عجب یک سالی بود. آن خانه دو اتاق داشت یکی برای پرویز و یکی برای من. تا پاسی از شب هر یک در اتاق خود مشغول بودیم. عجب سازی می زد. قرص و محکم و مملو از انرژی. گاه مضرابی، صدایی و لحنی توجهم را جلب می کرد و به اتاقش می رفتم. مضراب های نامالوف، صداهای به ظاهر ناآشنا، کوک های نامتعارف و لحن هایی که کم کم در ساخته های او نمایان می شد. دمی چند با هم و دوباره هر یک به کار خویش. آن سال ها پرویز بار خود را می بست در تکنیک، فهم ردیف (اگرچه همیشه درکی درونی و طبیعی از آن داشت- تا امروز)، کوک های خاصی که ظرافت و دقت شنوایی اش را به مصاف می طلبید و صدای منحصر به فرد ساز. او به مرکز حفظ و اشاعه موسیقی می رفت و کم کم در تلویزیون برنامه هایی می داد. با آنهایی که توسط دکتر داریوش صفوت به مرکز حفظ و اشاعه موسیقی فرا خوانده شده بودند محشور شده بود. در مرکز، داریوش صفوت بود و نورعلی برومند و سعید هرمزی و یوسف فروتن و اصغر بهاری و دیگران و عبدالله دوامی که بیرون از مرکز و مرتبط با آن کلاس داشت و گواهینامه خطی می نوشت برای آنهایی که محضر او را درک می کردند و پرویز هم یکی از این گواهینامه ها را دریافت کرد. از آن پس او با استادان و اعضای مرکز حفظ و اشاعه موسیقی محشور بود و من با آثار شوئنبرگ، اشتوکهاوزن، پندرسکی و دیگرانی که هر یک بنیانگذار مکتبی و سبکی در موسیقی مدرن غرب بودند و در ادامه با استادان موسیقی نواحی ایران که هر یک بار امانتی گران بر دوش می کشیدند. حدود سال ۵۶ داریوش طلایی به فرانسه رفت و خانه اش را که جنب دانشگاه تهران بود به پرویز داد و من به خانه یی رفتم در قلهک و جنب رودخانه که صدایش همیشه حضور داشت. هم خانه پرویز و هم خانه من دوباره پاتوقی شد و دیگر چیزی به انقلاب نمانده بود. انقلاب شد. کانون چاووش تاسیس شد. گروه شیدا بود و گروه عارف نیز شکل گرفت. شیدا به راه لطفی و عارف به راه علیزاده و مشکاتیان. سال هایی بود، پرخاطره و پرکار اما بی دوام، اعضای چاووش در آن سال ها یکدل بودند و همه کار می کردند؛ کنسرت (اگرچه با هجوم سلاحی، ناتمام)، آموزش (به آنهایی که امروزه خود استاد شده اند) و زدن بساط در میادین و خیابان ها برای عرضه محصولات چاووش و سعی بی پایان ابتهاج، لطفی، علیزاده و دیگران. سال هایی بود پرخاطره، پرکار اما بی دوام.
پرویز به راه خود بود و من هم به راه خود. در پاییز ۶۳ هر دو ازدواج کردیم. او با افسانه (دختر شجریان) و من با فرزانه (دختر کویر کاشان). هر کدام صاحب دو فرزند شدیم و هر کدام صاحب یک زندگی بی فرجام. سال ۶۶ پرویز در پای کوه های شمیران خانه یی گرفت برای خودش و پس از یک سال با سعی فراوان برای من. درست کنار هم و دوباره همسایه شدیم و همخانه. علیزاده و بیژن کامکار هم به آن محل آمدند و بعد کیهان کلهر. امروز همه ما از آن محل رفته و پراکنده شده ایم و تنها پرویز مانده است و کلهر.
در سال ۶۴ پرویز دو تصنیف از ساخته های خود به من داد؛ یکی دشتی و دیگری اصفهان که برای ارکستر تنظیم کنم و شجریان بخواند. این دو کار در سال ۶۵ ضبط شد و حدود ۱۰ سال بعد ابتدا به صورت دوپاره و سپس یک پاره منتشر شد. پرویز و من در این کارها به هم تنیده شدیم چنان که امروز نمی دانم کدام فراز از او بود و کدام از من. سال های ۶۳ و ۶۴ و ۶۵ سال های خوبی بودند در زندگی، در کار و امروز در خاطرات. خیلی از قصه های امروز در آن سال ها نبود و خیلی قصه ها بودند که در این سال ها فقط غباری از خاطره بر جای گذاشته اند. پرویز به راه خود بود و من هم به راه خود. آن ۱۱ سالی که هم همسایه بودیم و هم همخانه نیز گذشت و باز هر کدام به راه خود. پرویز یک معجزه گر بود و هنوز هم هست در خیال ظریف، در تیزی و عمق نگاه، در مضراب کاری، کوک های دشوار و لحن ها و تلفیق های پرجاذبه و البته شکستن خود. او در این کار نیز یک معجزه گر بود. امروز با گذشت نیم قرن از حضورش در این هستی و در پس ابرهای سپیدی که رخسار و قلبش را پوشانده، کدام داغ است که نگاه و چهره اش را چنین با غم آراسته؟ دریغ کدام عشق است که امروز بی تحمل و خانه نشینش کرده؟ آیا آن کوچه بن بست را راهی به بیرون هست از برای بهبودی حالی که فعلش را فقط در گذشته صرف نکنیم و حالی که دوباره در حال با سرخوشی رخ نماید؟
پرویز به راه خود بود و من هم به راه خود. پرویز هنوز هست و من نیز هنوز، در سفر ۳۲ساله یی که آغاز و انجامش هنوز در خاطره است. ۳۲ سال پرغوغا؛ غوغاهایی که روح را می خورند و تحمل را می سایند و گذشتی بی بازگشت برای آدم هایی که آنقدر ساییده شده اند که یارای تحمل هم را ندارند. من چمدانی دارم پر از گل و پر از تصویر از او. از تابستان ۵۳ و دیدار نخست تا زندگی در انتهای آن کوچه بن بست. من چمدانی دارم پر از گل و پر از خاطره از او. از سفرهای زیاد به درون. عکس ها را مرور می کنم، خاطره ها را دوره می کنم، گل ها را می بویم و چمدان را می بندم و دلم می خواهد این صدا شنیده شود؛ به چمنزار بیا.

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 6


"كليدر، يكي از تلخ ترين و سياه ترين كارهايي است كه در زندگي هنري خود نوشته ام. در خود رمان هم چنين است كه هر چه داستان جلوتر مي رود، نسبت هاي بيشتري با تاريكي پيدا مي كند. نوشتن اين قطعه مثل سياه چاله اي بود كه هر چه در آن جلوتر مي رفتم، تلخ تر مي شد. من تا كنون قطعه اي به اين تلخي ننوشته ام. اين موسيقي برايم عزيز است و آن را با همه جانم نوشته ام"

محمدرضا درويشي