براي بانوي مفرد مونث بي مخاطب!

يكي از دوستاي مجازي به من ياد داد كه دليلي نداره مثنوي بنويسم، با يه رباعي كوچولو هم مي تونم خيلي حرف ها رو بزنم.



"همه سکوت کرده اند. انگار یک مسابقه ی بزرگ. زل می زنیم توی چشمهای دنیا تا کی بخندد. معلوم است که کی می خندد! کجای کار دنیا خنده دار است؟ من باید به چی این دنیا بخندم؟ به این همه آدم های رنگ و وارنگ دور و اطراف؟ به این همه اتفاقات طاق و جفت؟ به این همه تصمیماتی که گرفتنشان از نگرفتنشان سخت تر است؟ لعنتی! حالا آن آقای مثلا شاعر تو انجمن شعر بیاید و ایراد بگیرد که خانم! این همه لعنتی توی شعر های شما معلوم است که متاثر از جو است! من باید همین طوری نگاهش کنم؟ البته که همین طوری نگاهش کردم. این جو، همانیست که دارم توی فضای مسمومش نفس می کشم؟ بعله! پس متاثر از جو است! چی متاثر نیست جان من؟ وقتی همه چیز دردناک می شود. درست مثل اینکه یک چسب زخم را از روی زخمی که هنوز دردناک است بکنی! لعنتی! می دانید درست ترین کار چیست؟ چسب را سریع بکنید! در یک لحظه درد تمام دنیا را تحمل کنید. می ارزد به تحمل کم کم آن. تحمل کم کم آدم را تغییر می دهد. راست می گویم...از من می شنوید، یا جایی را ترک نکنید، یا اگر ترک کردید اینقدر پشت سرتان را نگاه نکنید!آلفردوی سینما پارادیزو یادتان هست؟ برنگردید... "
اینم آدرسش: http://masiha290.blogfa.com

![]()
رحیم معینی کرمانشاهی |

ساغرم شکست ای ساقی رفتهام زدست ای ساقی
درمیان توفان
برموج غم نشسته منم در زورق شـکستـــه منـــم ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زدهشـد یکبـاره مـهـــر غـم زدهشــد بــر ســرنـوشـت آدم
ساغرم شکست ای ساقی رفتهام زدست ای ساقی
تـو تشنـه کـامم کُشتی در ســــراب نــــاکــــامـیهــا ای بــلای نافرجامیها
نبــرده لـب بــــرجــامــی میکشم بهدوش ازحسرت بارهستی و بدنامیها
برموج غم نشسته منم در زورق شـکستـــه منـــم ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زدهشـد یکبـاره مـهـــر غـم زدهشــد بــر ســرنـوشـت آدم
ساغرم شکست ای ساقی رفتهام زدست ای ساقی
حکایت از چهکنم؟ شکایت از کهکنم؟
که خود به دست خود آتش بردل خون شدة نگران زدهام
حکایت از چهکنم؟ شکایت از کهکنم؟
که خود به دست خود آتش بردل خون شدة نگران زدهام
برموج غم نشسته منم در زورق شـکستـــه منـــم ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زدهشـد یکبـاره مـهـــر غـم زدهشــد بــر ســرنـوشـت آدم
تـو تشنـه کـامم کُشتی در ســــراب نــــاکــــامـیهــا ای بــلای نافرجامیها
نبــرده لـب بــــرجــامــی میکشم بهدوش ازحسرت بارهستی و بدنامیها
برموج غم نشسته منم در زورق شـکستـــه منـــم ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زدهشـد یکبـاره مـهـــر غـم زدهشــد بــر ســرنـوشـت آدم
ساغرم شکست ای ساقی رفتهام زدست ای ساقی
رحیم معینی کرمانشاهی
با صدای مرضیه
آهنگ همایون خرم

از این به بعد هرزگاهی بد نیست آدرس سایت ها یا وبلاگ هایی که خوبه رو واسه هم بذاریم. من یکی قبلا گذاشتم. خیلی با طرف حال کردم. اینم یکی دیگه. شما هم اگه پیدا کردید یه ندا بدید. بعد میریم وبلاگ یا سایتشو خوب می خونیم و بعد یه شب با هم میریم شب نشینی پیش صاحب وبلاگ یا سایت. فکر کنم ایده بدی نباشه. ایده بدید؛ همتون، مخصوصا تو امیر. این یکی دیگه:
http://www.irantheatreassociation.com
اغلب اوقات وقتي بخواي يه چيزو بدست بياري خيلي بايد قبلش زجر بكشي. مثال هايي هم كه ميشه دربارش زد زياده (من از كلمه "هم" خيلي بدم مياد، هروقت بخوام بگم كي نويسندگيم خوب ميشه، بايد بگم وقتي كه از كلمه "هم" به صورت مناسب و "هم" به جا استفاده بشه!). همتون هم تجربش كردين. مثال كوچيكياي ما همون آمپول بعد سرماخوردگيه؛ كونت (و تمام اعضا و جوارحت) درد ميگيره، ولي خوب ميشي، وقتي پول نداري (خودت نه كه، باباي بدبختت نداره) و تو دلت دوچرخه ميخواد (دوچرخه مفتي "هم" به آدم ميدن ولي درد و زجر اون خيلي زياده!!)؛ مثلا همين دوچرخه ساده شده بزرگترين آرزوي حسين عليزاده كه هميشه وقتي ميخواد از اون دوران حرف بزنه، راجع به نرسيدن به دوچرخش حرف ميزنه، اون آدم همه چي داره ولي دوچرخه رو نداره؛ اينو گفتم كه بگم بعضي وقتا هم زجر و درد ميكشي، انتظار ميكشي ولي به مرادت نمي رسي. بگذريم به خدا مثالايي كه ميشه زد زياده و از هر كي بپرسي ميتونه يه قطار دك و دراز از اين زجرا و دردا و انتظارها رو برات رديف كنه كه مسلما وقتي بهشون ميرسه بسيار خركيفه ولي به اونايي "هم" كه نمي رسه خيلي براش دردناكن. خلاصه از اونجا كه ميدونم نرسيدناي ما هميشه و هميشه تاريخ بيشتر از رسيدنامون بوده، دعا مي كنم هر كس به هر آرزويي كه داره برسه؛ آمين.
اين همه خزعبلات سر هم كردم تا بگم امروز بعد از مدت ها كشمكش ذهني سر دو تا موضوع كه براي خيلي ها مهم نيست (ولي براي من مهمه)، تونستم طرف يكيشونو بگيرم، اونم با سند و دليل و شاهد. البته اينكه بخوام حكم اين محكوم بدبخت رو به اين صورت بدم، خيلي مدت زيادي طول كشيد و پرونده در دادگاههاي ذهني زيادي باز شد و هر بار قضات ( به انفاق اون 12 مرد خشمگين توي اتاق شور) نتونستن همديگه رو راضي كنن و حكم محكوم امروزمونو صادر كنن و اون محكوم سرافكنده امروز هر بار كه از دادگاه ميومد بيرون پررو تر ميشد و مصاحبه هاي جنجالي مي كرد و ادعاي شرافت كه من فلانم و بهمانم و خلاصه از اينجور خزعبلات. ولي امروز نه دادگاهي بود و نه قضاوتي و نه قضاتي و نه هيات منصفه اي (همشون سر كار خودشون بودن، حتي اون آدمي كه خيلي براش مهم بود 11 نفر بقيه رو متقاعد كنه كه اين بابا واقعا محكومه و بقيه ميگفتن نه!)، ولي از اون جايي كه خورشيد تا ابد پشت ابر نميمونه، محكوم ما از تو خيابون داشت رد ميشد كه تنش به تنم خورد. من اونو خوب مي شناختم، چون تمام جلسات محاكمشو مي رفتم ولي اون منو نمي شناخت. خيلي محترمانه از هم عذرخواهي كرديم و از كنار هم رد شديم. اون "هم" از اونجايي كه منو نمي شناخت همون اطراف ايستاد و با يكي شروع كرد به گپ زدن. من اون يارو رو مي شناختم و به خبث طينتش يقين داشتم، محكوم ما هم كه اصلا حواسش به من نبود داشت خيلي بي پروا كار خودشو با اون يارو در ميون ميذاشت. كار اين دو تا آدم تموم شد و رفتن و بعد چند لحظه همون جا وايستادم تا اينكه دوباره اون درد ذهني قديمي من دوباره عود كرد و تمام دادگاههاي اين يارو اومد جلوي چشمم. لحظه لحظش. به تمام اتهاماتي و تهمت هايي كه محكوم امروز (و فردا) ما به آدم هاي مختلف ميزد و كم كم پاي همشونو كشيد به دادگاه و خودش همش تبرئه ميشد، ولي همه اون بدبختها (البته اگه از حق نگذريم چندتايي آدم ناتو هم توشون پيدا ميشد) رو به دردسر انداخت و حتي يه عده زندگيشونو واسه همين ياروي گرگ در لباس بره از دست دادن و....
بسه... ميگن وقتي يكي محكومه انقدر نبايد پشت سرش چيزي گفت و .... بدم مياد ادامه بدم و توجيه كنم و مي دونم هر كس توجيه خودشو داره و مي رسيم به خونه اول و بحث قضاوت. مثلا اينكه خوبه مجرمها (البته يه سري آدم از همين كلمش مشكل دارن، چه برسه به بعدش) رو توي ملاعام دار زد يا نه و توجيه هاي مختلف و .... جنگ هفتاد و دو ملت.
ولي امروز بعد مدت ها من اون انسان موجه ديروز رو در دادگاه ذهن خودم براي هميشه محكوم كردم (البته اگه باز فتنه تازه اي رو شروع نكنه، چون اونجوري كه شنيدم اجدادش از تخم و تركه ضحاك ماردوشن و با شياطين در ارتباطه). امروز چهره واقعي يه جماعت خيلي بزرگ رو ديدم. خيلي عيان و واضح و چقدر بعضي وقتا ديدن حقيقت و چهره زشتش سخت و دردناكه. جماعتي كه حرف تا عملشون زمين تا آسمون فاصله داره و فقط ...
واقعا حرفم نمياد. فقط بگم تمام احساس سختي كه امروز داشتم مثل اون شبي بود كه بعد از نصب ويندوز لپ تاپ ليلي داشتم و امير اومد و با هم رفتيم سوكان. دقيقا احساسي از جنس همون شب. دلم ميخواست تنها نمي بودم، دلم مي خواست يكي بود فقط كنارش مي بودم و .....
واقعا بعضي ها از حيوون هم پست ترن. همين!
لذت كشف يه وبلاگ جديد كه مثل يه دنياي تازه ميمونه، مثل يه پيرمرديه كه زير كرسي نشسته و داره برات قصه ميگه و تو هم مثل گوسفند شعيب (البته با علاقه شديد) داري به حرفاش گوش ميدي. مثلا امروز يه وبلاگ پيدا كردم كه اينجوريا بود كه بالا گفتم:
http://our-music.blogfa.com
تموم خونه بوي تو رو داره ميده. امروز كه اومدم بالا، بوي كيفت تموم خونه رو پر كرده بود. چه لذتي بالاتر از اينكه ديدمت و چشمام افتاد به زيباترين چشماي عالم و چقدر دلم گرفت وقتي رفتي. من خيلي خوشبختم بانو و چه موسيقي زيباتر از "گريه بيد" لطفي كبير وقتي دارم در مورد تو حرف ميزنم و بهش گوش ميدم و شعر ناب حافظ براي همين لحظه كه انقدر قشنگه كه بايد همشو بولد ميكردم و همشو همين جور ساده گذاشتم:
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشم غم پرست
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

وقتی میزون نیستی، پناه می بری به یه چیزی. برای هر کسی هم این سرپناه یه چیزی هست. یکی با کتاب، یکی با موسیقی، یکی با داد زدن، یکی با گریه کردن، یکی با خندیدن و چرندیات گفتن، یکی با مست شدن، یکی با سیگار کشیدن، یکی با مواد کشیذن و یکی هم که خیلی حالش بده میزنه خودشو به ... میده.خوب توی شدت و ضعف این هایی که توی بالا ردیف کردم هم میشه حرف زد. مثلا یارو بهمن فنچ بکشه یا بره اولترا لایت بکشه، یا زار بزنه و یا فقط بغض کنه. مثلا یکی میره الکل 99.5% سر میکشه، یکی هم هست با آبجو 5% هم فاز میگیره. امروز بعد از خستگی فراوان رسیدم خونه و هیچ درمونی برای حس من وجود نداشت و تنها چیزی که تونست منو خوبه خوب کنه، شنیدن آواز روحانی و طرب انگیز بیات ترک، اونم از نوع اصل جنسش یعنی محصول استاد مرحوم جلال ذوالفنون بود. آلبوم شیدایی با صدای صدیق تعریف که مثل یه آبجوی 5% بود ولی فاز الکل 99.5% رو داشت. خیلی خوبه این آواز. یادمه یه بار توی فیسبوک نوشتم ازاینکه خدا آواز بیات ترک رو خلق کرد ازش ممنونم. البته باید بگم درسته این ملودی های موسیقی رو ما انسانها ساختیم، ولی از بس نشئه کنندست که راهی پیش رومون نمیمونه و مجبوریم بگیم که این نواها ماورایی و روحانی هستن. بیات ترک مثل یه آدمه معتدله. مثلا ماهور مثل رمضون می مونه، نوا مثل آدمای غصه خور، همایون مثل آدمای شکست عشقی خورده، ولی بیات ترک یه آدمه معتدله. تنها آدمی که می تونم مثال براش بیارم عارف. بیات ترک نماد آرمانی یک انسان کامله که به صورت موسیقی نگاشته شده. باز هم خدا و هر کسی این آواز برای اولین بار به گوشش رسیده ممنونم. پس به همه دلایل بالا، پیشنهاد آلبوم این هفته من هم شد آلبوم "شیدایی".

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد
آقای افتخاری گفت:قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.
قاسم گفت:آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم
آقای افتخاری گفت:ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون
ساسان گفت:آقا اجازه؟ ما هم میترسیم
آقای افتخاری گفت:بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟
من گفتم:آقا اجازه؟ ما نمیترسیم
آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.
گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!
کی بود رفت زیر میز؟
منوچهر احترامی
می بوسمت میگی خداحافظ این قصه از، اینجا شروع میشه من بغض کردم تو چشات خیسه دست دوتامون داره رو میشه ***** تو سمت رویای خودت میری میری و من چشمام و میبندم ما خواستیم از هم جدا باشیم پس من چرا تو گریه میخندم؟! ***** می بینمت میری ولی میری نمی بینی … می بوسمت از من ولی دستات و میگیری ***** چقدر تنهایی بده ، بگو حال تو هم اینه اگر این عشق کشته شه پای تو هم گیره قول داده بودم به مرور زمان خوب شم یکم انصاف داشته باش نذار خورد شم ببین شاید الان بگی تقصیر ما نیست این داستان عشقه تو تقویم تاریخ ولی مگه میشه این همه خاطره رو گور کرد و بعد نشست فقط فاتحه اش رو خوند؟! نه... نمی تونم توی کّتّم نمیره! مگه میشه عشق یک شبه عقب بشینه؟! بدون خالیه جات تا که تو پرش کنی، واسه ادمی که یک عمر تو بتش بودی! من که هر کاری کردم که نری یه وقت...نه! نمیدونم چرا یهو زدی بهم... من عاشقتم... اینو انکار نکن...مثل فیلمی که هیچ وقت اکران نشد! ***** تو فکر میکردی بدون من دلشوره از دنیای ما میره اینجا یکی همدرد من میشه اونجا یکی دستات و میگیره ***** گفتی که میتونی بری اما بغض تو دستاتُ برام رو کرد ما هر دو از رفتن پشیمونیم جون دوتامون زودنر برگرد ***** جون دوتامون ........ ***** می بینمت میری ولی میری نمی بینی … می بوسمت از من ولی دستات و میگیری
۱- جین آستین، غرور و تعصب، ۱۸۱۳
«در همه جای دنیا این باور مقبول است، که مرد مجردی با ثروت قابل توجهباید در فکر همسرگزیدن باشد»
«خانواده های شاد همه مانند هم هستند؛ هر خانواده ی غمگینی به شیوه ی خودش غمگین است»
«بهترین دوره بود، بدترین دوره بود، دوره دوره ی خرد بود، دوره دوره ی حماقت بود، زمانه ی باور بود، زمانه شک بود، فصل روشنایی، فصل تاریکی، بهار امیدواری، زمستان ناامیدی، دنیا در پیش روی ما بود، هیچ در پیش روی ما بود، همه به بهشت می رفتیم، همه به راهی دیگر می رفتیم»
«اگر کتاب ماجراهای تام سایر را نخوانده باشید اسم مرا هم نشنیده اید؛ اما ایرادی ندارد. کتاب نوشته ی مردی بود به نام مارک تواین، و کم و بیش حقیقت را تعریف کرده»
۶- جی دی سالینجر، ناطور دشت، ۱۹۵۱
«حالا که می خواهید بشنوید، احتمالا اولین چیزی که دوست دارید بدانید این است که کجا به دنیا آمده ام، و بچگی نکبت بارم چطور گذشته، و اینکه قبل از تولد من پدر و مادرم چه کار می کردند و ماجرا از چه قرار بوده، و از مابقی خزعبلات دیوید کاپرفیلدی سر در بیاورید، اما راستش را بگویم، حالا دل و دماغ تعریف کردن این ها را ندارم»
«می گویند بلا آدم ها را به هم نزدیک می کند، سفیدپوست ها هم همین کار را کردند»
۸- اسکات فیتزجرالد، گتسبی بزرگ، ۱۹۲۵
«وقتی جوانتر و شکننده تر بودم پدرم گاهی نصیحتی می کرد که تا امروز در خاطرم مانده است. می گفت هر وقت خواستی از کسی انتقاد کنی حتما یادت باشد که همه ی مردم دنیا فرصت های تو را نداشته اند»
«گذشته کشوری است بیگانه: اوضاعش بر منوال دیگری می چرخد»
«یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی بیقرار برخاست متوجه شد در تختش به حشره ای بدهیبت تبدیل شده است»
«مرا اشمائیل صدا کنید»
«همه ی بچه ها، به غیر از یکی، بزرگ می شوند»
«زمان هایی در زندگی، تحت شرایطی خاص، دلپذیرتر از زمان اجرای مراسمی است که به نام چای عصرانه شناخته می شود»
«لولیتا، نور زندگی من، آتش سینه ی من. گناه من، روح من. لو لی تا: نوک زبان سه بار به حرکت در می آید تا، سه بار، به بالای کام، روی دندان، ضربه بزند: لو لی تا»
«پرهیزی نبود: عطر بادام تلخ او را به یاد سرنوشت عشقی بی حاصل می انداخت»
«آن جا هستند. بچه های سیاه با لباس های سفید که جلوی من ایستاده اند تا وسط سالن عشقبازی کنند و قبل از اینکه دستم برسد فلنگ را ببندند»
«دوربینی هستم با شاتر باز که، بی اراده، ضبط می کند، فکر نمی کند»
«سرما آرام آرام از زمین محو شد، و در مهی که ناپدید می شد لشکری نمایان می گشت که بالای تپه ها مستقر شده، استراحت می کرد»
«مردی پیر بود که سوار قایقی در جریان خلیج ماهیگیری می کرد و اکنون هشتاد و چهار روز می شد که صیدی نکرده بود»
هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا
نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا
نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا
واي از اين بي همرازي خدايا
وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا
جواد آذر

بیژن ترقی
با صدای الهه
آهنگساز : همایون خرم
شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟
به جان می جویمت جانا، کجایی؟
همی پویم به سویت گرد عالم
همی جویم تو را هر جا، کجایی؟
چو تو از حسن در عالم نگنجی
ندانم تا تو چونی، یا کجایی؟
چو آنجا که تویی کس را گذر نیست
ز که پرسم؟ که داند؟ تا کجایی؟
تو پیدایی ولکن جمله پنهان
وگر پنهان نه ای، پیدا چرایی؟
ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست
چه دانم تا درین غوغا کجایی؟
فتاد اندر سرم سودای عشقت
شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟
در این وادی خون خوار غم تو
بماندم بی کس و تنها، کجایی؟
دل سرگشته حیران ما را
نشانی در رهی بنما، کجایی؟
چو شیدای تو شد مسکین « عراقی »
نگویی کاخر ای، شیدا کجایی؟
فخرالدین عراقی همدانی
با صدای علیرضا شهاب - آلبوم راز شیدایی

اگر زندگیم شد سراپا حدیثت
ترحم نمی خوام تو چشمای خیست
نو وعشق خوبت اگر قسمتم نیست
به زانو نیفتم که این خصلتم نیست
نمیخوام تو چشمام بخونی احساسم
نمیخوام ببینی که در التماسم
اگر عاشق هستم هنوز که هنوزه
نمیخوام دل تو واسه من بسوزه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت
من از تو نمیخوام دلیل و بهونه
گناهی نداری همینه زمونه
تو نیستی به قلبم جوابی بدهکار
منم که اسیرم تو نیستی گرفتار
برو موندنت رو به اصرار نمی خوام
نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت
برو موندنت رو به اصرار نمی خوام
نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل


۱- زال و رودابه: یکی از داستانهای عاشقانه در شاهنامه ی فردوسی است اما داستان مستقلی نیست. یعنی فردوسی جداگانه به این ماجرا نپرداخته بلکه در ضمن شرح پادشاهی منوچهرشاه آنرا آورده است. زال فرزند سام (فرمانروای سیستان) و از خاندان نریمانِ دلیر٬ عاشقِ رودابه فرزند سیندخت و مهراب شاه (حاکم زابل) میشود اما پدرش و منوچهر شاه با این خواسته ی او مخالفت میکنند و تنها دلیلشان هم اینست که رودابه علیرغم پاک بودنش از نژاد ضحاک است و این وصلت نباید صورت بگیرد. اما سرکوفتهای پی در بیِ زال به پدرش ۲- بیژن و منیژه: بنظر بسیاری نخستین داستانی است که فردوسی آنرا در شاهنامه به نظم درآورده است. بیژن پسر گیو و نوه ی رستم بنا به درخواست کیخسرو (پادشاه ایران)٬ عازم ارمنستان میگردد و پس از انجام ماموریت در اثر حسادت و حیله گریهای گرگین (یکی از پهلوانان ایران زمین و همسفر او در این ماموریت) با منیژه دختر افراسیاب (پادشاه توران) آشنا و سپس عاشقش میگردد و درنهایت در آن سرزمین زندانی میشود و او را به ته چاهی می اندازند. سرانجام رستم نوه اش را نجات میدهد و او را به همراه منیژه به ایران باز میگرداند (البته بصورت کاملاْ پنهانی) و آندو تا پایان عمرشان در کنار هم در خوشبختی زندگی کردند. ۳- وامق و عذرا: ریشه ی این داستان به دوره ی هخامنشی یا اشکانی میرسد که نفوذ فرهنگ یونانی در ایران گسترده بوده است. این داستان را اولین بار عنصری به نظم درآورده اما میرزا صادق نامی (قرن ۱۲) مفصلتر روایت کرده است. عذرا دختر یانی و فلقراط (پادشاه ستمگر شامس) بود. وامق از بستگان فلقراط بود که مادرش را در کودکی از دست داد و پدر در اثر تحریکات نامادری او را بحال خود رها نمود و او نیز تصمیم گرفت سفر کند و نزد پادشاه برود تا بتواند در بارگاه او کاری پیدا کند که در این اثنا با عذرا آشنا میشود و هر دو عاشق یکدیگر میگردند. اما شخصی بنام فلاطوس(معلم عذرا) پس از آگاهی از رازشان٬این دو جوان را سرزنش میکند و وامق را به نمک نشناسی متهم مینماید. سرانجام پادشاه از راز آنها مطلع میگردد و آنها را از هم جدا کرده و مجازات میکند. پایان عشق این دو عاشقِ پاک و معصوم٬ بسیار دلخراش و ناراحت کننده است... ۴- ورقه و گل شاه: داستانی برگرفته از افسانه های عربیست که عیوقی در روزگار محمود غزنوی آنرا سروده است. از نظر اینجانب این داستان بسیار شبیه لیلی و مجنون است و پایانی غم انگیز و تاسف آور دارد. ورقه پسر همام عاشق دختر عمویش٬ گل شاه دختر هلال میشود. عشق آنها از دوران کودکی آغاز میگردد و تا لحظه ی مرگ با آنهاست. پدر و مادر گل شاه بدلیل حرص و مال اندوزی او را به پادشاه شام شوهر میدهند اما پادشاه هرگز موفق نمیشود که از همسرش کام گیرد زیرا گل شاه در اثر عشق به ورقه به همسرش روی خوش نشان نمیدهد. در نهایت ورقه در اثر سوز و ناله و هجران معشوق جان به جان آفرین تسلیم میکند . گل شاه هم پس از شنیدن خبر مرگ وی٬ او نیز از دنیا میرود. ۵- ویس و رامین: ریشه ی این داستان به دوران اشکانی میرسد و شباهت زیادی به داستان تریستان وایزوت دارد. فخرالدین اسعد گرگانی (قرن ۵) آنرا به نظم درآورده. ویس دختر شهرو (زنی یکه و زیبا) و قارن (مردی پیر و سالخورده) است که خداوند بعد از چندین پسر به آنها هدیه میکند. ویس چندین سال پیش دایه ای بزرگ میشود که آن دایه از پسری به نام رامین نیز پرستاری میکرده است و این دو از همان کودکی شیدای هم میگردند. اما مادر ویس بخاطر قولی که به موبد شاه (برادر رامین) داده بود٬ مبنی بر اینکه اگر دختری زایید او را تقدیم موبد شاه میکند٬ ویس را با هزاران حیله و نیرنگ به همسری موبد شاه در می آورد. اما ویس هرگز از موبد شاه خوشش نیامد و در تمامی ایام با رامین که برادرِ همسرش بحساب می آمد در حال عشق ورزی بود. موبد شاه هم نه راه پس داشت نه راه پیش. از یک طرف برادرش و از طرف دیگر همسرش به او خیانت میکردند و او هر حیله ای بکار میبرد که آندو را از هم جدا کند٬ سودی نداشت. سرانجام موبد شاه در جنگی کشته میشود و این دو یار شیدا بهم میرسند. رامین بجای برادر بر تخت سلطنت مینشیند و ویس همسر او میگردد... ۶- خسرو وشیرین: مهمترین داستان عاشقانه ی منظوم در ادب فارسی است و نظامی روایت آنرا به اوج رسانده. خسرو پرویز فرزند هرمز پادشاه ساسانی بود. روزی نقاشی بنام شاپور به بارگاه خسرو آمد و از دختری بنام شیرین٬ برادرزاده ی مهین بانو (فرمانروای ارمنستان) تعریف و تمجید نمود و خسرو ندیده عاشق شیرین گردید. خسرو به ارمنستان سفر کرد و هر چه تلاش نمود تا شیرین را ملاقات کند٬ موفق نگردید. بهرام چوبینه علیه ساسانیان قیام میکند و خسرو مجبور میگردد به پادشاه روم پناه ببرد و از او کمک میگیرد تا بهرام را سرکوب کند. از طرفی خسرو با مریم دختر پادشاه روم وصلت میکند تا اتحاد بین دو کشور را استحکام ببخشد. شیرین از شنیدن این رویداد دلشکسته میگردد. بعد از گذشت چند سال مریم فوت میکند و خسرو موفق میگردد شیرین را باهزاران ترفند بدست بیاورد. البته در زمانی که خسرو با مریم زندگی میکرد٬ شخصی بنام فرهاد شیفته و شیدایِ شیرین میشود ولی خسرو با نیرنگ او را از سر راه برمیدارد. خسرو از مریم صاحب پسری بود بنام شیرویه که از هیچ کار زشتی روگردان نبود. او در ۱۰ سالگی آرزو داشت شیرین همسر او بشود و به همین خاطر شبی با خنجر پدرش (خسرو) را به قتل میرساند. فردای آنروز شیرویه به شیرین دستور میدهد که باید پس از خاکسپاریِ خسرو٬ همسر او گردد. شیرین ظاهراْ مخالفتی نکرد ولی در پایان مراسم خاکسپاری همسرش زمانی که با جسم بیجان خسرو تنها شد٬ دشنه ای را به جگرگاه خود فرو کرد و در کنار همسرش جان داد. ۷- لیلی و مجنون: این داستان نیز از ادبیات عرب وارد زبان فارسی شده و نظامی گنجوی آنرا بطرز بسیار هنرمندانه ای به نظم درآورده. قیس فرزند پادشاه قبیله ی بنی عامر بود و در مکتب با دختری بنام لیلی آشنا گردید و یک دل نه صد دل عاشقش گردید. آنچنان شور عشق تاب و توان او را برده بود که مردم به او لقب مجنون دادند. قبیله ی لیلی مخالف این وصلت بود و سرانجام لیلی را به جوانی بنام ابن سلام شوهر دادند. مجنون دیگر از همه دل برید و در بیابان زندگی میکرد و جانوران وحشی مونسش شده بودند. لیلی هم روی خوش به ابن سلام نشان نداد و حتی یکبار سیلی تندی به صورت شوهرش زده بود که میخواست با او عشق ورزی کند. (آفرین لیلی ۸- شیخ صنعان: این داستان را عطار نیشابوری در ضمن کتاب منطق الطیر بصورت تمثیل آورده است. در زمانهای قدیم مردی عابد٬ زاهد و صاحب کرامات بود بنام شیخ صنعان که ۵۰ بار به خانه ی خدا رفته بود و ۴۰۰ مرید داشت که با دلِ صاف ازو پیروی میکردند. بعد مدتی شیخ خواب عجیبی میبیند و تصمیم به سفر میگیرد و مریدانش نیز با او همراه میگردند. در دیاری که مردمانش مسیحی بودند٬ عاشق دختری زیبارو میگردد و مریدان هر چه کردند نتوانستند او را پشیمان کنند. آنها رفتند و شیخ ماند و هر روز و شب بر درگاه دختر مینالید. دختر مسیحی نیز ۴ شرط برای شیخ گذاشت که در صورت انجام آنها توسط شیخ٬ با او ازدواج میکرد. ۱- در برابر بتم سجده کنی. ۲- شراب بخوری. ۳- قرآن را بسوزانی. ۴- دین مرا قبول کنی. شیخ برای رسیدن به دختر تمام این کارها را انجام داد. در پایان دختر شرط دیگری گذاشت و آن این بود که شیخ باید یکسال چوپان خوکها شود. شیخ پذیرفت. از آنطرف مریدان شیخ که برایش ناراحت و نگران بودند٬ ۴۰ شبانه روز به درگاه خدا نالیدند و فرشتگان نیز با آنها سیاه پوشیدند و برای نجات شیخ دعا کردند. سرانجام پیامبر به خواب یکی از مریدان دلسوز شیخ میرود و به او میفرماید که شیختان نجات یافت. شیخ بخود می آید و عازم دیار خود میگردد. دختر مسیحی نیز خوابی عجیب میبیند و مسلمان میگردد و بدنبال شیخ میرود. سرانجام آنها یکدیگر را میبینند و دختر از شیخ طلب بخشایش میکند و سپس جان میدهد. ۹- همای و همایون: ریشه در افسانه های عامیانه دارد . خواجوی کرمانی آنرا به نظم درآورده. همای پسر منوشنگ (پادشاه شام) بود که در اثر شنیدن تعریفات و توصیفات٬ عاشق همایون دختر فغفور (پادشاه چین) میشود. همای برای رسیدن به همایون دچار اتفاقات و مشکلات عجیب و غریبی میشود و از پریزادان و الهامات غیبی بهرمند میگردد. در نهایت با تحمل مشقتهای فراوان به معشوق میرسد... ۱۰- گل و نوروز: از افسانه های عامیانه است که خواجوی کرمانی آنرا نوشته. نوروز فرزند پیروز (فرمانروای خراسان) است و عاشق گل دختر قیصر روم میشود. او نیز با تحمل رنجهای فراوان و برآورده کردن شروط بسیار توانست به گل برسد. ۱۱- جمشید و خورشید: نوعی افسانه ی بلند عامیانه ـ عاشقانه است با گرایشی به پهلوانی (عیاری) که توسط سلمان ساوجی سروده شده است. جمشید فرزند شاپور (پادشاه چین) عاشق خورشید٬ دختر قیصر روم میگردد. این داستان نیز پر است از دیو و اژدها٬ کوههای افسانه ای٬ پریزادان و ... ۱۲- مهر و مشتری: منظومه ایست کهکشانی از شمس الدین میر عصار تبریزی. این داستان هم افسانه ی بلندیست با رنگ پهلوانی. این داستان خیلی جالبه چون مهر و مشتری هر دو مرد هستند. مهر فرزند پادشاه و مشتری پسر وزیر با تدبیر پادشاهست. آنها از کودکی شیفته ی یکدیگر میگردند ( در واقع همزاد یکدیگر بودند)٬ ولی شخصی بنام بهرام با تهمت زدن به آنها و حیله و نیرنگ آنها را از هم جدا میکند. آنها سالیان زیادی از هم دور بودند ولی در پایان بهم میرسند. اما بعد از مدتی مهر بیمار میشود و در اثر بیماری فوت میکند و مشتری هم بلافاصله پس از مرگ همزادش از دنیا میرود. ۱۳- بهرام و گل اندام: منظومه ایست سروده ی صافی. بهرام فرزند پادشاه روم بود که عاشق گل اندام دختر قیصور (پادشاه چین) میشود. این داستان پر از افسانه٬ طلسم و جادو است. بهرام با کمک پریان میتواند بر مشکلات و سختیها پیروز شود و به معشوق ملحق میگردد. ۱۴- سلامان و آبسال: از ادبیات یونانی وارد ادبیات فارسی شده است و مشهورترین منظومه ی آنرا جامی سروده است. هرمانوس پادشاه فرزانه و دانشمندی بود که از مصر تا یونان را در اختیار داشت. اما صاحب زن و فرزندی نبود. با زنان همنشین نمیشد و علاقه ای به زن نداشت اما دوست داشت فرزندی داشته باشد. سرانجام با کمک حکیمی که نطفه را از کمر پادشاه بیرون میکشد و آنرا در محیطی مانند رحم پرورش میدهد ۱۵- یوسف و زلیخا: تنها داستان بلند عاشقانه ایست که ریشه در کتابهای دینی دارد و در قرآن به احسن القصص معروف است. در ادبیات فارسی نیز جامی آنرا بخوبی به نظم درآورده است. یوسف فرزند یعقوب نبی و زلیخا دختر پادشاه مغرب است... ۱۶- ناظر و منظور: منظومه ایست از وحشی بافقی. این داستان شباهت زیادی به مهر و مشتری دارد ولی با این تفاوت که ناظر دختر وزیر است و منظور پسر پادشاه. این دو نیز پس از سالها دوری و حوادث مختلف بهم میرسند. ۱۷- نل و دمن: فیض دکنی شاعر پارسی گوی هندی این داستان را که ریشه در فرهنگ هندوستان دارد را سروده است. نل پادشاه هندوستان است و عاشق دختری بنام دمن میشود. در پایان این دو نیز بهم میرسند و خوشبخت میشوند. ۱۸- نوش آفرین گوهرتاج: از داستانهای عاشقانه ایست که در آن از عنصر جن و پری با قدرت استفاده شده و نویسنده ی آن ناشناخته است و تحریری از آن بصورت سنگی چاپ شده است. نوش آفرین تنها فرزند پادشاه دمشق بود و در زیبایی و دانایی یکه و ممتاز بود. ملک ابراهیم فرزند شاهِ یمن از عاشقان سینه چاکش میگردد و با مبارزه با حریفانش در نهایت با نوش آفرین ازدواج میکند. ۱۹- زهره و منوچهر: منظومه ی کوتاهی از ایرج میرزاست. البته این اثر ترجمه ی آزادیست از ونوس وآدونیس سروده ی ویلیام شکسپیر. منوچهر پسرجوانی که در تیراندازی٬ سوارکاری و سایر فنون نظامی در حال کسب تجربه است که گرفتار زهره (الهه ی عشق) میگردد. زهره خود را به شکل دختر زیبایی در می آورد و تمام سعی خود را میکند تا منوچهر را اغوا کند و از هر حیله و عشوه ی زنانه ای استفاده میکند ولی منوچهر مقاومت میکند. در پایان با یک نگاه خیره یِ زهره٬ منوچهر خان افسون چشمها و نگاههای زهره میشه و یک دل نه صد دل عاشق زهره میشه. زهره که در رسیدن به هدفش پیروز شده اونو ترک میکنه و به آسمونها میره و منوچهر برای همیشه درحسرت دیدار و هجرانِ زهره باقی میمونه.
( که در کودکی او را رها نموده)٬ پیشگوییهای خوب از آب در اومده ی موبدان٬ تدبیر و سیاستهای سیندخت (مادر رودابه) منجر به رضایت سام و منوچهر شاه میگردد و سرانجام این دو دلداده به هم رسیدند و در نهایت حاصل این وصلت فرزندی شد بنام رستم ...
!) بعد از چند سال شوهر لیلی در اثر بیماری درگذشت و لیلی بسوی قبیله ی خویش برگشت. لیلی در عشق مجنون آنقدر سوخت تا بیمار شد و پیش از مرگ به مادرش وصیت کرد که به مجنون اجازه دهد که بر سر قبرش بیاید و این پیغام را نیز به گوش مجنون برساند که: لیلی با عشق تو به خاک رفت و در قیامت با عشق تو از خاک برمیخیزد. مجنون با شنیدن خبر مرگ لیلی بر سر خاک او آنقدر میماند و می گرید تا اینکه میمیرد. لیلی و مجنون تنها داستان عاشقانه ای بود که مرا به گریه انداخت. زیرا سراسر اشک و آه و دوری و هجران بود. آنها هرگز نتوانستند به هم برسند و با هزاران آرزو و عشق در اوج جوانی از دنیا رفتند.
! صاحب پسری میگردد و نامش را سلامان میگذارد و برایش دایه ای انتخاب میکند بنام آبسال. سلامان بزرگ و بزرگتر میشود و هر روز نسبت به روز قبل شیفته ی دایه اش میگردد. آبسال هم همینطور. کم کم شاه و اطرافیان متوجه میشوند و پادشاه هر کاری میکند نمیتواند سلامان را از آبسال جدا کند. سرانجام شاه با طلسمی آبسال را میسوزاند و سلامان غصه دار و افسرده میشود. اما حکیم هم با انواع حیله و حکمت٬ آرام آرام زهره را جایگزین آبسال میکند و ...