براي بانوي مفرد مونث بي مخاطب!


يكي از دوستاي مجازي به من ياد داد كه دليلي نداره مثنوي بنويسم، با يه رباعي كوچولو هم مي تونم خيلي حرف ها رو بزنم. 
مي تونم همين يه خط جمله بالا رو بذارم و برم، ولي انگار من مثل جووني هاي امام محمد غزالي خلق شدم كه فكر مي كنم همه چي بستگي به بار كتابهاي توي خورجين خرم داره (كاش اون راهزني كه به كاروان غزالي حمله كرد و آتيش به وجودش زد (قبلش مي خواست آتيش به كتاباش بزنه)، توي زندگي من هم پيدا بشه). دلم مي خواد حرف بزنم، خوب كجا هم بهتر از اينجا (همين الان اين نكته رو براي چندمين و چندمين بار توضيح بدم كه اگه محمدرضا لطفي كبير تارزنه، بقيه (همه حتي استاد عليزاده عزيزم، با تمام احترامي كه براش قائلم) بايد برن غازشونو بچرونن. تارش صدايي داره كه انگار حافظه ملت ماست و هر جا بخواد تو رو مي بره، پروازي وراي زمان و مكان. صداي احسان طبري هم زيبايي نوار رو صدچندان كرده). بگذريم... هي ميزنم خاكي... آره داشتم مي گفتم؛ بعضي وقتا گفته هاتو zip كني و بنويسي هم خيلي توش هنر خوابيده. شايد بدي اين دراز نوشتنم از اينه كه همه رو احمق فرض ميكنم. خوب اينم يه تزيه ديگه.
چند روز اخير استعداد درك گوشه ها و دستگاههاي موسيقي ايراني در من زياد شده. يارو هنوز جمله اول سازشو تموم نكرده دستگاه رو كه هيچي، بعضي وقتا گوشه شو هم مي فهمم چيه. امروز براي اولين بار به تنهايي و به كمك قاعده رزونانس (كلك رشتي زدم خفن) ساز سه تارمو از كوك دو-فا به دو-سل تبديل كردم و شروع كردم به زدن و خودمو خفه كردم. قبلا فكر ميكردم كوك دو-فا خيلي خوبه (هنوزم ميگم هست)، ولي كوك دو-سل هم ظرائفي داره كه دو-فا با تموم عظمتش كم مياره. خلاصه ديگه داريم روي پاي خودمون مي ايستيم. حالا اگه برم تو نخ سيم واخون و بم ديگه عيان در نظر ماست.
ديشب آلبوم "شمس الضحي" رو براي علي گذاشتم. خودم خيلي طول كشيد تا بفهمم دستگاهش چيه. از علي خواستم كه فكر كنه و دستگاهشو تشخيص بده. قبلش بگم از بس من موسيقي ايراني گوش دادم، علي هم ناخواسته گوشش عادت كرده و آهنگ ها رو مي فهمه كه توي كدوم دستگاه هستن، حتي بعضي وقتا اون زودتر از من تشخيص ميده و مثلا ميگه اين آهنگ شبيه فلان آهنگه و حالا هردوتاشون توي يه دستگاهن. قبلا ميگفت اين آهنگ شبيه فلان آهنگه، جديدا خان داداش انقدر اطلاعات موسيقيشون رفته بالا ميگه مثلا توي بيات تركه. مثلا چهارگاه و بيات ترك رو خوب مي فهمه. بگذريم... داشتم مي گفتم بش گفتم شمس الضحي توي كدوم دستگاهه. اولش يه زري پروند بعد 5-6 دقيقه كه من بي خيال شده بودم و حواسم جاي ديگه بود گفت چهارگاه نيست؟ من پيش خودم گفته بودم كه اين ميگه چهارگاهه، بعد بهش گفتم اگر قرار نبود غير از دستگاه اصليش كه همايون بود، چيز ديگه اي مي گفت بايد چهارگاه رو مي گفت كه گفت و بازم دمش گرم. حالا اين همه گفتم كه چي؟ امروز وقتي كوك رو از دو-فا به دو-سل تبديل كردم ديدم چه غرابت عجيبي توي پرده هاي مورداستفاده در همايون و چهار گاه وجود داره.
خفه شدم از بس فك زدم. وجمله آخر و ختم كلام براي "بانوي مفرد مونث بي مخاطب" كه وبلاگش شده فيسبوك جديد من. بدجوري بهش معتاد شدم (ميگن يه عملي نمي تونه تا ابد اعتيادشو ترك كنه، حديث ماست، از فيسبوك كشيديم بيرون، كرديم توي وبلاگ ايشون). باز هم بگذريم... و القصه:
"روزهاي خيلي ساكت و بي سروصدا رو دست كم نگيريد...آي بدجوري آبستن اتفاقاتين كه اگه فارغ بشن.... (به عهده خواننده محترم!!)"

براي محمدرضا لطفي كبير

نوسان هاي روحي همچنان ادامه دارد و مي دانم تا سالهاي دور كه مي آيند، بايد اين نوسان ها را تحمل كنم، مگر آنكه فيض روح القدس ار باز مدد فرمايد و ...
در اين روزهاي پرنوسان و به ظاهر آرام كه هيچ تصميمي بيشتر از چند دقيقه نمي تواند حيات كند و مي ميرد تا باز به همان صورت در زماني دور يا نزديك زاده شده و دوباره باز بميرد و باز در زماني زنده شود و ...
چه دردناك است اين تسلسل بي پايان...
در اين روزهاي سخت فقط موسيقيست كه برايم مانده است و ادبيات و تاريخ. سه يار قديمي كه هيچ گاه به هم كلك نمي زنند و هر سه هستند تا من دليلي بيابم براي بودن هر لحظه ام در ميان ريگ ها و الماس ها...
و اكنون اين نوشته را در اوج سكوت خواسته هايم كه در درونم شيون مي كنند براي مردي مي نويسم كه نواي سازش مرهميست بر زخم هايي كه گاه سربز مي كنند و مدت ها طول مي كشد تا براي آن مرهمي موقتي بيابي...
آري؛ مرهم روزهاي اخيرم ساز اين مرد بزرگ است كه گويي عصاره موسيقي ايران است و راوي تمام شادي ها و غم ها و گريه ها و خنده هاي ماست در طول تاريخ...
سپاس خداي را كه چنين موجودي را آفريد و سپاس كه در عصر او هستيم و نواي سازش را مي شنويم...
براي استاد كبير موسيقي ايران؛ محمدرضا لطفي

از هر چه بگذریم سخن موسیقی خوش تر است


خوبی اینجا نسبت به فیسبوک اینه که خدایی توی این محیط مجازی، بیشترین شباهت رو به خودت داری، مخصوصا وقتی واسه دل خودت بنویسی و انتظار خواننده ای رو نداشته باشی و برای کس یا کسان خاصی ننویسی و قس علی هذا ....
امروز (یعنی نفرین شده ترین روز هفته؛جمعه) و این لحظه (نفرین شده ترین لحظه هفته و سال و ماه؛ غروب جمعه)، به جای اینکه بشینم فرهاد گوش کنم و حالم بدتر بشه، دارم یه چیزی گوش میدم که انگار ندای امید توش خوابیده. امیدی که هیچی از سر و تهش معلوم نیست ولی خیلی زور داره و فعلا داره مثل این سخنران های پرشور و پرحرارت دستاشو بالا و پایین می بره. برام مهم هم نیست چیزی ته این روضه خونی هاش داره یا نه، ولی داره برای غروب جمعه جواب میده. موسیقی ایرانی نیست ولی شک ندارم قرابت زیادی میون ما و اونا هست که من می فهمش، اونم کی؟ غروب جمعه.
وقتی دارم این آلبوم رو گوش میدم، انگار دارم "راست پنجگاه" یا "ماهور" خودمونو گوش میدم که توی گوشه های عراق و شکسته و ... نمیره و خود خود ماهور، با تمام سرزندگیش. ولی اصلا بعضی وقتا از ماهور و راست پنجگاه خودمون میزنه بیرون و میره توی عوالم نشئگی. خلاصه که این روز لعنتی رو (که اتفاقا تمام هفته رو برای رسیدنش لحظه شماری می کنم!) از اون حالت همیشگیش برام در آورده. توصیه میکنم بهش گوش کنید. خوبه (وقتی من میگم خوبه، شک نکنید خوبه!). بسه.

به احترام جمله همه چی (همه چی) از دور قشنگه!

در حالی می نویسم که دارم از خواب پاره میشم. امشب مثل اینم که منو گذاشتن لای دستگاه پرس. میدونی امشب به چند دلیل می نویسم:
1- بابام که خدای دیوونه های عالمه و در عجبم از این آدم. امروز یه جور دیگه نگاهش کردم. خیلی آدم جالبیه. از اوناست که احتمالا نسخه کپی برابر اصل بابای رضا قاسمی توی داستان "چتر و دیوار و گربه باریکه". یعنی هر قدر هم نویسنده باشی و زبون باز، خیلی وقتا کم میاری راجع به بعضی چیزا بنویسی (این مسئله رو به دلیل پایین هم تسری بدید)
2- امشب یه وبلاگ دیگه پیدا کردم که حرف های خوبی میشه از توش درآورد (احتمالا چند وقت دیگه من و امیر، کار بازرسی رو بی خیال میشیم و میریم سراغ تجارت وبلاگ، اونم وبلاگ های پدر مادر دار). این جمله ها رو اون تو نوشته بود:

"همه سکوت کرده اند. انگار یک مسابقه ی بزرگ. زل می زنیم توی چشمهای دنیا تا کی بخندد. معلوم است که کی می خندد! کجای کار دنیا خنده دار است؟ من باید به چی این دنیا بخندم؟ به این همه آدم های رنگ و وارنگ دور و اطراف؟ به این همه اتفاقات طاق و جفت؟ به این همه تصمیماتی که گرفتنشان از نگرفتنشان سخت تر است؟ لعنتی! حالا آن آقای مثلا شاعر تو انجمن شعر بیاید و ایراد بگیرد که خانم! این همه لعنتی توی شعر های شما معلوم است که متاثر از جو است! من باید همین طوری نگاهش کنم؟ البته که همین طوری نگاهش کردم. این جو، همانیست که دارم توی فضای مسمومش نفس می کشم؟ بعله! پس متاثر از جو است! چی متاثر نیست جان من؟ وقتی همه چیز دردناک می شود. درست مثل اینکه یک چسب زخم را از روی زخمی که هنوز دردناک است بکنی! لعنتی! می دانید درست ترین کار چیست؟ چسب را سریع بکنید! در یک لحظه درد تمام دنیا را تحمل کنید. می ارزد به تحمل کم کم آن. تحمل کم کم آدم را تغییر می دهد. راست می گویم...از من می شنوید، یا جایی را ترک نکنید، یا اگر ترک کردید اینقدر پشت سرتان را نگاه نکنید!آلفردوی سینما پارادیزو یادتان هست؟ برنگردید... "

اینم آدرسش: http://masiha290.blogfa.com

براش کامنت هم گذاشتم. واقعا خیلی دوست داشتم دو خط آخرشو من می گفتم. شدم مثل اسکروچ که به جای پول، نوشته های دیگران رو جمع میکنم و اصلا همین چیزاست که به آدم اجازه میده مثل آلفرو برگرده و پشت سرش نگاه کنه.
3- دیشب اولین پست شب رو توی یگان دادم. من و علی که رمضون هم به خاطر من اومد و کبودمون کرد از بس خندیدیم. (دارم بداهه نوازی شوشتری رضا قاسمی رو گوش میدم. رضا قاسمی از اون آلفردوهای بزرگ دوران ماست. شک ندارم)
و برای امیر: 
همه چی (همه چی) از دور قشنگه. این جمله مثل وحی مقدس شده برام. کاش هممون این جمله رو مثل دعا روزی صد بار پیش خودمون تکرار کنیم و تبدیلش کنیم به یه ذکر مقدس.
امیر! همه چی (حتی ...) از دور قشنگه. نزدیکش بشی دوست داری آرزوی مرگ کنی! بسه!

دعایی با حضور حاج ابراهیم خان کلانتر!

دعا کردن برای ما ایرانی ها مثل یه عرف در اومده. خیلی دعاهای جالبی داریم. مثلا:
ایشالا پیر شی، خیر از جوونیت ببینی، الهی لال از دنیا نری، عاقبت به خیر شی، ایشالا غم آخرت باشه، ایشالا دامادیتو ببینم، ایشالا خیر از جوونیت ببینی و ...
از اونور قضیه نفرین هم زیاد داریم که معمولا همه ما حداقل از مادرامون وقتی بچه بودیم و شیطونی می کردیم شنیدیم. مثلا:
ایشالا سقط شی، ایشالا به زمین گرم بخوری، مرده شورتو ببرن، ایشالا جز جگر بگیری و ...
اما امشب یه دعای دیگه من درست میکنم، از خودم و خدا کنه هیچ کس شامل این دسته ای نشه که بهش اشاره میکنم. این بابایی که عکسشو بالا گذاشتم، جناب حاج ابراهیم خان کلانتر هستند. آخرین صدراعطم لطفعلی خان زند و اولین صدراعظم آغا محمدخان، به بیانی کامل تر آخرین صدراعظم سلسله زندیه و اولین صدراعظم سلسله قاجاریه. 
حس میکنم دارم شبیه این آدم میشم؛ البته اگه نیک به قضیه نیگا کنیم هممون یه حاج ابراهیم خان کلانتر توی وجودمون داریم و مسلما شدت و ضعف و بالطبع قدرت این حاج ابراهیم خان درونمون متفاوته. دلیل این حرفم هم استناد شاهکار حافظ که میگه: "می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب، چون نیک بنگری همه تزویر می کنند"
این همه نگفتم که بگم همه حاج ابراهیم خان هستند، چون به قول خان داداش بدبختی همیشه دنبال شریک می گرده. ولی خداشاهده اینو نگفتم که خودمو تک نبینم. اگه از حافظ هم گفتم خواستم بگم خیلی دموکرات و اپن ماینده خداییش. بگذریم...
امشب اتفاقی افتاد که فکر کردم داره حاج ابراهیم درونم خیلی دور بر می داره و دو سه تا نتیجه اخلاقی و نهایتا دعای پایانیم که ایشالا همه یه آمین بلند بگیم تا همه چی ختم به خیر بشه:
1- جلوی ضرر رو هر وقت بگیری منفعته
2- به قول امیر عزیزم همه چی (واقعا همه چی) از دور قشنگه و حفظ حریم ها و فاصله ها از اوجب واجباته
3- خدا کنه آدمی نباشیم که هم از توبره بخوریم و هم از آخور
پس:
خدایا! ما رو تو زندگیمون حاج ابراهیم خان کلانتر نکن!
خدایا! نذار حاج ابراهیم خان درونمون اینقدر دور برداره که همه کس (قبل از همه خودمون و بعدش کسانی که حق نون و نمک با هم داریم، حتی یه لقمه کوچیک) فراموشمون بشه
آمین!

به شاعر شهید مرتضی کیوان


یکی از بزرگترین لذت های من، خوندن تقدیم کتابها، نوارها یا هر چیز دیگست. مثلا همین آلبوم "از میان ریگ ها و الماس ها" با تار جادویی لطفی کبیر و صدای احسان طبری، مخصوصا اونجا که میگه: "به شاعر شهید مرتضی کیوان". مرتضی کیوان رو می شناختم. توی 33 سالگی مرد. توده ای بود مثل احسان طبری، ولی به من چه؟ اصلا که چی؟ مگه ما راه درست رو می دونیم چیه؟ گور بابای هرکی اینجوری فکر می کنه، اصلا همین خودش بالاترین تحجره. میدونی چیه؛ من الان اینقدر حالم بده که دارم سپیده گوش میدم. سپیده لطفی و شجریان، همون که طرح اولیش احتمالا توی همین نوار احسان طبری ریخته شده. داشتم می گفتم، از کجا به کجا رسیدیم. علی داره باهام حرف میزنه، راجع به زیدش. خیلی بالاست، همین جوری که من خیلی پایینم، انقدر پایین که دلم یه مخدر میخواد. سپیده شروع شد، دلم گریه میخواد، دلم یاد نارون محلات افتاد، نماد عینی آهنگ سپیده، نماد دوران کودکیم، یاد بوهای محلات بخیر. دلم برای سهراب تنگ شد. مطمئنم تجربه های او رو داشتم، وقتی از قانون زمین میگه، وقتی از گلستانه میگه. داشتم از مرتضی کیوان می گفتم که همسرش هنوز زندست. خود کیوان رفیق شاملو و کسرایی بوده، شاگرد نیما و ... لعنت به این حکومت ها که نمیذارن مثل بچه آدم زندگی کنیم و چه دل خوش کنکیه این بیت که" آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست..."
داشتم می گفتم زن مرتضی کیوان زندست و استاد دانشگاه و از قدیمی های کتابداری. می دونید وقتی میری تو خاطره بازی هات و به یاد زندگی این دو نفر که کمتر از یه سال با هم زندگی کردن، دیوونه میشی و تازه می فهمی که .....

حرکت

هیچکی نمی دونه واسه چی خلق شدیم، از کجا اومدیم و به کجا میریم. انگار از سر و ته یه سناریو زدن و دادن بهمونو گفتن بازی کن. روی سر سناریو اینقدر کلنجار نیست (البته هست ولی نه به اندازه پایانش)، دلیلش هم واضحه، گذشته گذشته و آیندست که نامعلومه و ما همه آمال و آرزوهامونو اونجا می بینیم. اینکه گفتم هیچکی نمی دونه واقعا هیچکی نمی دونه و هر کی یه زرت و پرتی کرده.، اما اونایی که می دونستن هر چی زور بزنی که بفهمی آخرش چی میشه و البته هیچ چی نمیشه بهش اعتراف کردن. یکی اینجور:
قومی متفکرند اندر ره دین
قومی به گمان فتاده در راه یقین
میترسم از آن که بانگ آید روزی
کای بیخبران راه نه آنست و نه این
یکی دیگه گفته:
جنگ هفتاد و دو ملت همه را عذر بنه
چون ندیدند حقیقت ره افسانه زدند
اون اولی یه جای دیگه گفته:
اسرار ازل را نه تو دانی و نه من
وین حل معما نه تو خوانی و نه من
هست از پس پرده گفتگوی من و تو
چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من
بگذزیم... ولی یه رگه هایی معلومه که چی مهمه و چی بی تاثیر و چی اثر منفی داره. امشب با وحید رفته بودم بیرون. یارو قشنگ چت زده. ساکت بود ولی بدجوری مشوش بود. هر لحظه در حال فکر بود. برای بار دوم توی مدت اخیر ماشین رو یه جا پارک کردیم و بنابه قانون شعر هر کسی کاو دور ماند از اصل خویش، ماشین رو یه جا پارک کردیم و رفتیم پیاده روی. رفتیم بازار و شب خوبی بود. امشب خودش می گفت شاید زندگی همین چیزیه که توی بازار جریان داره. آره شاید همینه. اصلا آره، صد در صد همینه. دلیلش هم سادست. ما آفریده شدیم که در حرکت باشیم، حتی اگه به سمت چیزی به نام انحطاط باشیم. مهم تر از همه چیز و قبل از همه چیز حرکته که به زندگیمون معنی میده. اصلا حرکته که زمان و مکان و تغییرات رو به ما نشون میده. مثلا همین امشب واقعا از خونه نشستن خسته شدم، ولی حوصله کسی رو هم ندارم. آره باید حرکت کرد و هر کی سکون داره و سرعتش کمه، هشتش گرو نهشه. خدا آخر و عاقبت این بشر رو ختم به خیر کنه.

در راستای احیای سنت فراموش شده شب نشینی!

سلام دوستان (مخصوصا امیر)
اگه پایه ای برای اولین تجربه بریم تو کار این یکی. بدک به نظر نمی رسه، بازم اتفاقی پیدا کردم:
http://pelkeaiine.blogfa.com

یه شعر خوب - شماره 20


خانمانسوز بود، آتش آهی, گاهیناله ای می شکند پشت سپاهی, گاهی
گر مقدر بشود، سلک سلاطین پویدسالک بی خبر خفته براهی, گاهی
قصه یوسف و آن قوم چه خوش پندی بودبعزیزی رسد افتاده بچاهی, گاهی
هستیم سوختی ازیکنظرای اختر عشقآتش افروز شود برق نگاهی, گاهی
روشنی بخش از آنم که بسوزم چون شمعروسپیدی بود از بخت سیاهی, گاهی
عجبی نیست، اگر مونس یاراست رقیببنشیند بر گل هرزه گیاهی, گاهی
چشم گریان مرا دیدی و لبخند زدیدل برقصد به بر از شوق گناهی, گاهی
اشک در چشم، فریبنده ترت می بینمدر دل موج ببین صورت ماهی, گاهی
زرد رویی نبود عیب، مرانم ازکویجلوه بر قریه دهد خرمن کاهی, گاهی
دارم امید که با گریه دلت نرم کنمبهر طوفانزده سنگی است پناهی, گاهی

رحیم معینی کرمانشاهی


یه شعر خوب - شماره 19

 ساغرم شکست ای ساقی          رفته‌ام زدست ای ساقی 

درمیان توفان
برموج غم نشسته منم          در زورق شـکستـــه منـــم          ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زده‌شـد         یکبـاره مـهـــر غـم زده‌شــد          بــر ســرنـوشـت آدم

 

      ساغرم شکست ای ساقی                  رفته‌ام زدست ای ساقی

تـو تشنـه‌ کـامم کُشتی         در ســــراب نــــاکــــامـیهــا         ای بــلای نافرجامیها
نبــرده لـب بــــرجــامــی         می‌کشم به‌دوش ازحسرت         بارهستی و بدنامیها
برموج غم نشسته منم          در زورق شـکستـــه منـــم          ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زده‌شـد         یکبـاره مـهـــر غـم زده‌شــد          بــر ســرنـوشـت آدم
       ساغرم شکست ای ساقی         رفته‌ام زدست ای ساقی
                                          

          حکایت از چه‌کنم؟ شکایت از که‌کنم؟
          که خود به دست خود آتش بردل خون شدة نگران زده‌ام
                                             
          حکایت از چه‌کنم؟ شکایت از که‌کنم؟
         که خود به دست خود آتش بردل خون شدة نگران زده‌ام

                
برموج غم نشسته منم          در زورق شـکستـــه منـــم          ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زده‌شـد         یکبـاره مـهـــر غـم زده‌شــد          بــر ســرنـوشـت آدم
تـو تشنـه‌ کـامم کُشتی         در ســــراب نــــاکــــامـیهــا          ای بــلای نافرجامیها
نبــرده لـب بــــرجــامــی         می‌کشم به‌دوش ازحسرت          بارهستی و بدنامیها
برموج غم نشسته منم          در زورق شـکستـــه منـــم          ای نـاخـــدای عــالـم
تا نـام مـن رقـم زده‌شـد         یکبـاره مـهـــر غـم زده‌شــد          بــر ســرنـوشـت آدم

   ساغرم شکست ای ساقی          رفته‌ام زدست ای ساقی


رحیم معینی کرمانشاهی
با صدای مرضیه
آهنگ همایون خرم

خواهشی از همه مخصوصا امیر!

از این به بعد هرزگاهی بد نیست آدرس سایت ها یا وبلاگ هایی که خوبه رو واسه هم بذاریم. من یکی قبلا گذاشتم. خیلی با طرف حال کردم. اینم یکی دیگه. شما هم اگه پیدا کردید یه ندا بدید. بعد میریم وبلاگ یا سایتشو خوب می خونیم و بعد یه شب با هم میریم شب نشینی پیش صاحب وبلاگ یا سایت. فکر کنم ایده بدی نباشه. ایده بدید؛ همتون، مخصوصا تو امیر. این یکی دیگه:

http://www.irantheatreassociation.com


نوسان، نوسان، نوسان و ناگاه پايداري در ...

اغلب اوقات وقتي بخواي يه چيزو بدست بياري خيلي بايد قبلش زجر بكشي. مثال هايي هم كه ميشه دربارش زد زياده (من از كلمه "هم" خيلي بدم مياد، هروقت بخوام بگم كي نويسندگيم خوب ميشه، بايد بگم وقتي كه از كلمه "هم" به صورت مناسب و "هم" به جا استفاده بشه!). همتون هم تجربش كردين. مثال كوچيكياي ما همون آمپول بعد سرماخوردگيه؛ كونت (و تمام اعضا و جوارحت) درد ميگيره، ولي خوب ميشي، وقتي پول نداري (خودت نه كه، باباي بدبختت نداره) و تو دلت دوچرخه ميخواد (دوچرخه مفتي "هم" به آدم ميدن ولي درد و زجر اون خيلي زياده!!)؛ مثلا همين دوچرخه ساده شده بزرگترين آرزوي حسين عليزاده كه هميشه وقتي ميخواد از اون دوران حرف بزنه، راجع به نرسيدن به دوچرخش حرف ميزنه، اون آدم همه چي داره ولي دوچرخه رو نداره؛ اينو گفتم كه بگم بعضي وقتا هم زجر و درد ميكشي، انتظار ميكشي ولي به مرادت نمي رسي. بگذريم به خدا مثالايي كه ميشه زد زياده و از هر كي بپرسي ميتونه يه قطار دك و دراز از اين زجرا و دردا و انتظارها رو برات رديف كنه كه مسلما وقتي بهشون ميرسه بسيار خركيفه ولي به اونايي "هم" كه نمي رسه خيلي براش دردناكن. خلاصه از اونجا كه ميدونم نرسيدناي ما هميشه و هميشه تاريخ بيشتر از رسيدنامون بوده، دعا مي كنم هر كس به هر آرزويي كه داره برسه؛ آمين.

اين همه خزعبلات سر هم كردم تا بگم امروز بعد از مدت ها كشمكش ذهني سر دو تا موضوع كه براي خيلي ها مهم نيست (ولي براي من مهمه)، تونستم طرف يكيشونو بگيرم، اونم با سند و دليل و شاهد. البته اينكه بخوام حكم اين محكوم بدبخت رو به اين صورت بدم، خيلي مدت زيادي طول كشيد و پرونده در دادگاههاي ذهني زيادي باز شد و هر بار قضات ( به انفاق اون 12 مرد خشمگين توي اتاق شور) نتونستن همديگه رو راضي كنن و حكم محكوم امروزمونو صادر كنن و اون محكوم سرافكنده امروز هر بار كه از دادگاه ميومد بيرون پررو تر ميشد و مصاحبه هاي جنجالي مي كرد و ادعاي شرافت كه من فلانم و بهمانم و خلاصه از اينجور خزعبلات. ولي امروز نه دادگاهي بود و نه قضاوتي و نه قضاتي و نه هيات منصفه اي (همشون سر كار خودشون بودن، حتي اون آدمي كه خيلي براش مهم بود 11 نفر بقيه رو متقاعد كنه كه اين بابا واقعا محكومه و بقيه ميگفتن نه!)، ولي از اون جايي كه خورشيد تا ابد پشت ابر نميمونه، محكوم ما از تو خيابون داشت رد ميشد كه تنش به تنم خورد. من اونو خوب مي شناختم، چون تمام جلسات محاكمشو مي رفتم ولي اون منو نمي شناخت. خيلي محترمانه از هم عذرخواهي كرديم و از كنار هم رد شديم. اون "هم" از اونجايي كه منو نمي شناخت همون اطراف ايستاد و با يكي شروع كرد به گپ زدن. من اون يارو رو مي شناختم و به خبث طينتش يقين داشتم، محكوم ما هم كه اصلا حواسش به من نبود داشت خيلي بي پروا كار خودشو با اون يارو در ميون ميذاشت. كار اين دو تا آدم تموم شد و رفتن و بعد چند لحظه همون جا وايستادم تا اينكه دوباره اون درد ذهني قديمي من دوباره عود كرد و تمام دادگاههاي اين يارو اومد جلوي چشمم. لحظه لحظش. به تمام اتهاماتي و تهمت هايي كه محكوم امروز (و فردا) ما به آدم هاي مختلف ميزد و كم كم پاي همشونو كشيد به دادگاه و خودش همش تبرئه ميشد، ولي همه اون بدبختها (البته اگه از حق نگذريم چندتايي آدم ناتو هم توشون پيدا ميشد) رو به دردسر انداخت و حتي يه عده زندگيشونو واسه همين ياروي گرگ در لباس بره از دست دادن و....

بسه... ميگن وقتي يكي محكومه انقدر نبايد پشت سرش چيزي گفت و .... بدم مياد ادامه بدم و توجيه كنم و مي دونم هر كس توجيه خودشو داره و مي رسيم به خونه اول و بحث قضاوت. مثلا اينكه خوبه مجرمها (البته يه سري آدم از همين كلمش مشكل دارن، چه برسه به بعدش) رو توي ملاعام دار زد يا نه و توجيه هاي مختلف و .... جنگ هفتاد و دو ملت.

ولي امروز بعد مدت ها من اون انسان موجه ديروز رو در دادگاه ذهن خودم براي هميشه محكوم كردم (البته اگه باز فتنه تازه اي رو شروع نكنه، چون اونجوري كه شنيدم اجدادش از تخم و تركه ضحاك ماردوشن و با شياطين در ارتباطه). امروز چهره واقعي يه جماعت خيلي بزرگ رو ديدم. خيلي عيان و واضح و چقدر بعضي وقتا ديدن حقيقت و چهره زشتش سخت و دردناكه. جماعتي كه حرف تا عملشون زمين تا آسمون فاصله داره و فقط ...

واقعا حرفم نمياد. فقط بگم تمام احساس سختي كه امروز داشتم مثل اون شبي بود كه بعد از نصب ويندوز لپ تاپ ليلي داشتم و امير اومد و با هم رفتيم سوكان. دقيقا احساسي از جنس همون شب. دلم ميخواست تنها نمي بودم، دلم مي خواست يكي بود فقط كنارش مي بودم و .....

واقعا بعضي ها از حيوون هم پست ترن. همين!

ريگستان!

لذت كشف يه وبلاگ جديد كه مثل يه دنياي تازه ميمونه، مثل يه پيرمرديه كه زير كرسي نشسته و داره برات قصه ميگه و تو هم مثل گوسفند شعيب (البته با علاقه شديد) داري به حرفاش گوش ميدي. مثلا امروز يه وبلاگ پيدا كردم كه اينجوريا بود كه بالا گفتم:

http://our-music.blogfa.com

بوي ليلي!

تموم خونه بوي تو رو داره ميده. امروز كه اومدم بالا، بوي كيفت تموم خونه رو پر كرده بود. چه لذتي بالاتر از اينكه ديدمت و چشمام افتاد به زيباترين چشماي عالم و چقدر دلم گرفت وقتي رفتي. من خيلي خوشبختم بانو و چه موسيقي زيباتر از "گريه بيد" لطفي كبير وقتي دارم در مورد تو حرف ميزنم و بهش گوش ميدم و شعر ناب حافظ براي همين لحظه كه انقدر قشنگه كه بايد همشو بولد ميكردم و همشو همين جور ساده گذاشتم:

در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع
شب نشین کوی سربازان و رندانم چو شمع 
روز و شب خوابم نمی‌آید به چشم غم پرست 
بس که در بیماری هجر تو گریانم چو شمع 
رشته صبرم به مقراض غمت ببریده شد 
همچنان در آتش مهر تو سوزانم چو شمع 
گر کمیت اشک گلگونم نبودی گرم رو 
کی شدی روشن به گیتی راز پنهانم چو شمع 
در میان آب و آتش همچنان سرگرم توست 
این دل زار نزار اشک بارانم چو شمع 
در شب هجران مرا پروانه وصلی فرست 
ور نه از دردت جهانی را بسوزانم چو شمع 
بی جمال عالم آرای تو روزم چون شب است 
با کمال عشق تو در عین نقصانم چو شمع 
کوه صبرم نرم شد چون موم در دست غمت 
تا در آب و آتش عشقت گدازانم چو شمع 
همچو صبحم یک نفس باقیست با دیدار تو 
چهره بنما دلبرا تا جان برافشانم چو شمع 
سرفرازم کن شبی از وصل خود ای نازنین 
تا منور گردد از دیدارت ایوانم چو شمع 
آتش مهر تو را حافظ عجب در سر گرفت 
آتش دل کی به آب دیده بنشانم چو شمع

دل نوشته ای یرای این لحظه و آلبوم پیشنهادی هفته - شماره 6

آلبوم پیشنهادی این هفته : شیدایی
موسیقی : استاد جلال ذوالفنون
خواننده : صدیق تعریف

وقتی میزون نیستی، پناه می بری به یه چیزی. برای هر کسی هم این سرپناه یه چیزی هست. یکی با کتاب، یکی با موسیقی، یکی با داد زدن، یکی با گریه کردن، یکی با خندیدن و چرندیات گفتن، یکی با مست شدن، یکی با سیگار کشیدن، یکی با مواد کشیذن و یکی هم که خیلی حالش بده میزنه خودشو به ... میده.خوب توی شدت و ضعف این هایی که توی بالا ردیف کردم هم میشه حرف زد. مثلا یارو بهمن فنچ بکشه یا بره اولترا لایت بکشه، یا زار بزنه و یا فقط بغض کنه. مثلا یکی میره الکل 99.5% سر میکشه، یکی هم هست با آبجو 5% هم فاز میگیره. امروز بعد از خستگی فراوان رسیدم خونه و هیچ درمونی برای حس من وجود نداشت و تنها چیزی که تونست منو خوبه خوب کنه، شنیدن آواز روحانی و طرب انگیز بیات ترک، اونم از نوع اصل جنسش یعنی محصول استاد مرحوم جلال ذوالفنون بود. آلبوم شیدایی با صدای صدیق تعریف که مثل یه آبجوی 5% بود ولی فاز الکل 99.5% رو داشت. خیلی خوبه این آواز. یادمه یه بار توی فیسبوک نوشتم ازاینکه خدا آواز بیات ترک رو خلق کرد ازش ممنونم. البته باید بگم درسته این ملودی های موسیقی رو ما انسانها ساختیم، ولی از بس نشئه کنندست که راهی پیش رومون نمیمونه و مجبوریم بگیم که این نواها ماورایی و روحانی هستن. بیات ترک مثل یه آدمه معتدله. مثلا ماهور مثل رمضون می مونه، نوا مثل آدمای غصه خور، همایون مثل آدمای شکست عشقی خورده، ولی بیات ترک یه آدمه معتدله. تنها آدمی که می تونم مثال براش بیارم عارف. بیات ترک نماد آرمانی یک انسان کامله که به صورت موسیقی نگاشته شده. باز هم خدا و هر کسی این آواز برای اولین بار به گوشش رسیده ممنونم. پس به همه دلایل بالا، پیشنهاد آلبوم این هفته من هم شد آلبوم "شیدایی".

...

بعضی وقتا خوب به ما می خندی... مثل همین الان!

از اون لحظات خیالی ها - بخش 1

قورباغه توی کلاس ورجه ورجه میکرد

آقای افتخاری گفت:قاسم! این قورباغه را از کلاس بینداز بیرون.

قاسم گفت:آقا اجازه؟ ما از قورباغه میترسیم

آقای افتخاری گفت:ساسان! تو این قورباغه را بینداز بیرون

ساسان گفت:آقا اجازه؟ ما هم میترسیم

آقای افتخاری گفت:بچه ها! کی از قورباغه نمیترسد؟

من گفتم:آقا اجازه؟ ما نمیترسیم

آقای افتخاری گفت:کیف و کتابت را بردار و زود از کلاس برو بیرون.

گمان میکنم که محمود مرا لو داده باشد؛ وگرنه آقای افتخاری از کجا میدانست که من قورباغه را به کلاس آوردم؟!


کی بود رفت زیر میز؟

منوچهر احترامی

قصیده ای برای غزلیات واقعه شب قبل!

همه چی برای نوشتن جوره. همه چی.شما چی میخواین تا ببینید که همه هستن. قبلش بگم فقط یه قلم رو نداریم، البته یه جورایی داریمش ولی درست و حسابی که نگاه کنی باید بگیم نداریمش. اونم چیزی نیست جز اصلی ترین (:)) رکن نویسندگی، یعنی تنهایی. البته اگه میگم یه جورایی دارمش واسش دلیل دارم، چون امیر بدبخت خوابیده (ایشون به جای اینکه خوابیده باشن، خوب خوابیدن که این هم از داستانی که خودشون دیشب واسه خودشون نوشتن، اومده، بگذریم...). خلاصه اینکه یه صبح ایده آل زمستونی با نم بارون بیرون. صدای گرامافون هم بلنده و آهنگ های مرحوم همایون خرم با صدای الهه و مهستی و کورس سرهنگ زاده و قوامی و ... پخش میشه.خودم هم میزونم. دیشب خوب خوابیدم. این گرامافون که از دیشب تا حالا روشنه منو ترغیب کرد که بنویسم. خوشحالم که می تونم زنده باشم و این لحظات خوب رو تجربه کنم. هم این لحظات و هم لحظاتی که دیگران تجربش کردن و تو نوشته ها یا توی سایر آثار هنریشون آوردن. همش حرف تعریف لذت این لحظات زیبای صبح شد که الحق این همه تعریف هم داره.
اما مطلبی که میخوام بنویسم... دیشب بعد از خوردن شام، پیاده راه افتادم طرف خونه امیرشون. وسط های راه بود که نم نم بارون شروع شد و خیلی ملو شروع به باریدن کرد. منم بی خیال زیر بارون قدم میزدم و لذت می بردم. داشتم از بلوار روبروی نونواییه مدیران رد می شدم که بیام اینور خیابون که یه دفعه یه پراید رد شد و من ناخودآگاه چشمم رفت روی پلاکش و شروع کردم پلاک ماشین لیلی رو بلند گفتن. باورتون نمیشه، ماشین لیلی بود و خودش توش. نمی دونم دیدم دید منو یا نه ولی این از اون بازی هاییه که خیلی انجام میدم و در قریب به اتفاق موارد درست در نمیاد ولی دیشب درست دراومد و ماشین، ماشین همونی بود که انتظار داشتم و اونم کسی که دلم این همه براش تنگ شده بود. 
اما تیر خلاص رو یکی دیگه زد. الان شاید بپرسید مگه میشه آدم لیلیشو دیده باشه و اتفاق دیگه ای بزرگ تر از اون بیافته. آره. برای منی که اتفاقات و وقایعی که باهاشون حس نوستالژیک دارم، مهم تر از همه چیزه، دیشب اتفاقی که خیلی دوستش دارم افتادو تنها توی خونه امیرشون نشسته بودم و داشتم با کانالهای مختلف ور میرفتم.داشتم Mezzo میدیدم که بعد از مدت طولانی زدم بی بی سی و بگو چی داشت نشون می داد. مستند "کنسرتی که اجرا نشد" اثر بهمن فرمان آرا درباره زندگی "پرویز یاحقی". یعنی مثل بچه ای که کتکش زده باشن نشستم پای این مستند. حالا خوبه ده بار این مستند رو دیدم. میدونی این مستند مثل "چتر و گربه و دیوار باریک"، مثل " سینما پارادیزو"، مثل "روز قتل رییس جمهور" مثل "کفاره گناه" می مونه برام. انقدر بار حس نوستالژیک و تخیلی که توی من ایجاد میکنه زیاده که ارضا میشم. اگه دیشب امیر بالا بود من خیلی بالاتر از او بودم. تازه قبلش ناراحت بودم چرا اون بالاست و من بالا نیستم. خلاصه وقتی مستند تموم شد دیگه هیچ حسی برام نمونده بود جز خواب.بیداری زجرم میداد. فقط باید میخوابیدم و می رفتم توی رویاهام. خدا رو شکر خوابم هم میومد. آهنگهم داشت از گرامافون پخش میشد و من رفتم توی دنیای خیالی خودم که مدینه فاضله منه. ساعت 4 صبح پا شدم، دیدم هوا تاریکه. فکر میکردم صد ساله خوابیدم. بعد که دیدم ساعت چهاره گرفتم دوباره کپیدم. تا اینکه ساعت 8:30 از خواب بیدار شدم و نشستم پای لپ تاپ و کمی توی فیس بوک بودم و یه مطلب خوب خوندم که از اون نوشته های تصور فانتزیه که توی پست بعدی واستون میذارم. بسه!
آخر مستند نوشته بود:
پرویز یاحقی
1314/6/31
1385/11/11
و صدای اون زن ناشناس که تو ابهام موند واسه همیشه!

این آهنگ مثل حشیش می مونه!


 

می بوسمت میگی خداحافظ

این قصه از، اینجا شروع میشه

من بغض کردم تو چشات خیسه

دست دوتامون داره رو میشه

*****

تو سمت رویای خودت میری

میری و من چشمام و میبندم

ما خواستیم از هم جدا باشیم

پس من چرا تو گریه میخندم؟!

*****

می بینمت میری ولی

میری نمی بینی …

می بوسمت از من ولی

دستات و میگیری

*****

 چقدر تنهایی بده ، بگو حال تو هم اینه

اگر این عشق کشته شه پای تو هم گیره

قول داده بودم  به مرور زمان خوب شم

یکم انصاف داشته باش نذار خورد شم

ببین شاید الان بگی تقصیر ما نیست

این داستان عشقه تو تقویم تاریخ

ولی مگه میشه این همه خاطره رو گور کرد

و بعد نشست فقط فاتحه اش رو خوند؟! نه...

نمی تونم توی کّتّم نمیره! مگه میشه عشق یک شبه عقب بشینه؟!

بدون خالیه جات تا که تو پرش کنی، واسه ادمی که یک عمر تو بتش بودی!

من که هر کاری کردم که نری یه وقت...نه! نمیدونم چرا یهو زدی بهم...

من عاشقتم... اینو انکار نکن...مثل فیلمی که هیچ وقت اکران نشد!

*****

 تو فکر میکردی بدون من

دلشوره از دنیای ما میره

اینجا یکی همدرد من میشه

اونجا یکی دستات و میگیره

*****

گفتی که میتونی بری اما

بغض تو دستاتُ  برام رو کرد

ما هر دو از رفتن پشیمونیم

جون دوتامون زودنر برگرد

*****

جون دوتامون ........

*****

می بینمت میری ولی

میری نمی بینی …

می بوسمت از من ولی

دستات و میگیری


در راستای احترام به بزرگان ادبیات جهان

شاهکارهایی که عالی شروع شدند
بهترین سرآغازها برای بهترین کتاب‌ها

آثار جاودان تاریخ ادبیات جهان کم نیستند، برخی از آنها از همان خطوط ابتدایی مخاطب را شیفته خود کرده اند. نشریه تلگراف، آثار به یاد ماندنی از نمایشنامه گرفته تا رمان را دستچین کرده و نویسندگان آن‌ها را به خاطر انتخاب بی نظیر ترین جملاتی که می توان در ابتدای نگارش یک متن به کار برد مورد تحسین قرار داده است. از «پیرمرد و دریا»ی ارنست همینگوی گرفته تا «پرواز بر فراز آشیانه» کِن کِسی و «گتسبی بزرگ» اسکات فیتز جرالد یا «بیگانه» آلبرکامو در لیست منتخبهای منتقدین نشریه «تلگراف» قرار گرفته اند.

۱- جین آستین، غرور و تعصب، ۱۸۱۳

«در همه جای دنیا این باور مقبول است، که مرد مجردی با ثروت قابل توجهباید در فکر همسرگزیدن باشد»

۲- لئو تولستوی، آنا کارنینا، ۱۸۷۸

 «خانواده های شاد همه مانند هم هستند؛ هر خانواده ی غمگینی به شیوه ی خودش غمگین است»

 ۳- چارلز دیکنز، داستان دو شهر، ۱۸۵۹

 «بهترین دوره بود، بدترین دوره بود، دوره دوره ی خرد بود، دوره دوره ی حماقت بود، زمانه ی باور بود، زمانه  شک بود، فصل روشنایی، فصل تاریکی، بهار امیدواری، زمستان ناامیدی، دنیا در پیش روی ما بود، هیچ در پیش روی ما بود، همه به بهشت می رفتیم، همه به راهی دیگر می رفتیم»

 ۴- جورج اورول، هزار و نهصد و هشتاد و چهار، ۱۹۴۹ 
 «روز روشن سردی بود در آوریل، و ساعت ها زنگ ساعت سیزده را می زدند»
 ۵- مارک تواین، ماجراهای هاکلبری فین، ۱۸۸۴

 «اگر کتاب ماجراهای تام سایر را نخوانده باشید اسم مرا هم نشنیده اید؛ اما ایرادی ندارد. کتاب نوشته ی مردی بود به نام مارک تواین، و کم و بیش حقیقت را تعریف کرده»

 ۶- جی دی سالینجر، ناطور دشت، ۱۹۵۱

 «حالا که می خواهید بشنوید، احتمالا اولین چیزی که دوست دارید بدانید این است که کجا به دنیا آمده ام، و بچگی نکبت بارم چطور گذشته، و اینکه قبل از تولد من پدر و مادرم چه کار می کردند و ماجرا از چه قرار بوده، و از مابقی خزعبلات دیوید کاپرفیلدی سر در بیاورید، اما راستش را بگویم، حالا دل و دماغ تعریف کردن این ها را ندارم»

 ۷- جین ریس، دریای سارگاسوی پهناور، ۱۹۶۶

 «می گویند بلا آدم ها را به هم نزدیک می کند، سفیدپوست ها هم همین کار را کردند»

 ۸- اسکات فیتزجرالد، گتسبی بزرگ، ۱۹۲۵

 «وقتی جوانتر و شکننده تر بودم پدرم گاهی نصیحتی می کرد که تا امروز در خاطرم مانده است. می گفت هر وقت خواستی از کسی انتقاد کنی حتما یادت باشد که همه ی مردم دنیا فرصت های تو را نداشته اند»

 ۹- ال پی هارتلی، دلال، ۱۹۵۳ 

 «گذشته کشوری است بیگانه: اوضاعش بر منوال دیگری می چرخد»

 ۱۰- فرانتس کافکا، مسخ، ۱۹۱۵

 «یک روز صبح وقتی گرگور سامسا از خوابی بیقرار برخاست متوجه شد در تختش به حشره ای بدهیبت تبدیل شده است»

 ۱۱- هرمان ملویک، موبی دیک، ۱۸۱۵

 «مرا اشمائیل صدا کنید»

 ۱۲- ساموئل بکت، مورفی، ۱۹۳۸ 
«خورشید می تابید، چاره ای نداشت، بر همان چیزهای همیشگی می تابید»
 ۱۳- جی. ام. بری، پیتر پن، ۱۹۱۱ 

«همه ی بچه ها، به غیر از یکی، بزرگ می شوند»

 ۱۴- هنری جمیز، پرتره ی بانو، ۱۸۸۰ 

 «زمان هایی در زندگی، تحت شرایطی خاص، دلپذیرتر از زمان اجرای مراسمی است که به نام چای عصرانه شناخته می شود»

 ۱۵- ولادمیر ناباکوف، لولیتا، ۱۹۵۵ 

 «لولیتا، نور زندگی من، آتش سینه ی من. گناه من، روح من. لو لی تا: نوک زبان سه بار به حرکت در می آید تا، سه بار، به بالای کام، روی دندان، ضربه بزند: لو لی تا»

 ۱۶- گابریل گارسیا مارکز، عشق در دوران وبا، ۱۹۸۵

 «پرهیزی نبود: عطر بادام تلخ او را به یاد سرنوشت عشقی بی حاصل می انداخت»

 ۱۷- کن کسی، دیوانه از قفس پرید، ۱۹۶۲

 «آن جا هستند. بچه های سیاه با لباس های سفید که جلوی من ایستاده اند تا وسط سالن عشقبازی کنند و قبل از اینکه دستم برسد فلنگ را ببندند»

 ۱۸- کریستوفر آیشروود، خداحافظ برلین،۱۹۳۹ 

 «دوربینی هستم با شاتر باز که، بی اراده، ضبط می کند، فکر نمی کند»

 ۱۹- جان کندی تول، اتحادیه ی ابلهان، ۱۹۸۰
 «کلاه شکار سبزی روی کله ی گوشتالوی پفکی چپانده شده بود»
 ۲۰- استیفن کرین، مدال سرخ شجاعت، ۱۸۹۵ 

 «سرما آرام آرام از زمین محو شد، و در مهی که ناپدید می شد لشکری نمایان می گشت که بالای تپه ها مستقر شده، استراحت می کرد»

 ۲۱- ایان بنکس، جاده ی کلاغ، ۱۹۹۲ 
 «همان روزی بود که مادربزرگم منفجر شد»
 ۲۲- شارلوت برونته، جین ایر، ۱۸۴۷ 
 «آن روز قدم زدن ناممکن بود»
 ۲۳- لبر کامو، بیگانه، ۱۹۴۶
 «مادر امروز مرد. شاید هم، دیروز؛ مطمئن نیستم»
 ۲۴- ارنست همینگوی، پیرمرد و دریا، ۱۹۵۲

 «مردی پیر بود که سوار قایقی در جریان خلیج ماهیگیری می کرد و اکنون هشتاد و چهار روز می شد که صیدی نکرده بود»

 ۲۵- کورت ونه گات، سلاخ خانه ی شماره ۵، ۱۹۶۹ 
 «کم و بیش، همه ی این ها اتفاق افتاده»

 

یه شعر خوب - شماره 18

هر دمی چون نی، ازدل نالان، شكوه ها دارم 
روی دل هر شب، تا سحرگاهان با خدا دارم 
هر نفس آهيست، از دل خونين
لحظه های عمر بی سامان، ميرود سنگين 
اشك خون آلود من دامان، می كند رنگين

به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسي
نه کسي را درد زمان
بهار مردمي ها دي شد
زمان مهرباني طي شد
آه از اين دم سرديها، خدايا
آه از اين دم سرديها، خدايا

نه اميدي در دل من
که گشايد مشکل من
نه فروغ روي مهي 
که فروزد محفل من
نه همزبان دردآگاهي
که ناله اي خرد با آهي
داد از اين بي درديها، خدايا
داد از اين بي درديها، خدايا

نه صفايي ز دمسازي به جام مي
که گرد غم ز دل شويد
که بگويم راز پنهان
که چه دردي دارم بر جان
واي از اين بي همرازي خدايا 
واي از اين بي همرازي خدايا

وه که به حسرت عمر گرامي سر شد
همچو شراره از دل آذر بر شد و خاکستر شد
يک نفس زد و هدر شد
يک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد

چنگي عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد ..یارا
دل نهم ز بی شکيبي
با فسون خود فريبي
چه فسون نافرجامي 
به اميد بي انجامي
واي از اين افسون سازي، خدايا
واي از اين افسون سازي، خدايا

جواد آذر


یه شعر خوب - شماره 17




ای نکرده وفا، رفته راه خطا
از شکسته دلان، بی بهانه چرا
می شوی تو جدا
در زمانه مرا
کرده ای تو رها
از شکسته دلان بی بهانه چرا
می شوی تو جدا 
مبتلای توام ای ندیده بلا
آرزوی منی ،می روی به کجا
رفتی و موی خود تاب گیسوی خود جلوه ی روی خود از دو چشمم نهفتی
از غمت خون شده قلب نا شاد من شب به فریاد من ،چشم گردون نخفتی
مبتلای توام ای ندیده بلا 
آرزوی منی ،می روی به کجا
ای نکرده وفا
رفته راه خطا
بی بهانه چرا
می شوی تو جدا
گفتم اگر خواهی بمیرم ،روزی مرا تنها رها کن
کی گفته ام در واپسین دم
جانم تو با غمها رها کن
بازم 
رفتی و موی خود تاب گیسوی خود جلوه ی روی خود از دو چشمم نهفتی
از غمت خون شده قلب ناشاد من شب به فریاد من ،چشم گردون نخفتی

بیژن ترقی
با صدای الهه 
آهنگساز : همایون خرم

وقایع اتفاقیه دوشنبه 9 بهمن 91


روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
دوشنبه 9 بهمن 1391
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

دیدی وقتی یارو اخبار میگه همیشه به پیامبر درود می فرسته؟ منم شبیه اون یارو مجریه هستم. اگه نگم چقدر خدمت کردم و چقدر خدمتم مونده تو گلوم گیر میکنه. خلاصه اینکه با سلام، حقیر افسر وظیفه وحید، 160 روز خدمت کرده و 478 روز خدمت مونده در خدمتتون هستم (یه جمله گفتم سه تا خدمت توش بود، لعنت به هر بابایی که این خدمتو کرد تو پاچه هموطنان ذکور ایران زمین). توی یگان حرف اول و آخر رو رمضون می زنه. امروز که سمت جدید گرفته بود خدا رو بنده نبود. الان مسئولیتاشو براتون می شمارم:
1- جانشین و منشی آماد (اینو خودش به خودش داده)
2- فرمانده گردان قرارگاه (اینو من بهش دادم)
3- راننده آماد (که وظیفشه و به اسمش نوشته شده)
امروز هم که شد راننده فرمانده یگان. امروز یه حرکت زد که من داشت دست و پام می لرزید. با یه کادری که از شاهرود اومده بود صمیمی شده بود و بهش می گفت سربازی؟ من داشتم منفجر می شدم ولی هر جور بود خودمو کنترل کردم.
بگذریم... برسیم به بازرسی های امروز و امشب که امروز و امشب رو به یکی از به یاد موندنی ترین لحظات زندگی من تبدیل کردن. بعد از رسیدن از یگان ناهار خوردم. ناهار شکم پاره داشتیم که خیلی خیلی خوب شده بود. مامان نبود و رفته بود خونه خالشون.اما توی بازرسی ها، لحظاتی اتفاق افتاد که واقعا فکر نمی کردم این جوری اتفاق بیافته. اول با "مسعود خانی" که از تهران اومده بود و کرد بود. همون اول بهش گفتم کردی؟ گفت آره و رفتم تو نخش و سر صحبت باز شد و از هر دری با هم حرف زدیم و آخرش گیر داده بود که تا آخر سال یه سر بریم کرمانشاه، تا این حد. بعد با شازده و داماد بزرگ ما (که بی سر و صدا داماد ما شده و خواهرمونو ...)، استاد نریمان بازرسی داشتم که هم تایید نشد و هم بازرسی نرفته دو روز قبل رو هم تو پاچشون کردم. خوشم اومد وقتی تایید نکردم، اونم پایه بود و به مالک می گفت مشکل داره. نصاب انقدر رام و سر به راه ندیده بودم تا امشب.
بعد امیر زنگ زد و گفت نمی تونه بره بازرسی و من به جاش با مهدی طبسی رفتم بازرسی. باز با همون حالت خنده و توجه رفتم سر بازرسی، خداییش از روی خلع سلاحش نرفتم، نه واسه او و نه واسه خانی. حالا نتیجش چی شد، نیم ساعت بعد از تموم شدن بازرسی داشت باهام حرف میزد. از ترک اعتیادش به همراه یه اکیپ و تغییرات توی زندگیش. فکش گرم شده بود و همش حرف میزد و منم به دقت تمام توی هوای بهاری امشب به حرفاش گوش می دادم. آخرش قبول کردم دفعه بعد هم خودم بیام بازرسی کارهاش و بغلش کردم و از هم جدا شدیم. خیلی شب خوبی بود. بعد اومدم خونه و شام خوردم. شام گوجه و خیار و سرماست داشتیم. خیلی خوب بود. بعد رفتم حموم و روشن شدم. فردا هم عقد دخترخاله رو پیش رو داریم و مثل اینکه درگیریم. الان دارم آهنگ های همایون خرم با صدای فوق العاده الهه رو گوش میذم. چه حسی داره. میرم دهه 40. میرم به شب های پرستاره محلات، همون شبهایی که عمو یوسف تعریف می کرد و مهم ترین کسی هم که توی این خاطرات نقش اصلی رو داره، کسی نیست جز بابابزرگ اکبر نازنین که 21 ساله پیش ما نیست. روح الهه و روح همایون خرم و روح بابابزرگ اکبر و روح تموم نازنینهای محلات که وجودشون و حرفاشون و رفتار و سکناتشون، تمام خاطرات نوستالژیک منو درست کرده، رحمت کنه.

یه شعر خوب - شماره 16

شدم از عشق تو شیدا، کجایی؟ 
به جان می جویمت جانا، کجایی؟ 
همی پویم به سویت گرد عالم 
همی جویم تو را هر جا، کجایی؟
چو تو از حسن در عالم نگنجی 
ندانم تا تو چونی، یا کجایی؟ 
چو آنجا که تویی کس را گذر نیست 
ز که پرسم؟ که داند؟ تا کجایی؟ 
تو پیدایی ولکن جمله پنهان 
وگر پنهان نه ای، پیدا چرایی؟ 
ز عشقت عالمی پر شور و غوغاست 
چه دانم تا درین غوغا کجایی؟ 
فتاد اندر سرم سودای عشقت 
شدم سرگشته زین سودا، کجایی؟ 
در این وادی خون خوار غم تو 
بماندم بی کس و تنها، کجایی؟
دل سرگشته حیران ما را
نشانی در رهی بنما، کجایی؟
چو شیدای تو شد مسکین « عراقی »
نگویی کاخر ای، شیدا کجایی؟  

فخرالدین عراقی همدانی
با صدای علیرضا شهاب - آلبوم راز شیدایی

وقایع اتفاقیه یکشنبه 8 بهمن 91


روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
یکشنبه 8 بهمن 1391
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

امروز صد و پنجاه و نهمین روز آش خوریم بود (با دلیل از کلمه آشخور استفاده شده، دلیلش هم اینه که طبق دسته بندی زمانی رمضون که الان بالاخ همه سربازها و افسرهای یگانمون حساب میشه و خلاصه نظرش مورد قیول همه چس ماه ها و آش خور ها و بالاخ هاست، من الان یه چس ماه و در نتیجه آش خورم). دقیقا راس ساعت 10:30 امروز، یک چهارم از دوران آش خوری سرباز رشید وطن (که حقیر باشم) گذشت. 
روز خوبی بود. هم کار داشتیم و هم سرگرمی و خنده. مگه میشه رمضون باشه و نخندیم. این چند روز سرم شلوغ بود چیز درست و حسابی نتونستم از وقایع اتفاقیه روزانه بنویسم، وگرنه هر روز رمضون یه بساطی داره واسمون. مرتیکه بی عقل بی مغز هیچی تو سرش نیست. واقعا کاراش و مسخره بازیهاش انقدر زیاده که از یادم میره. همین امروز رو سریع می نویسم که یادم نره. مثلا ارباب رجوع اومده بود و طبق معمول باش صمیمی شده بود و دست انداخت دور گردنش و به طرف اتاق علی و حسن هدایتش کرد. من و علی جر رفتیم از خنده. یادم بدون هیچ واسطه ای سر صحبت رو باز کرد و شروع کرد به نصیحت کردن یارو. دقیقا رمضون یه آدمیه مثل مجید خودمون ولی بدتر از اون، چون اصلا (به هیچ وجه) رعایت هیچ خط قرمزی رو نمی کنه. مورد دیگه اینکه هر روز که میرم توی آماد، پشت میز مهدی نشسته و من براش پا می کوبم و او میگه آزاد. به خودش میگه سردار. کاغذ برداشته بود می خواست قپه بکشه و مثلا منو از سرهنگ دومی به سرهنگ تمامی تبدیل کنه که کار پیش اومد و رفت. داشت مفهوم کلمه "دبی (Flow)" رو برای مسلم توضیح می داد پاره شدم. آخر وقت مهدی همه سربازها و افسرها رو جمع کرد تا قوانین جدید رو بگه. حالا مهدی داره حرف میزنه و همه گوش میدن، رمضون زر زر می کرد و چرند می گفت. توی اون محیط جدی انقدر چرند و پرند گفت که دیگه نتونستم جلوی خودمو بگیرم و خندیدم. به مهدی می گفت غفی پلنگ. یعنی الان که دارم اینا رو می نویسم دارم بلند بلند می خندم. امروز مسئولیت ثبت ساعات ورود و خروج از من ساقط شد و به محمدحسین دادم. مهدی وقتی داشت مراسم تودیع و معارفه رو انجام می داد، وقتی مهدی خواست اسم محمدحسین رو بیاره، رمضون گفت: "همین چس ماه" و با دست محمدحسین رو نشون داد و وقتی برای معرفی شاه علی به عنوان ثبت کننده ورود و خروج های لحظه ای می خواست اسمشو ببره، رمضون گفت: "این چس ماه". حالا یکی باید میومد قیافه من و قاسم رو ببینه. اشکم در اومده بود به خدا. اصلا کلمه فهم و شعور در مورد این موجود مصداق نداره. هر روز هم بهم میگه: "میشه یه کاری برام پیدا کنی؟" و آخرش همیشه میگه: " کار دولتی باشه". بگذریم که کل حرفای سر کارمون شد رمضون و مگه میشه غیر رمضون حرفی زد. امروز دو روز تشویقی هم زنده کردم و کی برم تو کارش خدا می دونه.
اما بعد از و بازرسی ها. اولش با امامی بو توی نهضت که عالی انجام شده بود. بعد با علمداری، همون ساختمون دیروز که باز تایید نشد و دست آخر با مهدی الله وردی عزیز توی هفت تیر. یه اول و یه دوم. چقدر حرف زدیم. از سرطان گرفتن زن آسانسوری که این کارا مال اون بود. اینکه بدخیم و طرف و زنش که هر دو تا جوونن یه بچه کوچیک هم دارن. از اینکه یارو قاطی کرده و کنترل روی فکرش نداره. خدا رو بابت سلامتی که دارم شکر میگم. بازرسی که تموم شد (کنار خونه معروف و درن دشت سمنان، پایین هفت تیر) با موتور اومدیم خونه. به مهدی گفتم که چقدر موتور دوست دارم و یاد موتور خودمون افتادم و خاطراتمو بهش گفتم. اونم شروع کرد به خاطره ای که برای احترام به اون خاطره و اون زمان و اون مکان که تصورش آدم رو غرق لذت میکنه می نویسم. گفت که باباش یه تراکتور داشته و هر وقت باباش خواب بوده می رفته سوییچ تراکتور رو بر می داشته و می رفته با رفیقاش دور دور. می گفت یه بار سوییچ رو بر میداره و یکی از دوستاش می شینه پشت رل و با سرعت تمام حرکت می کرده که یارو یه دفعه دور میزنه و با سرعت میره تو دیوار خونه مهدیشون و دیوار بخشی از خونه رو خراب می کنه. مهدی تعریف می کرد (با چه شور و حرارتی هم تعریف می کرد) و من بلند بلند می خندیدم. بعدش گفت که سریع فلنگو بسته و جیم زده و دو شب خونه نرفته و هر شب یه جایی می خوابیده و شب رو به صبح می رسونده. روز سوم اهالی از طریق دوستای مهدی که محل اختفاشو می دونستن میان و بهش میگن باباش گفته در امانی، فقط بیا خونه. این بدبخت هم میره و میگه اولش که اومد خونه چیزی نگفت که یه دفعه سیمای باباش قاطی میشه و چند تا چک آبدار حواله مهدی میکنه و میگه ناخن هاتو میکشم اگه دفعه بعد دست به سوییچ تراکتور بزنی و همش بش می گفته که خونه خرابم کردی. بعد می گفت که گفته درستت می کنم. میگفت چند روز گذشت و دیدیم خبری نشد و گفتیم همه چی خوابیده احتمالا. بعد یه پنجشنبه روزی که مهدی داشته از مدرسه میمومده خونه باباش بش گفته بیا باغ و این بدبخت هم رفته و می گفت باباهه هم نامردی نکرده و با چوب سنجد از گردن تا کف پاشو زده. می گفت پوب سنجد تیغ تیغه و همش این خارها میرفته تو تنش. خلاصه باباهه از بالا تا پایین مهدی بدبخت رو زخم و زیلی می کنه و نهایتا چندنفر از روستایی ها میان مهدی رو از دست باباش نجات میدن. ملت به باباش میگن بچه رو کشتی، اونم میگه دلم خنک شد. مهدی میگفت وقتی وارد باغ شدم، گفتم می خواد کار دستم بده، چون پنجشنبه بوده و زود از مدرسه تعطیل شده بوده. بعد اون اتفاق باباش بش میگه خونه بخواب و درد بکش. بعد میگفت روزی که رفتم حموم پشتم شبیه گورخر شده بوده و همه تو حموم عمومی ده می خندیدن. می گفت هنوز که هنوزه وقتی میره ده و با پیرمردها حرف میزنه، همه بهش میگن یادت میاد پشتت شبیه گورخر شده بود؟
همین خاطرات سادست که بعضی وقتا ما رو به اوج لذت می بره. آره، به قول اخوان شاید زندگی شاید همینه!

برای لیلی زیبایم


لازم نیست دنیا دیده باشد
همین که خواب تو را ببیند
دنیایی را دیده است

عباس صفـاری





لازم نیست دنیا دیده باشد
همین که خواب تو را ببیند
دنیایی را دیده است

عباس صفـاری














برای خواننده خوب من و آهنگ شاهکارش

ترانه خداحافظ
خواننده : اندی

ترانه و آهنگ : پاکسیما


 اگر زندگیم شد سراپا حدیثت

ترحم نمی خوام تو چشمای خیست

نو وعشق خوبت اگر قسمتم نیست
به زانو نیفتم که این خصلتم نیست

 

نمیخوام تو چشمام بخونی احساسم
نمیخوام ببینی که در التماسم
اگر عاشق هستم هنوز که هنوزه
نمیخوام دل تو واسه من بسوزه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت

 

من از تو نمیخوام دلیل و بهونه
گناهی نداری همینه زمونه

تو نیستی به قلبم جوابی بدهکار
منم که اسیرم تو نیستی گرفتار

 

برو موندنت رو به اصرار نمی خوام
نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه
خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت

 

برو موندنت رو به اصرار نمی خوام
نه هرگز من عشقو به اجبار نمی خوام
هنوزم عزیزم دلت نازنینه
دیگه نیستی عاشق حقیقت همینه

 

خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل
خدا حافظ ای عشق برو به سلامت
مثه من به غصه نداری تو عادت

 

خداحافظ ای عشق خداحافظ ای گل
واسه دل شکستن نداری تحمل

راز شیدایی و یه ماجرای کهنه!


دیشب آلبوم "راز شیدایی" اثر "افشین رامین" و صدای "دکتر علیرضا شهاب" بعد از حدود 14-15 سال در به دری پیدا شد، اونم با کیفیت خوب. یادش بخیر... چه ماجراهایی داشتم با این البوم. فکر کنم راهنمایی بودم...آره راهنمایی بودم. با اتوبوس اومدن دنبالمون و واسه یه برنامه آوردنمون تالار مطهری. برگشتنی وقتی دوباره داشتم سوار اتوبوس می شدم دیدم یه صدای خوش داره از رادیوی راننده پخش میشه. انقدر برام گیرا بود که از اون موقع شعرش رو حفظ کردم و هر جا می رفتم در به در و پرسون پرسون از همه راجع به این آهنگ حرف می زدم تا اینکه توی دانشگاه سعید گفت که این آهنگ واسه علیرضا شهابه. بعد دیگه اینترنتو زیر و رو کردم ولی اثری از این آلبوم نبود. عکس جلدش همه جا بود ولی خود آلبوم هیچ جا. بعد مدت ها آهنگ با کیفیت فوق العاده فوق العاده پایینشو توی یکی از سایت ها پیدا کردم، چقدر اون شب ذوق کرده بودم. خودمو زخم کردم انقدر گوش دادم بهش. مثل اینکه معشوقت بعد 10 سال از فرنگ اومده و تو هم هر چی از فراق کشیده بودی با وصال بهش جبران کنی. ولی از اون جایی که کیفیت آهنگ خیلی پایین بود، مثال رفتن معشوقت بعد یه مدت بود تا بعدا بیاد و واسه همیشه پیشت بمونه و دیشب معشوق بعد 14-15 سال دوری و رخ نمودن و اومدن و دوباره رفتن، پیداش شد. چقدر دنبالت گشتم؟ حتی وقتی برای دوره آسانسور تهران رفته بودم، رفتم نمایندگی سروش ولی نداشت که نداشت. القصه... پیدات کردم و الانم دارم بهت گوش میکنم:
ای بی نشان بی من مرو....

خلاصه داستان سلامان و ابسال

سلامان و ابسال، قصه ای است با دو روایت. هر دو وصف عشق، یکی وصال و دیگری فراق. یکی انسانی و از سر نیاز طبیعی و دیگری بدخواهانه و از سر کین. 
شاید قصه کهن سلامان و ابسال، از معدود قصه های کهن جهان باشد که دو روایت کاملا متفاوت از آن وجود دارد. قصه سلامان و ابسال، یک قصه رمزی و تمثیلی است که ریشه ای یونانی دارد. این قصه در حدود قرن 3 و 4 ه.ق برای نخستین بار به وسیله «حنین بن اسحق»، حکیم، طبیب و مترجم از یونانی به عربی ترجمه شد.
قصه سلامان و ابسال به دلیل این که توامان مضمونی عاشقانه، رمزی، تمثیلی، عرفانی و فلسفی دارد، در طول تاریخ توجه بسیاری از بزرگان ادب و اندیشه ایران را به خود جلب کرد. آن قدر که ابن سینا، خواجه نصیر طوسی و جامی از جمله کسانی بودند که قصه سلامان و ابسال را نقل کردند و بر آن شرح و تاویل آوردند. 
ابوعلی سینا، (سده چهارم ه.ق) حکیم و فیلسوف بزرگ ایرانی، نخستین ایرانی است که این قصه را در کتاب خود «اشارات» نقل کرده است و برای آن تفسیرهای رمزی و عارفانه نوشته است. پس از ابن سینا، ابن طفیل در سده ششم این قصه را بازنویسی کرد. 
امام فخر رازی (سده ششم) قصه سلامان و ابسال را در حد لغز و چیستان نزول داد اما خواجه نصیرالدین طوسی (سده هفتم) نه تنها به امام فخر رازی، جواب داد، بلکه دو روایت موجود از قصه سلامان و ابسال را نقل و بر هر دو تفسیری مفصل نوشت و سطح داستان را تا حد یک قصه عارفانه، فلسفی و تمثیلی ارتقا داد. عبدالرحمن جامی، در سده نهم، برای نخستین بار این قصه را به نظم درآورد و مثنوی سلامان و ابسال را بر اساس حکایت «حنین بن اسحق» سرود. آخرین تفسیری که از این قصه به دست رسیده است، توسط شخصی به نام محمود بن میرزا علی در رساله ای با نام «نجات السالکین» در سده 11 هجری قمری انجام شده است. 
روایتی که ابن سینا نقل می کند از این قرار است: «در روزگاران قدیم، پادشاهی بود که بر مصر و یونان و روم فرمانروایی می کرد. او در دنیا همه چیز داشت، جز فرزندی که پس از خود، تاج و تخت را به او بسپارد زیرا این پادشاه هیچ علاقه ای به نزدیکی با زنان نداشت. حکیمی از نطفه او در خارج از رحم زنی، نوزادی پسر به وجود می آورد. اسم او را «سلامان» می گذارند. سلامان را به دایه ای جوان به نام «ابسال» می سپارند. سلامان بزرگ می شود و به دایه خود تمایل پیدا می کند. دایه نیز به او دل می بندد و آن دو درگیر عشقی سوزان و پرکشش می شوند. پادشاه متوجه می شود و پسرش سلامان را از این کار باز می دارد اما سلامان و ابسال که قادر نبودند از عشق پر سوز و میل خود چشم پوشی کنند، از سرزمین خود فرار کرده به ماورای دریای بحار می گریزند. پادشاه دستگاهی هم چون «جام جهان نما» در اختیار داشت که با آن می توانست، هر آن چه را که در سرزمین های دیگر اتفاق می افتد، ببیند و در آن دخل و تصرف کند. به نحوی که وقایع و رفتار افراد را به کاری که خود میل دارد، تغییر دهد. پادشاه از دستگاه خود به سلامان و ابسال نظر می کند و به حال آنان دل می سوزاند و می گذارد که برای مدتی به عشق پر حرارت خود، مشغول باشند اما چون روزگار به درازا می کشد، پادشاه به اندیشه می افتد. او به وسیله دستگاه خود میل و اراده خود را بر آنان تحمیل می کند به این نحوه که شور و عشق و نیاز آن دو را بیش از پیش می کند اما توانایی کامجویی را از آنان سلب می کند. مدتی می گذرد و سلامان از اقدام پدر آگاه می شود. برای عذرخواهی به دربار می رود. پدر دوباره از او می خواهد که ابسال را رها کند.اما سلامان بار دیگر دربار را رها می کند و به نزد ابسال می رود. این بار هر دو تصمیم می گیرند که خودکشی کنند. هر دو در حالی که یکدیگر را در آغوش گرفته بودند به دریا می روند و خود را غرق می کنند. اما در همین حین که پادشاه از دستگاه خود، شاهد حادثه بود، به دریا فرمان می دهد تا امواجش را از روی پیکر سلامان کنار بکشد. بدین ترتیب، سلامان نجات می یابد و ابسال در امواج غرق می شود. سلامان به دربار آورده می شود اما تا مدت ها افسرده بود تا این که پادشاه به او وعده می دهد که اگر هر چه که او می گوید اطاعت کند او ابسال را دوباره به سوی او می آورد تا فراغ به پایان رسد. سلامان از این وعده خوشحال می شود و پادشاه هر روز تصویر ابسال را از دور به او نشان می دهد و او را آماده می کند تا به جای تصویر ابسال، تصویر «ونوس» الهه زیبایی را ببینند و بدین ترتیب اندک اندک ونوس جای ابسال فوت شده را برای او بگیرد. سلامان به عشق جدید انس می گیرد و به همین دلیل استعداد و ملک داری و استحقاق شهریاری و حکومت بر تاج و تخت را به دست می آورد. حکیمی که برای نخستین بار موجب تولد سلامان می شود، این قصه را می نویسد و ان را به دستور او در آرامگاه حکیم و پادشاه می آویزند. سال ها بعد حکیم یونانی ارسطو به دستور استادش افلاطون، در مقبره را می گشاید و قصه سلامان و ابسال را به گوشه و کنار جهان می فرستد و حنین بن اسحق این قصه را از یونانی به عربی برمی گرداند. 
این روایتی است که خواجه نصیر طوسی نیز آن را روایت کرده اما آن را منسوب به «یکی از عوام حکما» می داند نه ابن سینا. حکایت دومی که خواجه نصیر نقل می کند و آن را بیشتر باب طبع خود می داند و نزدیک تر به مفاهیم عرفانی، از این قرار است:
در روزگارانقدیم دو برادر بودند . سلامان که برادر بزرگ تر و ابسال برادر کوچک تر . سلامان برای ابسال همچون پدر بود. ابسال زیبا رو و هوشمند و خردمند و جنگاور بود و سلامان فرمانروا. زن سلامان عاشق ابسال می شود و با حیله او را به خانه خود می کشاند. به محض این که با ابسال تنها می شود او را از میل خود آگاه می سازد. ابسال برآشفته می شود و می گریزد. اما به برادر خود هیچ نمی گوید. مدتی می گذرد و زن سلامان نقشه ای دیگر می ریزد. او به خواهر خود که اتفاقا عاشق ابسال نیز بود می گوید که همسر ابسال شود با این شرط که مرا نیز در معاشرت و کامجویی از او شریک بدانی. این طور می شود. شب عروسی ابسال متوجه می شود زن برادرش به جان همسر در بستر است. برآشفته می شود به نزد برادر می رود و این بار می گوید که عزم جهان گشایی دارد. سلامان خوشحال می شود، سپاهیانی به همراه او می فرستد اما باز هم همسر سلامان که این بار کینه ابسال را به دل گرفته بود، به سرداران رشوه می دهد تا در میدان کارزار او را تنها بگذارند. چنین می شود اما ابسال که زخمی بود به کمک یک حیوان وحشی و نوشیدن شیر او زنده می ماند و دشمنان را تار و مار کرده، به خانه باز می گردد. 
سلامان از دیدن او بسیار خوشحال می شود. اما دسیسه زن برادر، این بار، کار ابسال را که به دلیل پاکدامنی و وفاداری به برادر، به این خیانت تن نمی دهد، یک سره می کند. 
زن برادر به کنیزان و خدمتکاران دستور می دهد که به او زهر بنوشانند. ابسال شربت آمیخته به زهر را می نوشد و فوت می کند. سلامان از اندوه مرگ برادر از پادشاهی کناره می گیرد و پس از سال ها، که اندک اندک الهام های غیبی بر او وارد می شود وبا همان سمی که ابسال را کشتند همسر ش را می کشد.

عشاق ادبیات فارسی


۱- زال و رودابه: یکی از داستانهای عاشقانه در شاهنامه ی فردوسی است اما داستان مستقلی نیست. یعنی فردوسی جداگانه به این ماجرا نپرداخته بلکه در ضمن شرح پادشاهی منوچهرشاه آنرا آورده است. زال فرزند سام (فرمانروای سیستان) و از خاندان نریمانِ دلیر٬ عاشقِ رودابه فرزند سیندخت و مهراب شاه (حاکم زابل) میشود اما پدرش و منوچهر شاه با این خواسته ی او مخالفت میکنند و تنها دلیلشان هم اینست که رودابه علیرغم پاک بودنش از نژاد ضحاک است و این وصلت نباید صورت بگیرد. اما سرکوفتهای پی در بیِ زال به پدرش( که در کودکی او را رها نموده)٬ پیشگوییهای خوب از آب در اومده ی موبدان٬ تدبیر و سیاستهای سیندخت (مادر رودابه) منجر به رضایت سام و منوچهر شاه میگردد و سرانجام این دو دلداده به هم رسیدند و در نهایت حاصل این وصلت فرزندی شد بنام رستم ...

۲- بیژن و منیژه: بنظر بسیاری نخستین داستانی است که فردوسی آنرا در شاهنامه به نظم درآورده است. بیژن پسر گیو و نوه ی رستم بنا به درخواست کیخسرو (پادشاه ایران)٬ عازم ارمنستان میگردد و پس از انجام ماموریت در اثر حسادت و حیله گریهای گرگین (یکی از پهلوانان ایران زمین و همسفر او در این ماموریت) با منیژه دختر افراسیاب (پادشاه توران) آشنا و سپس عاشقش میگردد و درنهایت در آن سرزمین زندانی میشود و او را به ته چاهی می اندازند. سرانجام رستم نوه اش را نجات میدهد و او را به همراه منیژه به ایران باز میگرداند (البته بصورت کاملاْ پنهانی) و آندو تا پایان عمرشان در کنار هم در خوشبختی زندگی کردند.

۳- وامق و عذرا: ریشه ی این داستان به دوره ی هخامنشی یا اشکانی میرسد که نفوذ فرهنگ یونانی در ایران گسترده بوده است. این داستان را اولین بار عنصری به نظم درآورده اما میرزا صادق نامی (قرن ۱۲) مفصلتر روایت کرده است. عذرا دختر یانی و فلقراط (پادشاه ستمگر شامس) بود. وامق از بستگان فلقراط بود که مادرش را در کودکی از دست داد و پدر در اثر تحریکات نامادری او را بحال خود رها نمود و او نیز تصمیم گرفت سفر کند و نزد پادشاه برود تا بتواند در بارگاه او کاری پیدا کند که در این اثنا با عذرا آشنا میشود و هر دو عاشق یکدیگر میگردند. اما شخصی بنام فلاطوس(معلم عذرا) پس از آگاهی از رازشان٬این دو جوان را سرزنش میکند و وامق را به نمک نشناسی متهم مینماید. سرانجام پادشاه از راز آنها مطلع میگردد و آنها را از هم جدا کرده و مجازات میکند. پایان عشق این دو عاشقِ پاک و معصوم٬ بسیار دلخراش و ناراحت کننده است...

۴- ورقه و گل شاه: داستانی برگرفته از افسانه های عربیست که عیوقی در روزگار محمود غزنوی آنرا سروده است. از نظر اینجانب این داستان بسیار شبیه لیلی و مجنون است و پایانی غم انگیز و تاسف آور دارد. ورقه پسر همام عاشق دختر عمویش٬ گل شاه دختر هلال میشود. عشق آنها از دوران کودکی آغاز میگردد و تا لحظه ی مرگ با آنهاست. پدر و مادر گل شاه بدلیل حرص و مال اندوزی او را به پادشاه شام شوهر میدهند اما پادشاه هرگز موفق نمیشود که از همسرش کام گیرد زیرا گل شاه در اثر عشق به ورقه  به همسرش روی خوش نشان نمیدهد. در نهایت ورقه در اثر سوز و ناله و هجران معشوق جان به جان آفرین تسلیم میکند . گل شاه هم پس از شنیدن خبر مرگ وی٬ او نیز از دنیا میرود.

۵- ویس و رامین: ریشه ی این داستان به دوران اشکانی میرسد و شباهت زیادی به داستان تریستان وایزوت دارد. فخرالدین اسعد گرگانی (قرن ۵) آنرا به نظم درآورده. ویس دختر شهرو (زنی یکه و زیبا) و قارن (مردی پیر و سالخورده) است که خداوند بعد از چندین پسر به آنها هدیه میکند. ویس چندین سال پیش دایه ای بزرگ میشود که آن دایه از پسری به نام رامین نیز پرستاری میکرده است و این دو از همان کودکی شیدای هم میگردند. اما مادر ویس بخاطر قولی که به موبد شاه (برادر رامین) داده بود٬ مبنی بر اینکه اگر دختری زایید او را تقدیم موبد شاه میکند٬ ویس را با هزاران حیله و نیرنگ به همسری موبد شاه در می آورد. اما ویس هرگز از موبد شاه خوشش نیامد و در تمامی ایام با رامین که برادرِ همسرش بحساب می آمد در حال عشق ورزی بود. موبد شاه هم نه راه پس داشت نه راه پیش. از یک طرف برادرش و از طرف دیگر همسرش به او خیانت میکردند و او هر حیله ای بکار میبرد که آندو را از هم جدا کند٬ سودی نداشت. سرانجام موبد شاه در جنگی کشته میشود و این دو یار شیدا بهم میرسند. رامین بجای برادر بر تخت سلطنت مینشیند و ویس همسر او میگردد...

۶- خسرو وشیرین: مهمترین داستان عاشقانه ی منظوم در ادب فارسی است و نظامی روایت آنرا به اوج رسانده. خسرو پرویز فرزند هرمز پادشاه ساسانی بود. روزی نقاشی بنام شاپور به بارگاه خسرو آمد و از دختری بنام شیرین٬ برادرزاده ی مهین بانو (فرمانروای ارمنستان) تعریف و تمجید نمود و خسرو ندیده عاشق شیرین گردید. خسرو به ارمنستان سفر کرد و هر چه تلاش نمود تا شیرین را ملاقات کند٬ موفق نگردید. بهرام چوبینه علیه ساسانیان قیام میکند و خسرو مجبور میگردد به پادشاه روم پناه ببرد و از او کمک میگیرد تا بهرام را سرکوب کند. از طرفی خسرو با مریم دختر پادشاه روم وصلت میکند تا اتحاد بین دو کشور را استحکام ببخشد. شیرین از شنیدن این رویداد دلشکسته میگردد. بعد از گذشت چند سال مریم فوت میکند و خسرو موفق میگردد شیرین را باهزاران ترفند بدست بیاورد. البته در زمانی که خسرو با مریم زندگی میکرد٬ شخصی بنام فرهاد شیفته و شیدایِ شیرین میشود ولی خسرو با نیرنگ او را از سر راه برمیدارد. خسرو از مریم صاحب پسری بود بنام شیرویه که از هیچ کار زشتی روگردان نبود. او در ۱۰ سالگی آرزو داشت شیرین همسر او بشود و به همین خاطر شبی با خنجر پدرش (خسرو) را به قتل میرساند. فردای آنروز شیرویه به شیرین دستور میدهد که باید پس از خاکسپاریِ خسرو٬ همسر او گردد. شیرین ظاهراْ مخالفتی نکرد ولی در پایان مراسم خاکسپاری همسرش زمانی که با جسم بیجان خسرو تنها شد٬ دشنه ای را به جگرگاه خود فرو کرد و در کنار همسرش جان داد.

۷- لیلی و مجنون: این داستان نیز از ادبیات عرب وارد زبان فارسی شده و نظامی گنجوی آنرا بطرز بسیار هنرمندانه ای به نظم درآورده. قیس فرزند پادشاه قبیله ی بنی عامر بود و در مکتب با دختری بنام لیلی آشنا گردید و یک دل نه صد دل عاشقش گردید. آنچنان شور عشق تاب و توان او را برده بود که مردم به او لقب مجنون دادند. قبیله ی لیلی مخالف این وصلت بود و سرانجام لیلی را به جوانی بنام ابن سلام شوهر دادند. مجنون دیگر از همه دل برید و در بیابان زندگی میکرد و جانوران وحشی مونسش شده بودند. لیلی هم روی خوش به ابن سلام نشان نداد و حتی یکبار سیلی تندی به صورت شوهرش زده بود که میخواست با او عشق ورزی کند. (آفرین لیلی!) بعد از چند سال شوهر لیلی در اثر بیماری درگذشت و لیلی بسوی قبیله ی خویش برگشت. لیلی در عشق مجنون آنقدر سوخت تا بیمار شد و پیش از مرگ به مادرش وصیت کرد که به مجنون اجازه دهد که بر سر قبرش بیاید و این پیغام را نیز به گوش مجنون برساند که: لیلی با عشق تو به خاک رفت و در قیامت با عشق تو از خاک برمیخیزد. مجنون با شنیدن خبر مرگ لیلی بر سر خاک او آنقدر میماند و می گرید تا اینکه میمیرد. لیلی و مجنون تنها داستان عاشقانه ای بود که مرا به گریه انداخت. زیرا سراسر اشک و آه و دوری و هجران بود. آنها هرگز نتوانستند به هم برسند و با هزاران آرزو و عشق در اوج جوانی از دنیا رفتند. 

۸- شیخ صنعان: این داستان را عطار نیشابوری در ضمن کتاب منطق الطیر بصورت تمثیل آورده است. در زمانهای قدیم مردی عابد٬ زاهد و صاحب کرامات بود بنام شیخ صنعان که ۵۰ بار به خانه ی خدا رفته بود و ۴۰۰ مرید داشت که با دلِ صاف ازو پیروی میکردند. بعد مدتی شیخ خواب عجیبی میبیند و تصمیم به سفر میگیرد و مریدانش نیز با او همراه میگردند. در دیاری که مردمانش مسیحی بودند٬ عاشق دختری زیبارو میگردد و مریدان هر چه کردند نتوانستند او را پشیمان کنند. آنها رفتند و شیخ ماند و هر روز و شب بر درگاه دختر مینالید. دختر مسیحی نیز ۴ شرط برای شیخ گذاشت که در صورت انجام آنها توسط شیخ٬ با او ازدواج میکرد. ۱- در برابر بتم سجده کنی.  ۲- شراب بخوری.  ۳- قرآن را بسوزانی. ۴- دین مرا قبول کنی. شیخ برای رسیدن به دختر تمام این کارها را انجام داد. در پایان دختر شرط دیگری گذاشت و آن این بود که شیخ باید یکسال چوپان خوکها شود. شیخ پذیرفت. از آنطرف مریدان شیخ که برایش ناراحت و نگران بودند٬ ۴۰ شبانه روز به درگاه خدا نالیدند و فرشتگان نیز با آنها سیاه پوشیدند و برای نجات شیخ دعا کردند. سرانجام پیامبر به خواب یکی از مریدان دلسوز شیخ میرود و به او میفرماید که شیختان نجات یافت. شیخ بخود می آید و عازم دیار خود میگردد. دختر مسیحی نیز خوابی عجیب میبیند و مسلمان میگردد و بدنبال شیخ میرود. سرانجام آنها یکدیگر را میبینند و دختر از شیخ طلب بخشایش میکند و سپس جان میدهد.

۹- همای و همایون: ریشه در افسانه های عامیانه دارد . خواجوی کرمانی آنرا به نظم درآورده. همای پسر منوشنگ (پادشاه شام) بود که در اثر شنیدن تعریفات و توصیفات٬ عاشق همایون دختر فغفور (پادشاه چین) میشود. همای برای رسیدن به همایون دچار اتفاقات و مشکلات عجیب و غریبی میشود و از پریزادان و الهامات غیبی بهرمند میگردد. در نهایت با تحمل مشقتهای فراوان به معشوق میرسد...

۱۰- گل و نوروز: از افسانه های عامیانه است که خواجوی کرمانی آنرا نوشته. نوروز فرزند پیروز (فرمانروای خراسان) است و عاشق گل دختر قیصر روم میشود. او نیز با تحمل رنجهای فراوان و برآورده کردن شروط بسیار توانست به گل برسد.

۱۱- جمشید و خورشید: نوعی افسانه ی بلند عامیانه ـ عاشقانه است با گرایشی به پهلوانی (عیاری) که توسط سلمان  ساوجی سروده شده است. جمشید فرزند شاپور (پادشاه چین) عاشق خورشید٬ دختر قیصر روم میگردد. این داستان نیز پر است از دیو و اژدها٬ کوههای افسانه ای٬ پریزادان و ...

۱۲- مهر و مشتری: منظومه ایست کهکشانی از شمس الدین میر عصار تبریزی. این داستان هم افسانه ی بلندیست با رنگ پهلوانی. این داستان خیلی جالبه چون مهر و مشتری هر دو مرد هستند. مهر فرزند پادشاه و مشتری پسر وزیر با تدبیر پادشاهست. آنها از کودکی شیفته ی یکدیگر میگردند ( در واقع همزاد یکدیگر بودند)٬ ولی شخصی بنام بهرام با تهمت زدن به آنها و حیله و نیرنگ آنها را از هم جدا میکند. آنها سالیان زیادی از هم دور بودند ولی در پایان بهم میرسند. اما بعد از مدتی مهر بیمار میشود و در اثر بیماری فوت میکند و مشتری هم بلافاصله پس از مرگ همزادش از دنیا میرود.

۱۳- بهرام و گل اندام: منظومه ایست سروده ی صافی. بهرام فرزند پادشاه روم بود که عاشق گل اندام دختر قیصور  (پادشاه چین) میشود. این داستان پر از افسانه٬ طلسم و جادو است. بهرام با کمک پریان میتواند بر مشکلات و سختیها پیروز شود و به معشوق ملحق میگردد.

۱۴- سلامان و آبسال: از ادبیات یونانی وارد ادبیات فارسی شده است و مشهورترین منظومه ی آنرا جامی سروده است. هرمانوس پادشاه فرزانه و دانشمندی بود که از مصر تا یونان را در اختیار داشت. اما صاحب زن و فرزندی نبود. با زنان همنشین نمیشد و علاقه ای به زن نداشت اما دوست داشت فرزندی داشته باشد. سرانجام با کمک حکیمی که نطفه را از کمر پادشاه بیرون میکشد و آنرا در محیطی مانند رحم پرورش میدهد! صاحب پسری میگردد و نامش را سلامان میگذارد و برایش دایه ای انتخاب میکند بنام آبسال. سلامان بزرگ و بزرگتر میشود و هر روز نسبت به روز قبل شیفته ی دایه اش میگردد. آبسال هم همینطور. کم کم شاه و اطرافیان متوجه میشوند و پادشاه هر کاری میکند نمیتواند سلامان را از آبسال جدا کند. سرانجام شاه با طلسمی آبسال را میسوزاند و سلامان غصه دار و افسرده میشود. اما حکیم هم با انواع حیله و حکمت٬ آرام آرام زهره را جایگزین آبسال میکند و ...

۱۵- یوسف و زلیخا: تنها داستان بلند عاشقانه ایست که ریشه در کتابهای دینی دارد و در قرآن به احسن القصص معروف است. در ادبیات فارسی نیز جامی آنرا بخوبی به نظم درآورده است. یوسف فرزند یعقوب نبی و زلیخا دختر پادشاه مغرب است...

۱۶- ناظر و منظور: منظومه ایست از وحشی بافقی. این داستان شباهت زیادی به مهر و مشتری دارد ولی با این تفاوت که ناظر دختر وزیر است و منظور پسر پادشاه. این دو نیز پس از سالها دوری و حوادث مختلف بهم میرسند.

۱۷- نل و دمن: فیض دکنی شاعر پارسی گوی هندی این داستان را که ریشه در فرهنگ هندوستان دارد را سروده است. نل پادشاه هندوستان است و عاشق دختری بنام دمن میشود. در پایان این دو نیز بهم میرسند و خوشبخت میشوند.

۱۸- نوش آفرین گوهرتاج: از داستانهای عاشقانه ایست که در آن از عنصر جن و پری با قدرت استفاده شده و نویسنده ی آن ناشناخته است و تحریری از آن بصورت سنگی چاپ شده است. نوش آفرین تنها فرزند پادشاه دمشق بود و در زیبایی و دانایی یکه و ممتاز بود. ملک ابراهیم فرزند شاهِ یمن از عاشقان سینه چاکش میگردد و با مبارزه با حریفانش در نهایت با نوش آفرین ازدواج میکند.

۱۹- زهره و منوچهر: منظومه ی کوتاهی از ایرج میرزاست. البته این اثر ترجمه ی آزادیست از ونوس وآدونیس سروده ی ویلیام شکسپیر. منوچهر پسرجوانی که در تیراندازی٬ سوارکاری و سایر فنون نظامی در حال کسب تجربه است که گرفتار زهره (الهه ی عشق) میگردد. زهره خود را به شکل دختر زیبایی در می آورد و تمام سعی خود را میکند تا منوچهر را اغوا کند و از هر حیله و عشوه ی زنانه ای استفاده میکند ولی منوچهر مقاومت میکند. در پایان با یک نگاه خیره یِ زهره٬ منوچهر خان افسون چشمها و نگاههای زهره میشه و یک دل نه صد دل عاشق زهره میشه. زهره که در رسیدن به هدفش پیروز شده اونو ترک میکنه و به آسمونها میره و منوچهر برای همیشه درحسرت دیدار و هجرانِ زهره باقی میمونه.