بالاخره فرصتي دست داد تا از سفر بسيار خوب و تاريخي حقير و دوستان همدل يعني امير و وحيد از كاروانسراهاي قصربهرام و عين الرشيد بنويسم. برنامه ريزي ذهني اين سفر مدت ها قبل ريخته شده بود. داستانش هم خيلي عميق و عجيبه، ولي چون احتمالا بازديد دوباره اين كاروانسراها به سادگي و تا مدت هاي مديد مقدور نخواهد بود، همه شرح ماوقع رو مي نويسم:

يه روز براي بازرسي آسانسور رفته بودم گرمسار. اون روز به اتفاق آقاي ترامشلو (من و امير آقاي ترامشلو رو "عمو ترام" صدا مي كنيم، پس براي اختصار و افزودن حس صميميت از اين به بعد از اين لفظ استفاده خواهد شد) براي بازرسي يه آسانسور از گرمسار رفتيم به ايوانكي. وقتي ميخواستيم بازرسي رو شروع كنيم، نصابي كه همراه عمو ترام بود رفت موتورخونه تا ببينه آسانسور چشه كه كار نميكنه. من و عمو ترام جلوي درب طبقه همكف شروع كرديم به حرف زدن. اون از دوران سربازيش ميگفت كه توي لشكر 81 زرهي كرمانشاه خدمت كرده، اونم زمان جنگ. بعد جهت حرفامون رفت به سمت كاروانسراها و ازش راجع به كاروانسراي قصربهرام پرسيدم. راستش چند وقتي بود بدجوري افتاده بودم تو نخ كاروانسراها.

مي دونستم قصربهرام نزديك گرمساره، ولي نمي دونستم دقيقا كجاست و راهش چه جوريه، تا اينكه عمو ترام گفت كه داداشش اونجا محيط بانه. آقا اين حرف عمو ترام رو به امير رسوندم و قرار شد توي يه فرصت كه هوا خوب ميشه بريم طرف قصربهرام. به وحيد هم گفته بوديم كه آماده باشه كه بريم. بارها اين فرصت از دست رفت تا اينكه روز پنجشنبه طرفاي ساعت 10 بود كه وحيد گفت نمي ريم قصر بهرام؟ من هم خيلي آني و در يك اتفاق انتحاري عطاي شام خونه عمه جان رو به لقاي كاروانسراي قصربهرام بخشيدم و به امير زنگيدم و گفتم كه از رفتن به خونه عمه منصرف شدم و اگه پايست، با عمو ترام هماهنگ كنم كه با داداشش هماهنگ كنه كه بريم قصربهرام. او هم موافقت خودش رو اعلام كرد و سريع به عمو ترام زنگيدم و گفت بهم خبر ميده.

ساعت 12 بود كه از يگان اومدم بيرون و ديدم خبري از عمو ترام نشده. دوباره بهش زنگيدم و گفت كه يادش رفته با خان داداش هماهنگ كنه! بعد پنج دقيقه زنگ زد و گفت شماره پلاك ماشين رو بهش بدم و همه چي اكيه. به امير زنگيدم و گفتم ترام اينجوري گفته و شماره ماشين رو ميخواد. اونم شروع كرد شماره پلاك ماشينشو برام خوندن. آقا كفري شدم هر چي از دهنم در اومد بهش گفتم. بش گفتم مرتيكه من پلاك ماشينتو حفظم، خوبه روزي صدبار راجع بهش حرف ميزنيم (من خيلي ميرم تو نخ پلاك هاي ماشينا) و ميدونه كه من اينو مي دونم. آي خنديديم از اين چرند امير. خلاصه سرتونو درد نيارم. سريع به وحيد گفتم كه آماده باشه كه ميخوايم بريم و سفر قطعيه. امير مثل هميشه با يه ساعت (دقيقا يه ساعت) تاخير اومد و رفتيم سمت گرمسار.

بازرسي آقاي بنايي انجام شد و ازشون پرسيديم كه از كدوم مسير بريم و ايشون فرمودن از طرف ورامين بريم. بنابراين رفتيم ورامين و به پيشنهاد امير به مجيد زنگيديم كه اگه با ما ميخواد بياد، بياد افسريه و ما بريم دنبالش و بعد بريم سمت قصربهرام. مرتيكه خودشو تو خونه حبس كرده و داره افسردگي ميگيره. با ما نيومد و تازه بدبختي هاي ما شروع كرد. پرسون پرسون و قدم به قدم آدرس ها رو يكي پس از ديگري پرسيديم كه بالاخره توي مسير كاروانسرا افتاديم و نهايتا ساعت 7:10 عصر به سرمحيط باني مباركيه رسيديم. اونجا سربازها جلومونو گرفتن و رفتم تا با يه بابايي كه توي يه ساختمون قديمي خوابيده بود، هماهنگ كنم.

يارو فقط با يه شورت آبي خوابيده بود كه با در زدن من بيدار شد و اومد و بعد از يه تماس با يه آقايي، اجازه ورودمون صادر شد و بعد از طي يه مسير 7-8 كيلومتري آسفالت و رد شدن از منطقه نظامي، وارد جاده خاكي شديم. با سرعت حدود 20km/h حركت مي كرديم و هر چي مي رفتيم نميرسيديم. طبق فرموده هاي ياروي شورت آبي ما بايد كلا 54 كيلومتر مي رفتيم تا به قصربهرام برسيم، ولي هر چي مي رفتيم نمي رسيديم. بدبختي هم اين بود كه كيلومترمونو اول ورود به جاده نگاه نكرده بوديم. توي دوردست ها هيچي پيدا نبود، فقط كوه بود و كوير. شب شد. من و وحيد از پنجره ماشين اومده بوديم بيرون و سير آفاق مي كرديم و امير بدبخت هم ميروند. چند تا شيب بلند رو رد كرديم و گفتيم كه توي نشيبش حتما قصر بهرام رو مي بينيم، ولي نمي ديديم. يه دفعه توي دوردست ها يه نور ضعيفي معلوم شد و گفتيم همينه و كورسوي اميدي توي دلمون روشن شد ولي هر چي ميرفتيم نمي رسيديم. رفتيم جلوتر ديديم نور ناپديد شد و رسما داشتيم دپرس مي شديم.

مسير رو طبق تابلوهاي راهنما درست اومده بوديم ولي هيچي معلوم نبود. رفتيم جلوتر ديديم كه جاده داره داغون و داغون تر ميشيم كه يه دفعه امير گفت گم شديم و منم يقين كردم كه آره گم شديم كه يه دفعه وحيد گفت كاروانسرا همين جاست(شبيه اين ملوان هاي روي دكل كشتي). راست مي گفت به حدود 200 متريش رسيده بوديم. آي چه حسي قشنگي بود بعد از اين همه سختي و ترس به كاروانسرا رسيدن. به قول حافظ:
در بيابان گر بشوق كعبه خواهي زد قدم
سرزنش ها گر كند خار مغيلان غم مخور
ولي ما بسي غم خورديم تا برسيم! يه اتوبوس پارك شده بود و يه گروه نجوم اومده بودن واسه رصد. چرخي توي حياط كاروانسرا و روي پشت بوم زديم و بعد رفتيم وسايل رو آورديم و توي ضلع شمال شرقي كاروانسرا بساطمونو پهن كرديم.

اون شب، يعني پنجشنبه 23 خرداد براي هميشه ابدي شد. ماه غروب كرد و آسمون موند و ستاره هاش و ما سه نفر به دور از هياهوي اون 30-40 نفر منجم. خوراك لوبيا رو زديم و با سورپرايز امير شبمون تكميل تكميل شد. هر چي آهنگ خاطره انگيز بود گذاشتم، از بداهه نوازي اصفهان عليزده، آهنگ آخر آلبوم آن و آن عليزاده، تصنيف جان جهان مشكاتيان و ... مهم تر از همه جان عشاق مشكاتيان. خلاصه اون شب براي هميشه توي زندگي من ثبت شد. آسمون صاف صاف و هواي صاف تر و چي مي خواستيم بيشتر از اين، به دور از هياهو و كثافت زندگي. خيلي خوب بود، هر چي بگم كم گفتم. اون شب رو كنار هم خوابيديم.

از بس هوا خوب بود و جونور مونور نبود، چادر رو علم نكرديم. فردا صبح كل كاروانسرا رو زير رو كردم. انگار به محبوبم رسيده باشم. از هيچ جاييش نگذشتم، همه جا شو ديدم و حظ كردم. پشت سر هم عكس مي گرفتم، اونم با موبايلم ولي عجب عكس هايي گرفته بود امير با دوربين حرفه ايش. بعد از تموم شدن بازديد از قصربهرام، رفتيم سمت كاروانسراي عين الرشيد و اونجا هم خوب گشتيم و عكس انداختيم و سريع حركت كرديم به سمت سمنان. از دم در قصربهرام تا سمنان من رانندگي كردم و وحيد هم جلو نشسته بود و امير اون پشت كارهايي كرد كه نبايد ميكرد ولي كرد!

بعد از رسيدن به خونه ناهاري خوردم و خوابيدم تا عصر كه بعد از شستن ماشين بابا رفتم حموم و از اونجا خونه اميرشون و خواب و امروز گرفتن آخرين مرخصي ساعتي ماهانه خرداد. ساعت 14 با محمد اومدم كه خونه كه يه دفعه اعلام آماده باش شد و همه چي به هم ريخت و بعد از معطلي جلوي سپاه استان اومديم ناحيه و تا ساعت 19:30 اونجا بوديم. چقدر با سعيد و مهدي و محمد حرف زديم. مهدي شعرهاشو برامون ميخوند و چه احساسي توي شعراش خوابيده بود. بعد اومديم خونه و تا الان دارم مي نويسم و جواب كامنت ها رو ميدم. القصه، ايها الناس بريد قصربهرام رو ببينيد، از من گفتن بود.
پ.ن 1: ديدن قصربهرام يكي از آرزوهام بود. دوست دارم براي فرصت بعدي كاروانسراي ميان دشت رو ببينم.
پ.ن 2: امير خيلي دوست خوبيه.
پ.ن 3: سعي كنيد توي مسافرت خوراك لوبيا نخوريد، مخصوصا وقتي مي دونيد قراره يه مدت طولاني توي ماشين باشيد.
پ.ن 4: اين متن بلند بالا رو در حالي نوشتم كه به طور مداوم در حال گوش دادن به آهنگ مرغ سحر با صداي عبدالوهاب شهيد و پوران بودم (البته شعرش فرق ميكنه، ولي آهنگ همون آهنگ مرغ سحره). صداي شهيدي و پوران خيلي خوبه.
پ.ن 5: جمعه ظهر، چلومرغ عمه جان رو زدم به بدن. يعني دست پخت رو دستش نيومده. با يه تير دو نشون زدم. هم به قصربهرام رسيدم و هم به چلومرغ عمه جان.
پ.ن 6: اگه مجيد ميومد احتمالا نمي تونستيم برسيم قصربهرام، چون مي خورديم به شب و چون منطقه نظامي بود نمي تونستيم از اونجا رد شيم و بايد تا فردا صبح همون جا منتظر مي مونديم.
