بزن زنگو كه سالار اومد

ميگن ترك عادت موجب مرضه، مخصوصا براي آدمي مثل من كه خوره نوشتنه. فرقي نمي كنه چه جورش باشه، مهم نوشتنه و بس. حالا ميخواد تو دفتر خاطرات باشه، توي يه تيكه كاغذ باشه، توي دفترچه سربازي باشه، توي گوشي موبايل باشه يا هر كوفت و زهرمار ديگه. قبل از همه بگم كه قبلا يه وبلاگ داشتم كه به دلايلي كه جاش اينجا نيست زدم نابودش كردم و هر چي توش بود رفت و شد باد هوا و هرچي رشته بودم پنبه شد. اينو گفتم كه قبلا دوستان دبه نكنن بگن كه تو اونجور بودي و فلان و بهمان و روز خواستگاري فلان جور بودي و الان تو زرد از اب در اومدي. خلاصه گفتن جنگ اول به از صلح آخر. خوب از بحث اصلي پرت شديم. بريم سر اصل مطلب. حاج خانم حاج آقا يه ده ديقه اومديم ببينيمتون كلا آشپزخونه بوديد. بابا بياييد بشينيد تكليف اين وبلاگو امشب مشخص كنيم. آهان حالا شد. ممنونم. خوب جونم براتون بگه كه انگيزه حقير براي اين امر خير، غير از ارضاي شهوت سركش نويسندگي، انتشار عقائد و دلخوشي ها و چيزاي جالبيه كه توي روزمره باش روبرو ميشم. ذكر اين نكته هم لازمه كه من خيلي دست به كانال عوض كردنم خوبه و كلا موجود دائم النوسانيم (چي شد اين كلمه!). خلاصه اينكه بايد تحمل اراجيف و چرنديات و مهم تر از همه خزعبلات منو كه اين وبلاگ به يمن همين خزعبلات، خزعبلات نام گرفته داشته باشيد. اگه از خودم بخوايد بدونيد، بايد بگم امروز وارد نودمين روز خدمتم شدم و سربازم. فردا شيش صبح هم بايد يگان خودم باشم. پس ببينيد عمق فاجعه كجاست و بايد حرفاي يه آش خور يه وري رو تحمل كنيد. خيلي دوست ندارم وبلاگ جدي بشه (چون خودم خيلي جديم) ولي مطمئنا بنا بر همون حس كانال عوض كردنم ميرم اون تو. ولي نگران نباشيد. از بس حرفام چرنده و توصيفاتم انتزاعيه، فكر نمي كنم كسي بفهمه من دارم چي ميگم. پس همه نوشته هاي اين وبلاگ انگ خزعبل دارن براي من، حالا هر چي هم ميخوان جدي باشن. بسه ديگه. واسه معرفي بسه. بعدا بيشتر با هم آشنا ميشيم. تا خزعبلي ديگر بدرود...