روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
دوشنبه 9 بهمن 1391
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

دیدی وقتی یارو اخبار میگه همیشه به پیامبر درود می فرسته؟ منم شبیه اون یارو مجریه هستم. اگه نگم چقدر خدمت کردم و چقدر خدمتم مونده تو گلوم گیر میکنه. خلاصه اینکه با سلام، حقیر افسر وظیفه وحید، 160 روز خدمت کرده و 478 روز خدمت مونده در خدمتتون هستم (یه جمله گفتم سه تا خدمت توش بود، لعنت به هر بابایی که این خدمتو کرد تو پاچه هموطنان ذکور ایران زمین). توی یگان حرف اول و آخر رو رمضون می زنه. امروز که سمت جدید گرفته بود خدا رو بنده نبود. الان مسئولیتاشو براتون می شمارم:
1- جانشین و منشی آماد (اینو خودش به خودش داده)
2- فرمانده گردان قرارگاه (اینو من بهش دادم)
3- راننده آماد (که وظیفشه و به اسمش نوشته شده)
امروز هم که شد راننده فرمانده یگان. امروز یه حرکت زد که من داشت دست و پام می لرزید. با یه کادری که از شاهرود اومده بود صمیمی شده بود و بهش می گفت سربازی؟ من داشتم منفجر می شدم ولی هر جور بود خودمو کنترل کردم.
بگذریم... برسیم به بازرسی های امروز و امشب که امروز و امشب رو به یکی از به یاد موندنی ترین لحظات زندگی من تبدیل کردن. بعد از رسیدن از یگان ناهار خوردم. ناهار شکم پاره داشتیم که خیلی خیلی خوب شده بود. مامان نبود و رفته بود خونه خالشون.اما توی بازرسی ها، لحظاتی اتفاق افتاد که واقعا فکر نمی کردم این جوری اتفاق بیافته. اول با "مسعود خانی" که از تهران اومده بود و کرد بود. همون اول بهش گفتم کردی؟ گفت آره و رفتم تو نخش و سر صحبت باز شد و از هر دری با هم حرف زدیم و آخرش گیر داده بود که تا آخر سال یه سر بریم کرمانشاه، تا این حد. بعد با شازده و داماد بزرگ ما (که بی سر و صدا داماد ما شده و خواهرمونو ...)، استاد نریمان بازرسی داشتم که هم تایید نشد و هم بازرسی نرفته دو روز قبل رو هم تو پاچشون کردم. خوشم اومد وقتی تایید نکردم، اونم پایه بود و به مالک می گفت مشکل داره. نصاب انقدر رام و سر به راه ندیده بودم تا امشب.
بعد امیر زنگ زد و گفت نمی تونه بره بازرسی و من به جاش با مهدی طبسی رفتم بازرسی. باز با همون حالت خنده و توجه رفتم سر بازرسی، خداییش از روی خلع سلاحش نرفتم، نه واسه او و نه واسه خانی. حالا نتیجش چی شد، نیم ساعت بعد از تموم شدن بازرسی داشت باهام حرف میزد. از ترک اعتیادش به همراه یه اکیپ و تغییرات توی زندگیش. فکش گرم شده بود و همش حرف میزد و منم به دقت تمام توی هوای بهاری امشب به حرفاش گوش می دادم. آخرش قبول کردم دفعه بعد هم خودم بیام بازرسی کارهاش و بغلش کردم و از هم جدا شدیم. خیلی شب خوبی بود. بعد اومدم خونه و شام خوردم. شام گوجه و خیار و سرماست داشتیم. خیلی خوب بود. بعد رفتم حموم و روشن شدم. فردا هم عقد دخترخاله رو پیش رو داریم و مثل اینکه درگیریم. الان دارم آهنگ های همایون خرم با صدای فوق العاده الهه رو گوش میذم. چه حسی داره. میرم دهه 40. میرم به شب های پرستاره محلات، همون شبهایی که عمو یوسف تعریف می کرد و مهم ترین کسی هم که توی این خاطرات نقش اصلی رو داره، کسی نیست جز بابابزرگ اکبر نازنین که 21 ساله پیش ما نیست. روح الهه و روح همایون خرم و روح بابابزرگ اکبر و روح تموم نازنینهای محلات که وجودشون و حرفاشون و رفتار و سکناتشون، تمام خاطرات نوستالژیک منو درست کرده، رحمت کنه.