يه شعر خوب - شماره 50

اري وفداي بالاد بام آزيزم روژي چوار جاره

آه فداي قامتت شوم عزيزم روزي چهار بار

 

اري صبح و نيمه رو آزيزم عصر و ايواره

صبح و ظهر، بعد از ظهر و غروب

 

لاي لاي لاي لاي که ژوله ي چاو که ژالم

لالا لالا، زيباي چشم چون آهوي من

 

اري وفداي مالکه ي آزيزم پاي پراوت بام

فداي آن خانه اي که در دامنه ي کوه پراو داري

 

اري وفداي دو ديده ي شو بي خواد بام

آه فداي دو چشم شب زنده دارت

 

لاي لاي لاي لاي که ژوله ي چاو که ژالم

لالا لالا، زيباي چشم چون آهوي من

 

اري امشو چن شوه آزيزم دور له يارانم

آه امشب چندمين شب دوري از ياران است

 

اري وک باغچه ي بي آو آزيزم تشنه ي وارانم

آه که چون باغچه ي بدون آب، تشنه ي بارانم

 

لاي لاي لاي لاي که ژوله ي چاو که ژالم

لالا لالا، زيباي چشم چون آهوي من


با صداي شهرام ناظري
اركستر ارمنستان
رهبر : لوريس چكناواريان

براي استوار علي اكبر رمضاني


پارسال 29 شهريور 91، حدود ساعت 6 با محمدرضا شمس از پادگان خارج شديم. مقصد ديدار مزار پرويز مشكاتيان توي شب سالگردش بود كه يه دفعه يادم اومده بود و محمدرضا دست و پا كرد و به هر زور و زبون بازي كه شد، از استوار رمضاني مرخصي جفتمونو گرفت. اون مشتاق ديدار مقبره خيام و من مشتاق ديدار پرويز مشكاتيان.
جزئياتش رو توي پست هاي خاطرات سربازي گفتم. امشب تصميمي رو كه از يه سال پيش گرفته بودم عملي كردم و به استوار رمضاني زنگ زدم. اول جواب نميداد. بعد كه گرفت بهش گفتم كيم و پارسال آموزشي نيشابور بودم و بهش گفتم ميدونيد پارسال اين موقع چه كرديد؟ خوب مسلما يادش نبود و بهش گفتم و منو شناخت. هم من خوشحال شدم و اون خوشحال تر و گفت كوچكترين كاري بوده كه ميتونسته برام بكنه. بهم گفت يه بار برم نيشابور و با هم بريم سر قبر پرويز مشكاتيان، چون همونجوري كه بهم گفته بود، از فاميل هاي دور مشكاتيان بود.
من الان بالام. عاليم. خوشحال و ..... به زبون نمياد.

پ.ن : اين متن با آواز شجريان و تار داريوش طلايي در آلبوم "دود عود" پرويز مشكاتيان نوشته شد.

توي پيج كريستف رضاعي ديدم اين متنو. خوشمان آمد بسي:

تلخي واقعيات و حقايق و خواسته هايي كه بعدا به پوچي آنان پي برد، مانند اسيدي ذره ذره ي وجودش را به هلاكت رساند . كم كم از همه دوري گزيد در گوشه اي به خود پيچيد و زود تر از همه به سراغش رفت. آري اين سرنوشت آناني است كه از خواب رويا هاي احمقانه بيدار مي شوند.

تولد

امروز تولد اميره. داره برميگرده از سفر. تبريك تولد رو با گوگل تاك بهش گفتم، در حاليكه داشت وارد ايران ميشد. خدايي دوست خيلي خوب (تاكيد روي خيلي خوبه، نه خوب!) نعمتيه ها. ها به خدا.

raindrops

يادمه سر هفته بود، شايد فردا يا پس فرداي عقد علي و سعيده. سعيده اومد خونمون و دوباره اون بو توي خونه پيچيد، همون بويي كه اون روز وقتي علي داشت كادوي سعيده رو باز ميكرد توي خونه پيچيد، همون بويي كه از كيف لپ تاپ ميومد، همون بويي كه وقتي مياد زمان وايميسده.
تا سعيده رو ديدم قبل از همه چي پرسيدم اين بوي raindrops ِ يا نه؟ گفت آره و گفت كه اتفاقا همراشه و اون شب بعد از اينكه از شهميرزاد برگشتيم به عنوان يادگاري ازش گرفتم.
هر روز هر وقت مجالي و حالي دست ميده درشو باز ميكنم و با دست بو رو ميارم سمت دماغم. بهترين بوي دنياست ادكلن raindrops. با اون بو،خروارها خاطره يه دفعه مياد توي سرم و انگار موجودي تمام و كمال جلوم ظاهر ميشه و ازم مي پرسه: لباسمو دوست داري؟ به خاطر تو پوشيدمش...

عنواني در خور اين پست يافت نشد!

اين متن پايين رو عباس معروفي توي صفحش توي فيسبوك گذاشته بود. خيلي خوشم اومد، حيفم اومد اونايي كه توي فيسبوك نيستن يا او رو اد ندارن، ازش بي بهره بمونن:

خرمن ماه
----------
اولین بار که پدربزرگم تنها مرا به سنگسر برد، چهار ساله بودم. این اولین سفر تنهایی‌ام بود که راهی شهری دور می‌شدم. شور خاصی داشت. می‌توانستم بدون مادرم هرجایی بروم؟ بزرگ شده بودم؟ حتماً بزرگ شده بودم که مادرم لباس‌های گرم و نو تنم کرد، برام پوتین بنددار خرید که خودم بلد بودم بندش را ببندم، با یک کاپشن انگلیسی قرمز چهارخانه که جیب داشت، و از همه‌ی لباس‌هام بیشتر دوستش داشتم. پدربزرگ ماشین شخصی کرایه کرده بود، پونتیاک آبی رنگ. ما دونفر جلو نشسته بودیم. مادرم کنار ماشین چشم از من برنمی‌داشت. وقتی راه افتادیم پشت سر ماشین آب ریخت. و ما تا برسیم همه‌اش فکر می‌کردم اصلاً مامانم چه جوری اجازه داده تنهایی سفر کنم؟ می‌توانم؟
می‌توانستم ولی سایه‌ی تنهایی‌ام همه جا با من بود. یکجا کنار مادربزرگم ایستاده بودم با لباس‌های گرم و پوتین بنددار که حتا زیر بارش برف هم سردم نمی‌شد، داشتم گردو می‌خوردم. یکجا کنار حوض بین پاهای پدربزرگم ایستاده بودم و او در نرمه آفتاب زمستانی روی صندلی لهستانی‌اش داشت موهام را شانه می‌کرد: «عید می‌برمت پیش لالو موهاتو برات کوتاه کنه، الان سرده بهتره موهات بلند باشه.»
«مامانم مم عید میاد؟»
«نه، بعد از عید خودم می‌برمت تهران.»
یکجا در فلکه‌ی سنگسر مردان بزرگ شهر ایستاده بودند؛ پدربزرگ؛ صفایی شهردار، جوادی رییس انجمن شهر، و چند تای دیگر. صفایی شهردار نخ‌های سر تسبیحش را یواشکی می‌کرد توی گوشم و تند دستش را می‌کشید، من خودم می‌دانستم که صفایی شهردار دارد با من شوخی می‌کند، و خودش را می‌زند به آن راه که یعنی من نبودم.
یکجا با پدربزرگ رفته بودیم مهمانی، و بعد با جمع مهمان‌ها رفتیم خانقاه، یامن هو، الا هو خواندیم، و شب وقتی به خانه برگشتیم، مادربزرگ روی پله‌ها منتظر ایستاده بود. تا رسیدم بغلم کرد و پرسید چرا اینقدر دیر آمدیم. با پدربزرگ قهر بود، و با من حرف‌های درشت می‌زد که او بشنود: «خودشون هر قبرستونی میرن برن، بچه‌مو تا دیروقت با خودشون نکشونن اینور و اونور. اصلاً معلوم هست غذا خورده نخورده، به فکر بچه که نیستن! میرزا قشم‌شم! فقط به خودشون فکر می‌کنن.»
پدربزرگم از توی اتاقش داد زد: «باسی غذا خورده، کاریش نداشته باشین.»
مادربزرگم پرسید: «غذا خوردی؟»
سر تکان دادم: «اوهوم.»
بویم کرد، بوسم کرد: «چی خوردی؟»
«غذا.» و در سرم پر از هو بود. یامن هو، حقاً هو، یا لاهو، الا هو...
به آسمان نگاه کردم. ماه شب چهارده درست وسط آسمان بود، و دورش یک حلقه‌ی زرین نورانی آویخته بود. انگار تمامی آسمان دور ماه یخ زده و آویخته است، تقدس آن لحظه چنان بغلم کرده بود که هنوز هم تصویرش از یادم نمی‌رود.
چیزی بین وهم و تقدس احاطه‌ام کرده بود، نمی‌توانستم از آن چشم بردارم. مادربزرگ گفت: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن، هر آرزویی داری برآورده می‌شه.»
آرزو؟ خب مامانم دلش تنگ شود و بیاید پیش ما. نمی‌شود؟ بیشتر از آرزو در آن لحظه احساس سرگردانی بر وجودم چنبره زده بود. می‌خواستم بزنم زیر گریه. ولی چرا گریه کنم؟ خودت را نگه دار باسی، اینها خیال می‌کنند تنهایی نمی‌توانی جایی بروی؛ حتما باید مامانت هم باشد. محکم باش! محکم. یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.
بعد پدربزرگ لباس‌هاش را عوض کرد و آمد بیرون. آن شب پیش او می‌خوابیدم. یک شب درمیان بود. مادربزرگه افسانه می‌گفت، پدربزرگ از زندگی.
مادربزرگ می‌دانست امشبم با او نیستم. از پله‌ها بالا رفت: «بچه رو جایی می‌برن خبر میدن، سر خود که نمیشه. خودشون هرجا می‌خوان برن، برن. برن برنگردن.»
کنار پدربزرگ ایستاده بودم، و هردو داشتیم به آسمان نگاه می‌کردیم. وهم وهم وهم. وهم و تقدس و دلتنگی از زمین بلندم کرده بود، درست در حلقه‌ی خرمن ماه ایستاده بودم. دلم گریه می‌خواست، اما جلو حودم را گرفتم. به جای گریه بلند زدم زیر خواندن: یا من هو... حقاً هو... یا لاهو... الاهو الاهو.
امسال که مادرم آمده بود، در حیاط ایستاده بودم و داشتم چیزی به خدا می‌گفتم که یکباره سربلند کردم، ماه بدر تمام خرمن زده بود. یک لوستر یخی گرد و قشنگ به پهنای شهر برلین. تند مادرم را صدا کردم. گفتم بیا ماه راببین!
آمد کنارم ایستاد و به آسمان نگاه کرد: «ماه خرمن زده باسی! می‌بینی؟ ماه خرمن زده. آرزو کن.»
آرزو؟ بعضی چیزها دیگر آرزویش واگذار به محال می‌شود، مامان! بگذار زمان همینجور کژ و کول بگذرد. حالا همین که پیش منی دلخوشم. بگذار روزگار بی‌معرفت بگذرد...
یکباره زمان پلیسه شد، جمع شد، کودک شدم، اما دیگر نتوانستم جلو خودم را بگیرم. خرمن ماه در حلقه‌ی اشکم هزار بار تکرار می‌شد.

براي امير

يه دوست خوب رو وقتي ميشه شناخت كه اگه به هر دليلي نباشه، حس كني يه جايي از بدنت از كار افتاده. خيلي از دوستا ميان و ميرن و اتفاقا رفتنشون خيلي آسوده خاطر كننده تر از اومدنشونه. امير يه هفته اي نيست. به يادش اين پستو گذاشتم كه خيلي باصفاست، خيلي.

براي رستم و سهراب و گردآفريد

گفتم كه دارم شاهنامه ميخونم، امروز رسيدم به رزم رستم و سهراب. نمي دونم چه جوريه كه عجيب به دل آدم ميشينه. يه چيز جالب براي من اينه كه قدرت كلام فردوسي وقتي به رستم و سهراب مي رسه به اوج خودش مي رسه. تا الان كه خوندم هيچ جاييش به لحاظ قدرت كلام و تاثيرگذاري به رستم و سهراب نرسيده. تازه مي فهمم چرا توي اون برنامه تلويزيوني، فريدون جنيدي مثل ابر بهار گريه ميكرد. يه جاهايي از رستم و سهراب واقعا اشكتو درمياره. بدا به حالمون كه يه بار هم شاهنامه رو نخونديم. اوليش خودم كه 30 سالم شد و تازه دارم شاهنامه ميخونم.
توي اين همه شخصيتي كه تا الان باهاشون برخورد داشتم توي شاهنامه، "گردآفريد"، خيلي موجود عجيبيه و فردوسي استاد بي همتاي شخصيت پردازيه و يه روانشناس كامل. يه زن كه با برادر و همسرش از يه دژ محافظت ميكنن و با سهراب مي جنگه و آخر فريبش ميده و از دستش فرار ميكنه و به دژ برميگرده.
نمي خوام حرف هاي كليشه اي بزنم. ولي به خدا اگه اسپيلبرگ ايراني بود با همين شاهنامه انقدر فيلم حماسي مي ساخت كه ديگه تو دنيا كسي هوس ساختن فيلم حماسي به سرش نزنه. نكته جالب ديگه اين بود كه ديشب از يوسف كوتوال نوشتم و امروز از گردآفريد و چه شباهت هاي غريبي توشون بود.
اينم يه هديه كه تازه الان پيداش كردم وقتي داشتم در مورد گردآفريد توي اينترنت سرچ ميكردم:
http://gordafarid.net

و ياد كنم از مرحوم مرشد ولي ا.. ترابي، استاد مسلم نقالي شاهنامه كه يه ماه پيش فوت شد. بارها و بارها دلم مي خواست مثل مرحوم محمود استادمحمد براش يه پست بذارم ولي نشد و يا فراموش ميكردم.
به خدا ريشه هامون همين شاهنامه و نقالي و نمايش هاي روحوضي و تخت حوضي و تعزيست. بدا به حالمون كه هميشه مرغ همسايه برامون غازه و اين شعر حافظ كه هيچ وقت بهش گوش نميديم:
سالها دل طلب جام جم از ما مي كرد
آنچه خود داشت ز بيگانه تمنا مي كرد

داستان آلب ارسلان و يوسف كوتوال

عضدالدين ابوشجاع آلب ارسلان، قامتی کشیده و چهره ای باصلابت داشت. سبیلهای بلندش را به هنگام شکار و رزم در پشت سر گره میزد و در همه سپاه آل سلجوق تیراندازی همانند او نبود. آلب ارسلان با سپاهی گران از خراسان گذشته  به ماوراءالنهر و سرزمین ترکان خوارزمی می شتافت. سپاهیان او کنار جیحون مقام گرفته بودند و شاه بر در خیمه نشسته بود و امواج کف را بر لب جیحون تماشا میکرد. آفتاب درمیان شطی از خون که درافق مغرب می جوشید، سر فرو برده بود و دامان طلائی خود را بدنبال میکشید. شاه به تصویر غروب که در دل جیحون مي شکست چشم دوخته بود. غرق خیالات خود بود که از پشت سر صدای پائی شنید و چون به عقب نگریست فرمانده سواران خود را دید که کرنشی کرد و گفت زندانی حاضر است. اندکی دورتر مردی با دستهای بسته میان چند نگهبان مسلح دیده میشد. آلب ارسلان  پشت به جیحون کرد و لحظه ای در قامت و قیافه مرد دست بسته خیره ماند. سپس با اشاره  انگشت او را جلو خواند و نگهبانان انقدر اسیر را جلو بردند که بیش از یک میدان میان او شاه نبود. آلب ارسلان اسیر خود را میشناخت. او کوتوال یکی از دژهای کرانه جیحون و نامش یوسف برزمی بود. دو ماه میگذشت که یوسف مقابل پادشاه سلجوقی ایستاده بود و قشون او را معطل کرده بود. چند بار آلب ارسلان کوشیده بود تا بوسیله پیامهای تهدید و تطمیع یوسف را از مقاومت باز دارد و به راه خود ادامه دهد، اما هر بار پاسخی سخت از یوسف میشنید و این سرسختی و لجاجت بر خشم و کینه پادشاه سلجوق دلیر نسبت به کوتوال سرسخت می افزود. اینک یوسف برزمی کت بسته درمقابل شاه ایستاده بود. دو روز پیش از آن، دژی که یوسف بران فرمان میراند از پای درامد و کوتوال به دست جنگاوران سلجوقی اسیر شد. این آخرین شب اقامت سپاه دران نقطه بود و شهریار سلجوقی تصمیم داشت پیش از حرکت یوسف را عقوبت کند. کوتوال نیز بسان پادشاه اندامی ورزیده و سبیلهای پر پشت داشت و از گریبان پیراهنش که دریده بود سینه برجسته اش بچشم میخورد. آلب ارسلان همچنان که نشسته بود غرید: "به تو گفته بودم اگر سیمرغ شوی و برقله قاف مقام بگیری به زیرت خواهم کشید. می بینی که اکنون چون گنجشکی در چنگال من اسیری و میخواهم بدانم چگونه است که دهانت به سخنهای درشت باز نمیشود... هان ؟"

یوسف برزمی که چون عقابی بال شکسته به صیاد خود مینگریست، لبش را به دندان گزید و سکوت کرد. سکوت او خشم سلطان را بیشتر برانگیخت و صدایش اوج گرفت. "اگر به امید عفو سکوت کرده ای این خیال باطل را از سرت بدر کن من پیش از این سه بار با تو اتمام حجت کردم اکنون نیز تصمیم خودرا گرفته ام. پس بدان ای یوسف! ساعتی نخواهد گذشت که سربازان من زنده زنده ترا گچ خواهند گرفت. اینک میخواهم صدای محکوم به مرگی را که دربرابرم ایستاده است بشنوم".
یوسف نگاهش را از روی زمین برداشت و به چشمهای آلب ارسلان دوخت.
"بسیار خوب اگر میخواهی بشنوی پس بشنو هم اکنون فکر میکردم که سالها بعد از من و تو هر کس از کنار جیحون بگذرد با خود خواهد گفت که دراینجا مردی از سلاله پادشاهان، چوپان زاده ای را که به راهزنی برخاسته، قلعه ها و سرزمینهای بسیار به تصرف دراورده بود، با چندین هزار سپاهش
 دو ماه معطل کرد و مردانه جنگید و مردانه کشته شد و تو ای راهزن، برو به فکر خویش باش تا کجا و چگونه خواهی مرد".
آلب ارسلان تا ان روز سرداران و شهریاران بسیاری را به بند و زنجیر کشیده بود  اما هرگز به یاد نداشت که هیچ کدام از انها در مقام اسارت چنین گستاخانه سخن گفته او را چوپان زاده و راهزن خطاب کرده باشد این سخنان مثل تیری بر سینه او نشست و خشمش را چنان برانگیخت که بی اختیار از جای برخاست و گفت:
"ای نگون بخت  تو سزاوار آنی که قلبت را خودم از سینه بیرون آورم" و با صدائی لبریز از خشم نعره زد: "کمان ...."
صدای شاه در سراسر اردو طنین افکند. سرداران و سپاهیان با شنیدن این صدا سراسیمه از چادرها بیرون دویدند و چون شاه را در آن حال دیدند دورادور به تماشا ایستادند. کماندار ترکش و کمان را پیش برد و آلب ارسلان دست در زه و کمانی برد که کشیدنش تنها از عهده بازوان نیرومند وی ساخته بود شاه فرمان داد تا دستهای یوسف را گشودند و بروی بانگ زد:"بگریز ای صید بد فرجام،بگریز همچون کبوتری از شاهین و مانند غزالی از برابر شیر، ترا آزاد میگذارم تا همه نیروی خود را درپاهایت جمع کنی و از تیررس بگریزی، هرگاه بتوانی از دایره تیر من بیرون شوی جانی را که دربرده ای به توخواهم بخشید، اکنون برگرد و بگریز که فرصت چندانی برایت نمانده است"
سپاهیان سلجوقی که از جلادت و چابکی شاه در تیر اندازی آگاه بودند یقین داشتند که هیچ امید نجاتی برای محکوم متصور نیست و اسیر هرچه در فرار بکوشد به نمایشی که سلطان ترتیب داده بود گرمی و هیجان بیشتری میدهد،
اما این انتظاری عبث بود زیرا اسیر با اینکه دستها و پاهایش آزاد بود، حرکتی نکرد و همچنان برجای خود ایستاد. آلب ارسلان تیری را که از ترکش بیرون آورده بود در مشت فشار داد و فریاد زد:"مرد نگون بخت مگر نمیبینی که فرصت میگذرد؟ بگریز و جانت را نجات بده"
کوتوال درحالی که دستهایش را روی سینه گره داده بود جواب داد: "تواشتباه میکنی من آن کسی نیستم که مثل شکار رمیده ای از برابر تو بگریزم و از پشت سر هدف تیر قرار گرفته. تا این زمان هرگز دشمنی پشت مرا ندیده و از این پس نیز نخواهند دید.افسوس که تو اصیل زاده نیستی تا معنی این سخن را بدانی، اما اکنون که قصد جان من کرده ای این تو و این سینه من تا بدانی مردانی هستند که از مرگ هراسی ندارند و از برای چند قطره خون تن به هر خواری و خفتی نمیدهند".
سخنان درشت یوسف مردانی را به انتظار نمایشی از شکار انسان ایستاده بود ند مبهوت ساخت سکوت آزار دهنده ای بر فضای اردو سایه افکنده بود و خون دررگهای شهرسار سلجوقی به جوش آمده بود. دو ماه تمام بود که این مرد گستاخ با پیامها و کلمات نیشدار خود به او طعنه میزد و آزارش میداد و اینک درحال اسارت و دردم مرگ نیز از دشنام گفتن و کنایه زدن دست برنمیداشت. خشم آلب ارسلان به درجه ای رسیده بود که دیگر طاقت تحمل کوتوال جسور و سخنان گشتاخانه او را نداشت.
بیدرنگ تیری را که از درون ترکش بیرون کشیده بود در زه کمان نهاد و سینه کوتوال را نشانه گرفت. اما از فرط هیجان و خشم فراموش کرد که سبیلهای بلندش را عقب بزند و چند تار مو از سبیلش که به کمان چسبیده بود همراه زه کشیده شد. چنان درد شدیدی بر پشت لبش نشست و از سر پریشانی زه را نیمه کشیده رها ساخت. خدنگی که از کمان جسته بود تاب خورد و به جای آنکه در سینه یوسف نشیند پیش پای او بر زمین افتاد. حادثه چنان سریع و غیره منتظره بود که لحظه ای چند جز حیرت و بهت از هیچکس عکس العملی بروز نکرد و همان چند لحظه کافی  بود تا واقعه ای از آن شگفت تر روی دهد کوتوال به سرعت خم شد خدنگ را از زمین برداشت. فاصله کوتاه میان خود و شاه را با چند خیز پشت سر نهاد و آنگاه با تمام نیرو تیر را درشکم شهریار سلجوقی فرو برد. ناله روی لب آلب ارسلان شکست و در حالی که دست دهها مرد بازوان یوسف برزمی را میفشرد قامت خدنگ آسای سلجوق دلیر چون کمانی خم شده بود آلب ارسلان در حالی که دودست خود را بر شکم میفشرد در چشمان کوتوال نگریست و اهسته گفت:" تو پیروز شدی یوسف".
خونی را که از میان پنجه های سلطان بر زمین می چکید تماشا میکرد و آرام بود. هیچ گونه اثر خشمی، تاثر یا هیجان درسیمای وی دیده نمیشد و به چشمهایی که از چهار سمت با کینه و نفرت به او خیره شده بود، توجهی نداشت. برای آخرین بار وقتی آلب ارسلان را به درون چادر میبردند نگاه دو مرد درهم آمیخت و سپس یوسف را نیز به زندان افکندند.

يه شعر خوب - شماره 49

امشو چند شوه ناتییده خه وم
له کی تور یایده گلاره ی چه وم؟

معنی:

( امشب چند شب است که به خوابم نمی آیی )
( از دست کی ناراحتی نور چشمم )

آي خونه دار و بچه دار، قفستو بردار و بيار!

امروز 200 هزار تومن كتاب خريدم كه به شرح ذيله:

1- "كليدر" محمود دولت آبادي پنج جلد 68000 تومن
2- "آتش بدون دود" نادر ابراهيمي سه جلد 60000 تومن
3- "تاريخ بيهقي" سه جلد 39000 تومن
4- "دنياي سوفي" يوستين گردر 12000 تومن
5- "فردا شكل امروز نيست" نادر ابراهيمي 3750 تومن
6- "مكان هاي عمومي" نادر ابراهيمي 3000 تومن
7- "در انتظار گودو" ساموئل بكت 6000 تومن
8- "بيگانه" آلبركامو 5000 تومن
و نهمين كتاب و كتابي كه مدت ها دنبالش بودم يعني "بخاراي من، ايل من" نوشته مرحوم محمد بهمن بيگي به مبلغ 6000 تومن

واقعا جاي همشون توي كتابخونم خالي بود، مخصوصا تاريخ بيهقي. فقط توي اينا بيگانه رو خوندم و داستان در انتظار گودو رو مي دونم. بقيه رو بايد بيفتم به جونشون :)
 چه حالي ميده كتاب خريدن ايهاالناس

من وحيد، پيغمبر هستم!

من اگه پيغمبر بودم و قرار بود يه كتاب داشته باشم، كتابم به اين صورتي ميشد كه در ذيل مياد:
1- سوره اي مثل سوره توبه توي كتابم داشتم كه توش همش مذمت و نكوهش فصل تابستون بود. اصلا به پيروانم مي گفتم كه بايد كل تابستون رو بكپن توي خونه هاشون و هر كي بره بيرون تو تابستون گناه كبيره كرده و بايد 74 ضربه شلاق بخوره، حتي اگه كار واجب داشته باشه با بيرون يا حتي براي قضاي حاجت بخواد بره تو دستشويي حياط خونشون.
2- كتاب آسماني من به صورت كاغذ و با جلد و شيرازه نبوده و به صورت ديجيتالي و مولتي مديا عرض ميشده. به اين نحو كه يه سري سوره هاش به صورت pdf و الكترونيكي بودن و خوندني و بعضي سوره ها به صورت صوتي و بعضي از سوره ها به صورت فيلم و بعضي به صورت عكس و بعضي سوره ها داراي پسورد هستند كه مثل سوره هاي با حروف مقطعه هستن. همين جا ميتونم چند نمونه از سوره هاي صوتي رو به شما معرفي كنم:
سوره صوتي با موسيقي طرف دوم آلبوم موسم گل
سوره صوتي قطعه راز و نياز كه در ثواب گوش دادن به اين سوره (بر خلاف تلاوت سوره هاي pdf اي!) همين بس كه با يه بار گوش دادن بهش 70000 ثواب برات مي نويسن.
سوره صوتي جان عشاق كه در روايت متواتر داريم كه با گوش دادن به اين سوره (حتي يه بار!) ثوابي به اندازه عدد آووگادرو براتون منظور ميشه (توضيح: عدد آووگادرو برابر 6.02 ضربدر ده به توان 23 هستن!) و دفعه بعد عدد آووگادرو به توان دو ميرسه و الخ. لازم به ذكره اين سوره سجده واجب داره.
3- فيلم هاي "سينما پاراديزو" و "پل هاي مديسون كانتي" نمونه هايي از سوره هاي تصويري هستن.
4- كتاب "روز قتل رييس جمهور" نجيب محفوظ هم جزو سوره هاي پرفضيلته.

خيلي از اين سوره ها هست. بعد كتاب من كه به پيروانم ميدم هر سال به روز ميشه و تعداد سوره هاش اضافه ميشه.

آلبوم های موسيقي - شماره 19 - چاووش 3


از هر علاقمند حرفه اي موسيقي ايراني كه بپرسيد اسم گروه چاووش و اون 10-12 تا كاري رو كه با نام چاووش 1، چاووش 2 و الخ اومد بيرون رو شنيده كه اگه نشنيده داره زر مفت ميزنه كه علاقمند حرفه ايه موسيقي ايرانيه. خودم بيشتر از همه چاووش هاي 2 و 3 و 6 رو دوست دارم كه چاووش 6 همون آلبوم "سپيده" شجريان و لطفيه. گروه چاووش يه عده از آدم هاي جوون اون سالها (56-57) و اساتيد امروز موسيقي الان بود كه خيلي از آلبوم ها زيرزميني و مخفيانه ضبط و تكثير شد. اين عكسي كه زير مي بينيد يه نقاشي خيالي از تمرينات گروه چاووش توي زيرزمين يكي از خونه هاست:

امروز 17 شهريوره. روزي كه سال 57 عده زيادي مثل شجريان و بقيه اعضاي چاووش به خاطر كشتار 17 شهريور از راديو استعفا دادن و تمام كارهاي بعديشون به همراهي انقلاب مردم و گروه هاي مبارز در قالب چاووش ها اومد بيرون. امروز آلبوم "چاووش 3" رو معرفي مي كنم كه سرپرستش حسين عليزاده بود كه همه آهنگاش عالين، خدايي همشون. اسم آهنگ هاش به ترتيب "سواران دشت اميد"، "حصار"، "اي ايران"، "ژاله خون شد"، "تيغ بايد خون فشاند"، "اتحاد"، "شهيد" و "آزادي" هستن كه  "ژاله خون شد" با شعر سياوش كسرائي براي كشتار روز 17 شهريور ساخته شده و زيباترين آهنگ اين آلبوم به نظر من، آهنگ "اتحاد" با شعر حميدحمزه توي مايه شوشتريه. آلبوم خاطره انگيزيه.

يراي داداش علي!

تا حدود يه ساعت و نيم ديگه ميريم كه داشته باشيم بله برون داداش كوچيكه رو. بزن اون كف قشنگه رو به افتخارش... 
توي قنداق كه بود قشنگ يادم مياد. تمام بزرگ شدنش رو به چشام ديدم. آمادگي رفتنش، شعر خوندنش برام، رفتن به ابتدايي و اون دستخط دراماتيكش كه بابامو ديوونه كرده بود، از راهنمايي رفتنش و دروغ نوشتن ساعات مطالعش توي دفترچه رضايت نامش، از دبيرستان رفتنش و هميشه براي هر سوال رياضي و هندسه و حسابان و ديفرانسيل كه ميومد پيش من، از دانشگاه رفتنش و مديريت خوندنش كه هم خودش خوشحال بود و هم من. او خوشحال كه واقعا رشته مورد علاقشو پيدا كرده و من خوشحال تر كه ديگه قرار نيست سر هر مسئله مهندسي بشينم براش بشم كتاب گوياي رهيافت حل مسئله! از ارشد رفتنش كه ديگه رها شده بود و مستقل و الحق شخصيت دانشگاهي خودشو پيدا كرده بود. تنها كسي بود كه سر 4 ترم توي رشته MBA توي همكلاسي هاش فارغ التحصيل شد و همين دو هفته پيش اولين مقاله I.S.C خودش رو چاپ كرد. اينها فقط گذر زندگي تحصيليش بود. توي زندگي كاري بسيار موفق تر از اينهاست كه گفتم. آدمي بسيار با پشتكار و هدفمند و ....
امشب براي كسي ميريم بله برون كه هميشه فكر ميكردم آدم بدبختي ميشه... چون خودمو اون خرگوشه مي ديدم و او رو اون لاك پشته... من به استعداد خودم غره و او به پشتكارش مطمئن... زندگي خيلي زود ميگذره... همين! 

و ذهن حافظ در آن لحظه در كجا سير ميكرد؟!

از حياي لب شيرين تو اي چشمه نوش
غرق آب و عرق اكنون شكري نيست كه نيست

خيلي دوست دارم بدونم وقتي حافظ داشت اين بيت رو مي گفت به چي فكر ميكرد...

پ.ن: آلبوم "چشمه نوش" شجريان و لظفي توي راست پنجگاهه و اين بيت در گوشه "نغمه و پروانه" راست پنجگاه خونده شده. اثرش مثل مواد مخدر ميمونه، آدمو نشئه ميكنه. هم شجريان مريضه، هم لطفي، بدتر از اون دو تا خود جناب حافظ.

براي آجي!

اوقات خوش آن بود كه با دوست به سر شد
باقي همه بي حاصلي و بي خبري بود

خوش بود لب آب و گل و سبزه و نسرين
افسوس كه آن گنج روان رهگذري بود

خود را بكش اي بلبل از اين رشك كه گل را
با ياد صبا وقت سحر جلوه گري بود

هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاي شب و ورد سحري بود

به انضمام اين فايل صوتي كه 4-5 روزه فقط و فقط دارم اين ترك رو گوش ميدم كه از قضا در راست پنجگاهه!

وقایع اتفاقیه سه شنبه 12 شهريور 92


روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
سه شنبه 12 شهريور 1392
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

امروز صبح رفتم يگان. جناب مسئول مستقيم، پدر شدن، اونم نه يكي بلكه دو تا، يكي پسر و يه دختر. چند روزي نخواهند بود مسلما و به نفع بنده حقير. امروز كلا نشستم توي يگان شاهنامه خوندم. جاهاي خوبشو يادداشت كردم. اما وقتي رسيدم به داستان فريدون و سه تا پسرش يعني ايرج و سلم و تور و مرگ ايرج، واقعا دلم ميخواست گريه كنم.
يادم يه بار تلويزيون داشت يه برنامه نشون ميداد كه اون تو، دكتر قريدون جنيدي داشت حرف ميزد. داشت از داستان رستم و سهراب حرف ميزد كه يه دفعه شروع كرد به گريه كردن. من اون موقع گفتم اين چه فازيه؟ گريه چرا خوب؟ واسه كسايي كه اصلا نبودن... اما تا توي بطن ماجرا نباشي نمي فهمي چي گذشته. من امروز نه براي داستان هاي گريه آورتري مثل مرگ سياوش، مرگ سهراب و ... بلكه براي ايرج ميخواستم گريه كنم. دقيقا اون صحنه اي كه تور ملعون داشت ايرج رو مي كشت برام قابل تصور بود يا اونجايي كه فريدون تابوت ايرج رو باز ميكنه...
القصه... بعد اومدم خونه و رفتم يه بازرسي با يه نصاب خوب؛ آقاي احمديان. يعني دوست داشتم بر و بچه هاي دانشكده هنرهاي زيبا رو مي آوردم تا مي ديدن هنر يعني چي. كار بسيار تميزي رو جمع كرده بود با دقت و ظرافت زياد. خوشم اومد ازش و خوشحالم پشتيباني هام ازش نتيجه داده.
بعد امير اومد و با هم رفتيم گرمسار. توي مسير رفت برخلاف هميشه كه توي مسير رفت ايشون مي خوابيدن شروع كرديم به حرف زدن. حال هر دو تامون خوب بود. بعد رسيديم و بازرسي ها رو انجام داديم. از بازرسي عمو ترام نمي خوام چيزي بگم كه خوشم نمياد از اون كار و از اون مالك و از اين شركت آسانسوري. بعد رفتيم ميدون استاندارد گرمسار و در حال مسخره كردن خلق ا.. بوديم كه ديديم شاه حسيني با لباس سياه روي موتور منتظر ماست. بش گفتم چي شده كه گفت باباش يه 14-15 روز قبل فوت شده. بازرسي ساختموني كه بايد چاهك آسانسور رو عميق تر ميكرد رفتيم ديديم و بعد رفتيم سر بازرسي روبروي دانشگاه آزاد كه نصاب موجودي به غايت دور از شعور و آداب اجتماعي تشريف داشتن، انگار تازه بعد از 40 سال از جنگل هاي استوايي كامبوج اومده بود بيرون.
بعد تموم شدن بازرسي اين آسانسور مخوف، اول رفتيم بنزين زديم و بعد رفتيم به بستني فروشي كه من و عمو امير خيلي دوست داريم. 4000 تومن گذاشتيم كف دست يارو، اندازه يه پادگان بستني داد بهمون. بعد اومديم طرف سمنان. امير خواب و بيدار آهنگ عوض ميكرد كه سجاد زنگ زد و گفت خدمت براي ليسانسه ها يه ماه و براي ارشدها دو ماه كم شده. بعد رسيدن به خونه آمارشو در آوردم ديدم كه هنوز توي سايت نظام وظيفه چيزي نزده. اصلا گور باباشون. بشه 50 ماه. آخر كه تموم ميشه.
بسيار دوست داشتم بنويسم و مي دونستم كه چي مي خواستم بنويسم، ولي ننوشتم و به جاش وقايع اتفاقيه امروز رو نوشتم.

چرا بايد راست پنجگاه را دوست بداريم!

تازه فهميدم براي چي از دستگاه راست پنجگاه خوشم مياد، البته هنوز دقيق و علمي نفهميدم. ولي ميدونم از كجا اين حساسيت من آب ميخوره. راست پنجگاه توي رديف 24-25 تا گوشه داره كه سه چهارتاشون بدجوري روي من اثر ميكنن. اسامي گوشه هاي حساسيت زاي راست پنجگاه به شرح ذيل هستن: 
اول از همه "زنگوله" كه رسما آدمو مورد عنايت قرار ميده. بيشترين حساسيت رو روي اين گوشه دارم.
بعد ميرسه به گوشه هاي "نغمه" و "پروانه" و "خسرواني" كه به يه اندازه دوسشون دارم.

راست پنجگاه خوب است
به ديدارم بيا گاهگاهي راست پنجگاه!

غربتي!

شدم مثل اين نديد بديدهاي غربتي كه پاشون از روستا ميرسه تهران جو ميگيرتشون همه چي دلشون ميخواد. پروژه خوندن كتاب "فريدون سه پسر داشت" عباس معروفي هم كليد خورد. ضمنا شاهنامه، شرح مثنوي و يه كتاب ديگه از رضا اميرخاني و چند تا كتاب ديگه كه آمارشون از دستم در رفته، به طور موازي در حال خونده شدنن. خدا صبر بده!

فعلا عنوان ندارد - بخش دوم

خيلي عميق رفت به خواب. تو خواب ديد كه توي يه باغ سرسبز روي چمن ها نشسته. هوا عاليه و نسيم ملايمي در حال وزيدنه و يه استكان چاي داغ آتيشي هم بغلشه. همه چي خوب بود تا اينكه يه دفعه توجهش رفت به سمت پرنده اي كه داشت توي باغ پرواز ميكرد. خوب كه دقت كرد ديد اون پرنده اي نيست كه داشت توي باغ پرواز ميكرد. پيش خودش گفت چه ربطي داره مگه؟ فقط همين يه پرنده نيست كه توي باغ باشه، ممكنه پرنده هاي ديگه اي هم باشن.
سريع يه سري چرخوند و ديد هيچ خبري از هيچ جانداري نيست. فقط همون پرنده توي باغ بود. ديگه كرمش گرفته بود ببينه قضيه از چه قراره. كليد كرده بود روي پرنده كه يه دفعه ديد پرنده رفت روي يه درخت ديگه نشست، اما شكلش عوض شده بود. چايي كه كنارش بود سرد سرد شده بود. چند بار ديگه پرنده از درختي به درخت ديگه رفت و هر بار تغيير شكل ميداد. كم كم داشت مي ترسيد. توي اون نسيم خنك، قطره هاي عرق از سرش زده بود بيرون. مي خواست پا شه بره از اون باغ ولي انگار بدنش ازش فرمان نمي گرفت. تا رفت به خودش بياد ديد پرنده از بالاي درخت پا شد و اومد سمتش. آروم آروم اومد و روبروش نشست. خوب كه دقت كرد، هول ورش داشت، باورش نمي شد پرنده به اين ريختي كه مي ديد در اومده باشه. بدجوري ترسيد و داد ترسناك بلندي كشيد. انقدر بلند كه ادامشو توي بيداري كشيد!

ادامه دارد...

کتاب ها - کتاب هشتم: نشت نشا

امروز توي يگان تمومش كردم. از شب قبل شروع كردم به خوندنش. خدايي راضيم از كتاب هاي رضا اميرخاني. آدم پريه و آسمون ريسمون بافتن و تحليل هاش عاليه.

آنم آرزوست!

راستي اگه توي موسيقي ما آوايي يه نام سكوت داريم، يعني عدم وجود صدا، توي نوشتن چي داريم كه همپايه سكوت باشه توي موسيقي؟ اگه قراره درنگي توي موسيقي داده بشه براي تفكر و آزاد گذاشتن شنونده براي تصويرسازي بهتر موسيقي، توي نويسندگي چي داريم؟ فكر نمي كنم چيزي داشته باشيم ولي يه چيزي ميتونه اين نقيصه نوشتن رو پر كنه، اونم درك دقيق خوانندست كه بدونه نگفته چي ميخواي بگي... آنم آرزوست!

پ.ن: با الهام از كمانچه و سه تار و صداي عليرضا افتخاري در راست پنجگاه نوشته شد اين پست، با شعر حافظ كه ميگه:
از غم هجر مكن ناله و فرياد كه دوش
زده ام فالي و فريادرسي مي آيد

يه شعر خوب - شماره 48

تو را من چشم در راهم شباهنگام
که می‌گیرند در شاخ تلاجن سایه‌ها رنگ سیاهی
وزان دلخستگانت راست اندوهی فراهم
تو را من چشم در راهم
شباهنگام، در آن دم که بر جا دره‌ها چون مرده‌ماران خفتگانند
در آن نوبت که بندد دست نیلوفر به پای سرو کوهی دام
گرم یادآوری یا نه، من از یادت نمی‌کاهم
تو را من چشم در راهم

نيما

آلبوم های موسيقي - شماره 18 - چهارگاه

آلبوم چهارگاه
نوازنده سه تار: داريوش طلايي
انتشارات موسسه ماهور

داريوش طلايي هميشه براي من تو موسيقي ايراني كسي بوده كه صاف ترين و پاك ترين و دقيق ترين سونوريته رو از سه تار و تار استخراج كرده و هميشه نواي تار و سه تارش دلنشينه. اين آلبوم براي دوستداران رديف هم آلبوم زيبايي خواهد بود. 

کتاب ها - کتاب هفتم: جانستان كابلستان

ديگه رضا اميرخاني با اين كتاب حجت رو بر من تموم كرد. ديروز تمومش كردم. از اون دست كتابايي بود كه با تموم وجودم خوندمش و يه لحظه هم رد ندادم واسه خوندنش. كوچكترين فرصتي دست ميداد مينشستم ميخوندمش. جاذبه كتاب هم براي من واضحه، من عاشق افغانستانم. هيچ حرفي نمي زنم. فقط آدرس جاهاي خوبشو ميدم:

صفحه 56:
مثل همه بارهايي كه در گوشه گوشه اين عالم، خارج از ايران، گذرنامه برداشته ام تا فرم پذيرش هتلي را پر كنم، به خط لاتين مي نويسم، رضا... آر... اي... زي...اِي...
يك هو مدير هتل كه بالاسر من ايستاده است و در همين مدت دستور داده است تا براي ما چاي سبز بياورند، خودكار را از دست من مي گيرد.
انگليسي چرا؟! شما به زبان خود ما بنويسيد... زبان دري... زبان فارسي...
خيلي دل نازك نيستم، اما اشك توي چشم هام جمع مي شود. اينجا تنها جاي عالم است كه مي تواني برگ پذيرش هتل را به خط و زبان فارسي پر كني... به اين مي گويند يك افتتاحيه خوب!

صفحه 61 كه تصويرسازي هاي تاريخيش از ورودش به شهر هرات عاليه.

صفحه 64 كه در مورد گوهرشادآغا همسر شاهرخ نوشته.

صفحه 77:
كمتر جاييست در عالم كه اين جور تاريخش به جغرافيا نزديك شود. شايد فقط بتوان ميدان نقش جهان اصفهان و مسجد اياصوفياي استانبول را مثال آورد.... هر ديوار هرات، هر برج قلعه، هر مناره مسجد، راوي بخشي از تاريخ مشترك ماست.

صفحه 84: در مورد مزار خواجه غلتان
خواجه كه به گمنامي بيشتر شهره بود تا به يحيي بن عمار سجستاني، با قافله اي همراه شده بود تا از سجستان (سيستان امروزي) به هرات برسد. گفته اند از زرنج سجستان تا هرات، ده روز دست كم بايستي راه مي پيمودند به مركب راهوار. خواجه در راه، مدام به يزرگاني مي انديشيد كه در هرات بايستي ديدار كند. به دست بوسي عرفاي خلف مي رفت و عتبه بوسي عرفاي سلف. خراسان بزرگ بود كه خود زيباترين خرقه استغناي عالم درويشي بود....
از اهل قافله مرويست كه چون كاروان شتران به شش فرسخي هري رسيد، خواجه از خود بيخود شد و خود را از مركب به زير انداخت و گفت:
"اين بي ادبي از من نرساد كه به خاك پاي چنان بزرگاني پا بگذارم..."
پس از شش فرسخي تا به هرات، غلت زد و غلت زد و غلت زد... تا خاك بيابان فقر، جايگزين آنچه از عجب شود و كبر كه در او به جاي مانده بود...

صفحه 108:
پريشب در مشهد خوابيديم و ديشب را در تايباد و امشب را در هرات... امشب و پريشب حس و حال يكساني داشتم. انگار در خانه خود بودم. در تايباد بيشتر احساس غريبي مي كردم تا هرات...

صفحات 134 تا 137 تحليل هاي خوبي داره

صفخه 151:
هرات كهنه، يعني سفري در زمان، بازگشتي به گذشته. خيال مي كنم بازار هرات كهنه، تجربه اي باش از زيستن در قرني پيش. تنها جايي در عالم كه هنوز پتك آهنگري را مي بيني كه گران بر آهن تفتيده فرو مي آيد...

صفحه 159:
با بدخلقي دست مي كنم در جيب تا به كارگر هتل كه در آوردن كالسكه كمك كرده است انعام بدهم. كارگر جوان كه اين چند روزه بسيار به ما كمك كرده است، دستم را پس مي زند. بدخلقي ام بيشتر مي شود.
بگير ديگر...
سِر! من انعام نخواستم... فقط براي من كاري بكن...
چه كاري؟!
سِر! به ايران كه رفتي، از جاده اسلام قلعه مي رويد ديگر، در مشهد امام رضا، من را، سيد ياسين را به اسم دعا كن... به من ويزا نمي دهند كنسولگري... پول زياد مي خواهند... هر چه مي گويم براي زيارت باور نمي كنند...
آرام مي شوم و به كنسولگري فكر نميكنم. همان طوري كه توي سراچه عبدالرزاق جاگير مي شويم، اشك هايم را پاك ميكنم... پنجشنبه، روزي است كه اشك آدم را در مي آورد!

صفحه 160:
تكليف ترك خصومت است، نه كشف حقيقت.

صفحه 162:
پنجشنبه روزيست كه بايد كنسول ما جور ديگري مي بود... فرداي پنجشنبه تعطيل است!

صفحه 165:
به عبدالرزاق كه امورات خريد و اياب و ذهاب همسفر اول را به او سپرده ام مي گويم:
بسيار بعيد مي دانم كه بتوانم جوانمردي تو را جبران كنم روزي...
او تعارف ميكند. بعد جواب ميدهد:
هر جاي عالم كه مردكي به مردكي جوانمردي كند، جبران جوانمردي ديگريست... جوانمرد به مزد كار نمي كند. تازه، كار ما كه كار نيست، وظيفه است...
(عاليه، هيچ حرفي ندارم. تازه داره از زبون يه آدم معمولي اين حرفا مياد بيرون. يه راننده تاكسي)

صفحه 170:
هنوز هم اعتقاد دارم كه گلستان سعدي بعد از هفت هشت قرن، راهگشاي اخلاقي ماست و چندان پيش نرفته ايم!

صفحه 184:
هنوز حالم خوش نيست. هر جا كه خليفه (راننده) نيش ترمزي زده است در اين مسير، در تيل تانك يا در مسجد، مجبور شده ام تا از تشناب استفاده كنم (به دستشويي مي گويند). عادت غريبي هم كه دارند اين است كه نظافت تشناب را اول كار انجام مي دهند، نه آخر كار! يعني هر كسي مجبور است نظافت كند گندكاري هاي نفر قبلي را و به همين قياس و استقراء دليلي نمي بينند تا سلسله را به هم بزنند! فرق فرهنگي كثيفي با تميزي فقط در ترتيب همين سلسله مراتب است ديگر، اول تميز كني يا آخر!

صفحه 189:
بلند مي شوم و با استفاده از بطري آب و سطل اتاق، مسواك مي زنم. اين كار را به هيچ وجه نمي توان در دستشويي عمومي انجام داد. مسواكي كه پاش به دستشويي عمومي اوتل برسد، ديگر به درد دهان و دندان نمي خورد. براي رفتن به دستشويي، از بيرون نفس مي گيرم و بيرون مي آيم و دوباره نفس مي كشم!!

انتهاي صفحه 190 و كل صفحات 191 و 192 و 193 كه راجه به وجه تسميه نام مزارشريف نوشته شده. 

صفحه 194:
اگر دو اميرالمومنين هم داشته باشيم، به جايي بر نمي خورد! يكي براي بين النهرين و ديگري براي ماوراءالنهر
(توضيح: افغاني ها معتقدن كه مزار امام علي توي شهر مزار شريفه. حالا اميرخاني نوشته كه اگه يكي تو نجف باشه و يكي توي مزارشريف كه فرقي نميكنه. يكي براي بين النهرين (نجف) و ديگري براي ماوراء النهر (مزارشريف))

صفحه 201:
حمام عمومي رفتن هم حكايتي دارد! ترس از حمام نمره رفتن در بلاد غريب نمي دانم بر مي گردد به قيصر و برادران آب منگل يا خاطره اي كه رفيق رزمنده ام، سيد جليل، سال ها پيش از حمام نمره سقز و كومله ها نقل ميكرد...

صفحه 219:
الا آخر! صبح است ساقيا و مي دانم قدحي پر شراب خواهي كرد، كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران... حالم عجيب گرفته است و حالا از عمق جان مي فهمم كه اين خاك، كَش دارد...

صفحه 243:
در هر قهوه خانه رسم بر همين است كه في الفور موتر كرولا، اعني مسافركش را مي شويند. نگاهش مي كنم. همان طور كه فرز، پودر را توي سطل مي ريزد و هم مي زند، ناگهان آرام مي شود و ميخكوب مي ايستد. سطل آب را كه برداشته است، روي زمين مي گذارد و به سپر و رادياتور موتر نگاه مي كند. جلو مي روم، ازش مي پرسم كه چرا يه هو خشكش زد. روي سپر را نشانم ميدهد. آرام مي گويد:
سير كن! دارند از جانورهايي كه چسب شده اند اين جا، مي خورند... زنبورها را مي گويم... خدا را خوش نمي آيد، آب بريزم به سفره شان...
عجب شاگردي دارد قهوه چي... اگر قرار بود تذكره الاوليا بنويسم، حتما اين حكايت را مي آوردم.

صفحه 244 تحليل خوبي داره.

صفحه 256:
هيچ راه دفاع هم ندارم... از بين مردمي كه دورمان جمع شده اند، عسكري را خدا مي رساند.
عسكر مي گويد: چه تان شده؟!
مي گويد: غريبه ناموس ما را پرسان مي كند!
غريبه غلط كرده!
من متعجب به عسكر و محبلا نگاه مي كنم... مي گويم: چيزي نگفتم... پرسان كردم اسمش را كه وقتي برگشتم پيداش كنم...
نه! غلط نگو! اسم فاميل پرسيدي!
بله... اسم فاميل...
دوباره مي پرد جلو و اين بار مردم آرمش مي كنند. عاقبت مي فهمم كه فاميل در افواه به معناي زن و همسر به كار مي رود و من از طرف پرسيده ام كه اسم زنت چيست!!

صفحه 267 عاليه

از آخر صفحه 287 تا صفحه 291 ماجراي ديدن عكس جهان پهلوان تختي توي يه قهوه خانه رو نقل ميكنه و حرفهاي قهوه خونه دار جالبه. آخرش شرح عكس كه تموم ميشه ميگه:
خليفه مي گويد: "مگر مي شود در عالم، كسي اين پهلوان محب علي را نشناسد، هم وطن؟"
از لقمه گرفتن دست مي كشم. با تعجب مي پرسم: "به من گفتي هم وطن؟"
"ها... هم وطنيم ديگر... حالا خط كشيده كردند بين مان... ما هم ايراني استيم"
"يعني ايراني هستي؟"
"ها! نه فقط از ايران بزرگ استيم، هم شيعه استيم، هم فارس"

صفحات 305 و 311 و 314 تحليل هاي خوبي داره

صفحه 321: تحليلش رو نگاه كنيد چقدر زيباست. البته بايد يه خورده ترموديناميك بدونيد :)
در فيزيك حالتيست در ماده به اسم تغيير فاز. مثلا تغيير حالت جامد به مايع. وقتي يخ ذوب مي شود و به آب تبديل مي شود، در حالت تغيير فاز اگر چه سيستم در حال گرفتن يا دادن انرژي است اما دماش پابت مي ماند. يعني به يخ گرما مي دهيم اما تا مدتي كه به آب تبديل شود، دما در همان صفر درجه ثابت مي ماند... فيزيكداني كه فقط به دماسنج اتكا كند، متوجه تغيير فاز نمي شود.
جامعه شناس بي توجه به تعميق گسل هم، وقتي جامعه را آرام مي يابد، مثل فيزيكدان دماسنجي، تصور مي كند كه همه چيز در سكون و آرامش است... شايد جامعه در حال تغيير فاز باشد... يعني تبديل ترك به شكاف و شكاف به گسل...

از صفحه 330 تا 334 يه متني نوشته شاهكار. دو تا صفحه 332 و 333 هم با عكسي زيبا پر شده.

آخر صفحه 346 و اول صفحه 347: (پايان كتاب و تير خلاص تمامي جملات كتاب)
و باز يادم هست در ورود به ايران، مثل هميشه نبودم... هر بار وقتي از سفري به ايران بر ميگردم، دوست دارم سر فرو بيافكنم . بر خاك سرزمينم بوسه اي بيافشانم... اين اولين بار بود كه چنين حسي نداشتم... برعكس، پاره اي از تنم را به جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزي، خطوط بي راه و بي روح مرزي... خطوط "ميد اين بريطانياي كبير"! پاره اي از نگاه من، مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه، بلا كش هندوكش...

و بيشترين جمله اي كه توي اين كتاب به كار رفته اينه:
"جوانمرد مردمي هستند مردم اين ديار"

بلاگفا حيا كن، كامنت خوري رو رها كن!

نمي دونم چرا بلاگفا بعضي از كامنتها (اون خوباشو) ميخوره. فكر كنم دستگاه حساسيت سنج كار گذاشتن، ميدونن از چه كامنتي خوشمون مياد همونو ميخورن. كامنت همه هست عدل رفته كامنت ليلي رو خورده. اين دومين بارشه

يه شعر خوب - شماره 47


مـــهر خـوبان دل و دیــن از همه بـی پروا برد

رخ شــــطرنج نبرد آنــــچه رخ زیبا بـــــرد

تو مـــپندار که مجنون سَرِ خود مجنون گـشت

از ســمک تا به سماکش کِشش لیـــلی بــرد

من به ســرچــشمه خورشید نه خود بـردم راه

ذره ای بــــــودم و مــهر تو مـــرا بالا بـــرد

من خسی بی ســر و پایم که به سیل افــــتادم

او که مـی رفـــــــت مرا هم به دل دریا بـرد

جام صهبا ز کــجا بـود؟ مگر دســت کــی بود

که به یک جلوه دل و دین ز همه یک جا برد

خم ابــــروی تو بود و کــف میــــنوی تو بود

که دریـــــن بزم بـــگردید و دل شیدا بـرد

خودت آموختی ام مهر و خودت سوخـــتی ام

با برافروخـــــته رویی که قرار از ما بــــرد

همه یاران به ســـــر راه تـــو بودیم ولــــــی

غــــم روی تو مرا دید و ز مــن یــغما بــرد

همه دل باخته بودیم و پریشان که غمت

همه را پشت ســر انداخت مرا تنــها برد

 

علامه طباطبايي


پ.ن: موهاي تنم سيخ ميشه اين شعر رو ميخونم يا مي شنوم، ياد فيلمي از علامه مي افتم كه خودش اين شعر رو ميخونه.

خواب ليلي!

ديشب با ليلي حرف زدم، خيلي زياد. از هر دري حرف زديم. از زندگيش گفت و از خونه جديدشون، از همه چي. امروز ناخواسته كوك كوك بودم مثل هميشه وقتي با هم خوب بوديم. امروز عصر كه خوابيدم خوابشو ديدم. اتفاقات داشت توي خونه عمه مي افتاد. خيلي خواستني شده بود، مثل هميشه. حرف هايي بهم زد كه هميشه منتظرش بودم. 

فعلا عنوان ندارد - بخش اول

خسته بود. مثل هر روز مسير كارش تا خونه رو پياده اومد. شراره هاي آفتاب مثل شلاق روي تمام تنش فرود مي اومد. آفتاب نامرد بعضي وقت ها ميزد به سرش و ميزد به سرش! رسيد دم در. در خونه رو بي قيد نگاه كرد. يادش اومد روز اولي كه اين خونه رو به صد شوق و ذوق خريده بود، به چه بهايي، به بهاي رياضت اقتصادي! اما يه چيزي بود كه به تمام اين سختي ها معني ميداد. خيلي وقت بود ديگه معنايي براي هيچ چي وجود نداشت، نه خنده هاش، نه غم هاش، نه دردهاش و ...
كليد رو انداخت توي قفل. قلقش دستش بود، ولي اون روز درِ داشت نارفيقي ميكرد. هي كليدو جلو عقب ميكرد ولي در انگار لج كرده بود. انگار آفتاب به سر اونم زده بود، ميگن خدا يه كي رو ميزنه اينجوريه شايد! اعصابش داشت خورد ميشد، نه به خاطر باز نشدن قفل، به خاطر اينكه نمي تونست از پس شعله هاي آتيش آفتاب بربياد. با اينكه ايستاده بود و تقلا ميكرد، انگار دويده يود، پيرهنش خيس عرق شده بود. آخر چاره رو توي لگد ديد كه يه دفعه در باز شد. اومد تو و در رو محكم پشت سر خودش بست. دكمه هاي پيرهنش رو باز كرد و سريع رفت توي سايه. نشست روي تاب دو نفره اي كه خاك و برگ و فضله پرنده ها گله به گله روش نشسته بود. خيره شد به روبرو. با اين همه گرمي هوا، حوصله نداشت بره خونه و زير كولر دراز بكشه. دست كرد توي جيب شلوارش تا سيگارش رو در بياره. هر چي گشت نبود، دست كرد توي پيرهنش و پاكت سيگار رو در آورد. سيگار رو روشن كرد و پك عميقي بهش زد. انقدر عميق كه انگار داره لبهاي معشوقشو مي بوسه. دود رو ذره ذره داد بيرون. تنش داشت مور مور ميشد. با اينكه روزي دو پاكت مي كشيد و سيگار هيچ اثري روش نداشت، ولي اون لحظه انگار داشت بعد مدتها سيگار ميكشه. سرش چرخيد و كام هاي بعدي رو سنگين تر گرفت. نگاهش به گوشه گوشه حياط رفت. هر جاييش براش خاطره بود، گوشه سمت راست بالاي باغچه كوچيك، كنار تختها بود كه با آيدا اولين كباب خونه رو زده بود. سرش رو برگردوند، چشمش به حوض آبي نقلي خونه افتاد. ياد شبهايي كه با آيدا مينشستن و از آينده ميگفتن. ياد روزايي كه با بچه ها و همسراشون جمع ميشدن و تا صبح ميگفتن و مي خنديدن. همه رو تقريبا فراموش كرده بود. هر بار كه چشمم مي افتاد به جايي كه خاطراتش براش زنده ميشد، پك ديگه اي به سيگار ميزد و خنده اي كه بيشتر به نيشخند ميخورد، ميومد رو لبش، از اين خنده عصبي ها كه خدا نصيب گرگ بيابون نكنه. سيگارش داشت تموم ميشد ولي اون هنوز توي افكار خودش غوطه ور بود كه يه دفعه دستش سوخت و ته سيگار رو انداخت اونور. همه چي دست به دست هم داده بودن كه بشن چوب خدا، ولي به جاي اينكه بزنن به كمرش، داشتن به سرش ميزدن. پا شد كه بره داخل كه چشمش به صندوق پستي افتاد. مثل هميشه لاقيد رفت سمتش. درشو باز كرد و يه نامه توش ديد. نامه رو پشت و رو كرد و عكس دو تا كفه ترازو رو روش ديد. خشكش زد، يعني آيداست؟ سريع خودشو جمع و جور كرد. يادش اومد طومار آيدا يه سه ماهي هست كه پيچيده شده. پله ها رو رفت بالا و نامه رو انداخت روي اپن. كولر رو روشن كرد و با همون وضع رفت به خواب، به يه خواب عميق.

ادامه دارد...

قلعه حيوانات به خدا راستكيه!

يه وقت فكر نكنيد سگ ها و خوك هاي قلعه حيوانات دروغكين ها، نه، من هر روز صبح تا ساعت 2، با يه چند تاييشون سر و كار دارم،  نقش بازي نمي كنندها، خودشونن، خود خودشون. آدمايي كه چشم روي بواطن بستن و از هر چي فقط ظواهرشو ياد گرفتن. خيلي بيشعورن بعضي ها. مطمئنم اگه جامعه اي با حقوق شهروندي موجود باشه، اينا رو نه توي زندان بلكه توي آسايشگاههاي رواني نگهداري كنن. حالا تصور كنيد مردهاي آينده اين مملكت كنار چه خوك ها و سگ هايي زندگي كردن. صدمات روحي كه بعضي از اين سگ هاي پاچه گير و خوك هاي كثيف به آدم ميزنن، غيرقابل جبرانه. البته ناگفته نمونه كه در ميون اين همه سگ و خوك، يه چند تا باكسر باشعور هم پيدا ميشه، نامرديه اگه نگم.