سالروز شهادت دكتر چمران


امروز 31 خرداد، سي و دومين سالروز شهادت دكتر چمرانه. سالهاي 80-81 بود كه بدجوري رفته بودم تو نخ انقلابيون جهان و زندگيشون. تو نخ كاسترو و چه گوارا و فانون و لنين و تروتسكي و دار ودسته بلشويك ها و ده ها آدم ديگه. چه دوره اي بود... فقط سه تا عكس چه گوارا رو در و ديوار اتاق كوبيده بودم... همه اين انسانهايي كه بالا اسمشونو آوردم قابل احترامن برام، حتي لنين و تروتسكي... اما از اونجا كه شاعر گفته آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد، حواسمون به خودي هامون نبود. آدم جو گير هميشه به ديگران نگاه مي كنه و ازشون بت مي سازه. اتفاقا همين انقلابيون داخلي خودمون هيچ كم از نمونه هاي خارجي ندارن. وقتي فيلم و كتاب "خاطرات سفر با موتورسيكلت" چه گوارا رو ديدم و خوندم، انگار با يه قديس روبرو شده بودم، ولي همين چمران نابغه خودمون چي كم داشت ازش مگه؟ ما چه مونه كه هميشه مرغ همسايه غازه... نمي خوام راجع به سوابق درخشان تحصيليش يا مبارزاتي و چريكيش صحبت كنم، فقط همون شعر حافظ براي هممون كافيه كه چقدر غريبه پرستيم. روحش شاد.

آلبوم های موسيقي - شماره 12 - راز و نياز

عجیب گوش دادن به "شوشتری" توی این جمعه ای فاز میده، مخصوصا سه تار باشه و علیزاده...
اون دورانی که هنوز جدی با موسیقی آشنا نشده بودم، سه چهار تا آهنگ بود خیلی روی من اثر میذاشت. یکیش سپیده شجریان بود، یکیش گل صدبرگ شهرام ناظری، یکیش تصنیف بی من مرو (سلطان عشق) علیرضا شهاب و یکی دیگه راز و نیاز علیزاده. همشونو غیر از گل صدبرگ به این در و اون در زدن و پرسون پرسون کردن پیدا کردم، حتی اسم قطعه و خوانندشو نمی دونستم. یادمه 9 یا 10 سال پیش، اون روزی که نوار راز و نیاز رو توی یه مغازه پایین تر از امامزاده علی بن جعفر پیدا کردم، تا رسیدن به خونه شلنگ تخته مینداختم. آی وقتی رسیدم به خونه... بابای طرف دوم نوار، قسمت اولش که قطعه راز و نیاز توش بود رو در آوردم. راستش این متن رو برای این نوشتم که داشتم نوار تکنوازی دوتار "ذوالفقار عسکریان" رو گوش می دادم که دیدم داره شوشتری میزنه... شوشتری برای من مساویه با راز و نیاز و به تناوب دوتار و راز و نیاز گوش میدم تا فاز شوشتری تموم وجودمو بگیره... 

آلبوم راز و نیاز (اجرای گروه شیدا و عارف)
آهنگساز و سرپرست گروه : حسین علیزاده
خواننده : علیرضا افتخاری
تاریخ ضبط : 1367

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 8


"امشب حالی به سه گاه و ابوعطا و شور و دشتی هم نمانده، دلشان برای استاد جلیل شهناز تنگ خواهد شد که هیچ گاه کسی از او خوشتر ننواختشان"

کیهان کلهر

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 7

اين متني كه براتون ميذارم،حدود 4 سال پيش (سال 88)، توسط محمدرضا درويشي، بعد از مرگ پرويز مشكاتيان منتشر شده كه خود متن 4 سال قبل تر (يعني سال 84) نوشته شده:


این یادداشت را چهار سال پیش محمدرضا درویشی به مناسبت پنجاهمین سال تولد پرویز مشکاتیان نوشته است. دوستی دیرینه این دو از دانشکده هنرهای زیبا آغاز شد و در ادامه درویشی دو آلبوم «گنبدمینا» و «جان عشاق» را از آثار پرویز مشکاتیان برای ارکستر سمفونیک تنظیم کرد. پرویز مشکاتیان نیز به عنوان نوازنده سه تار در آلبوم «موسم گل» درویشی حضور داشته.وقتی از محمدرضا درویشی (این روزها بسیار غمگین) نوشتاری در یاد مشکاتیان خواستیم این متن را در اختیارمان قرار داد:

این یادداشت را برای خودم می نویسم، حتی نه برای پرویز که او خود در این خاطرات حضور دارد و حافظه اش بسیاری از فراموشی ها را در ذهن زمان بیدار می کند. این را برای خودم می نویسم به شوق مروری در سایه روشن یک زندگی و یک ارتباط.
تابستان ۵۳ نخستین دیدار در سرسرای ساختمان کتابخانه در دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران و در انتظار آزمون عملی کنکور موسیقی. پرویز گفت من اهل نیشابورم و من هم گفتم اهل شیرازم. رفتیم و زدیم و قبول شدیم. به دانشگاه رفتیم. پیش از ما فرهت و کیانی و لطفی و گنجه یی و روشن روان و… درس شان را خوانده و رفته بودند و سرنوشت شان هر کدام در مسیری رقم می خورد. علیزاده، طلایی و هوشنگ کامکار سال های واپسین دانشکده را می گذراندند و ما همکلاسی ها پرویز مشکاتیان، پشنگ کامکار، بیژن سیدعارفی (سنتورساز معروف که دانشکده را بالاخره رها کرد و رفت)، نسرین ناصحی(دختر حسین ناصحی آهنگساز سوخته دلی که حنانه کتاب گام های گمشده اش را به او تقدیم کرد)، جهانگیر نهاوندی (که سال پیش عطای زندگی با رنج را به لقای مرگ بخشید و رفت)، نیلوفر ضیا که ۲۷ سال پیش به نیویورک رفت و هنوز آنجا است و امروز برای خودش استادی شده و چند دختر ارمنی، آسوری و مسلمان که نام شان را به یاد ندارم اما پرویز حتماً به یاد دارد.
در مهر ۵۳ پرویز به کوی دانشگاه رفت و من اتاقی در انتهای خیابان فخررازی کرایه کردم که پس از چندی پاتوق شد. مهر ۵۴ پرویز تحمل کوی را نیاورد و خانه یی گرفت و من تجربه او را نادیده به کوی رفتم. در آن سال ها محیط دانشگاه و کوی دستخوش التهابات سیاسی بود. در خرداد ۵۵ روزی اثاثیه من و بسیاری از دانشجویان که چیزی جز یک چمدان و تعدادی کتاب و نوار نبود توسط گارد انتظامی کوی از طبقه دوم به حیاط ریخته شد و دانستم که جای تامل نیست. به مسافرخانه یی رفتم در انتهای خیابان باب همایون، در یک اتاق عمومی که همه خلافکار بودیم، هر کدام به دلیلی، دو، سه ماهی به این منوال گذشت. سپس با پرویز همخانه شدم در انتهای کوچه بن بستی، در خیابان بهبودی (به بودی،) تا یک سال. عجب یک سالی بود. آن خانه دو اتاق داشت یکی برای پرویز و یکی برای من. تا پاسی از شب هر یک در اتاق خود مشغول بودیم. عجب سازی می زد. قرص و محکم و مملو از انرژی. گاه مضرابی، صدایی و لحنی توجهم را جلب می کرد و به اتاقش می رفتم. مضراب های نامالوف، صداهای به ظاهر ناآشنا، کوک های نامتعارف و لحن هایی که کم کم در ساخته های او نمایان می شد. دمی چند با هم و دوباره هر یک به کار خویش. آن سال ها پرویز بار خود را می بست در تکنیک، فهم ردیف (اگرچه همیشه درکی درونی و طبیعی از آن داشت- تا امروز)، کوک های خاصی که ظرافت و دقت شنوایی اش را به مصاف می طلبید و صدای منحصر به فرد ساز. او به مرکز حفظ و اشاعه موسیقی می رفت و کم کم در تلویزیون برنامه هایی می داد. با آنهایی که توسط دکتر داریوش صفوت به مرکز حفظ و اشاعه موسیقی فرا خوانده شده بودند محشور شده بود. در مرکز، داریوش صفوت بود و نورعلی برومند و سعید هرمزی و یوسف فروتن و اصغر بهاری و دیگران و عبدالله دوامی که بیرون از مرکز و مرتبط با آن کلاس داشت و گواهینامه خطی می نوشت برای آنهایی که محضر او را درک می کردند و پرویز هم یکی از این گواهینامه ها را دریافت کرد. از آن پس او با استادان و اعضای مرکز حفظ و اشاعه موسیقی محشور بود و من با آثار شوئنبرگ، اشتوکهاوزن، پندرسکی و دیگرانی که هر یک بنیانگذار مکتبی و سبکی در موسیقی مدرن غرب بودند و در ادامه با استادان موسیقی نواحی ایران که هر یک بار امانتی گران بر دوش می کشیدند. حدود سال ۵۶ داریوش طلایی به فرانسه رفت و خانه اش را که جنب دانشگاه تهران بود به پرویز داد و من به خانه یی رفتم در قلهک و جنب رودخانه که صدایش همیشه حضور داشت. هم خانه پرویز و هم خانه من دوباره پاتوقی شد و دیگر چیزی به انقلاب نمانده بود. انقلاب شد. کانون چاووش تاسیس شد. گروه شیدا بود و گروه عارف نیز شکل گرفت. شیدا به راه لطفی و عارف به راه علیزاده و مشکاتیان. سال هایی بود، پرخاطره و پرکار اما بی دوام، اعضای چاووش در آن سال ها یکدل بودند و همه کار می کردند؛ کنسرت (اگرچه با هجوم سلاحی، ناتمام)، آموزش (به آنهایی که امروزه خود استاد شده اند) و زدن بساط در میادین و خیابان ها برای عرضه محصولات چاووش و سعی بی پایان ابتهاج، لطفی، علیزاده و دیگران. سال هایی بود پرخاطره، پرکار اما بی دوام.
پرویز به راه خود بود و من هم به راه خود. در پاییز ۶۳ هر دو ازدواج کردیم. او با افسانه (دختر شجریان) و من با فرزانه (دختر کویر کاشان). هر کدام صاحب دو فرزند شدیم و هر کدام صاحب یک زندگی بی فرجام. سال ۶۶ پرویز در پای کوه های شمیران خانه یی گرفت برای خودش و پس از یک سال با سعی فراوان برای من. درست کنار هم و دوباره همسایه شدیم و همخانه. علیزاده و بیژن کامکار هم به آن محل آمدند و بعد کیهان کلهر. امروز همه ما از آن محل رفته و پراکنده شده ایم و تنها پرویز مانده است و کلهر.
در سال ۶۴ پرویز دو تصنیف از ساخته های خود به من داد؛ یکی دشتی و دیگری اصفهان که برای ارکستر تنظیم کنم و شجریان بخواند. این دو کار در سال ۶۵ ضبط شد و حدود ۱۰ سال بعد ابتدا به صورت دوپاره و سپس یک پاره منتشر شد. پرویز و من در این کارها به هم تنیده شدیم چنان که امروز نمی دانم کدام فراز از او بود و کدام از من. سال های ۶۳ و ۶۴ و ۶۵ سال های خوبی بودند در زندگی، در کار و امروز در خاطرات. خیلی از قصه های امروز در آن سال ها نبود و خیلی قصه ها بودند که در این سال ها فقط غباری از خاطره بر جای گذاشته اند. پرویز به راه خود بود و من هم به راه خود. آن ۱۱ سالی که هم همسایه بودیم و هم همخانه نیز گذشت و باز هر کدام به راه خود. پرویز یک معجزه گر بود و هنوز هم هست در خیال ظریف، در تیزی و عمق نگاه، در مضراب کاری، کوک های دشوار و لحن ها و تلفیق های پرجاذبه و البته شکستن خود. او در این کار نیز یک معجزه گر بود. امروز با گذشت نیم قرن از حضورش در این هستی و در پس ابرهای سپیدی که رخسار و قلبش را پوشانده، کدام داغ است که نگاه و چهره اش را چنین با غم آراسته؟ دریغ کدام عشق است که امروز بی تحمل و خانه نشینش کرده؟ آیا آن کوچه بن بست را راهی به بیرون هست از برای بهبودی حالی که فعلش را فقط در گذشته صرف نکنیم و حالی که دوباره در حال با سرخوشی رخ نماید؟
پرویز به راه خود بود و من هم به راه خود. پرویز هنوز هست و من نیز هنوز، در سفر ۳۲ساله یی که آغاز و انجامش هنوز در خاطره است. ۳۲ سال پرغوغا؛ غوغاهایی که روح را می خورند و تحمل را می سایند و گذشتی بی بازگشت برای آدم هایی که آنقدر ساییده شده اند که یارای تحمل هم را ندارند. من چمدانی دارم پر از گل و پر از تصویر از او. از تابستان ۵۳ و دیدار نخست تا زندگی در انتهای آن کوچه بن بست. من چمدانی دارم پر از گل و پر از خاطره از او. از سفرهای زیاد به درون. عکس ها را مرور می کنم، خاطره ها را دوره می کنم، گل ها را می بویم و چمدان را می بندم و دلم می خواهد این صدا شنیده شود؛ به چمنزار بیا.

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 6


"كليدر، يكي از تلخ ترين و سياه ترين كارهايي است كه در زندگي هنري خود نوشته ام. در خود رمان هم چنين است كه هر چه داستان جلوتر مي رود، نسبت هاي بيشتري با تاريكي پيدا مي كند. نوشتن اين قطعه مثل سياه چاله اي بود كه هر چه در آن جلوتر مي رفتم، تلخ تر مي شد. من تا كنون قطعه اي به اين تلخي ننوشته ام. اين موسيقي برايم عزيز است و آن را با همه جانم نوشته ام"

محمدرضا درويشي 

سالروز مرگ دكتر علي شريعتي

امروز 29 خرداد 92، سي و ششمين سالگرد مرگ دكتر علي شريعتيه. مرد بزرگي كه هنوز مثل خيلي از بزرگاي ديگه ايران به علل مختلف از جمله غرض ورزي هاي شخصي هنوز غريبه و مهجور، هم خودش و هم آثارش و هميشه يه عده سينه چاكش بودن و يه عده مخالف هاي تشنه به خونش و جالب تر اينه كه توي قشر روشنفكر و شبه روشنفكر هم آدمايي بودن كه از مخالف هاي سنتي و مرتجع هم بيشتر عليهش نوشتن و قلم زدن. شريعتي براي من با وحيد شروع شد. حدود سال 80-81 بود كه وحيد شروع كرده بود به خوندن كتاباش و من هم همراش شدم و با هم مجموعه آثارشو شروع كرديم به خوندن. براي خودم به شخصه كتاب "ابوذر، خداپرست سوسياليست" كه ترجمه دكتر بود خيلي جذاب بود. كتاب "آري اين چنين بود برادر" و "پدر، مادر، ما متهميم" هم كتابهايي بود كه خيلي به دلم نشست. اما الان خيلي وقته گذشته از اون دوران، ولي هنوز نگاهش و ايده آليست بودن و انقلابي بودنش رو تحسين مي كنم، با اينكه شايد اگه الان زنده بود و تجربه هاي الان رو مي ديد، توي افكارش تجديدنظر مي كرد.
يادش بخير، سال 88، اون مدتي كه براي دوره آموزش بازرسي آسانسور رفته بودم تهران، يه روز يه جا بازرسي داشتيم و با بازرس داشتيم برمي گشتيم شركت كه توي خيابون جمال زاده، چشمم به يه خونه قديمي و يه تابلو افتاد كه نوشته بود "خانه موزه دكتر شريعتي". دقيق يادم نيست ولي فكر كنم يه روز كه كارم تموم شد، رفتم طرف انقلاب و جمالزاده و ديدن خونه دكتر. ماشينش هنوز تو پاركينگ پارك بود. تمام وسايل خونه، لباس ها و اتاق كارش رو همونجوري گذاشته بودن واسه بازديد و چه سير و سياحتي كردم من اون روز. 
انسان هاي بزرگي كه سعي به معني دادن به زندگي ما كردن، هيچ وقت نمي ميرن، شريعتي هم يكي از اونا بود. خدا رحمتش كنه.

برای سرمربی کره : F...U!

درسته ما ایرانی ها خیلی خیلی جو گیریم، ولی بعضی وقتا این جوگیری خیلی حال میده، مثل الان. نمیخوام راجع به صعود به جام جهانی بنویسم، چون با گه خوری رفتیم جام جهانی. در عین حال منکر تلاش بچه های تیم ملی نمیشم و میگم دمشون گرم که الان همه مردم ایران خوشحالن. اما جو کجای این قضیست؟ آهان... الان میخوام توی این پست، هر چی فحش آبدار و چارواداریه رو نثار سرمربی کره کنم. حیف جاش نیس، وگرنه همچین اینجا یارو به فحش می بستم که هیشکی دیگه نیاد اینجا. خوب مرتیکه ح..... ز.....، یه نفر نیست بهت بگه وقتی عرضه نداری، بیشتر از ک.... خودت نگوزی؟ خدا رو شکر تیم ملی همچین با این پیروزی قهوه ایش کرد که تا مدت ها ماتحت مبارکش خواهد سوخت، مرتیکه مادر .....

آی خونه دار و بچه دار وایبردار شدم!

حدود نیم ساعت قبل وایبردار شدم. پیرمو در آورد تا درست شه. فکر کنم پاقدم روحانیه ;-)

يه شعر خوب - شماره 35 و آلبوم های موسيقي - شماره 11 - لحظه ديدار

تقديم به حسين 106؛ 
به ياد تمام شب هاي رويايي و فيروزه اي نيشابور، وقتي بعد از تموم شدن انرژي روزانمون، مي رفتيم واسه زدن واكس پوتين هامون و ديدن غروب خورشيد كه درست روبروي آسايشگاه ما غروب ميكرد، شستن جوراب هامون، وضو و نماز و بالاخره شام و بعد همه اينها، نشستن روي تخت حسين و خوندن اخوان توي همهمه اي كه ايرج و مريدهاش روي تخت بالا درست ميكردن. يادش بخير. 


لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي! نخراشي به غفلت صورتم را تيغ!
هاي! نپريشي صفاي زلفكم را دست
و آبرويم را نريزي دل
اي نخورده مست
لحظه ديدار نزديك است

مهدي اخوان ثالث

آلبوم لحظه ديدار
سنتور و آواز : پرويز مشكاتيان
سه تار : بهداد بابايي
تمبك : محسن كثيرالسفر

استاد جليل شهناز درگذشت

امروز وقتي از يگان اومدم، تلويزيون روشن بود و يه دفعه ديدم كه مجري، خبر مرگ استاد جليل شهناز رو اعلام كرد. جليل شهناز و هم عصراش، نوازندگان و آهنگسازان موسيقي هاي متن دهه 30 و 40 شمسي خاطرات ذهني من هستن. آدمايي مثل پرويز ياحقي، مثل همايون خرم، مثل حبيب ا... بديعي و ... هميشه صداي تار شهناز و ويولن ياحقي و خرم و بديعي، منو ياد يه ظهر گرم مرداد ميندازه توي سال هاي 44-45 شمسي كه بابابزرگ اكبر داره با دوچرخه از كارخونه بر مي گرده و تمام دلخوشيش، گوش دادن به موسيقي عصرگاهي راديوئه. خدا هر چهارتاشونو بيامرزه. آدم هايي كه به ما ايراني هاي از بدويت رهايي يافته، پرده هايي از تصاوير زيباي دنياي موسيقي و خيال رو نشون دادن. اين آدما هيچ وقت نمي ميرن، هميشه زنده ان و همونجوري كه وجودشون براي عقل كوچك انديش ما غيرقابل باور بوده و هست، به همون اندازه مرگشون هم مثل يه شوخي و خيال واهي مي مونه. روحت شاد خدايگان تار، استاد جليل شهناز.

سربازي! كي تو رو درست كرد؟!!

امروز سيصدمين روز خدمتم بود، 338 روز ديگه مونده، خدا لعنت كنه هر نامرد ح... ز.... اي رو كه اين اجباري رو درست كرد. 

یه آهنگ پیشنهادی خیلی خوب

      
 

گوشه چشمی به ما کن
درد اسیران دوا کن
شمع سحرگه چون فشاند
قطره اشکی یاد ما کن
ای لب نوشین تو سرچشمه بقا
تا ز طرب تازه شوی اندرم آ
یا مده ای راحت جان وعده ای مرا
یا وفا کن
داغ حسرت جانگداز است
چاره ما سوز و ساز است
ناله آتشین سر کن ای دل
وز جدایی چو نی شکوه ها کن
جانم آمد بر لب ای گل
از نگاهی امشب ای گل
چاره عاشق بینوا کن
دین و دل و جان و جهانم تویی
آنکه بود فتنه رویت منم منم
وانکه بود شاهد جانم تویی تویی
رحمتی بر خسته جانی مبتلا کن
چون بروید در بهاران لاله ای یاد ما کن

با صدای عبدالوهاب شهیدی و پوران
لینک دانلود

پ.ن: هر کی گوش نده متاسفانه باید بگم خره!!

سفرنامه ديدار كاروانسراهاي قصربهرام و عين الرشيد

بالاخره فرصتي دست داد تا از سفر بسيار خوب و تاريخي حقير و دوستان همدل يعني امير و وحيد از كاروانسراهاي قصربهرام و عين الرشيد بنويسم. برنامه ريزي ذهني اين سفر مدت ها قبل ريخته شده بود. داستانش هم خيلي عميق و عجيبه، ولي چون احتمالا بازديد دوباره اين كاروانسراها به سادگي و تا مدت هاي مديد مقدور نخواهد بود، همه شرح ماوقع رو مي نويسم:

يه روز براي بازرسي آسانسور رفته بودم گرمسار. اون روز به اتفاق آقاي ترامشلو (من و امير آقاي ترامشلو رو "عمو ترام" صدا مي كنيم، پس براي اختصار و افزودن حس صميميت از اين به بعد از اين لفظ استفاده خواهد شد) براي بازرسي يه آسانسور از گرمسار رفتيم به ايوانكي. وقتي ميخواستيم بازرسي رو شروع كنيم، نصابي كه همراه عمو ترام بود رفت موتورخونه تا ببينه آسانسور چشه كه كار نميكنه. من و عمو ترام جلوي درب طبقه همكف شروع كرديم به حرف زدن. اون از دوران سربازيش ميگفت كه توي لشكر 81 زرهي كرمانشاه خدمت كرده، اونم زمان جنگ. بعد جهت حرفامون رفت به سمت كاروانسراها و ازش راجع به كاروانسراي قصربهرام پرسيدم. راستش چند وقتي بود بدجوري افتاده بودم تو نخ كاروانسراها.

مي دونستم قصربهرام نزديك گرمساره، ولي نمي دونستم دقيقا كجاست و راهش چه جوريه، تا اينكه عمو ترام گفت كه داداشش اونجا محيط بانه. آقا اين حرف عمو ترام رو به امير رسوندم و قرار شد توي يه فرصت كه هوا خوب ميشه بريم طرف قصربهرام. به وحيد هم گفته بوديم كه آماده باشه كه بريم. بارها اين فرصت از دست رفت تا اينكه روز پنجشنبه طرفاي ساعت 10 بود كه وحيد گفت نمي ريم قصر بهرام؟ من هم خيلي آني و در يك اتفاق انتحاري عطاي شام خونه عمه جان رو به لقاي كاروانسراي قصربهرام بخشيدم و به امير زنگيدم و گفتم كه از رفتن به خونه عمه منصرف شدم و اگه پايست، با عمو ترام هماهنگ كنم كه با داداشش هماهنگ كنه كه بريم قصربهرام. او هم موافقت خودش رو اعلام كرد و سريع به عمو ترام زنگيدم و گفت بهم خبر ميده.

ساعت 12 بود كه از يگان اومدم بيرون و ديدم خبري از عمو ترام نشده. دوباره بهش زنگيدم و گفت كه يادش رفته با خان داداش هماهنگ كنه! بعد پنج دقيقه زنگ زد و گفت شماره پلاك ماشين رو بهش بدم و همه چي اكيه. به امير زنگيدم و گفتم ترام اينجوري گفته و شماره ماشين رو ميخواد. اونم شروع كرد شماره پلاك ماشينشو برام خوندن. آقا كفري شدم هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم. بش گفتم مرتيكه من پلاك ماشينتو حفظم، خوبه روزي صدبار راجع بهش حرف ميزنيم (من خيلي ميرم تو نخ پلاك هاي ماشينا) و ميدونه كه من اينو مي دونم. آي خنديديم از اين چرند امير. خلاصه سرتونو درد نيارم. سريع به وحيد گفتم كه آماده باشه كه ميخوايم بريم و سفر قطعيه. امير مثل هميشه با يه ساعت (دقيقا يه ساعت) تاخير اومد و رفتيم سمت گرمسار. 

بازرسي آقاي بنايي انجام شد و ازشون پرسيديم كه از كدوم مسير بريم و ايشون فرمودن از طرف ورامين بريم. بنابراين رفتيم ورامين و به پيشنهاد امير به مجيد زنگيديم كه اگه با ما ميخواد بياد، بياد افسريه و ما بريم دنبالش و بعد بريم سمت قصربهرام. مرتيكه خودشو تو خونه حبس كرده و داره افسردگي ميگيره. با ما نيومد و تازه بدبختي هاي ما شروع كرد. پرسون پرسون و قدم به قدم آدرس ها رو يكي پس از ديگري پرسيديم كه بالاخره توي مسير كاروانسرا افتاديم و نهايتا ساعت 7:10 عصر به سرمحيط باني مباركيه رسيديم. اونجا سربازها جلومونو گرفتن و رفتم تا با يه بابايي كه توي يه ساختمون قديمي خوابيده بود، هماهنگ كنم.

يارو فقط با يه شورت آبي خوابيده بود كه با در زدن من بيدار شد و اومد و بعد از يه تماس با يه آقايي، اجازه ورودمون صادر شد و بعد از طي يه مسير 7-8 كيلومتري آسفالت و رد شدن از منطقه نظامي، وارد جاده خاكي شديم. با سرعت حدود 20km/h حركت مي كرديم و هر چي مي رفتيم نميرسيديم. طبق فرموده هاي ياروي شورت آبي ما بايد كلا 54 كيلومتر مي رفتيم تا به قصربهرام برسيم، ولي هر چي مي رفتيم نمي رسيديم. بدبختي هم اين بود كه كيلومترمونو اول ورود به جاده نگاه نكرده بوديم. توي دوردست ها هيچي پيدا نبود، فقط كوه بود و كوير. شب شد. من و وحيد از پنجره ماشين اومده بوديم بيرون و سير آفاق مي كرديم و امير بدبخت هم ميروند. چند تا شيب بلند رو رد كرديم و گفتيم كه توي نشيبش حتما قصر بهرام رو مي بينيم، ولي نمي ديديم. يه دفعه توي دوردست ها يه نور ضعيفي معلوم شد و گفتيم همينه و كورسوي اميدي توي دلمون روشن شد ولي هر چي ميرفتيم نمي رسيديم. رفتيم جلوتر ديديم نور ناپديد شد و رسما داشتيم دپرس مي شديم.

مسير رو طبق تابلوهاي راهنما درست اومده بوديم ولي هيچي معلوم نبود. رفتيم جلوتر ديديم كه جاده داره داغون و داغون تر ميشيم كه يه دفعه امير گفت گم شديم و منم يقين كردم كه آره گم شديم كه يه دفعه وحيد گفت كاروانسرا همين جاست(شبيه اين ملوان هاي روي دكل كشتي). راست مي گفت به حدود 200 متريش رسيده بوديم. آي چه حسي قشنگي بود بعد از اين همه سختي و ترس به كاروانسرا رسيدن. به قول حافظ:

در بيابان گر بشوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور

ولي ما بسي غم خورديم تا برسيم! يه اتوبوس پارك شده بود و يه گروه نجوم اومده بودن واسه رصد. چرخي توي حياط كاروانسرا و روي پشت بوم زديم و بعد رفتيم وسايل رو آورديم و توي ضلع شمال شرقي كاروانسرا بساطمونو پهن كرديم.

اون شب، يعني پنجشنبه 23 خرداد براي هميشه ابدي شد. ماه غروب كرد و آسمون موند و ستاره هاش و ما سه نفر به دور از هياهوي اون 30-40 نفر منجم. خوراك لوبيا رو زديم و با سورپرايز امير شبمون تكميل تكميل شد. هر چي آهنگ خاطره انگيز بود گذاشتم، از بداهه نوازي اصفهان عليزده، آهنگ آخر آلبوم آن و آن عليزاده، تصنيف جان جهان مشكاتيان و ... مهم تر از همه جان عشاق مشكاتيان. خلاصه اون شب براي هميشه توي زندگي من ثبت شد. آسمون صاف صاف و هواي صاف تر و چي مي خواستيم بيشتر از اين، به دور از هياهو و كثافت زندگي. خيلي خوب بود، هر چي بگم كم گفتم. اون شب رو كنار هم خوابيديم.

از بس هوا خوب بود و جونور مونور نبود، چادر رو علم نكرديم. فردا صبح كل كاروانسرا رو زير رو كردم. انگار به محبوبم رسيده باشم. از هيچ جاييش نگذشتم، همه جا شو ديدم و حظ كردم. پشت سر هم عكس مي گرفتم، اونم با موبايلم ولي عجب عكس هايي گرفته بود امير با دوربين حرفه ايش. بعد از تموم شدن بازديد از قصربهرام، رفتيم سمت كاروانسراي عين الرشيد و اونجا هم خوب گشتيم و عكس انداختيم و سريع حركت كرديم به سمت سمنان. از دم در قصربهرام تا سمنان من رانندگي كردم و وحيد هم جلو نشسته بود و امير اون پشت كارهايي كرد كه نبايد ميكرد ولي كرد! 

بعد از رسيدن به خونه ناهاري خوردم و خوابيدم تا عصر كه بعد از شستن ماشين بابا رفتم حموم و از اونجا خونه اميرشون و خواب و امروز گرفتن آخرين مرخصي ساعتي ماهانه خرداد. ساعت 14 با محمد اومدم كه خونه كه يه دفعه اعلام آماده باش شد و همه چي به هم ريخت و بعد از معطلي جلوي سپاه استان اومديم ناحيه و تا ساعت 19:30 اونجا بوديم. چقدر با سعيد و مهدي و محمد حرف زديم. مهدي شعرهاشو برامون ميخوند و چه احساسي توي شعراش خوابيده بود. بعد اومديم خونه و تا الان دارم مي نويسم و جواب كامنت ها رو ميدم. القصه، ايها الناس بريد قصربهرام رو ببينيد، از من گفتن بود.

پ.ن 1: ديدن قصربهرام يكي از آرزوهام بود. دوست دارم براي فرصت بعدي كاروانسراي ميان دشت رو ببينم.
پ.ن 2: امير خيلي دوست خوبيه.
پ.ن 3: سعي كنيد توي مسافرت خوراك لوبيا نخوريد، مخصوصا وقتي مي دونيد قراره يه مدت طولاني توي ماشين باشيد.
پ.ن 4: اين متن بلند بالا رو در حالي نوشتم كه به طور مداوم در حال گوش دادن به آهنگ مرغ سحر با صداي عبدالوهاب شهيد و پوران بودم (البته شعرش فرق ميكنه، ولي آهنگ همون آهنگ مرغ سحره). صداي شهيدي و پوران خيلي خوبه.
پ.ن 5: جمعه ظهر، چلومرغ عمه جان رو زدم به بدن. يعني دست پخت رو دستش نيومده. با يه تير دو نشون زدم. هم به قصربهرام رسيدم و هم به چلومرغ عمه جان.
پ.ن 6: اگه مجيد ميومد احتمالا نمي تونستيم برسيم قصربهرام، چون مي خورديم به شب و چون منطقه نظامي بود نمي تونستيم از اونجا رد شيم و بايد تا فردا صبح همون جا منتظر مي مونديم.

  

كاروانسراي قصربهرام ما اومدددددددددددددديم!!

ما (من و امير و وحيد) داريم ميريم گرمسار. يه بازرسي هست و بعدش ميريم سمت كاروانسراي قصربهرام. فقط خدا ميدونه چقدر از كاروانسرا خوشم مياد. ميام پر و پيمون مي نويسم. برم وسايل رو جمع كنم كه وقت تنگه. 

مشوي اي ديده نقش غم، ز لوح سينه حافظ
كه زخم تيغ دلدار است و رنگ خون نخواهد شد

پ.ن: يادگار سفر امروز به شاهرود، مسير رفت، صداي حسام الدين سراج، آلبوم عشق و مستي

گوشه اصفهانك

"اصفهانك" اسم يه گوشه از خيل گوشه هاي موسيقي ايرانه. توي رديف مثل خيلي از گوشه هاي ديگه، خيلي كوتاهه، ولي عجيب عمق داره. انگار يه شوري توي وجودت هست كه داره از همه جاي بدنت ميزنه بيرون، تمام وجودت داره با تمام وجود يه چيزي ازت طلب ميكنه و انگار داري فرياد ميزني، ولي كسي فريادتو نمي شنوه. مي فهمن يه چيزيت هست، ولي يه "ترس" غريبي توي اين گوشه هست كه نميذاره، همينجوري همه چيو فاش كني و بلاي منصور حلاج سرت بياد. شايد توي كل زندگيت چند تا از اين موقعيت ها بيشتر نداشته باشي، ولي هر وقت اين حس رو داشتي، ياد گوشه "اصفهانك" بيفت و بهش گوش كن، قول ميدم آرومت ميكنه.

پ.ن: اگه ميخوايد يه اصفهانك درجه يك گوش بديد، بريد نوار "قاصدك" مشكاتيان و شجريان رو گوش كنيد. دقيقا وقتي تصنيف قاصدك توي طرف دوم نوار تموم ميشه، مشكاتيان شروع ميكنه تكنوازي توي اصفهانك. يه بار اين تكنوازي رو توي بام سمنان گوش دادم رفتم فضا. اون شب باد هم مي اومد. خدا هم داشت حال ميداد و حس ترس و ابهام رو بيشتر مي كرد (از اون توجيه هاي پست قبلي!) 

توجيهات

يه وقتايي كه يه اتفاق خيلي خوب برات مي افته، تمام قرينه هاي مثبتي رو كه در راستاي اين اتفاق مثبت هست رو جمع مي كني و شروع مي كني به فلسفه چيندن و چون ما شرقي ها خيلي احساساتي و ماورايي تشريف داريم، دايره تفكر و احساسات رو از عوالم مادي هم مي بريم بيرون و ميريم توي رويا و خلسه، حالا خوبه اين اتفاق توي عالم واقع اتفاق افتاده ها. از اونورش هم صادقه، يه اتفاق بد بيفته، تمام قرينه هاي منفي رو كنار هم ميذاريم و آسمون ريسمون مي بافيم تا اين اتفاق بد رو توجيه كنيم. صد البته، قدم گذاشتن به عوامل ماورايي در زمينه اتفاقات بد، از شدت و حدت بيشتري نسبت به اتفاقات مثبت برخورداره و باز جالب تر اينه كه همون عوامل منفي در برخورد و مواجهه با اتفاقات مثبت، اتفاقات مثبت ميشن و ميشن مثلا سبب خير. راستش مي خواستم بنويسم نمي دونم براي چي اين متن رو دارم مي نويسم، ولي ته تهش مي دونم براي چي. ضعف ها و كمبودهامون از اتفاقات بد، ميتونن عوامل مثبتي رو به دست ما بدن كه توجيهات خوبي هستن براي ما كه هم ازشون استفاده مثبت كنيم و هم استفاده منفي، از بس تنبليم و روياپرداز. نمي گم روياپردازي و فانتزي رو كلا حذف كنيم، ولي خط قرمز هايي رو بايد رعايت كنيم. جالبه كه اون خط قرمزهاي اصلي، قبلش يه سري خط قرمز هاي فرعي و كوچيك دارن كه اگه بشكونيشون، جسورتر ميشي و ميري كه اون خط قرمز اصليه رو بشكوني، بي اونكه بدوني. اون خط قرمز فرعي ها زياد جنبه بد يا بازدارنده اي ندارن، ولي با شكستن اونا احتمال شكستم اون خط قرمز اصلي ها بيشتر و بيشتر ميشه. بلوف، قانون جالبيه. تا حدود يه ماه قبل پوكر بلد نبودم. از امير ياد گرفتم، بازي جالبيه، آي روانشناسي توش خوابيده، آي مي توني درون آدم ها رو در سايه اين بازي ببيني. اوني كه توي حكم و شلم، همون اول با آس هاش بازي ميكنه، خيلي آدم ترسوييه، بايد ازش ترسيد. اوني كه همه چيزاي تاپشو براي پيروزي همون اول خرج مي كنه، خيلي بدبخته.
تفكر مداوم، صبر در مقابل شكست ها و مهم تر از همه بازيگر بودن و استقامت، نشونه هاي انسان هاي بزرگن. آدم هايي كه توجيه و قرينه سازي اتفاقات، جايي تو زندگيشون نداره. ميرن و براشون شكست عين پيروزيه، چون خواستن بجنگن و توي اين جنگ دليلي براي بودنشون پيدا كنن، نه براي وعده اي كه آواش از دوردست مياد و نه ديده شدن و نه هزار توجيه مسخره اي كه همه ما كم و بيش درگير اين عقده هاي ريز و درشت هستيم. نبرد، نبرد با من درونت، بزرگترين نبرد دنياست.  

كلاه پهلوي

مدار صفر درجه تموم شد، كلاه پهلوي شروع شد... فعلا دو قسمت ديدم... تا كي اين تموم بشه...

پايان ديدن سريال مدار صفر درجه

ديدن سريال مدار صفر درجه همين الان تموم شد. بدون هيچ حرف و تفسيري فقط اين شعر تيتراژ پاياني سريال رو ميذارم:

وقتی گریبان عدم با دست خلقت مي دريد
وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

وقتی زمین ناز تو را در آسمانها می کشید
وقتی عطش طعم تو را با اشکهایم می چشید

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود و نه دلی
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی


یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود
آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود


وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد
آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

من بودم و چشمان تو نه عاشقی و نه دلی 
چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

صحنه هاي آخرش ميخكوب كننده بود. دمت گرم حسن فتحي! همين!

به بهترين دوست تمام زندگيم؛ امير

فكر نمي كردم مهم ترين حرف زندگيمو به بابام بزنم. بهش گفتم... خيلي مرده به مولا. آخر مرام و صفاس اين مرد. دمش گرم (دارم بزرگترين لقمه زندگيمو بر مي دارم)

... و تنها كساني براي هميشه از آن ما خواهند بود كه براي هميشه از دست داده ايم...

يه شعر خوب - شماره 34


چه فکر می کنی؟
که بادبان شکسته زورق به گل نشسته ایست زندگی ؟
در این خراب ریخته 
که رنگ عافیت ازو گریخته 
به بن رسیده راه بسته ایست زندگی ؟
چه سهمناک بود سیل حادثه
که همچو اژدها دهان گشود 
زمین و آسمان ز هم گسیخت 
ستاره خوشه خوشه ریخت 
و آفتاب در کبود دره های آب غرق شد 
هوا بد است 
تو با کدام باد می روی؟
چه ابر تیره ای گرفته سینه تو را 
که با هزار سال بارش شبانه روز هم
دل تو وا نمی شود
تو از هزاره های دور آمدی
در این درازنای خون فشان 
به هر قدم نشان نقش پای توست
در این درشتناک دیولاخ
ز هر طرف طنین گامهای رهگشای توست 
بلند و پست این گشاده دامگاه ننگ و نام 
به خون نوشته نامه وفای توست
به گوش بیستون هنوز
صدای تیشه های توست 

چه تازیانه ها که با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها که از تو گذشت سربلند 
زهی شکوه فامت بلند عشق 
که استوار ماند در هجوم هر گزند 
نگاه من 
هنوز آن بلند دور 
آن سپیده آن شکوفه زار انفجار نور 
کهربای آرزوست 
سپیده ای که جان آدمی هماره در هوای اوست
به بوی یک نفس در آن زلال دم زدن 
سزد اگر هزار بار 
بیفتی از نشیب راه و باز 
رو نهی بدان فراز 

چه فکر می کنی ؟
جهان چو آبگینه شکسته ای ست 
که سرو راست هم در او شکسته می نمایدت 

چنان نشسته کوه در کمین دره های این غروب تنگ
زمان بی کرانه را 
تو با شمار گام عمر ما مسنج 
به پای او دمی ست این درنگ درد و رنج
به سان رود
که در نشیب دره سر به سنگ می زند
رونده باش
امید هیچ معجزی ز مرده نیست زنده باش

هوشنگ ابتهاج

براي خواب بعد از ظهر!

آدم توي دو تا موقعس كه عميق و عجيب به ياد كسي كه دوستش داره مي افته؛ يا وقتي خيلي خوبه، يا وقتي خيلي بده. من امروز عميق و عجيب به يادش افتادم، اما نه خوب بودم، نه بد. عجيب بود!

يه شعر خوب - شماره 33

آه اي قلب محزون من
ديدي كه چگونه سودا رنگ شعر گرفت
ديدي كه جغرافياي فاصله را
چگونه با نوازش نگاهي مي شود طي كرد
و ناديده گرفت
ديدي كه دردهاي كهنه را
چگونه با ترنمي مي شود به يكباره فراموش كرد
ديدي كه آزادي لحظه ناب سرسپردن است
ديدي كه عشق يك اتفاق نيست
قرار قبلي است
مثل يك تفاهم ازلي
از ازل بوده
و تا ابد ادامه خواهد داشت

پل الوار

سريال مدار صفر درجه

سريال مدار صفر درجه خيلي خوبه. مثل اون تيله هاي بچگيه، مثل خاطرات نوستالژيك ذهني و مثل روياهايي كه هميشه از دوردست ها از تاريخ ساختي، تاريخي كه مقارن جنگ جهاني دومه. همون جوري كه هزاردستان تاريخ مشروطست. امروز كلا در اتاق رو بستم و دارم سريال مدار صفر درجه رو مي بينم. عاليه

پ.ن: خاك بر سر من كه قبلا نديده بودمش، از بس آدم نيستم!

يه شعر خوب - شماره 32

سپیده که سر بزند
در این بیشه‌زار خزان زده شاید گلی بروید
شبیه آنچه در بهار بوئیدیم .
پس به نام زندگی
هرگز نگو هرگز

پل الوار (1895-1952)

يه شعر خوب - شماره 31

اي خاطره پيش آي و نت هايت را هم ساز كن
و آنگاه كه بر فراز باد موسيقي تو شناور است
من در جويباران خيره خواهم شد
آنجا كه دلدادگان آه مي كشند
و در رويا فرو مي روند
من به شكار اوهام، كه در گذرند خواهم نشست
و در آينه، آبي از جويبار زلال خواهم نوشيد
و آواز مهر را خواهم شنيد
و سرتاسر روز را خواهم غنود
و در رويا فرو خواهم رفت
چون شب فرا رسد خواهم رفت به همانجا كه در خور اندوه است
گام زنان بر كنار دره تاريك
با سوداي خاموش

ويليام بليك (1757-1827)

سفري با دوستاني جديد؛ سفرنامه جنگل ابر

سلام. الان يه مثنوي بلند بالا تقديمتون مي كنم. غزلي كه قصيده شد و قصيده، مثنوي شد. چند روزي ننوشتم، اصلا خونه نبودم كه بنويسم. از 8 صبح 14 خرداد تا الان فقط به اندازه 10 ساعت خونه بودم. از روز 13 خرداد شروع ميكنم. اون روز بعد از اومدن از يگان، يه چرت كوچيك عصرگاهي زدم و بعدش رفتم بازرسي دوم طبسي. كار بازرسي سريع تموم شد و اومدم خونه. اون روز مي خواستم برم دو تا كتاب تذكره الاوليا و تاريخ بيهقي بخرم. دفعه قبل كه رفته بودم انتشارات خلاق، دو تا رو تموم كرده بود و قرار بود بياره. يه دفعه ياد حسين حافظي افتادم. كتابفروش دسته دو سمنان كه كتابهايي توي كتابفروشيش پيدا ميشه كه ممكنه تو انقلاب هم پيدا نشه. رفتم اونجا و يه شاهنامه فردوسي گرفتم (50000 تومن) و كتاب هاي 53 نفر بزرگ علوي (كه دفعه قبل هر چي گشتم پيداش نكرده بودم، اين دفعه 2 تا پيدا كردم) و كاخ تنهايي (خاطرات ملكه ثريا اسفندياري) و آدم ها و خرچنگ ها (كلا اين 3 تا شد 10000 تومن). بعد از دو سه ساعت چرخ زدن توي مغازش اومدم خونه. اون شب قرار بود پسرداييم (محمد مهدي) و دو تا از دوستاش بيان خونمون كه فردا با پسرداييش و من و داداش بريم طرف جنگل ابر. فكر كنم حدود ساعت 12 شب بود كه اونا رسيدن خونمون. من و امير هم رفته بوديم چرخ شبانگاهيمونو بزنيم كه توي برگشت ديدم داره در پاركينگ بسته ميشه ومتوجه شدم تازه از تهران رسيدن. وحيد رو كه ميشناختم، اما براي اولين بار با موجودي ديوانه به نام محمد آشنا شدم. شام رو دور هم زديم و تصميم نهايي اين شد كه بريم جنگل ابر.

جنگل ابر

اونا داشتن نقشه ها و موقعيت ها رو ثبت مي كردن و من هم داشتم آخرين پستمو تو وبلاگ مي ذاشتم. بعد خوابيديم و صبح راس ساعت 8 با جمع كردن وسايل راه افتاديم سمت جنگل ابر. 29 سال از خدا عمر گرفته باشي و جنگل ابر توي بغل گوشت باشه و نرفته باشي، رسما سوخت تايم دادي. راه افتاديم و رسيديم شاهرود. براي صبحونه قرار شد جيگر بزنيم و هر جا مي رفتيم بسته بود. يه جيگركي كه همون بدو ورود به شاهرود ديده بوديمش رو رفتيم تو و سير جيگر زديم. بعد راه افتاديم سمت جنگل ابر. البت قبلش تمام وسايل خوراكي رو براي ناهار و شام و فردا خريديم. بالاخره به روستاي ابر رسيديم و بعد از طي مسيري خاكي و پردست انداز به خود جنگل رسيديم. يه جا بود كه ديگه نمي شد با ماشين رفت. ماشينو پارك كرديم و يه يه ساعتي پياده روي كرديم و به يه منظره خوب رسيديم و اتراق كرديم و در حال كيفور شدن بوديم كه سه تا ماشين شاسي بلند تهروني با يه گوني دختر پسر ريختن توي ويوي روبروي ما و شروع كردن به علم كردن بساطشون. ما هم بعد از گوش دادن به چند تا آهنگ كه توسط حقير اتخاب شده بود، برگشتيم. رسما پاره شديم تا برسيم به ماشينامون. بعدش يه ته بندي كوچيك با خرما و بيسكويت كرديم و راه افتاديم تا بريم محل چادرمونو انتخاب كنيم. توي برگشتني جنگل ابر، ابرهاي خودشو به ما نشون داد و ما از توي ابرها اومديم و به ماشينا رسيديم. بالاخره با كلي چونه زني، محل چادر در يه نقطه مناسب انتخاب شد و الحق جاي خوب و مناسبي بود. تنها بدي جنگل ابر (غير از نداشتن راه مناسب) نداشتن سرويس بهداشتيه. چادرها رو برپا كرديم و من و وحيد و محمدرضا و محمد رفتيم سراغ جمع كردن هيزم. علي هم كه كلا تا آخر سفر مسئول آتيش شده بود و بي خيال آتيش نمي شد. عصر ابرها هجوم آوردن و از كنار ما رد ميشدن. خيلي منظره زيبايي درست شده بود. بعد بساط ناهار (بهتره بگم شام) رو حدود ساعت 8 كه هوا هنوز روشن بود زديم به بدن. شام بال مرغ و سوسيس پنيري آتيشي داشتيم. جاي همه خالي. بعد كنار آتيش نشستيم و لذت مي برديم و حرف مي زديم. از هر دري. و چه شبي شد شب 14 خرداد. من خيلي خسته بودم. زودتر از بقيه خوابيدم (حدود ساعت 10:30)، بعد من محمدرضا خوابيد و بقيه هم طرفاي ساعت 12:30 شب كپشونو گذاشتن. صبح فردا، واسه صبحونه چاي و بيسكويت داشتيم و بعد رفتيم چرخ كوچيكي توي اطراف زديم و علي بساط ناهار رو به راه كرد. تركيب خوراك لوبيا و تن ماهي. عجب ناهاري شد. قبل ناهار وحيد و محمدمهدي رفته بودن يه جايي رو ديده بودن و توصيه كردن ما هم بريم ببينيم. يه مسير ده دقيقه اي رو رفتيم و رسيديم به اون مكان موردنظر. خود بهشت بود. ياد كوههاي آلپ افتادم كه توي مستندهاي طبيعت نشون ميده. كافي بود فقط هايدي و بزش و پيتر رو بذاري اونجا تا رسما فكر كني الان توي دامنه هاي آلپ نشستي. اونجا موبايل آنتن ميداد. زنگ زدم به امير و باهاش صحبت كردم. تو روزايي كه همه بچه ها يه وري رفته بودن، اين مرتيكه خودشو حبس خونگي كرده بود. بعد ناهار رو زديم كه مزش هنوز زيز زبونمه. بعد ناهار وسايل رو كامل جمع كرديم و جنگي راه افتاديم سمت خرقان براي ديدار مرقد عارف كامل، شيخ ابوالحسن خرقاني.
از اونجا به بسطام رفتيم و ديدار مقبره عارف كامل بايزيد بسطامي. بچه ها رو بعدش به ديدار برج كاشانه بردم و از اونجا رفتيم سمت چشمه علي دامغان. تفرجگاه فتحعليشاه قاجار كه اتفاقا توي دامغان به دنيا اومدن ايشون. يه ساعتي توي چشمه علي بوديم و آبي به پاهامون زديم و از اوجا حركت به سمت شهميرزاد و خوردن بستني هاي خوشمزه ميدون و نهايتا رفتن به سمنان.
 

آرامگاه شيخ ابوالحسن خرقاني - روستاي قلعه نو خرقان شاهرود

آرامگاه بايزيد بسطامي - شهر بسطام (6 كيلومتري شاهرود)

چشمه علي دامغان (كاخ تفريحي فتحعليشاه)

شب حدود ساعت 8:30 رسيديم خونه و سريعا رفتم حموم و بعدش مثل نعش خوابيدم. امروز هم مجبور بودم برم يگان. صبح رفتم و تا ساعت 12 كه برگشتم خونه،
 هيچ كاري نداشتيم. فقط ما سربازها اونجا بوديم و هيچ كدوم از كادري ها نيومده بودن. الا رييس و حسن. احسان واسه ساعت 1 هماهنگ كرده بود كه بريم يه وري. چون آخرين شبي بود كه طاهر پيش ما بود و فردا قراره دوباره بره شيراز. ساعت حدود 1:45 حركت كرديم و به اتفاق احسان و طاهر و رضا و محسن، يه 10-15 كيلومتري از شهميرزاد خارج شديم و رفتيم زير چند تا درخت نشستيم و چايي زديم، پاي زديم، بچه ها قليون زدن و كمي واليبال بازي كرديم. بعد من و احسان بساط جوجه كباب رو به راه انداختيم و ناهار رو زديم و جاي همه خالي (مخصوصا امير ملعون). احسان عيش رو تكميل كرد و ناهار گوشت تنمون شد. بعدش دراز كشيديم و آهنگ گوش مي داديم و آخر سري يه دور ديگه واليبال بازي كرديم. چقدر اين آخرش خنديديم. حدود يه ساعت قبل اومديم خونه و الان دارم اين چرنديات رو واسه شما و خودم براي ثبت در آينده مي نويسم. توي مسير برگشت توي ماشين فقط زدن و رقصيدن، اما وقتي توي ورودي شهر، احسان، آهنگ "خداحافظ اي عشق" اندي رو گذاشت، همه ساكت شدن. انگار همه مي دونستن كه يه چند ماهي طاهر رو نخواهند ديد. خود طاهر هم كه تا قبلش اين همه ورجه وورجه مي كرد، ساكت شده بود. خدا پشت و پناهش.
اما چند نكته مهم:
1- وقتي با يه اكيپ باحال همه چيز تموم و همه چيز فكر شده مسافرت ميكني، به جاي اينكه بشيني غصه كمبود فلان چيزو بخوري، ميشيني و فقط حال ميكني.
2- ياران سفر، مهم ترين عنصر سفر هستن و خدايي بچه هاي ماهي بودن، مخصوصا جانوري به نام محمد.
3- هميشه وقتي تصميمي گرفته شد، بايد انجامش داد و دست دست نكرد. مدت ها قبل مي تونستم جنگل ابر رو ببينم، ولي تازه بعد اين همه سال موفق به ديدارش شدم.
4- درسته ياران و دوستان جديد خوبن و دنياهاي تازه اي رو مي بيني، ولي براي من هيچ كس دوستاي خودم نميشن؛ امير، احسان، وحيد و طاهر.

يه شعر خوب - شماره 30


تو را به جای همه کسانی که نشناخته ام دوست می دارم
تو را به خاطر عطر نان گرم
برای برفی که آب می شود دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که دوست نداشته ام دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
برای اشکی که خشک شد و هیچ وقت نریخت
لبخندی که محو شد و هیچ گاه نشکفت دوست می دارم
تو را به خاطر خاطره ها دوست می دارم
برای پشت کردن به آزوهای محال

به خاطر نابودی توهم و خیال دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به خاطردود لاله های وحشی
به خاطر گونه ی زرینِ آفتاب گردان
برای بفشیه بنفشه ها دوست می دارم
تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه کسانی که ندیده ام دوست می دارم
تو را به خاطر لبخند تلخ لحظه ها
پرواز شیرین خا طره ها دوست می دارم
تورا به اندازه ی همه ی کسانی که نخواهم دید دوست می دارم
اندازه ی قطرات باران ، اندازه ی ستاره های آسمان دوست می دارم
تو را به اندازه خودت ، اندازه ی آن قلب پاکت دوست می دارم
تو را برای دوست داشتن دوست می دارم
تو را به جای همه ی کسانی که نمی شناخته ام ...دوست می دارم
تو را به جای همه ی روزگارانی که نمی زیسته ام ...دوست می دارم
برای خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود و برای نخستین گناه
تو را به خاطر دوست داشتن...دوست می دارم
تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم...دوست می دارم

پل الووار
ترجمه احمد شاملو

سمفوني مردگان بهترين رمانيه كه تو زندگيم خوندم!


تا قبل از اينكه اين رمان رو بخونم، رمان"روز قتل رييس جمهور" نجيب محفوظ، نويسنده بزرگ مصر و برنده نوبل 1988، بهترين رماني بود كه خونده بودم. داستاني كه روايت عاشقانه عشق بي فرجام  "علوان فواز محتشمي" و "رنده مبارك سليمان" دو جوون مصريه كه در عصر انورسادات زندگي ميكنن. نمي خوام راجع به اين رمان بنويسم، چون مجال ديگه اي ميخواد و حوصله اي بسيار.
اما... امروز ميخوام از رماني بنويسم كه از امروز تا زماني كه رمان ديگه اي پيداش نشه و جاشو نگيره، بهترين رمانيه كه تو زندگيم خوندم خوندم. فكر نمي كردم رماني جاي "روز قتل رييس جمهور" رو بگيره، ولي گرفت. طبيعت زندگي و ادامه حركت زندگي هم به همين تغييرات بهترين ها بستگي داره. توي موسيقي هم همينجوريه. بارها شده كه بهترين آهنگي كه تو زندگيم گوش دادم عوض شده و هر باز كه اين تغيير اتفاق افتاده به خودم گفتم كه اين دفعه آخره، ولي اين طور نشده. براي فيلم هم همين اتفاق افتاده. يه زماني عاشق سينه چاك "شجاع دل" مل گيبسون بودم، يه زماني عاشق "پل هاي مديسون كانتي" كلينت ايستوود، يه موقع عاشق "لاك پشت ها هم پرواز مي كنند" بهمن قبادي، يه زماني "بيمار انگليسي"، يه موقع "خارج آفريقا" و ... ده ها تغيير ديگه. اما الان فقط "سينما پاراديزو" تورناتوره حرف اول و آخر رو ميزنه...
از اين اباطيل كه بگذريم، ميرسيم به رمان "سمفوني مردگان" عباس معروفي كه امروز تمومش كردم و در يك كلمه ميگم براي درك عظمت و زيبايي اين رمان فقط بايد بخونيدش. چون هر چي بگم و هر توصيفي از اين رمان بكنم، كار بيهوده اي كردم و ارزش اين رمان رو پايين آوردم. خواهشا بخونيدش. هيچ نقد و نظري راجع بهش ندارم، فقط ميگم بخونيدش تا علاوه بر اين همه آدمي كه ميشناسيد، "آيدين" و "اورهان" و "اياز" و "آيدا" و "سورملينا" رو هم بشناسيد و به دايره آدم هاي ذهنتون راه بديد و بدونيد درسته اين آدما تو خيال عباس معروفي زاده شدن، ولي به خدا زيادن آدمايي مثل "آيدين" كه هممون يه جور آيدينيم و بيشتر از اون هر كدوممون يه "اورهان" توي وجودمون داريم، به قول آيدين: يه اورهان خبيث. معشوقي به نام "سورملينا" رو تصور كنيد كه از معشوقيت به عاشقيت رسيده و منتهاي آمال هر عاشقيه. سواي همه دردها و رنج هاي اين رمان، تصويرسازي عشق "آيدين" و "سورملينا" فوق تصوراته. جان من بخونيد اين رمان رو. در حديث داريم: "بخوانيد سمفوني مردگان را، پيش از آنكه بميريد". ممنون!