نامه ها - نامه شماره 19


ادامه نوشته

آلبوم های موسيقي - شماره 24 - دود عود


از ميون همه دستگاههاي موسيقي ايراني، "نوا" به نوعي عجيب ترينشونه. همون جوري كه قبلا اشاره كردم، براي گوش دادن به موسيقي ايراني و دستگاههاي مختلفش، بايد شرايط زماني و مكاني رو در نظر گرفت. هر وقت اين جمله رو مي نويسم، ياد حرف استاد غلامعلي پورعطايي، دوتار نواز معروف مي افتم كه توي سي دي گروه رستاك ميگفت: براي شنيدن موسيقي سه چيز بايد مهيا باشه: زمان، مكان، ياران.
مسلما حال انسان هم توي گوش دادن به يه موسيقي بي تاثير نيست. مثلا آدم سرخوش نميره دشتي گوش بده و الخ...
اما "دستگاه نوا" وراي زمان و مكانه، گوش دادن به اين دستگاه بيشتر از همه "حالِ لحظه" رو مي طلبه. پريشب كه با استادم توي خلوت خيابون هاي سمنان قدم ميزديم، حرف نوا شد و شعر عطار:

تا تو پيدا آمدي، پنهان شدم
زانكه با معشوق پنهان خوشتر است

الان دقيقا توي شرايطي هستم كه وراي زمان و مكان و ياران، قابليت گوش دادن به دستگاه نوا رو دارم و اونم چه آلبومي، آلبوم "دود عود" شجريان با آهنگسازي مشكاتيان و تار داريوش طلايي و كمونچه استاد بهاري...
خدا قسمتتون نكنه اين لحظات رو، ولي اگه روزي نصيب شما هم شد، اين آلبوم مرهم خوبيه. مخصوصا قسمت تكنوازي تار داريوش طلايي....

آتش عشق تو در جان خوشتر است
جان زعشق آتش افشان خوشتر است

نامه ها - نامه شماره 18


ادامه نوشته

پايان

زنده یاد فروغ



رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

رفتم که داغ بوسهٔ پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که نا تمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پردهٔ خموشی و ظلمت چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعلهٔ آتش زمن مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم

...

نشود فاش کسی آنچه میان من و توست 
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست


نشود فاش کسی آنچه میان من و توست 
تا اشارات نظر نامه رسان من توست

گوش کن با لب خاموش سخن می گویم 
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست

روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست

گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست

گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزارن من و توست

این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست

هوشنگ ابتهاج

ریمایندر

یادم باشه از بازرسی امروز با طبسیشون بنویسم

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 13

همین امروز، آره، همین امروز، بیوک شکورزاده معروف به بیوک آقا، درگذشت:

در شناسنامه اش نام زن و فرزندش وجود دارد که البته هر دو فوت کرده اند. او نوازندگی تار را از پدر و عموهایش آموخته است. روزی به تهران می آید تا برای ناپدر اش ساز بخرد که در آنجا اتفاقی با زنده یاد لطف‌الله مجد آشنا می شود. چند هفته ای در منزل او مهمان بوده و چیزهایی در مورد تارنوازی از او آموخته است. سال ها در مراغه زندگی کرده است و در مجالس شادی مردم تار می نواخته است.در اوایل میانسالی بیوک آقا برای مدتی در شهر دیده نمی‌شود. بعد از چند روز او را میبینند که با لباسی مشکی بر تن به شهر باز میگردد. هرگز کسی ماجرای آن روز را نمی‌فهمد و او نیز هرگز در مورد آن روز با کسی صحبت نمی‌کند. بعد از این دیگر بیوک آقا برای چند سالی تار نمی‌زند و آواره ی خیابان ها می شود. در دخمه ای زندگی میکرده و تنها دوستش یک سازنده تار در مراغه بوده است. از بیوک آقا یکی دو نوحه نیز نقل شده است که مداحان محلی میخوانند

ماجرای امضای من

همونجوری که هر کسی اسم داره، یه امضا هم داره. واسه یکی خیلی سادست و واسه یکی دیگه از بس خر تو خره، آدمو یاد نظریه آشوب میندازه. امضا نشونه هویت و استقلال فردی یه شخصه، مثل پرچم که نماد هویت و استقلال یه کشوره. بگذریم، روضه کمتر بخونم.
امشب بعد از اینکه توی یکی از همین پست های اخیر نوشتم که خیلی وقته توی دفتر وقایع روزانم چیزی ننوشتم، بهانه ای شد برم سمت این دفترهای پربها و به نوعی پرضرر. 
آخرین باری که چیزی توی دفتر آخرم (دفتر ششم) نوشتم برمیگرده به تاریخ 15 اردیبهشت 92. یعنی دقیقا 8 ماه و 11 روز قبل. بعد رفتم سراغ دفاتر اولم. دیدم وقتی وقایع روزانه که تموم میشه، هر بار یه جوری تهشو امضا کردم. اما از یه جایی به بعد، امضای الانم شده امضایی که دیگه هیج وقت تغییر نکرده. دقیقا از تاریخ 4 اردیبهشت 83.
هیچ وقت دوست نداشتم کسی بدونه معنی این خط خط های امضای من چیه، ولی نمی دونم چرا دلم هیچ وقت برای هیچی طاقت نمیده. آخر مجبور شدم به امیر بگم. فقط و فقط امیر میدونه برای چی شکل امضای من اینجوریه. اینم از ماجرای امضای من.

کلید نکن!

اگر کسی مرا خواست، 
بگویید رفته باران‌ها را 
تماشا کند. 
و اگر اصرار کرد، 
بگویید برای دیدن توفان‌ها 
رفته است. 
و اگر باز هم سماجت کرد، 
بگویید رفته است تا دیگر 
باز نگردد.

 

بیژن جلالی

پ.ن: بیژن جلالی، خواهرزاده صادق هدایته و ضمنا تا آخر عمر مجرد باقی موندن!

برای استاد داریوش طلایی

این چند روز گفتم که، میخوام سرتونو بخورم. هر چی نتونستم بنویسم و خفقون گرفته بودم، میخوام آزاد شم و حرف بزنم. ایده های نوشتن، خیلی مختلف به ذهن آدما میرسن. الان داشتم فایل های توی لپ تاپ رو مرتب میکردم. داشتم توی عکس های میچرخیدم که رسیدم به این عکسی که می بینید:


عکس استاد علی اصغر بهاری و استاد داریوش طلایی. این مطلب رو دارم برای داریوش طلایی می نویسم. اینجوری که از استادم شنیدم، داریوش طلایی هنوز ازدواج نکرده. طلایی متولد 1331 توی شهرستان دماونده. ایده این نوشته از این عکس و از این قضیه اومد که ایشون زن نداره. من مطمئنم که هر انسانی، تو زندگیش محاله به کسی فکر نکنه و از کسی خوشش نیاد و یه روز، یه جا دلش نلرزه، اون آدمکشش عاشق میشه، حالا یه هنرمند میتونه عاشق نشده باشه؟
داریوش طلایی نوازنده بزرگیه، روی نوازنده تاکید میکنم، چون ایشون اصلا آهنگساز نیست، یه نوازنده قدره و نوازنده ای که تارش، ابهت تار قدیم ایران رو داره، بسیار صاف و تمیز ساز میزنه و سونوریته سازش اگه نگم بهترین، جزو سه تا سونوریته موسیقی سازی ایرانه. آلبوم های "سایه روشن"، "چهارگاه"، "کنسرتی دیگر"، "شب وصل" و ... بخشی از کارهای داریوش طلاییه. همه علاقمندان شیفته موسیقی ایران، صدای تارش رو توی آلبوم "دود عود" شنیدن که توی دستگاه نوا چه غوغایی کرده و شجریان چه جادویی کرده با صداش.
الغرض...
سینه داریوش طلایی با اون احساس ناب نوازندگیش، سرشار از حرف های نگفتست. شک ندارم. خیلی دوست دارم بدونم داریوش طلایی کی رو تو زندگیش میخواسته و اگه میخواسته چرا بهش نرسیده. قشنگی ماجرای این آدم ها توی همین ابهام و ندونستن ماهایی هست که به کاراش علاقمندیم...

خزعبلات در گلو گیر کرده!

خوب
دوستان عزیز سلام دوباره
من اومدم...
ریش ها به چاه خونمون واصل شدن و بنده تمیز و خوشبو شده با افتر شیو در خدمت شما هستم. در هنگام معدوم نمودن ریشها، مشغول گوش دادن صدای جادویی شجریان و تار قلندر لطفی کبیر بودم. آلبوم "بهار دلکش" در ابوعطا. بعد از زدن ریش هام، زنگ زدم به دخترعموم که برم خونشون. خیلی وقته بهش سر نزدم. من و دخترعموم، خواهر و برادر رضاعی هستیم و عین خواهر نداشتم دوستش دارم. شوهرش گوشی رو برداشت و گفت که خونه نیستن و قرار رو گذاشتم واسه یه شب دیگه. بگذریم...
بذار یه سری درد دل بکنم. خیلی خیلی حرف دارم بزنم ولی مخم هم پراکندست و هم مغشوش.
سعی میکنم همه رو بنویسم. امروز که از یگان اومدم خونه، طبق معمول همیشه، اول میرم سراغ موبایلم تا ببینم زنگی یا پیامکی برام اومده یا نه. بعد میرم سراغ "تو" تا ببینم ازش چیزی اومده یا نه. "تو" چند روزی نیست و امروز فقط رفتم ببینم چیزی ازش اومده یا نه که نیومده بود و طبیعی هم بود البته. چون ایشون دسترسی به اینترنت ندارن.
بعد دیدم دو تا پیامک دارم. یکیش از خان داداش بود. خان داداش به اتفاق همسرشون دیروز رفتن گنبد. به خان داداش، روز پنجشنبه مرخصی دادن و فرصت رو مناسب دید تا این دو روز تعطیل به اتفاق همسرشون، برن به دیار خانومش اینا. نمی خوام راجع به پیامکش هیچ چیز اضافه و توضیحی بنویسم. فقط دلم میخواد کلمه به کلمه این پیامک رو با تموم وجودتون بخونید. این پیامک یه چیزی تو همون مایه های پست های من با عنوان "حرف هایی که مثل تیله های بچگی میمونن" هستن. متن پیامک خان داداش این بود:
"یعنی عاشق ایرانم، میفهمم نادر ابراهیمی چی گفته"
بگذریم...
دوست خوب یکی از مرحمت های بزرگ خداست. بعضی از دوستا کنارتن و برات عزیزن. ولی بعضی ها هستن که با اینکه خیلی ازت دورن، ولی بازم خیلی خاطرشون برات عزیزه، حتی اگه سالهای سال اونا رو نبینی. محمدحسین معروف به "حسین 106"، یکی از اون دوستای ناب روزگاره. دیشب بهم زنگ زد و نیم ساعتی با هم حرف زدیم. در صورتی که رسم ادب حکم میکنه اولا کوچیکتر به بزرگتر زنگ بزنه و ثانیا وقتی یکی بهت زنگ میزنه، دفعه بعد تو بهش زنگ بزنی. دیشب چقدر صفحات خاک خورده گذشته (گذشته خیلی نزدیک) رو با هم ورق زدیم. خیلی چیزا یادم رفته بود و چقدر لذت بردم از حرف زدن باهاش. حسین قیافه غلط اندازی داشت. روزهای اول حس میکردم از اون آدم مذهبی های خفنه دو آتیشست، بعدا فهمیدم نه بابا، این وضعش از ما هم خراب تره. درگیرتر از من توی مسائل و یه جبری گرای به تمام معنا. در اثر همین مصاحبت ها و مجالست ها بود که من رو هم به طریقت جبریون سوق داد. یادش بخیر و بسیار مشتاق دیدارش هستم. اونم در یکی از خاطره انگیزترین مکان هایی که توش زندگی کردم: پادگاه نیشابور توی باغرود....
بگذریم...
الان دارم معین گوش میدم. چه صدایی داره این بشر...
125 روز مونده تا پایان دوره نکبت سربازی. سربازی خیلی انرژیم رو میگیره. روزی نیست که به امیر نگم "سربازی نرفتی امیر تا بدونی چه جوری میشاشن به همه غرورت"... این سه روز تعطیل، انگیزه ای داده بهم برای دوباره نفس کشیدن دوباره. به خدا نمیخوام اغراق کنم در مورد جماعتی که باهاشون هستم. مثل همه جاهای دیگه، آدم های خوب توش کم نیستن. ولی آدم های خوبش خیلی کمن و خیلی خوب، ولی آدمهای بدش خیلی زیادن و خیلی خیلی بد. بذارید فقط یه نمونه براتون بیارم.
ما تا یه دو سه روز پیش، نماینده ولی فقیه توی یگانمون نداشتیم. یعنی داشتیم که دوره خدمتش تموم شد و تا جانشینش بیاد خیلی طول کشید. مسلما این جانشین هم مثل سلف خودش یه آخوند بود. روزی که ایشونو آوردن برای معرفی، چند تا از این دون صفتهای یگانمون (عوام با ادب به این آدم ها میگن دستمال کش و عوام عوام بهش میگن خایه مال!) داشتن می دویدن توی این اتاق و اون اتاق که قرآن بذارن رو میزهاشون. مثلا توی اتاق خودمون، این مسئولمون یه قرآن و تسبیح برداشت و گذاشت روی کازیه. من داشتم اونجا خودمو میخوردم که واقعا ممکنه چنین آدم هایی وجود داشته باشن؟ آره. یکی از محاسن عظیم سربازی، دیدن آدمهاییه که فکر میکنی توی خیالات (اونم توی خیالات حاد) وجود دارن. اما سربازی بهت میفهمونه نه داداش، قانون احتمال P(a)=0 یه چیز مردست (با احترام به جناب کولموگروف نازنین باید بگم که ریدی شما با این قانونت)...
بگذریم...
امروز با امیر وقتی داشتیم می رفتیم سمت گرمسار برای بازرسی، نزدیک کاروانسرای لاسجرد، ماشینو نگه داشتم تا امیر بره دلستر و چیپس بخره. توی برگشت یه دفعه دیدم داره میخنده و به دو تا کیوی که آویزون بود، اشاره میکنه. خیلی عالی بود. تصویریش جلوی رومه. عین دو تا ابول آدم بود...
بگذریم...
رفتنی داشتیم آلبوم "سر عشق" شجریان رو گوش میدادیم و چه حالی کرده بود امیر با شعر جناب سعدی که اشتباها بهش گفتم مال حافظه. با این مطلع:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بگذریم...
حس تنهایی رو خیلی دوست دارم ولی میدونم تنها زندگی کردن عذابم میده. 
فعلا چیزی یادم نمیاد. دوباره چیزی یادم اومد می نویسم. یادش بخیر اون موقع چقدر توی دفتر خاطراتم چیز می نوشتم ولی الان مدت هاست چیزی توی اون دفترها ننوشتم. 
بگذریم...
بسه فعلا

قدم اول: اصلاح ریش برای اصلاح ریشه ها!

خوب من میخوام این چند روز زیاد حرف بزنم. چرا؟ خوب معلومه. شنبه رو از یگان مرخصی گرفتم و چسبوندم به جمعه و یکشنبه که تعطیله. خوب چی میشه اونوقت؟ سه روز تعطیل داریم و بهترین فرصت برای یه استراحت و انجام کارهای عقب مونده. یکی یکی انجامشون میدم و گزارششو اینجا می نویسم. اولیش هم اینه که میخوام بعد مدت های مدید، ریش هامو با تیغ بزنم. از وقتی رفتم سربازی، فرصت نشده زیاد ریش هامو تیغ بزنم. کلا شاید توی این 17 ماه سربازی، 4-5 بار ریش هامو صاف کرده باشم. اونم توی شرایطی مثل الان که 3-4 روز پشت سر هم تعطیل بوده. ببین کجا رسیده که آدم اختیار ریش خودش رو هم ندارم.... 
بگذریم. اولین قدم رو الان بر میدارم و ریش هامو هفت تیغ میکنم و دق دلی این مدت مدید رو در میارم. همچین صاف کنم که پوستم بیفته :)
تا بعد...

ابول

سلام
من اومدم

سه روز تعطیلم...
حرف خیلی دارم. اگه یادم نره همه رو می نویسم...
اولیش اون دو تا کیوی جلوی کاروانسرای لاسجرد بود...

سر عشق

"تو"
آلبوم "سر عشق" رو گوش کن...
تموم نگفته ها رو از توی آواز شجریان و سه تار مشکاتیان و نی محمد موسوی درباب...
حرفی نیست دیگه.

چی میگه شاملو؟

کاش می شد همه ی سکوت ام را برایت بنویسم ...
تا ببینی این مثنوی ِ نانوشته ... چه قدر حرف ... برای ِ گفتن دارد

شاملو

می دانم که می آیی...

من انقدر آلبوم موسیقی سنتی دارم، برای سهولت کار و برای اینکه از دستشون ندم، اونا رو روی 5-6 تا دی وی دی زدم. امشب بعد مدت ها رفتم سراغ اون دی وی دی ها و چند تا از آهنگ هایی که دلم خیلی براشون تنگ شده بود رو دوباره کپی کردم روی هارد لپ تاپم تا دوباره بهشون گوش کنم.
یکی از اون آهنگ ها، آهنگیه که لینکشو این زیر گذاشتم. از جند بابت میشه راجع به این آهنگ حرف زد:
1- آموزشی که بودم، فقط اولای این شعر و آهنگ یادم بود و همیشه برای ایرج عزیزم میخوندمش. یادمه انقدر جلوی ایرج زمزمه کردم، خودش پیش خودش زمزمه میکرد. یاد ایرج هم بخیر...
2- این آهنگ در دستگاه "راست پنجگاه" ساخته شده. بهش گوش کنید تا بدونید جادوی مستی دستگاه "راست پنجگاه" چیه.
3- شاعر و آهنگساز و نوازنده تار و سه تار این اثر، دکتر امیرحسین سام هستن. برید بخونید که ایشون چی کاره هستن (زندگینامه امیرحسین سام)
جناب سام، یه آهنگ بی کلام دارن که مطمئنم همه شنیدن و باهاش فاز گرفتن. آهنگ دونوازی سه تار و پیانو. سه تار رو خود ایشون زدن و پیانو رو جناب سینا جهان آبادی. اینم لینک این دونوازی محشر. قصه ای هم داره این دونوازی که همین جا براتون می نویسم:

" این دونوازی را نیمه‌شبی برای رفع خستگی، هنگام ضبط آلبوم «زرد، سرخ، ارغوانی» نواختیم. به آن به چشم یک گفتگوی خودمانی میان دو دوست خسته بنگرید!" 
( امیرحسین سام )

بگذریم...
از کجا به کجا رسیدیم. راس میگن حرف حرف میاره دنبال خودش.
اینم یه شعر و آهنگ خوب. لینکش هم پایین گذاشتم. حالشو ببرید. نوش جونتون

می‌دانم که می‌آیی
چه غم دارم ز تنهایی
می‌باری چو ابر بهار
می‌شویی از دل غبار
می‌تابی چون آفتاب
می‌ربایی از دیده خواب

می‌رسد با بانگ صبح از سوی او
آن نسیم جانفزای کوی او
گر دل من بی‌‌قراری می‌کند
او بهارست و بهاری می‌کند

می‌دانم که می‌آیی
چه غم دارم ز تنهایی
شب هجران شود کوتاه
رسد صبح امید از راه...

آواز: علی بیات
شعر و آهنگ: امیرحسین سام

یادی از دوران جاهلیت

امشب یاد دوران جاهلیت افتادم. دورانی که شب ها بیدار و روزها خواب بودم. امشب بعد مدتها رکورد زدم. الان ساعت پنج و ربعه صبحه و من تازه میخوام بخوابم.
خدا لعنتت کنه امیر که هفت صبح میخوای بیدارم کنی ;)

یادم باشه کارهای موسیقایی رضا قاسمی رو بذارم براتون

از دستپخت های برادر هانس زیمر بچشید!

امشب اصلا خوابم نمیاد. دلیلش هم بسیار سادست، فردا رو از یگان مرخصی گرفتم و ضمنا امروز مثل خر خوابیدم. در حال چرخ زنی شبانه در وب هستم. البته امشب بعد از چرخ زنی با دوستان، بعدش با امیر، یه چرخ زنی دو نفره توی این هوای دونفره سمنان داشتیم. بدبخت شده سنگ صبور من. فقط میتونم با اون حرف بزنم. اونم نمی دونم چی میکشه از دستم. هیچی نمیگه و فقط گوش میکنه. خدایی دوست خوب داشتن نعمته ها.
بگذریم...
برادر آهنگساز عزیز ما، هانس زیمر، از اعجوبه های دوران هستن. این موجود، آهنگساز بسیاری از فیلم های معروف هستن. اما بحث امشب ما برمیگرده به فیلم آخرین سامورایی (The Last Samurai) که ایشون آهنگساز این فیلم بودن. حقیر، سی دی موسیقی متن این فیلم رو دارم. آهنگ شماره هشتم به نام Fight in the Rain با روح و روان آدم بازی میکنه. توصیه میشود به گوش دادن این آهنگ دو دیقه و هفده ثانیه ای!

طاهر رفت قاطی مرغا

امشب بعد مدت ها دور هم جمع شدیم... هفت نفر بودیم. اما همون بچه های سابق نبودیم. غلامرضا نبود، یعنی ایران نیست که بخواد باشه. این بار هم هفت نفر بودیم، اما همه مذکر نبودن، یه مونث تو جمعمون بود، یه مونث که دوست دختر یکی از بچه ها نبود یا یه دختر غریبه توی جمع، زن دوستمون بود، زن طاهر.
آره روزگار...
دارم کم کم میشناسمت. تو هم مثل بقیه ای. هر چی لطفت سر جاشه، منتت هم سر جاشه. هر چی به آدم حال میدی، از اونور حال آدمو میگیری...
آه روزگار...
یه چیزی مثل ترکه رو گرفتی دستت و میکوبی تو سر ما، ترکه ای به نام "زمان" و وقتی ترکه خوذتو میبری بالا و میاری رو سر ما، مفهوم "گذر زمان" رو یاد آدم میاری...
آه روزگار...
اولین نفرمون رو بردی، بردی توی دنیای تاهل و این درآمدیه برای اتفاقات بدی و گسسته شدن بیشتر و بیشتر گروه کذاییمون. البته قبل از درآمد، پیش درآمد نواخته شده بود. پیش درآمدی که هر کس ساز خودش رو میزد و سمفونی قره قاطی ای درست شده بود که نگو...
اما روزگار...
اونایی که همدلن با هم میمونن، اونایی که حرمت دوستی رو میدونن، قدرشو میدونن و برای اینکه چرخش و ضرب اون ترکه رو روی تن و بدنشون احساس نکنن، پناه میارن به همین دوستی ساده ما که داره غیرمعمولی میشه که صدالبته شده، گفتم که چرا (پیش درآمد...)
امشب شب خوبی بود. اولین بچه گروهمون رفت قاطی مرغا و به اتفاق هم رفتیم کافی شاپ شبدیز. خوش گذشت و مطمئنم همه بچه ها، چه همه اونایی که عزب اوغلی تشریف دارن (شامل بنده کمترین، امیر، احسان، وحید و رضا) و چه طاهر که به تازگی مزدوج شده، همه داشتن گذشته رو مرور میکردن و گرد و غبار از روی خاطرات گذشته رو بر میداشتن و فکر میکردن از کجا به اینجا رسیدیم. همه داشتن مرور میکردن دوستیمون رو، از دبیرستان تا الان، و شاید امیر و رضا بیشتر رفته بودن به عقب، از دوره راهنمایی تا الان. آخه امیر و رضا و طاهر، از دوره راهنمایی تا الان با هم هستن.
القصه...
زمان مثل همیشه گذراست و نامرد توقف تو کارش نداره. فقط خوبی و خوشی میمونه.
پس:
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز همدیگر نمانیم

پاسخ نامه ها - شماره 4


ادامه نوشته

باید جشن بگیریم!

شد سه ماه....
ممنون از "تو"ی نازنینم...

شاهدان گر دلبری زین سان کند...

مطمئنم خدا بعد از خلق یه سری آدم ها، دست از کار کشیده و رفته عقب تر از کارش وایساده و گفته:
فتبارک الله احسن الخالقین
بعضی ها انگار فرشته های بهشت هستن...
انگار مستقیم هبوط کردن به زمین...

پ.ن:
مطابق روایت افلاکی، شمس تبریزی وقتی در بغداد نزد شیخ اوحدالدین کرمانی رسید. پرسید که در چیستی؟ گفت: ماه را در تشت آب می‌بینم. فرمود که اگر در گردن دنبل نداری، چرا بر آسمانش نمی‌بینی؟ این اعتراض اشاره به شیوه جمال پرستی اوحدالدین دارد که از مهمترین و بحث انگیزترین مسائل طریقه اوست. احمد غزالی و عین القضات همدانی هم بر این عقیده بودند.
این طایفه، زیبایی پرستی را موجب تلطیف روح و احساس و تهذیب اخلاق، و صورت زیبا را محل تجلی حق و ظهور معنی می‌دانستند. این نوع نگرش باعث شد که وی به تهمت شاهد بازی و اباحی گری گرفتار آید. چنان‌که سهروردی یکجا او را بدعتگذار خواند و مولوی نیز طعن تلخی در کار این شیخ کند.

نامه ها - نامه شماره 17


ادامه نوشته

مبهم

آهنگ "مبهم" از گروه بلک کتز رو گوش بدید
مخصوصا شما، "تو"ی عزیز...

"تو" و "او"

کاش "تو"، "او" میشدی...

حیرت

امروز و امشب کلا حس سکانس آخر فیلم "مینای شهر خاموش" رو دارم...

عدم

یه سری چیزاست اصلا نمیشه نوشت
هیچ وقت
کاش هیچ وقت نبودید شما
هیچ وقت

شد ۵۰۰ روز

شد ۵۰۰ روز
۱۳۸ روز دیگه مونده
میگذره و روسیاهی برای دیگ میمونه
کاش کار شما حیوون صفت های گرگ صفت ریاکار پیشم گیر کنه
منم کینه شتری
میسوزونمتون
این نیز بگذرد

دایی مَدادی

دایی مَدادی
من که تو رو درست ندیدم. چیزی هم ازت یادم نمیاد، جز دو تا خاطره مبهم. یکیش وقتی بود که اومده بودی خونه خواهرت و روی پله ها نشسته بودی و برام اسباب بازی گرفته بودی و بعدش رفتی. یکی هم خونه عزیز کبری که داشتی دست و صورتتو با حوله خشک میکردی. دلم برات تنگ میشه.  تویی که هیچ وقت ندیدمت درست و حسابی. 5 سال و 3 ماه و 2 روزم بود که رفتی: روز 18 فروردین 69، سه روز بعد از روز تولدت از این دنیا پرکشیدی و رفتی.
دست خودم نیست به خدا. همش به یادت می افتم.
تموم کوچه باغ های محلات بوی و یاد و خاطره های تو رو داره برام. هر وقت مثل الان آهنگ "کجایید ای شهیدان خدایی" بیژن کامکار رو میشنوم یاد تو می افتم. میدونم که توی فتح خرمشهر بودی. خرمشهر هم نماد ایرانه برام و هم نماد تو. 
هر وقت "معین" گوش میدم یاد تو می افتم. نمی دونم چمه که با هر آهنگ غمگینش فاز تو رو میگیرم. مخصوصا این:
مخور غم گذشته
گذشته ها گذشته

دلم برات تنگ شده دایی

نوضیح: اسم داییم "محمدهادی" بود. همه پسرخاله ها و دخترخاله ها بهش میگفتن "دایی مَدادی"