آلبوم های موسيقي - شماره 24 - دود عود

از ميون همه دستگاههاي موسيقي ايراني، "نوا" به نوعي عجيب ترينشونه. همون جوري كه قبلا اشاره كردم، براي گوش دادن به موسيقي ايراني و دستگاههاي مختلفش، بايد شرايط زماني و مكاني رو در نظر گرفت. هر وقت اين جمله رو مي نويسم، ياد حرف استاد غلامعلي پورعطايي، دوتار نواز معروف مي افتم كه توي سي دي گروه رستاك ميگفت: براي شنيدن موسيقي سه چيز بايد مهيا باشه: زمان، مكان، ياران.
پايان

رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت
راهی بجز گریز برایم نمانده بود
این عشق آتشین پر از درد بی امید
در وادی گناه و جنونم کشانده بود
رفتم که داغ بوسهٔ پر حسرت تو را
با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم
رفتم که نا تمام بمانم در این سرود
رفتم که با نگفته بخود آبرو دهم
رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود
عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما
از پردهٔ خموشی و ظلمت چو نور صبح
بیرون فتاده بود به یکباره راز ما
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم
در لابلای دامن شبرنگ زندگی
رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان
فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی
من از دو چشم روشن و گریان گریختم
از خنده های وحشی طوفان گریختم
از بستر وصال به آغوش سرد هجر
آزرده از ملامت وجدان گریختم
ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز
دیگر سراغ شعلهٔ آتش زمن مگیر
می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم
مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر
روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش
در دامن سکوت به تلخی گریستم
نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها
دیدم که لایق تو و عشق تو نیستم
...
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
نشود فاش کسی آنچه میان من و توست
تا اشارات نظر نامه رسان من توست
گوش کن با لب خاموش سخن می گویم
پاسخم گو به نگاهی که زبان من و توست
روزگاری شد و کس مرد ره عشق ندید
حالیا چشم جهانی نگران من و توست
گرچه در خلوت راز دل ما کس نرسید
همه جا زمزمه عشق نهان من و توست
گو بهار دل و جان باش و خزان باش ،ارنه
ای بسا باغ و بهاران که خزارن من و توست
این همه قصه فردوس و تمنای بهشت
گفت و گویی و خیالی ز جهان من و توست
نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل
هرکجا نامه عشق است نشان من و توست
سایه زاتشکده ماست فروغ مه مهر
وه از این آتش روشن که به جان من و توست
هوشنگ ابتهاج
ریمایندر
حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 13
همین امروز، آره، همین امروز، بیوک شکورزاده معروف به بیوک آقا، درگذشت:
در شناسنامه اش نام زن و فرزندش وجود دارد که البته هر دو فوت کرده اند. او نوازندگی تار را از پدر و عموهایش آموخته است. روزی به تهران می آید تا برای ناپدر اش ساز بخرد که در آنجا اتفاقی با زنده یاد لطفالله مجد آشنا می شود. چند هفته ای در منزل او مهمان بوده و چیزهایی در مورد تارنوازی از او آموخته است. سال ها در مراغه زندگی کرده است و در مجالس شادی مردم تار می نواخته است.در اوایل میانسالی بیوک آقا برای مدتی در شهر دیده نمیشود. بعد از چند روز او را میبینند که با لباسی مشکی بر تن به شهر باز میگردد. هرگز کسی ماجرای آن روز را نمیفهمد و او نیز هرگز در مورد آن روز با کسی صحبت نمیکند. بعد از این دیگر بیوک آقا برای چند سالی تار نمیزند و آواره ی خیابان ها می شود. در دخمه ای زندگی میکرده و تنها دوستش یک سازنده تار در مراغه بوده است. از بیوک آقا یکی دو نوحه نیز نقل شده است که مداحان محلی میخوانند
ماجرای امضای من
کلید نکن!
اگر کسی مرا خواست،
بگویید رفته بارانها را
تماشا کند.
و اگر اصرار کرد،
بگویید برای دیدن توفانها
رفته است.
و اگر باز هم سماجت کرد،
بگویید رفته است تا دیگر
باز نگردد.
بیژن جلالی
پ.ن: بیژن جلالی، خواهرزاده صادق هدایته و ضمنا تا آخر عمر مجرد باقی موندن!
برای استاد داریوش طلایی

خزعبلات در گلو گیر کرده!
"یعنی عاشق ایرانم، میفهمم نادر ابراهیمی چی گفته"
بگذریم...
دوست خوب یکی از مرحمت های بزرگ خداست. بعضی از دوستا کنارتن و برات عزیزن. ولی بعضی ها هستن که با اینکه خیلی ازت دورن، ولی بازم خیلی خاطرشون برات عزیزه، حتی اگه سالهای سال اونا رو نبینی. محمدحسین معروف به "حسین 106"، یکی از اون دوستای ناب روزگاره. دیشب بهم زنگ زد و نیم ساعتی با هم حرف زدیم. در صورتی که رسم ادب حکم میکنه اولا کوچیکتر به بزرگتر زنگ بزنه و ثانیا وقتی یکی بهت زنگ میزنه، دفعه بعد تو بهش زنگ بزنی. دیشب چقدر صفحات خاک خورده گذشته (گذشته خیلی نزدیک) رو با هم ورق زدیم. خیلی چیزا یادم رفته بود و چقدر لذت بردم از حرف زدن باهاش. حسین قیافه غلط اندازی داشت. روزهای اول حس میکردم از اون آدم مذهبی های خفنه دو آتیشست، بعدا فهمیدم نه بابا، این وضعش از ما هم خراب تره. درگیرتر از من توی مسائل و یه جبری گرای به تمام معنا. در اثر همین مصاحبت ها و مجالست ها بود که من رو هم به طریقت جبریون سوق داد. یادش بخیر و بسیار مشتاق دیدارش هستم. اونم در یکی از خاطره انگیزترین مکان هایی که توش زندگی کردم: پادگاه نیشابور توی باغرود....
بگذریم...
الان دارم معین گوش میدم. چه صدایی داره این بشر...
125 روز مونده تا پایان دوره نکبت سربازی. سربازی خیلی انرژیم رو میگیره. روزی نیست که به امیر نگم "سربازی نرفتی امیر تا بدونی چه جوری میشاشن به همه غرورت"... این سه روز تعطیل، انگیزه ای داده بهم برای دوباره نفس کشیدن دوباره. به خدا نمیخوام اغراق کنم در مورد جماعتی که باهاشون هستم. مثل همه جاهای دیگه، آدم های خوب توش کم نیستن. ولی آدم های خوبش خیلی کمن و خیلی خوب، ولی آدمهای بدش خیلی زیادن و خیلی خیلی بد. بذارید فقط یه نمونه براتون بیارم.
ما تا یه دو سه روز پیش، نماینده ولی فقیه توی یگانمون نداشتیم. یعنی داشتیم که دوره خدمتش تموم شد و تا جانشینش بیاد خیلی طول کشید. مسلما این جانشین هم مثل سلف خودش یه آخوند بود. روزی که ایشونو آوردن برای معرفی، چند تا از این دون صفتهای یگانمون (عوام با ادب به این آدم ها میگن دستمال کش و عوام عوام بهش میگن خایه مال!) داشتن می دویدن توی این اتاق و اون اتاق که قرآن بذارن رو میزهاشون. مثلا توی اتاق خودمون، این مسئولمون یه قرآن و تسبیح برداشت و گذاشت روی کازیه. من داشتم اونجا خودمو میخوردم که واقعا ممکنه چنین آدم هایی وجود داشته باشن؟ آره. یکی از محاسن عظیم سربازی، دیدن آدمهاییه که فکر میکنی توی خیالات (اونم توی خیالات حاد) وجود دارن. اما سربازی بهت میفهمونه نه داداش، قانون احتمال P(a)=0 یه چیز مردست (با احترام به جناب کولموگروف نازنین باید بگم که ریدی شما با این قانونت)...
بگذریم...
امروز با امیر وقتی داشتیم می رفتیم سمت گرمسار برای بازرسی، نزدیک کاروانسرای لاسجرد، ماشینو نگه داشتم تا امیر بره دلستر و چیپس بخره. توی برگشت یه دفعه دیدم داره میخنده و به دو تا کیوی که آویزون بود، اشاره میکنه. خیلی عالی بود. تصویریش جلوی رومه. عین دو تا ابول آدم بود...
بگذریم...
رفتنی داشتیم آلبوم "سر عشق" شجریان رو گوش میدادیم و چه حالی کرده بود امیر با شعر جناب سعدی که اشتباها بهش گفتم مال حافظه. با این مطلع:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بگذریم...
حس تنهایی رو خیلی دوست دارم ولی میدونم تنها زندگی کردن عذابم میده.
فعلا چیزی یادم نمیاد. دوباره چیزی یادم اومد می نویسم. یادش بخیر اون موقع چقدر توی دفتر خاطراتم چیز می نوشتم ولی الان مدت هاست چیزی توی اون دفترها ننوشتم.
بگذریم...
بسه فعلا
قدم اول: اصلاح ریش برای اصلاح ریشه ها!
ابول
من اومدم
سه روز تعطیلم...
حرف خیلی دارم. اگه یادم نره همه رو می نویسم...
اولیش اون دو تا کیوی جلوی کاروانسرای لاسجرد بود...
سر عشق
آلبوم "سر عشق" رو گوش کن...
تموم نگفته ها رو از توی آواز شجریان و سه تار مشکاتیان و نی محمد موسوی درباب...
حرفی نیست دیگه.
چی میگه شاملو؟
تا ببینی این مثنوی ِ نانوشته ... چه قدر حرف ... برای ِ گفتن دارد
شاملو
می دانم که می آیی...
یادی از دوران جاهلیت
از دستپخت های برادر هانس زیمر بچشید!
طاهر رفت قاطی مرغا
باید جشن بگیریم!
ممنون از "تو"ی نازنینم...
شاهدان گر دلبری زین سان کند...
مبهم
مخصوصا شما، "تو"ی عزیز...
حیرت
عدم
هیچ وقت
کاش هیچ وقت نبودید شما
هیچ وقت
شد ۵۰۰ روز
۱۳۸ روز دیگه مونده
میگذره و روسیاهی برای دیگ میمونه
کاش کار شما حیوون صفت های گرگ صفت ریاکار پیشم گیر کنه
منم کینه شتری
میسوزونمتون
این نیز بگذرد