
ديگه رضا اميرخاني با اين كتاب حجت رو بر من تموم كرد. ديروز تمومش كردم. از اون دست كتابايي بود كه با تموم وجودم خوندمش و يه لحظه هم رد ندادم واسه خوندنش. كوچكترين فرصتي دست ميداد مينشستم ميخوندمش. جاذبه كتاب هم براي من واضحه، من عاشق افغانستانم. هيچ حرفي نمي زنم. فقط آدرس جاهاي خوبشو ميدم:
صفحه 56:
مثل همه بارهايي كه در گوشه گوشه اين عالم، خارج از ايران، گذرنامه برداشته ام تا فرم پذيرش هتلي را پر كنم، به خط لاتين مي نويسم، رضا... آر... اي... زي...اِي...
يك هو مدير هتل كه بالاسر من ايستاده است و در همين مدت دستور داده است تا براي ما چاي سبز بياورند، خودكار را از دست من مي گيرد.
انگليسي چرا؟! شما به زبان خود ما بنويسيد... زبان دري... زبان فارسي...
خيلي دل نازك نيستم، اما اشك توي چشم هام جمع مي شود. اينجا تنها جاي عالم است كه مي تواني برگ پذيرش هتل را به خط و زبان فارسي پر كني... به اين مي گويند يك افتتاحيه خوب!
صفحه 61 كه تصويرسازي هاي تاريخيش از ورودش به شهر هرات عاليه.
صفحه 64 كه در مورد گوهرشادآغا همسر شاهرخ نوشته.
صفحه 77:
كمتر جاييست در عالم كه اين جور تاريخش به جغرافيا نزديك شود. شايد فقط بتوان ميدان نقش جهان اصفهان و مسجد اياصوفياي استانبول را مثال آورد.... هر ديوار هرات، هر برج قلعه، هر مناره مسجد، راوي بخشي از تاريخ مشترك ماست.
صفحه 84: در مورد مزار خواجه غلتان
خواجه كه به گمنامي بيشتر شهره بود تا به يحيي بن عمار سجستاني، با قافله اي همراه شده بود تا از سجستان (سيستان امروزي) به هرات برسد. گفته اند از زرنج سجستان تا هرات، ده روز دست كم بايستي راه مي پيمودند به مركب راهوار. خواجه در راه، مدام به يزرگاني مي انديشيد كه در هرات بايستي ديدار كند. به دست بوسي عرفاي خلف مي رفت و عتبه بوسي عرفاي سلف. خراسان بزرگ بود كه خود زيباترين خرقه استغناي عالم درويشي بود....
از اهل قافله مرويست كه چون كاروان شتران به شش فرسخي هري رسيد، خواجه از خود بيخود شد و خود را از مركب به زير انداخت و گفت:
"اين بي ادبي از من نرساد كه به خاك پاي چنان بزرگاني پا بگذارم..."
پس از شش فرسخي تا به هرات، غلت زد و غلت زد و غلت زد... تا خاك بيابان فقر، جايگزين آنچه از عجب شود و كبر كه در او به جاي مانده بود...
صفحه 108:
پريشب در مشهد خوابيديم و ديشب را در تايباد و امشب را در هرات... امشب و پريشب حس و حال يكساني داشتم. انگار در خانه خود بودم. در تايباد بيشتر احساس غريبي مي كردم تا هرات...
صفحات 134 تا 137 تحليل هاي خوبي داره
صفخه 151:
هرات كهنه، يعني سفري در زمان، بازگشتي به گذشته. خيال مي كنم بازار هرات كهنه، تجربه اي باش از زيستن در قرني پيش. تنها جايي در عالم كه هنوز پتك آهنگري را مي بيني كه گران بر آهن تفتيده فرو مي آيد...
صفحه 159:
با بدخلقي دست مي كنم در جيب تا به كارگر هتل كه در آوردن كالسكه كمك كرده است انعام بدهم. كارگر جوان كه اين چند روزه بسيار به ما كمك كرده است، دستم را پس مي زند. بدخلقي ام بيشتر مي شود.
بگير ديگر...
سِر! من انعام نخواستم... فقط براي من كاري بكن...
چه كاري؟!
سِر! به ايران كه رفتي، از جاده اسلام قلعه مي رويد ديگر، در مشهد امام رضا، من را، سيد ياسين را به اسم دعا كن... به من ويزا نمي دهند كنسولگري... پول زياد مي خواهند... هر چه مي گويم براي زيارت باور نمي كنند...
آرام مي شوم و به كنسولگري فكر نميكنم. همان طوري كه توي سراچه عبدالرزاق جاگير مي شويم، اشك هايم را پاك ميكنم... پنجشنبه، روزي است كه اشك آدم را در مي آورد!
صفحه 160:
تكليف ترك خصومت است، نه كشف حقيقت.
صفحه 162:
پنجشنبه روزيست كه بايد كنسول ما جور ديگري مي بود... فرداي پنجشنبه تعطيل است!
صفحه 165:
به عبدالرزاق كه امورات خريد و اياب و ذهاب همسفر اول را به او سپرده ام مي گويم:
بسيار بعيد مي دانم كه بتوانم جوانمردي تو را جبران كنم روزي...
او تعارف ميكند. بعد جواب ميدهد:
هر جاي عالم كه مردكي به مردكي جوانمردي كند، جبران جوانمردي ديگريست... جوانمرد به مزد كار نمي كند. تازه، كار ما كه كار نيست، وظيفه است...
(عاليه، هيچ حرفي ندارم. تازه داره از زبون يه آدم معمولي اين حرفا مياد بيرون. يه راننده تاكسي)
صفحه 170:
هنوز هم اعتقاد دارم كه گلستان سعدي بعد از هفت هشت قرن، راهگشاي اخلاقي ماست و چندان پيش نرفته ايم!
صفحه 184:
هنوز حالم خوش نيست. هر جا كه خليفه (راننده) نيش ترمزي زده است در اين مسير، در تيل تانك يا در مسجد، مجبور شده ام تا از تشناب استفاده كنم (به دستشويي مي گويند). عادت غريبي هم كه دارند اين است كه نظافت تشناب را اول كار انجام مي دهند، نه آخر كار! يعني هر كسي مجبور است نظافت كند گندكاري هاي نفر قبلي را و به همين قياس و استقراء دليلي نمي بينند تا سلسله را به هم بزنند! فرق فرهنگي كثيفي با تميزي فقط در ترتيب همين سلسله مراتب است ديگر، اول تميز كني يا آخر!
صفحه 189:
بلند مي شوم و با استفاده از بطري آب و سطل اتاق، مسواك مي زنم. اين كار را به هيچ وجه نمي توان در دستشويي عمومي انجام داد. مسواكي كه پاش به دستشويي عمومي اوتل برسد، ديگر به درد دهان و دندان نمي خورد. براي رفتن به دستشويي، از بيرون نفس مي گيرم و بيرون مي آيم و دوباره نفس مي كشم!!
انتهاي صفحه 190 و كل صفحات 191 و 192 و 193 كه راجه به وجه تسميه نام مزارشريف نوشته شده.
صفحه 194:
اگر دو اميرالمومنين هم داشته باشيم، به جايي بر نمي خورد! يكي براي بين النهرين و ديگري براي ماوراءالنهر
(توضيح: افغاني ها معتقدن كه مزار امام علي توي شهر مزار شريفه. حالا اميرخاني نوشته كه اگه يكي تو نجف باشه و يكي توي مزارشريف كه فرقي نميكنه. يكي براي بين النهرين (نجف) و ديگري براي ماوراء النهر (مزارشريف))
صفحه 201:
حمام عمومي رفتن هم حكايتي دارد! ترس از حمام نمره رفتن در بلاد غريب نمي دانم بر مي گردد به قيصر و برادران آب منگل يا خاطره اي كه رفيق رزمنده ام، سيد جليل، سال ها پيش از حمام نمره سقز و كومله ها نقل ميكرد...
صفحه 219:
الا آخر! صبح است ساقيا و مي دانم قدحي پر شراب خواهي كرد، كز سنگ ناله خيزد روز وداع ياران... حالم عجيب گرفته است و حالا از عمق جان مي فهمم كه اين خاك، كَش دارد...
صفحه 243:
در هر قهوه خانه رسم بر همين است كه في الفور موتر كرولا، اعني مسافركش را مي شويند. نگاهش مي كنم. همان طور كه فرز، پودر را توي سطل مي ريزد و هم مي زند، ناگهان آرام مي شود و ميخكوب مي ايستد. سطل آب را كه برداشته است، روي زمين مي گذارد و به سپر و رادياتور موتر نگاه مي كند. جلو مي روم، ازش مي پرسم كه چرا يه هو خشكش زد. روي سپر را نشانم ميدهد. آرام مي گويد:
سير كن! دارند از جانورهايي كه چسب شده اند اين جا، مي خورند... زنبورها را مي گويم... خدا را خوش نمي آيد، آب بريزم به سفره شان...
عجب شاگردي دارد قهوه چي... اگر قرار بود تذكره الاوليا بنويسم، حتما اين حكايت را مي آوردم.
صفحه 244 تحليل خوبي داره.
صفحه 256:
هيچ راه دفاع هم ندارم... از بين مردمي كه دورمان جمع شده اند، عسكري را خدا مي رساند.
عسكر مي گويد: چه تان شده؟!
مي گويد: غريبه ناموس ما را پرسان مي كند!
غريبه غلط كرده!
من متعجب به عسكر و محبلا نگاه مي كنم... مي گويم: چيزي نگفتم... پرسان كردم اسمش را كه وقتي برگشتم پيداش كنم...
نه! غلط نگو! اسم فاميل پرسيدي!
بله... اسم فاميل...
دوباره مي پرد جلو و اين بار مردم آرمش مي كنند. عاقبت مي فهمم كه فاميل در افواه به معناي زن و همسر به كار مي رود و من از طرف پرسيده ام كه اسم زنت چيست!!
صفحه 267 عاليه
از آخر صفحه 287 تا صفحه 291 ماجراي ديدن عكس جهان پهلوان تختي توي يه قهوه خانه رو نقل ميكنه و حرفهاي قهوه خونه دار جالبه. آخرش شرح عكس كه تموم ميشه ميگه:
خليفه مي گويد: "مگر مي شود در عالم، كسي اين پهلوان محب علي را نشناسد، هم وطن؟"
از لقمه گرفتن دست مي كشم. با تعجب مي پرسم: "به من گفتي هم وطن؟"
"ها... هم وطنيم ديگر... حالا خط كشيده كردند بين مان... ما هم ايراني استيم"
"يعني ايراني هستي؟"
"ها! نه فقط از ايران بزرگ استيم، هم شيعه استيم، هم فارس"
صفحات 305 و 311 و 314 تحليل هاي خوبي داره
صفحه 321: تحليلش رو نگاه كنيد چقدر زيباست. البته بايد يه خورده ترموديناميك بدونيد :)
در فيزيك حالتيست در ماده به اسم تغيير فاز. مثلا تغيير حالت جامد به مايع. وقتي يخ ذوب مي شود و به آب تبديل مي شود، در حالت تغيير فاز اگر چه سيستم در حال گرفتن يا دادن انرژي است اما دماش پابت مي ماند. يعني به يخ گرما مي دهيم اما تا مدتي كه به آب تبديل شود، دما در همان صفر درجه ثابت مي ماند... فيزيكداني كه فقط به دماسنج اتكا كند، متوجه تغيير فاز نمي شود.
جامعه شناس بي توجه به تعميق گسل هم، وقتي جامعه را آرام مي يابد، مثل فيزيكدان دماسنجي، تصور مي كند كه همه چيز در سكون و آرامش است... شايد جامعه در حال تغيير فاز باشد... يعني تبديل ترك به شكاف و شكاف به گسل...
از صفحه 330 تا 334 يه متني نوشته شاهكار. دو تا صفحه 332 و 333 هم با عكسي زيبا پر شده.
آخر صفحه 346 و اول صفحه 347: (پايان كتاب و تير خلاص تمامي جملات كتاب)
و باز يادم هست در ورود به ايران، مثل هميشه نبودم... هر بار وقتي از سفري به ايران بر ميگردم، دوست دارم سر فرو بيافكنم . بر خاك سرزمينم بوسه اي بيافشانم... اين اولين بار بود كه چنين حسي نداشتم... برعكس، پاره اي از تنم را به جا گذاشته بودم پشت خطوط مرزي، خطوط بي راه و بي روح مرزي... خطوط "ميد اين بريطانياي كبير"! پاره اي از نگاه من، مانده بود در نگاه دختر هشت ماهه، بلا كش هندوكش...
و بيشترين جمله اي كه توي اين كتاب به كار رفته اينه:
"جوانمرد مردمي هستند مردم اين ديار"