برای ابراهیم!

امروز یکی از روزای خیلی خوب زندگیم بود. میگم خیلی خوب، چون دارم نتیجه رفتارهایی رو که برای تغییرات یه سری چیزا پیش گرفتم می بینم. توی این همه نصابی که باهاشون کار میکنم، دو تا داداش هستن که موجودات جالبین. اولی اسمش ابراهیم و دومی اسمش محمده. اصالتا سنگسری و ساکن سنگسر. یادم میاد، اولین باری که به ابراهیم بازدید اول دادم، انقدر ذوق کرد که فقط مونده بود به شرکت مونتاناری زنگ بزنه و با سنگسری غلیظ بگه که بازدید اول گرفته، اونم از من. یادمه اوایل که کاراشون تمیز نبود، منم چاره ای نداشتم جز اینکه براشون بازدید بعدی بزنم و البته در این گیرودار متوجه تحریکات موذیانه ای از طرف ابراهیم و محمد و از طرف دیگه شرکتی که براشون کار میکنن شدم. اما این آدم از یه جایی به بعد خواست تا توی یه مبارزه عادلانه منو شکست بده و نذاره ازش ایراد بگیرم. همون دفعه اولی که بازدید اول به ابراهیم دادم، چندتا مورد کوچیک داشت که زدن بازرسی بعدی واقعا ظلم بود. مواردی مثل تمیزی چاهک یا یه تونلی سوخته که هر لحظه احتمال داره بسوزه و کلا چیزای ریزی که احتمال داره از دست هر نصابی در بره و بشه بهانه ای برای رد کردن کار. اون روز وقتی دید من با گذشت اون چند تا مورد کوچیک، کارشو تایید کردم، تصمیم گرفت که از این به بعد کوچکترین بهانه ای به دست بازرس نده. من طبق قانون میتونستم اون چند مورد کوچیک رو براش بنویسم ولی ننوشتم. نتیجش شد تغییرات رفتاری و کاری ابراهیم. اگه همون جا براش بازرسی میزدم هم غرورشو به خاطر چند تا کار کوچیک شکونده بودم و هم اینکه فتح بابی میشد برای درگیری های بعدی. یعنی من رو توی یه دوراهی تصور کنید که اگه مسیر آسفالته رو میرفتم، به انتهای خوبی نمی رسیدم، ولی توی یه لحظه مسیر خاکی رو پیش گرفتم و نتیجش شد اینی که امروز اتفاق افتاد. از همون لحظه اولی که باهاش رفته بودم بازرسی به عشق بازدید اول اومده بود. کار فوق العاده تمیز و زیبا از کار در اومده بود. روی کابین انقدر تمیز یود که انگار براق کننده زده باشی روی کابین. سیم کشی های تابلو فرمان مثل مجسمه های میکل آنژ شده بود. خدایی اغراق نمی کنم. 
می دونید با اینکه این همه کارش تمیز بود، ولی بازم هول داشت که چیزی از دستش در رفته باشه. همه چی خوب بود تا اینکه بش گفتم شاخص طبقات رو نزدی، ابراهیم رو میگی انگار آب سرد ریخته باشن روی تنش. شروع کرد با اون هیکل گندش به دویدن و رفت پایین و اسپری رو آورد تا شاخص رو بزنه. همه اینا رو که کنار هم میذاری میبینی این آدم تمام وجودش از بازرس میخواد که کارشو تایید کنه و بازرس هم چیزی نداره که ازش بگیره. تایید بازرسی مشروط شد به قبولی تست پاراشوت. یعنی وقتی پاراشوت گرفت، انگار پنالتی پنچم رو توی یه بازی فینال گل کرده باشه، یعنی تو چشماش می تونستم حس خوشحالی و رضایت درونی رو از خودش ببینم، خیلی واضح. وقتی سوار ماشین شدیم تا برگردیم، دوباره شروع کرد به زنگ زدن، زنگ زد به مدیر شرکت و مثل لردها شروع کرد به حرف زدن. رد شدن بازرسی حسنش برای بازرس اینه که به پول بیشتری می رسه، ولی در مقابل وقتی می بینم که یه نصاب داره با جدیت کاری در حد بالاتر از استاندارد آسانسورهای معمول رو ارائه میده، چشم روی تمام مادیات می بندم و با تشویق و تایید کاراش، سعی میکنم فرهنگی رو توی جامعم رواج بدم که خیلی وقته برای خیلی ها که برای شندرغاز مادرشونو میفروشن، مرده. هر بازرسی به فکر اینه که کارها تا حد امکان کثیف باشن و بازرسی های بیشتری بخورن تا پول بیشتری بگیره، ولی من با رفتارم، با نوع برخوردم دارم تغییراتی رو ایجاد میکنم که سودش با اینکه پول نیست، ولی سودیه که نفعش به همه میرسه. من به ابراهیم شخصیت میدم، به خودم دلگرمی میدم برای نحوه برخوردم با مردم و اینکه چیزی ورای مادیت برای جامعم خلق میکنم، جیزی به نام انسانیت. خدایی حمل بر تعریف نذارید. خیلی وقته دارم روی چند تا کیس مناسب از نصاب ها امتحان میکنم و جوابشم گرفتم. برادرش محمد هم همین طوری شده. مسلما حرف های ابراهیم در مورد من روش تاثیر گذاشته و اونم داره کارای خیلی تمیزی رو جمع میکنه. بازدید دوم امسال با محمد بود ولی بازدید اول تایید نشد، با اینکه 7-8 مورد خیلی کوچیک داشت ولی نمی شد تاییدش کرد، همیشه یه سری حد و مرز رو باید گذاشت. تا اینکه توی بازدید بعدی همه موارد برطرف شد ولی چون پنل احضار طبقاتش لمسی بود، بعد از قطع 0/1 صفحه لمسی دیگه کار نمیکرد. آقا اینو میگی رفت تو فکر و شروع کرد به فکر کردن و کلنجار رفتن با خودش که علت چیه. البته کار رو درست کرد و بازرسی تموم شد ولی شب دوباره بهم زنگ زد و گفت الان دوباره اومدم سرکار تا کامل عیب رو برطرف کنم. گفتم مگه نباید بری سنگسر؟ گفت چرا ولی اینو باید درست کنم. میدونی همین تماس کوچیک خیلی چیزا رو داره به آدم میگه. ما چشما و گوشامونو باید باز کنیم و در جواب رفتارهایی که کوچکترین رگه هایی از توجه به حرفات رو دارن، جواب ها و رفتارهای درستی داشته باشیم.
در پایان بگم بعضی آدما هم هستن که کوچکترین رحم و مروتی در حق اونا جایز نیست، بلکه گناه کبیرست. آدمهایی که بعد از گذشت چندین سال هنوز که هنوزه، همونجوری رفتار میکنن که همیشه میکردن، باید بزنی دودمانشونو به باد بدی و چه زیباست این آیه قرآن که میگه: والذین معه اشداء علی الکفار رحماء بینهم. همین! 

برای ادکلن raindrops!

بعضی بوها هر چقدر هم دوستشون نداشته باشی، تو رو میبرن جاهای خیلی خوب و بعضی بوها هم هر چقدر هم دوستشون داشته باشی، میبرنت جاهای خیلی بد. بستگی داره چه خاطره ای (خوب یا بد)، به این بو معنی داده باشه.

انسان های بزرگ سرزمینم- شماره 5- سعدي افشار

سعدي افشار هم مرد. يكي از سايت ها عنوان قشنگي زده بود: "تئاتر ديگر سياه باز ندارد". سعدي افشار كه آخرين سياه باز تئاتر بود، مثل محمد فراهاني كه آخرين نقاش قهوه خانه بود، امروز ساعت 12 رفت و اين هنر هم رفت تا بره توي كتاب ها و يه سري عكس و خاطره فقط ازش بمونه. يه جا گفته بود: "خنده مردم مرا گرفتار اين راه كرد". اين آدما عشق خالصن به كارشون، به هنرشون، به مردمشون و هميشه هم تنهاتر و بي توجه تر ميمونن. چقدر ما آدما قدرنشناس و ناسپاسيم. خدا رحمتش كنه. فقط يه خاطره رو ازش گذاشتم كه مصاحبه كننده ازش پرسيده بود تا حالا با گريه روي صحنه رفته ايد؟ اينم جواب سعدي افشار:


بله. شبی بود که پیش از اجرای تئاتر به من خبر دادند دخترم از دنیا رفته است. این دختر را از همسر اولم داشتم و با مادرش در اصفهان زندگی می کرد. من به این دختر خیلی وابسته بودم. یادم می آید که یکی از نمایش های پر طرفدارمان را در تئاتر کوچک به صحنه می بردیم. تئاتر کوچک، مخصوص گروه پرویز صیاد بود و طرفداران زیادی داشت. آن شب اولین شب اجرا بود و سالن پر از جمعیت شد. مردم می آمدند زیر باران می ایستادند تا بلیت گیرشان بیاید. یادم می آید اسم نمایش «مسافرخانه» به کارگردانی منوچهر پور احمد برادر کیومرث پور احمد بود. پیش از اجرا، تلفن مرا خواست و بدون مقدمه گفتند که دخترت در تصادف کشته شده است. من سیاه کرده بودم اما تئاتر به هم ریخت. قرار شد یکی از اعضا روی سن برود و به مردم بگوید که امشب اجرا تعطیل است. من با گریه این صحنه ها را می دیدم. در آخرین لحظه او را از روی سن صدا کردم و گفتم که به صحنه می روم. مردم آمده اند که بخندند دوست ندارم با غم از سالن بروند. می رفتم روی سن بازی می کردم و در فاصله بین صحنه ها می آمدم پشت صحنه و گریه می کردم. آن شب اجرایم بهتر از همیشه شد.

افاضات مكشوقه قديمه!

چند نكته كوچيك اما بزرگ از جنس هاي مختلف:
1- يه عده توي اينترنت هستند كه فكر ميكنن مسيحن و از طاق آسمون واسه هدايت انسانها افتادن پايين. همچين نظر ميدن و مثلا هدايتت ميكنن كه انگار حديث قدسي "لولاك لما خلقت الافلاك" براي اونا گفته شده. اين آدمها با اين طرز تفكر كه خودشون مرجع درستي و مركز عالمن، آخر كارشون ديدن داره.
2- نمي دونم چه جوريه كه هميشه مرگ يه آدم اونو يه جورايي نوستالژيك ميكنه. اين حرف رو گروه بيتلز و صحبت هايي كه اطرافشون ميشه به ذهنم انداخت. مثلا در مورد جان لنون يا جرج هريسون (كه هر دوشون مردن) همچين صحبت ميكنن انگار خدا بودن، در صورتي كه همين الان پل مك كارتني و رينگو استار (دو تا عضو ديگه گروه) زنده هستن، ولي هيچ كي ازشون صحبتي نميكنه. حالا كاري با تفاوت هاي اين 4 نفر يا بالا و پايين بودنشون به لحاظ فني و اخلاقي و فلسفي و غيره ندارم. حرف اصليم اينه كه هميشه مرده ها براي همه چيز راه دست ترن. اين چه كرميه كه توي بني بشر هست، نمي دونم. بابا يارو زندست راجع بهش هيچي نميگن، تا ميميره همچين تو سر و مخ و زندگيشون ميكوبن انگار كه باباشون بوده طرف. بنابراين براي ماندگاري در يك گروه، بهترين حالتش اينه كه زودتر از همه بميري.
3- بعضيا هستن تا از اوني كه بايد ترحم نبينن، بهت ترحم نميكنن. البته اونا ميدونن كه دارن ترحم ميكنن، ولي ميخوان تو بدوني كه دارن بهت توجه ميكنن و مثلا به يادت هستن. آدم ها (هممون) بعضي وقتا (بهتر بگم اغلب اوقات) كارايي ميكنيم كه طرفمون مي فهمه داريم صادقانه رفتار ميكنيم. در اين مواقع ما هم براي راحت كردن خودمون، ميزنيم خودمونو به كوچه علي چپ و باقي ماجرا كه كل زندگي روزمرمون باشه. بعضي ها هم هستن كه خداييش هم بازيگرن، هم هنرمندن و هم دلقك و هم متفكر، ولي خداييش خودشونم ميدونن چقدر دون و پستن. نمي دونم اين چيزي كه باعث ميشه اينقدر بازيگراي خوبي باشن، توي خونشونه يا اكتسابيه، ولي در هر حالت با استفاده از عناصري كه توي ذهن ديگران به خوبي ازشون ياد ميشه، همچين اين رگه هاي تصنع و فيلم بازي كردن رو مي پوشونن كه انگار همه چي آرومه. حداقل دو سه تا از اين آدما رو ميشناسم. خيلي بده بدوني يكي داره واست فيلم بازي ميكنه و اشك تمساح ميريزه، مخصوصا آدمي كه سناريوشو عوض نميكنه. باز هم نمي دونم بايد به روي اين آدما آورد كه بابا ما رو سياه نكن، خودمون همه رو سياه مي كنيم يا نه. حداقل اگه بشه به طرف فهموند (با زبون بي زبوني، البته اگه بفهمه كه اكثر مواقع آدما نمي فهمن) بدبخت حداقل اون سناريوي پوسيده چندين سالتو عوض كن، خيلي خوب ميشه، اما كو فهم و شعور.

در پايان لازم به ذكر است، بنده حقير سراپاتقصير نيز از اين قاعده مستثني نبوده و تمام افاضات بالا حمل بر خبرگي اينجانب نمي باشد، چه بسا نشانه اي از حماقت در اين همه ساليان گذشته در درك و فهم مسائل بيان شده و عدم استفاده از تكنيك هاي مناسب در برخورد با ساير يازيگران مي باشد.

والسلام علي من اتبع الهدي
وحيد 
30 فروردين 1392 هجري خورشيدي
مطابق با 8 جمادي الثاني 1434 هجري قمري

نقطه فتح!

هر آدمی یه جایی داره توی وجودش که بهش میگن نقطه فتح شوندگی که مثل پاشنه آشیل میمونه. همش باید حواست باشه که کسی نفهمه اونجا کجاست و چی تحریکش میکنه. آدم ها رو میشه خوب بازی داد با این نقطه فتح. نمی دونم کسی نقطه فتح منو میدونه یا نه، ولی من نقطه فتح چند نفر رو میدونم. البته بعضی ها هم هستند که چند تا نقطه فتح دارن، اونا که کلا کلاشون پس معرکس. ولی حس ششمم میگه اونی که نباید بدونه همیشه متوجه این نقطه میشه، شاید این نقطست که باعث میشه نظرات مختلفی راجع به جبر و اختیار پیدا کنیم. شاید!

انسان های بزرگ سرزمینم - شماره 4 - شهید ابراهیم ثابت

روايتي نو از زندگي سرلشكر شهيد ابراهيم ثابت
ابراهيم ها، همه عاشقند

همسرش مي‌گويد: در مورد شخصيت همسرم هرگز اغراق نمي كنم. وقتي به شهادت رسيد، سربازانش گريه مي كردند و مي گفتند يتيم شديم. محبوبيت خاصي داشت. مديريت و فضايل ويژه اخلاقي، از او شخصيتي كم نظير ساخته بود. كمتر كسي را شبيه به او ديدم و هنوز باور نمي كنم او از ميان ما رفته باشد... بيست و شش سال از شهادت مردي كه در برابر گروهك هاي ضد انقلاب مردانه ايستاد و شهادت را به اسارت ترجيح داد،مي گذرد. به همين مناسبت پاي صحبت هاي همسر امير سرلشكر ابراهيم ثابت فرمانده 28 لشكر كردستان نشستيم تا از زبان او درباره ابراهيمي ديگر از ستاره هاي آسمان ايثار و شهادت بشنويم .

 زيارت خانه خدا را نپذيرفت چون ...

خانم كيهان جوكار، در گفتگو با خبرنگار نويد شاهد با معرفي همسرش گفت: ابراهيم متولد اسفند 1315 در تنكابن بود. در جواني وارد دانشكده افسري شد و پس از فارغ التحصيلي به شيراز منتقل شد. دوره عالي نظامي را در شيراز به پايان برد. از همان روزهاي اول جنگ به منطقه رفت و تا زمان شهادت(بيش از پنج سال) بي وفقه با دشمن جنگيد و فقط گاهي پس از چند ماه، يك هفته به مرخصي مي آمد ".او با اشاره به اينكه هميشه دلتنگ نبودن همسرش مي شده ، ادامه داد: گاهي به حضور طولاني اش در جبهه معترض مي شدم و به او مي گفتم:"مگر آنجا نقل و نبات پخش مي كنند؟ "كه ابراهيم پاسخ مي داده :"اگر من كه فرمانده ام خلاف كنم، چطور مي توانم اشتباهات پرسنلم را به آنان گوشزد كنم ؟ علاوه بر آن ، مملكت و دين در خطر است پس بايد برو". به گفته همسر شهيد ثابت ، دفاع از كشور آنقدر برايش مهم بود كه وقتي شرايط سفر به مكه مكرمه را برايش مهيا شد نپذيرفت؛ با اينكه آرزوي زيارت خانه خدا را داشت؛ گفت: اينجا واجب تر است.

 32 بار جابجايي در 23 سال زندگي !

همسر شهيد ثابت در بخشي ديگر از اين گفت وگو درباره زندگي شخصي شان گفت : "شهرام، آليس، آزيتا و محمد حاصل 23 سال و چهار ماه زندگي عاشقانه ما بودند كه اگر درياها مركب شوند و همه درختان كاغذ و قلم، از بيان كامل شرح حال زندگي ام با ابراهيم ناتوانم... در اين بيست و سه سال زندگي با ابراهيم، سي و دو بار خانه مان را به دليل ماموريت هايي كه داشت، عوض كرديم. شيراز، اهواز، تهران، شاهرود، منطقه نفت سفيد، بيرجند و ... ديگر شده بوديم خانه به دوش.

 فرمانده اي كه مي ماند تا سربازانش مرخصي بروند

همسر سرلشكر شهيد ابراهيم ثابت به بيان خاطره اي ديگر پرداخت و افزود : "نزديك سال نو بود. تماس گرفت و گفت شب عيد نمي توانم به خانه بيايم و در كنار شما باشم. اصرار كردم. گفت : خانم عزيزم اينجا خيلي از سربازها هستند كه تازه ازدواج كردند و دل خوشي و اميدشان به اين است شب عيد كنار نوعروس خود باشند. من و تو چند سال است كه با هم زندگي كرديم و مي توانيم صبر كنيم. بگذار من به جاي سربازان در پادگان بمانم ".به مناسبت هاي خانوادگي اهميت زيادي مي داد. جبهه و جنگ هم باعث نمي شد اين روزها از يادش برود و با فرستادن نامه و هديه خود را در شادي من و بچه ها شريك و سهيم مي كرد. اگر هم امكان فرستادن هديه برايش فراهم نبود، قول خريدش را در نامه به بچه ها مي داد.

 تافته اي جدا بافته

خانم جوكار در ادامه تاكيد كرد:"ابراهيم فقط يك همسر نبود، يك دوست و همراه و در يك كلام، تافته اي جدا بافته بود. از خودگذشتگي، تعهد به كار، همسر و فرزند، ادب، وقت شناسي و نظم وانضباط، از او يك معلم اخلاق ساخته بود. اخلاق و ادبش مثال زدني بود. يادم مي آيد آنقدر مبادي آداب و ماخوذ به حيا بود كه هنگام خداحافظي از پدر و مادرم، عقب عقب از خانه بيرون مي رفت و به آنها پشت نمي كرد. عواطف نابي داشت. بسيار دلسوز و مهربان بود. با اينكه چندين سال باهم زندگي كرده بوديم اما همچنان صميميت و عشق بين ما، حرف اول را مي زد. هنوز هم با گذشت زمان غم از دست دادن او برايم تازه است و اين داغ هرگز سرد نمي شود. بچه هايش را هم عاشقانه دوست داشت و نامه هايي سرشار از عشق و محبت براي من و آنها مي فرستاد ".

 زيباترين نامه دنيا

همسر فرمانده لشكر 28 كردستان ، يكي از نامه هاي شهيد خطاب به دخترش را به مناسبت فرارسيدن سال نو برايمان مي خواند كه بدين شرح است :

 دخترم آزيتا جان!

قشنگ نازنين! نازنينم! تو را از صميم قلب مي بوسم. اكنون كه سرماي سرد زمستان با تمام زشت و زيباييش خاموش مي شود، سرآغاز بازشدن برگ درختان و شكوفا شدن نوعروسان است كه تو نيز زيباترين! عمر جواني را در اين گلزار باغ پا مي گذاري. صداي قشنگ تو را در اين لحظات كه پايان گر شب سيه است، با كشيدن قلم روي كاغذ مي شنوم. چقدر زيبا صدايت را مي شنوم. مي گويد پدر- بابا شاد باش، مسرور باش كه دخترت با تمام وجود و قوا در سال جديد درس هايش را مي خواند و نمره ممتاز را دريافت مي كند. من هم حرف هاي تو را با جان مي خرم و با دقت گوش كردم. اگر چنانچه در سر سفره هفت سين ننشسته ام، عكسم را در كنار سفره قرار بده تا شريك خوشي هايت باشم. هديه ناقابلم را بپذير و در جشن تولدت خوش باش. در خاتمه تو را به خدا مي سپارم.

قربان تو پدرت21/12/60

 پاهايي كه به بند كشيده مي شد

خانم جوكار به ياد خاطره اي از مهرباني هاي بيكران همسرش مي افتد و شروع به بازگويي آن مي كند: "هوا در اهواز بسيار گرم بود. شب ها پشت بام مي خوابيديم. بند قنداق را برمي داشت و يك سر آن را به پاي خود مي بست و سر ديگرش را به پاي كودك مان كه نكند از اين پهلو به آن پهلو شود و با غلطيدن از پشت بام بيفتد. صبح هم كه مي خواست برود پادگان، بند را از پاي خود باز مي كرد و به پاي من مي بست ".

 يادگاران درخشان شهيد

خانم جوكار ادامه مي دهد: "نه تنها آزيتا بلكه هر سه فرزند ديگرم به خواسته پدرشان جامه عمل پوشاندند و با كوشش و تحصيل، هر يك داراي جايگاه مناسبي در عرصه علمي براي خود پيدا كردند. شهرام فرزند ارشدم (متولد سال 42) پس از اخذ مدرك دكترا در رشته دندانپزشكي از دانشگاه شهيد بهشتي، در سال 1373 براي تكميل تخصص خود به آمريكا مهاجرت كرد و هم اكنون در مطبش در ويرجينيا (ايالتي در شمال شرقي آمريكا) مشغول به مداواي بيماران است. آليس فرزند ديگرم كه دو سال بعد به دنيا آمد ، در انگلستان، مدرك كارشناسي ارشد خود را در رشته پزشكي گرفت و در حال حاضر مشغول به تدريس در مراكز عالي آموزشي و علمي كشورمان است. او موسس انجمن زيست شناسي استان فارس، عضو گروه زيست شناسي سازمان آموزش و پرورش اين استان و عضو گروه زيست شناسي ناحيه دو شيراز است. دخترم در سال 88 به عنوان نخبه شاهد در استان فارس انتخاب شد و سال گذشته توانست عضو برتر رشته ژنتيك در كشور شود. دختر ديگرم آزيتا (متولد سال 47) تحصيلات خود را در رشته پزشكي در دانشگاه تهران به پايان رساند و آخرين فرزندم محمد كه 29 سال دارد، هم اكنون دانشجوي كارشناسي ارشد مديريت بازرگاني است.

 سربازاني كه يتيم شدند

خانم جوكار در ادامه صحبتهايش اضافه مي كند: "در مورد شخصيت همسرم هرگز اغراق نمي كنم. وقتي به شهادت رسيد، سربازانش گريه مي كردند و مي گفتند يتيم شديم. محبوبيت خاصي داشت. مديريت و فضايل ويژه اخلاقي، از او شخصيتي كم نظير ساخته بود. كمتر كسي را شبيه به او ديدم و هنوز باور نمي كنم او از ميان ما رفته باشد. متاسفانه مسوولان فرهنگي در شناساندن و معرفي اين افراد كه از نظر اخلاقي و وطن دوستي نمونه و قهرمان بودند، كوتاهي مي كنند. اين شهدا مي توانند به عنوان الگوهايي مناسب در زندگي جوانان تعريف شوند؛ الگوهايي كه در همين نزديكي هستند ".

 حرفي كه تا پاي عمل رسيد

وقتي صحبت از نحوه شهادت سرلشكر كه به ميان مي آيد، خانم جوكار حال دگرگوني پيدا مي كند؛ گويي همين چند روز پيش با همسرش براي هميشه وداع كرده است. بغض گلو راه چشمانش را باراني مي كند و مي گويد: "آخرين بار شب عروسي دخترم بود كه ابراهيم را ديدم . آنقدر متعهد بود كه فقط به اندازه گرفتن يك عكس يادگاري به جشن عروسي آمد و بلافاصله هم رفت ".فرمانده لشكر 28 كردستان راهكاري براي سريع تر رسيدن مهمات به رزمندگان انديشيده بود . مي خواست جاده اي به طول دويست متر از منطقه قوچ سلطان به مريوان احداث كند تا مسير كوتاه تر شود . براي همين دائم سركشي مي كرد تا جاده هر چه سريعتر و به شيوه اي اصولي به بهره برداري برسد. سي و يكم فروردين ماه سال 65 مجددا براي بازديد از جاده عازم منطقه شد . همان موقع يكي از افسرهاي پست مهندسي براي گرفتن مرخصي تماس گرفته بود و اصرار داشت سرلشكر موافقت كند. اما ايشان قبول نمي كند و مي گويد پس از بازديد جاده موافقت خواهم كرد. بالاخره راهي مي شوند. پيچهاي جاده را پشت سر مي گذارند؛ به پيچ سوم كه مي رسند، متوجه مي شوند سنگ هاي بزرگي وسط جاده گذاشته شده و ماشين نمي تواند عبور كند. مي ايستند و راننده و افسر پست مهندسي پياده مي شوند. ناگهان كومله ها با صورتي پوشيده به آنها نزديك شده و مي گويند تسليم شويد . آن دو نفر تسليم مي شوند اما همسرم اين كار را نمي كند تا حرفي را كه هميشه به زيردستانش مي زد به پاي عمل بكشاند: "نظامي كسي است كه تن به اسارت ندهد". پس ازآن دو طرف شروع به تير اندازي مي كنند. ماشين جيپ ديگر شبيه به آبكش شده بود. ديگر تيري در تفنگ نمانده بود اما حاضر نشد دست از مبارزه بكشد و تسليم شود. پيكرش را كه آوردند، گلوله هايي در سمت چپ شقيقه و در دست چپش نشسته بود و چانه اش بوسيله قنداق تفنگ، له شده بود.همسر شهيد ثابت كلامش را اينگونه به پايان مي رساند : "از آن روزها سالها مي گذرد ولي من هنوز رفتنش را باور ندارم".

بهترین رایحه دنیا!

امشب فهمیدم چه بویی بیشتر از همه بوها منو دیوونه میکنه، منو میبره جاهایی که رفتن به اونجاها فقط برام درد دوری رو داره. دیروز سعیده برای علی کلی کادو به مناسبت تولدش خریده بود. علی اومد که کادوها رو باز کنه یه دفعه یه بویی تموم خونه رو پر کرد. منو میگی، انگار میخکوب شده باشم، حکم اعداممو داده باشن دستم، ماتم برده بود. دو روزه به علی میگم اسم این ادکلن رو از سعیده بپرس. تازه پرسید و بهم گفت. اسمش این بود: raindrops

ذخیره شده این چند روز!

امروز یعنی 28 فروردین 91، تعداد روزهای سپری شده دوران سربازی به عدد 239 رسید و از اونجایی که باید 638 روز خدمت کنم، برای محاسبه میزان روزهای باقیمانده سربازی، کافیست عدد 638 رو از 239 کم کنی که به عدد 399 می رسی. خوب من یه پست دیگه هم مثل همین گذاشته بودم؛ وقتی از روز 500 رفتم توی 499 و الان صد روز از اون پست گذشته. همون طوری که توی اون پست نوشته بودم، تغییر رقم صدگان باعث میشه حس کنی صد روز جلوتری. یه حس کاذب و غیرواقعی، ولی کار راه انداز. الان هر روز که میرم یگان به جای اینکه مثل روزهای قبل بگم از امروز چهارصد و ... روز مونده، باید بگم سیصد و ... روز مونده. خلاصه بساطی درست کردیم واسه خودمونو و خودمونو خر کردیم (البته دور از جون!).
دیروز و امروز روزهایی به غایت خلوت بودن. علاف محض، مخصوصا امروز. باز خدا رو شکر علی نبود از ما بیگاری بکشه و مشغول مطالعه شدم. دیروز با تشرفی رفتم سر بازرسی یه کاری که قبلا باید میرفتیم و قبلا اشتباهی رفته بودیم سر آسانسور بغلیش. یعنی باید از نانی یه مجسمه در حالیکه به صورت عکس زیره ساخته بشه و نصب بشه داخل شرکت و هر روز وقتی کارکنان خدوم شرکت س.... میان تو شرکت بهش احترام بذارن و بعد برن سر کارشون. اونایی هم که خیلی ارادت دارن میتونن برن جلوش بایستن و یه دقیقیه سکوت کنن (احتمالا مدیرعامل این کارو میکنه). من نمی دونم توی این منشی احمقش چی دیده که برش نمی داره. البته این آدم باعث گسترش رزق و روزی من و امیر شده و از یه بابت شکرگزار این آدم احمق باشیم ولی خدایی دردسراش به این گسترش رزقمون نمی ارزه.


دیروز دو تا کار گیرلس داشتیم. یکیش که انگار آسانسور قلعه هزار اردک بود. همون اول بی خیالش شدیم و برگشتیم. بعد با امیر رفتیم سمت مسجدجامع قدیمی و سیگاری زدیم و اومدیم توی بازار. کتابفروشی خلاق و کتاب "از اعماق" رو که سفارش داده بودم، تحویل گرفتم. شب اومدیم یه نامه 5 خطی بنویسیم که فردا بفرستیم تهران، یه ساعت من و امیر توی سر و کله هم میزدیم، شده بودیم گوسفندان شعیب، شایدم بز اخفش.شب اومدیم بیرون که نامه رو به منگول بدیم و بعد از چرخی در شهر، کارمون با منگول تموم شد و در شهر می چرخیدیم که حجت رو با خانمش دیدیم. بعد خداحافظی کردیم و هنوز یه دقیقه نشده بود که دوباره زنگ زد و قرار شد، شام بریم کلوا. منتظر آماده شدن غذا بودیم که بابای امیر زنگ زد و رفتیم دنبالش. بعد اومدیم و شام رو خوردیم و برگشتیم خونه، ولی چقدر من و امیر راجع به اتفاقات دیشب حرف زدیم. تضاد سنت و مدرنیته هنوز لاینحله، نه برای من، بلکه برای خیلی های دیگه. اینو نگفتم که بگم من تنها نیستم، گفتم که بدونیم بعضی هامون بی دلیل به سنت های احمقانه چسبیدیم و بعضی هامون ندانسته راهی رو داریم میریم که سر جادش تابلو زده "مدرنیته از این جاده"، ولی انگار زدیم خاکی و راه رو گم کردیم. داشتن روحیه رک و تونستن گفتن بعضی حرفها توی بعضی شرایط یه نعمت بزرگه. حرفهایی که به خودت بقبولونی گفتنشون هیچ حملی بر سنتی بودن تو نیست، فقط کاش بعضی ها می فهمیدن! 

مسجد جامع قبلی سمنان

امروز بعد از ظهر رفتم وادی السلام و راه آهن. برگشتنی گیر دادم برم مسجد جامع قبلی سمنان رو ببینم. به هر زوری بود، مسیر رو از توی باغ ها گیر آوردم و بالاخره بهش رسیدم. چند تا عکس از اون مسجد و اطرافش گرفتم که می بینید: (یکی از آرزوهام بود اینجا رو ببینم)




تركيبي از چند خزعبل با ماهيت هاي متفاوت!

الان سمنان داره بارون مياد. هوا عاليه. فكر كنم اين آخرين حالي باشه كه داره بهار به ما سمناني ها ميده و از اين به بعد قطعا خورشيد مثل يه پهلوون سگ سيبيل مياد وسط گود آسمون و علاوه بر نفس كش طلبيدن، با هرگونه ابري، چه كوچيكش چه بزرگش، چه سياهش چه سفيدش قاطعانه برخورد كرده و ما رو مديون گرماي وجودش ميكنه. خلاصه اينكه هوا بسيار عالي و مطبوع و دلپذيره و ناگفته پيداست كه دو نفرست.
امشب از اونجايي كه به كاراي شركت رسيديم بسيار راضيم و خوشحال و مسرور. نكته جالبي كه مي تونم در مورد امروز بگم، كشف عجيب و غريب پرده هاي آواز دشتي روي سه تار بود. يعني باورتون نميشه اول اي ايران، بعد شب سكوت كوير و بعد يه ملودي معروف مداحي رو كه همگي توي دشتي بودن، روي سه تار در آوردم. بسيار خوشحاليم كه آواز دشتي هم به جزو دستگاهها و آوازهاي فتح شده پيوست.
امروز طبقه پايين كلا با فرش هاي جديد مفروش شد و فرش هاي سابق به طبقه من و خان داداش خواهد پيوست (گفتم خواهد پيوست، چون هنوز نپيوسته و فردا در راس برنامه ها قرار داره. الان فرش هاي بدبخت كه تا ديشب توي خونه سالاري ميكردن، توي راهرو دارن سگ لرز ميزنن. اين عاقبت همه كهنه هاست؛ نو كه اومد به بازار كهنه ميشه دل آزار. كاش ما كهنه نشيم كه بندازنمون توي راهروهاي نمور و تنگ و تاريك زندگي كه واسه خودمون باشيم تا بپوسيم. آمين!).
امشب يه بخش مهمي از وجودم كه هيچ كس نمي دونست براي امير رو شد. اونم اينكه معني امضامو فهميد مرتيكه پوفيوز. انقدر گفت اين سه تا خط مسخره چيه كه منم مجبور شدم براي بستن دهنش، اين راز سر به مهر ده ساله رو رو كنم. انگار امير يه چيزي از من ميدونه كه نبايد بدونه. جهنم!
اما حرف مهم امشب:
امشب وقتي داشتم سه تار ميزدم خيلي غرق احساس شده بودم. همه چي ميزدم و هم راضي بودم از خودم و هم توي فضا. يه دفعه ياد يه كسي افتادم كه نمي دونم الان كجاست، خوابه، بيداره... حتي نمي دونم كيه، فقط ميدونم اسمش هر چي باشه، بهش ميگم ليلي. حالا هر جا هست، ميدونم يه شب ميشيندونم روبروي خودم و فقط بهش ميگم تو چشام نگاه كنه، اونوقت انقدر براش قطعه راز و نياز رو ميزنم تا ..... 
كاش مي دونستم ليلي واقعي آرزوهام كجاس...
همين!

یه شعر خوب - شماره 23

يكي را دوست مي دارم ، ولي افسوس او هرگز نمي داند
نگاهش مي كنم ،شايد بخواند از نگاه من ، كه او را دوست دارم
ولي افسوس او هرگز نگاهم را نمي خواند ‹ و ا ي ›

به برگ گل نوشتم من ، كه او را دوست مي دارم
ولي افسوس ، او گل را به زلف كودكي آويخت ، تا او را بخنداند
صبا را ديدم و گفتم صبا ، دستم به دامانت 
بگو از من به دلدارم ، تو را من دوست مي دارم
ولي ناگه ، ز ابر تيره برقي جست و روي ماه تابان را بپوشانيد

من به خاكستر نشيني ، عادت ديرينه دارم
سينه مالا مال درد ، اما دلي بي كينه دارم
پاكبازم من ولي ، در آرزويم عشق بازي
مثل هر جنبنده اي ، من هم دلي در سينه دارم
من عاشق ، عاشق شدنم
در كدامين مكتب و مذهب ، جرم است پاكبازي
در جهان ، صدها هزاران پاكباز ، در سينه دارم
كار هر كس نيست مكتب داري اين پاكبازان
هديه از سلطان عشق ، بر هر دو پايم پينه دارم
من عاشق ، عاشق شدنم
من از بيراهه هاي هله بر مي گردم و آواز شب دارم
هزار و يك شبي ديگر ، نگفته زير لب دارم
مثال كوره مي سوزد تنم از عشق ، اميد طَرب دارم
حديث تازه اي از عشق مردان حَرب دارم
من عاشق عاشق شدنم ، من عاشق عاشق شدنم

مسعود امینی

برای بویی که منو یاد ....

دیدی چقدر با بوهای مختلف خاطره داری؟ میبرنت جاهایی که جن هم نمی تونه ببردت. مثلا خوشبو کننده ماشین امیر که هر بار بوش میخوره تو دماغم، ناخودآگاه باید اونو ببوسمش.

و باز هم برای لیلی!

امشب خیلی دلم میخواست بهت اس بزنم و یه چیزی بت بگم، اما نتونستم با خودم کنار بیام. چند بار خوشبو کننده ماشین رو به یادت بوییدم و بوسیدم. امشب خیلی دلم برات تنگ شد. نمیشه که بندازمت دور، دلمه، چی کار کنم؟ اون هم خاطره ها و لحظه های خوب رو که نمی تونم بش بگم فراموش کنه. آره امشب دلم میخواست توی هوای محشر جنوب سمنان با تمام وجود فریاد بزنم: ...... دوستت دارم. ولی نشد و به تو هم نگفتم. 
امشب شب دیدار یاران بود: محسن کساییان و محمدرضا عمادی توی سنگسر و احسان هم که با من و امیر بود. شبی پرخاطره و شبی با اتفاقات تماما تصادفی.
لیلی! وقتی امیر آهنگ موسیقی فیلم باباعزیز رو گذاشت نمی تونستم بهت فکر نکنم. تا قبلش به هیچ چی فکر نمی کردم، به هیچی. تار علیزاده توی بیات اصفهان هم که قبلش گذاشته بودم مزید بر علت شد تا امشب ناخواسته همه چیز برخلاف روزهای قبل به سمت تو پیش بره و تو بشی حدیث نفس امشبم، اونم تنهای تنها توی فکرم با تمام زیباییت. دلم میخواست موهاتو نوازش کنم، ببوسمت و تو چشات نگاه کنم و بگم خیلی دوستت دارم، ولی ..... 

یه شعر خوب - شماره 22

درد گنگ

نمی دانم چه می خواهم بگویم 
زبانم در دهان باز بسته ست 
در تنگ قفس باز است و افسوس
که بال مرغ آوازم شکسته ست
نمی دانم چه می خواهم بگویم 
غمی در استخوانم می گدازد 
خیال ناشناسی آشنا رنگ 
گهی می سوزدم گه می نوازد 
گهی در خاطرم می جوشد این وهم 
ز رنگ آمیزی غمهای انبوه
که در رگهام جای خون روان است 
سیه داروی زهرآگین اندوه 
فغانی گرم وخون آلود و پردرد 
فرو می پیچیدم در سینه تنگ 
چو فریاد یکی دیوانه گنگ 
که می کوبد سر شوریده بر سنگ 
سرشکی تلخ و شور از چشمه دل 
نهان در سینه می جوشد شب و روز 
چنان مار گرفتاری که ریزد 
شرنگ خشمش از نیش جگر سوز 
پریشان سایه ای آشفته آهنگ
ز مغزم می تراود گیج و گمراه 
چو روح خوابگردی مات و مدهوش
که بی سامان به ره افتد شبانگاه
درون سینه ام دردی ست خونبار
که همچون گریه می گیرد گلویم 
غمی ‌آشفته دردی گریه آلود
نمی دانم چه می خواهم بگویم

هوشنگ ابتهاج

بی خوابی!

الان "بی خوابی" رو دیدم. خیلی اتفاقی. مثل یه اتفاق جبری. عصر می خواستم برم شیخ علاءالدوله و در نهایت تعجب رفتم. با وحید و امیر و نگار. توی ماشین خیلی حرف فیلم memento کریستوفر نولان بود. بی خوابی رو درست و حسابی ندیده بودم. به محض نشستن پای پی سی، دستم رفت روی بی خوابی و دست دست نکردم مثل همیشه، شروع کردم به دیدنش و همین الان تموم شد. نمی دونم چی باعث شد ببینمش. چون برای فیلم دیدن خیلی بازی درمیارم. مثل یه سری کارها حس و حال میخواد. فوق العاده بود. همه چیش. وارد جزئیات نمیشم. فقط علی گفت بی خوابی هم مال کریستوفر نولانه. نمی دونم توی جبر زندگی می کنیم یا اختیار ولی اینو میدونم که جبر وجود داره و نقش بازیهای خدا برای ما، پررنگ ترین نقشیه که میشه توی جبر دید. همین!

کارآگاه!

الان شدم یه بازرس جنایی، داره یه سری چیزا از صحنه پر و پیمونی که مشغول تجسسش هستم به دست میارم:
1) همه آدم ها اول غوره میشن بعد مویز و در این فرآیند کارهایی میکنن که اگه بعدا خودشون بهش نگاه کنن، بالا میارن، تا چه به اینکه یکی بخواد به روشون بیاره.
2) ما آدم ها یه توانایی خارق العاده داریم و اونم اینه که وقتی دم به تله میدیم که خودمون هم میدونیم این یه تلست، دلیلش هم خیلی سادست: تحریک شدن علائق و نفرت هامون که اولی مسلما مهم تره. چون با نشون دادن حضور خودمون در اون علاقمندی خاص (تله مذکور در بالا!)، عملا داریم خودمونو نشون میدیم و به بقیه میگیم: ایهاالناس! منو ببینید، منم هستم، بهم محبت کنید (با زبون بی زبونی) و الخ.
3) قانونی توی کار بازرس ها تجسس هست که میگن، متهم خودش میاد سز صحنه جرم، بعضی ها زیاد و زود به زود میان، ولی بعضی ها هم دیر میان ولی خلاصه میان، مهم رگ خوابشونه که بیفته دستت. آی بازیشون میدی، آی بازیشون میشه داد...
4) خیلی سخته بفهمی تقریبا تمام آدمای دور و برت، مریض روانین، همشون، استثناء هم نداره. جالب اینه که علاوه بر ظاهر مناسبشون، خوب هم نقش بازی میکنن. وقتی چند تا از کسایی که هیچ وقت فکر نمی کردی بشکنن، بشکنن، اون وقت توی اصول موضوعه ذهنت تغییرات میدی.
5) هیییییییییییییییچ کس (به همین شدت) اونقدری که فکر می کنی بزرگ نیست، مخصوصا کسی که الان باهاش حرف زدم!
6) صبح تا الان از تنهایی پاره شده، الان سه نفر هم زمان زنگ زدن ( خ ا ک گ)

كسلي!

امروز روز بسيار كسل كننده ايست. حالمان به هم خورد از اين همه يكنواختي!

خ م س گ!

امشب در عين خستگي مفرط، دلم نيومد براساس يكي از ويروس هاي ناخودآگاهم كه سرشو انداخته بود پايين و داشت مي رفت يه عمليات انتحاري انجام بده، اين پست رو ننويسم. 
اولا: خ م س گ (اين ذهنيت اوليه كه هم بي دليل و هم با دليل (در كل بي دليل، چون اصلا يه نفر بگه به تو چه مرتيكه خر) بود، عامل محرك يه ويروس ديوثي به نام حسادت شده بود).
ثانيا: كاش بفهميم سكوت چقدر قدرت و عظمت داره (كو گوش شنوا (اين ثانيا براي بر و بچ دژباني ضمير ناخود آگاه و البته خودآگاه نوشته شده كه گاها با اغماض باعث خروج يكي از سربازان شورشي و عاصي و البته چموش از پادگان ناخودآگاه ميشن)).
ثالثا: هر چيزي دو وجه داره، هر وقت داري افسار پاره ميكني به ياد اصل عدم قطعيت هايزنبرگ بيافت، يه خورده آروم ميشي (باز كو گوش شنوا ( اين ثالثا براي شخص ..... خودم نوشته شده)).
رابعا: هر كلمه اي مثل چاقو مي مونه. هم ميتوني باش سيب پوست بكني و بريزي تو اون شكم كوفتيت، يا بزني شکم يكي رو جر واجر بدي ( اين رابعا براي تمام افراد ...... ي كه حرمت كلمات رو نگه نمي دارند نوشته شده).
همين! (ولي خ م س گ (و هر دوري باطل است!))!

فاجعه!

بعضي وقتا در عين اينكه همه چيز خوبه، عواملي هستند مثل ويروس كه ظاهرا مرده مرده ان، ولي يه حركت، يه اتفاق ساده و در اكثر مواقع يه سوء ظن ساده و يا يه طرفه به قاضي رفتن باعث ميشن يه فاجعه آغاز بشه، يه فاجعه هولناك. اميدوارم همه اون ويروس هاي به ظاهر مردتون كه توي ضمير ناخودآگاهتون هستند، هيچ قرباني اي پيدا نكنن كه بخوان آغاز يه فاجعه مصيبت بار باشن. آمين! همين!

"نبوووووووووود" و "بعدي كي بود"!

سيزده بدر هم گذشت. اولين سيزده بدر توي خونه جديد كه كلش توي همين خونه سپري شد. دليل خاصي نداشت كه خونه مونديم ولي علي يكي از دلايلش بود. پاي پروژش و هنوز هم پشت لپ تاپ. بچه كه بوديم من يه لباس رو مي پوشيدم و وقتي براي من ديگه كوچيك مي شد، نوبت علي مي شد كه اونو تن كنه، يه زماني به من مي گفت من كهنه پوش توام، ياد اون روزها بخير... الان هم لپ تاپ دست اونه، طبق همون قاعده كهنه پوشي. من پروژمو باش انجام دادم و الان اون داره پروژه فاينالشو باش انجام ميده. بگذريم... شد 224 روز و 414 روز ديگه مونده. عيد با روزهاي تعطيل و نيمه تعطيلش، خوب اين شماره انداز سربازي ما رو برد بالا، ولي از فردا احتمالا با سرعت لاك پشت به عدد روزهاي گذشته اضافه ميشه. بعد از بيدار شدن و خوردن سبزي پلو با ماهي سيزده (البته به انضمام مخلفات)، اومدم طبقه بالا و شروع كردم به تميزي و مرتب كردن خونه. كرسي رو با مايحتويش جمع كردم و خونه باز شد. عصر با وحيد رفتيم پارك جلوي خونمون. به مجيد زنگ زد. مي گفت كلا خونست و وحيد مي گفت عين افسرده ها حرف ميزده. برگشتني وحيد اومد خونمون و ديداري با خان داداش داشت. شب هم بعد شام با امير رفتيم واسه به قول خودش چپق صلح. رفتيم جلوي استخر كديور و بعد برگشتيم خونه. تجربه حضور در يه مكان جديد رو هم امشب تجربه كرديم، با صداي قورباغه ها.
الان از حموم اومدم بيرون و سرحال. طبق معمول وقتايي كه به يه آهنگ كليد مي كنم، در حال گوش دادن به آهنگ "شب شد" رومينا و رايان هستم. در يك كلمه و از هر لحاظ: Perfect.
اما حديث نفس امشب:
پهلوونا و قلدرها وقتي ميزنن يكي رو له ميكنن، بعد از نفس كش طلبيدن ميگن: نبوووووووووووووود! ولي يه عده هستن توي اين دوره زمونه مدرنيته كه اداي پهلوونا رو در ميارن، يعني چي؟ يعني بعد از اينكه به خاك سياه نشوندنت و تباهت كردن، به جاي اينكه مثل پهلووناي قديم نبووووووود بكشن، ميگن "بعدي كي بود؟". جالب اينه كه نبردهاي پهلووناي قديم رو در رو بود و در عين راستي و درستي. ولي آدماي دوره زمونه ما غير از اينكه از پشت خنجر ميزنن، ولع له كردن دارن، با هر به خاك ماليدن يه آدم، به جاي اينكه سير بشن، ارضا بشن، ميرن سراغ بعدي و ميگن "بعدي كي بود". درسته هر دو تا دارن يه مفهوم رو مي رسونن، ولي اولي رضا نداره به بودن نفس كش بعدي، نه اينكه بترسه، نه چون به خودش خوب مطمئنه و خودشو مي شناسه كه نفس كش مي طلبه، ولي بزرگي و عزتش مي خواد نزنه كسي رو به همون خاكي بنشونه كه قبلي رو نشونده بود، ولي اين آدماي....................... (دلم نمياد بنويسم ازشون، چون .....................). پهلوون هاي قديم انقدر قلندرن كه قلندري از فرم نوشتاري نبوووووووودشون مي چكه، اما نامرداي نا پهلوون امروز، مثل ترسوهاي خائن "بعدي كي بود" ميكشن. به احترام تموم پهلوون هاي كه هرگز نمي ميرند و موندن تو يادها تا سرمشقي باشن واسه آدم هايي كه ميخوان با مرام باشن و به جاي "بعدي كي بود"، نواي جاوداني "نبووووووووووود" رو با تمام وجود سر بكشن. دم همه پهلووناي با مرام قديم گرم كه اگه نبودن كلمه مرام احتمالا از فرهنگ هاي لغت ما پاك شده بود.همين!

حل میشه!

یه دوست خوب داشته باش، هزار تا غم و غصه و درد و دشمن و بدبختی و فلاکت هم داشته باشی، حل میشه.

رجز!

با هر آدمي ميخواي در بيفتي در بيفت، با هر آدمي، حتي آدمهايي كه ادعاشون .... خر رو پاره ميكنه، ولي وقتي يه آدم محافظه كار (از نوع سنتيش!) داره برات رجز ميخونه، بهترين كار اينه كه علاوه بر كل كل نكردن باهاش، كاسه كوزتو جمع كني و بري سي خودت، يعني ببين چقدر چپش پرو كه كارش از سكوت به قارقار كشيده.  حالا اگه طرف يه چيزايي از يه كس خاصي بدونه كه به طور مستقيم بهت مربوط باشه و با اون ميتونه ريشتو به آب برسونه، ديگه نمي دونم چي كار بايد بكني. ساده ترين كار علاوه بر خفه شدن اينه كه دست از پا خطا نكني.

پ.ن 1: اگه بعد سيزده بدر، اون كتابي كه ميخوام پيدا نشه، بيشتر بايد تو خماري بموني.
پ.ن 2: خودت منو با قضيه دوم توي موضع قدرت قرار دادي. توي ضرب المثل هاي ايراني هست كه مار كه پير يشه، قورباغه ..... ميذاره. حالا حواستو جمع كن كه بي دليل هارت و پورت نكني.
پ.ن 3: مي دونم دارم مقدمات يه خاطره موندگار رو مي سازم، ولي قبلش پيرت ميكنم.
پ.ن 4: از فرط خوشحالي توي .... دارن داريه و تمبك ميزنن. يعني اين پ.ن 4 رو داشتم مي نوشتم، نيشم نزديكاي گوشم بود (مثل زن لچر!).
پ.ن 5: بر خرمگس معركه لعنت! (بشمار)

برای امشب! (به همراه جو برای خماری یکی!)

همیشه پای یک زن در میان است!
پ.ن: منظور از همیشه، همیشه به معنای مطلقشه، خود for ever!

براي امشب!

بي مزد بود و منت هر خدمتي كه كردم
يا رب مباد كس را مخدوم بي عنايت

24 ساعت خاطره ي mp3 شده!

دقيقا از 24 ساعت قبل تا الان خدا ميدونه چقدر اتفاق افتاده. فكر كن قبلا فلاپي 1.44 مگابايتي مثل هارد 1 ترابايتي اين دوره زمونه بود. براي زمان هم داره يه همچين اتفاقي مي افته. يعني چي؟ يعني اينكه بچه كه بوديم توي يه 24 ساعت يه اتفاق اگه مي افتاد، ولي الان چي؟ مي بيني يه دفعه 7-8 تا اتفاق توي يه 24 ساعت مي افته. بشر كجا رسيده داره زمان رو هم داره mp3 ميكنه. خوب برسيم به اتفاقات ديروز و امروز. ديروز كه پنجشنبه بود و ساعت 8 رفتيم سر يگان و ساعت 11 هم بساطمونو جمع كرديم و رفتيم پي زندگي خودمون. دقيقا من و محمد نلو و علي و حسن توي يگان بوديم، فقط 4 نفر. بعد گفتيم پا شيم بريم ديگه، همه رفتن پي عشق و حالشون، اون موقع ما نشستيم داريم وجدان كاري مثلا به خرج ميديم. توي بازه 3 ساعت مذكور هم كاري نبود و علي گير داده بود چرا زن نمي گيري. انگار بايد به عالم و آدم حساب پس بدي كه چرا زن نمي گيري. خلاصه ايشون نفر صدمي بود كه براش توضيحات مزخزف تكراري رو مي دادم. بعد از ساعت 11 اومدم پايين و رفتم توي آسايشگاه سربازا. ناهار طرفاي ساعت 12:30 رسيد و يه نيم ساعت بعد كباب و برنجو ريختم تو خندق بلا. به جاي رضا قرار بود مسلم بياد كه تا ساعت 5 پيداش نشد. منم كه عاشق تنهايي، شروع كردم ور رفتن با تلويزيون و روزنامه ها و بعد دراز كشيدم كه فرجي ساعت 4:30 اومد و ماشينو گذاشت و رفت. بعد مسلم اومد و زمان به سرعت گذشت. سرباز ارتش هم كه پيش ما بود اومد پيشمون و تو حياط نشسته بوديم و حرف مي زديم. زمان به حرف از شاهرود و ابرسيج و طبيعت شاهرود گذشت تا شام رو آوردن و مسلم هم كليد كرده بود به معماي مجيد. بعد شام خورديم و عجب سفره اي شده بود. تو حياط، شام سربازي كه مخلوطي از سويا و سيب زميني و تخم مرغ بود و نوشابه و دوغ و چيپس و پفك. خلاصه شب به ياد موندني اي شد. مسئول شب اومد و رفت و ديگه مال خودمون بوديم و حرف بين من و مجيد ادامه داشت. چقدر از دست كلاه قرمزي و فاميل دور خنديديم. تا اينجاش خوب بود كه مسلم رفت توي آسايشگاه كه افكن بزنه كه از شر پشه ها بخوابيم كه اومد و گفت توي آسايشگاه موش هست. هر دو تامون گفتيم كه توي آسايشگاه نمي خوابيم. من گفتم ميرم نمازخونه يگان و مسلم هم اومد و رفتيم اونجا خوابيديم و در آسايشگاه رو قفل كرديم. صبح اول يه چلغوزي بيدارمون كرد و بعد علي اومد و ما هم منتظر بوديم كه سربازها بيان و پست رو از ما تحويل بگيرن كه نيومدن و من داشتم آمپر مي چسبوندم. مسلم رفت ماموريت و من موندم تا سربازا بيان. به بابا گفتم شارژر موبايل رو بياره كه شارژ ندارم. القصه... قديرزاده اومد و جنگي حركت كردم سمت خونه. بعد از رسيدن رفتم توي نت و فيسبوك و بعد اومدم پايين و ته بندي مختصري كردم و به همه دوستان نزديك دوران آموزشي زنگ زدم. اول از همه به محمدحسين فردوسي نازنينم، بعد به علي ستارزاده، علي كاشاني، بعد ايرج، رسول و علي فياض و نهايتا دكتر علي نازنين. همه خوب بودن. فقط علي فياض جواب نداد. حسين كه تو ماشين بود و داشت ميرفت گردش، علي كاشاني اهواز بود و توي اردوي راهيان نور، ايرج تازه از شمال اومده بود، علي ستار كه منو نشناخت و چقدر اذيتش كردم، مرتيكه شماره منو اشتباهي يادداشت كرده بود توي آموزشي. رسول هم روز اول عيد با محبوب دورافتادش عقد كرده بود و دكتر هم خوش بود و سرش در كنار يگان خودش به سه تار و تئاتر گرم بود. خيلي احساس خوبي بود زنده كردن خاطراتي كه انگار همين ديروز بود كه گذشت و رفت توي تاريخ. بعد به محمود زنگ زدم كه فيلم مراسم اسكار امسال رو ازش بگيرم كه قرار شد طرفاي ساعت 8:30-9 شب به من خبر بده. راستش ديروز ليلي اس داد كه فيلم مراسم اسكار امسال رو ميخواد. منم از يگان به علي اس دادم كه واسم دانلود كنه. امروز كه اومدم ديدم مراسم فرش قرمز اسكار رو دانلود كرده. الغرض امشب يا فردا بايد فيلم رو به ليلي برسونم. تا چي پيش بياد. بعد تو خونه مي چرخيدم كه امير زنگ زد كه بريم بيرون. رفتيم مامانشو پياده كنيم و بريم دور بزنيم كه مامانش دوباره زنگ زد و برگشتيم خونه تا توي آتليش از خانواده مستاجرشون عكس بندازه (خدايا! نگاه كن كجا رسيديم!). بعد اومديم بالا و مثلا من رفتم عيد ديدني و عيدي هم گرفتم! بعد رفتيم طرف يه باغ قديمي كه خاطرات امير كه به 15-16 سال قبل مي رسيد زنده بشه. تو باغ چند نفر بودن كه اجازه گرفتيم و سركي كشيديم و يه پيرمرد و يه پيرزن توي باغ بالايي، در حال چروندن گوسفند بودن كه بهانه اي شد تا امير بره دوربينشو بياره تا ازشون عكس بگيريم. اومديم خونه اميرشون كه بابا مامانش نبودن و رفتيم خونمون تا كليد خونه اميرشونو كه عيد به من داده بود بهش برگردونم. خلاصه كليد و گرفتيم و دوربينو برداشتيم و رفتيم سراغ لوكيشن كه عكس بگيريم. گوسفندها نزديك ما بودن كه با اومدن ما به باغ پيرمرد و پيرزنه يه دفعه رم كردن و رفتن و داد و قال پيرمرد موند و نذاشت عكس بگيريم و رفتيم از كوچه باغ ها و درخت ها عكس گرفتيم و حرف مي زديم مثل پلنگ. به شخصه به اندازه يه سخنراني دو ساعته فقط من حرف زدم. بعد تموم شد و يه روز خاطره انگيز واسه پيري هامون درست كرديم. اومدم خونه و مثل پلنگ ماكاروني و سالاد و نوشابه رو ريختم تو بلاكده و الانم اومدم بالا و مشغول نوشتنم. دارم از خواب پاره ميشم. امروز شد 220 روز خدمت و 418 روز ديگه تا ترخيص. همين!

مطمئنم مولانا سیماش قاطی بودن!

ای دل پاره پاره ام، دیدن اوست چاره ام
اوست پناه و پشت من، تکیه بر این جهان مکن

هیچ عنوانی شایسته این پست نیست!

آوازه ی او ازمرزهای ایران فراتر رفته است و نقاشی هایش در آمریکا و اروپا به نمایش در آمده اند. برخی او را با مارک شاگال مقایسه کرده اند. مکرمه قنبری در سال ۱۳۰۷ در روستای دِریکَنده در بابل به دنیا آمد. در کودکی مادر خود را از دست داد و زندگی بسیار سختی را گذراند. بازتاب این سختی زندگی را در بسیاری از نقاشی های او می توان دید. در ۱۴ سالگی ازدواج کرد. ازدواجی که به خواسته اش نبود. اما چون خواستگار برادر ارباب محل بود به زور کتک و شلاق بر پدر مکرمه و خود او، توانست مکرمه را به چنگ آورد. مکرمه سومین زنی بود که او به خانه اش می برد. مکرمه اما دل در جایی دیگر داشت. جوانی که از شهر آمده بود و از طرف دولت برای کارهای اداری به آن سو سر می کشید. علی بلبلی فرزند مکرمه از مادر نقل می کند که آن دو به یکدیگر علاقه داشتند، اما وقتی برادر ارباب برایش پا پیش گذاشت، او دیگر هیچوقت پیدایش نشد، حتما فراری اش دادند یا شاید هم او را کشتند.
برخی بر این عقیده اند تصویر های خشنی که مکرمه در نقاشی هایش از مرد به دست می دهد تاثیر اتفاقاتی است که در نوجوانی و جوانی بر او رفته است. مرد هایی که علی بلبلی و احمد نصرالهی نقاش معاصر به آن لقب "دیومرد" داده اند. مکرمه قنبری به شیوه بسیاری از روستاییان زندگی می کرد با گاو و مزرعه. وقتى کهولت و هجوم بیماری توان نگهداری گاو ها را از او گرفت فرزندانش تصمیم گرفتند گاو ها را بفروشند. مکرمه در بازگشت از بیمارستان از نبودن گاوها عصبانی شد و فرزندانش را مجبور کرد گاو ها را برگردانند. اما بعد از دو بار تکرار ماجرا، فرزندان تصمیم جدی گرفتند و گاو ها را فروختند. مکرمه این بار متأثر از این اتفاق شروع به به نقاشی کرد. در این وقت او نزدیک به هفتاد سال داشت. نخستین کسى که ارزش نقاشی او را دریافت فرزندش علی است که می توان اورا کاشف استعداد مکرمه و مشوق او دانست. علی بلبلی می گوید: «رفتم از بابل یک بسته گواش ایرانی و ۵۰ برگ کاغذ خریدم، مادر نگاه کرد و تمایلی به آنها نشان نداد. من بعد از ۲۰ روز برگشتم به روستا و دیدم تمام کاغذها نقاشی شده. چون حیفش می آمد کاغذ ها را دور بریزد، به عنوان زیر دیگی از آنها استفاده می کرد. کارهاش آنقدر خوب بود که من تحت تاثیر قرار گرفتم، اما حرف مرا قبول نداشت و می گفت تو الکی تعریف می کنی. مقداری کاغذ دیگر برایش گرفتم. بعد از مدتی که برگشتم باز هم دیدم همه آنها نقاشی شده و چون کاغذ کم داشت پشت آنها را هم نقاشی کرده بود.» در سفر بعدى علی بلبلی، که خودش در آن زمان دانشجوى نقاشى بود، کارهای مادرش را با خودش برد و به نقاش معاصر احمد نصرالهی نشان داد. نصرالهی شیفته کارهاى مکرمه شد و با معصومه سیحون، مدیر گالری سیحون، براى برگزارى یک نمایشکاه از این آثار تماس گرفت. نصرالهی یکی از تابلوهای خود را هم به مکرمه هدیه داد. "وقتی کار استاد نصرالهی را به مادر دادم، تحت تاثیر قرار گرفت و بیشتر تشویق شد، چون وقتی متوجه شد که استاد نقاشی من از او تعریف می کند و قبولش می کند فهمید که این دیگر اتفاقی نیست." در جریان دومین نمایشگاه در گالری سیحون تشکیل بود که ابراهیم مختاری کارگردان مشهور سینمای مستند ایران تصمیم گرفت در باره او فیلمى بسازد. مختاری نزدیک به ۴۰ تا ۵۰ ساعت از مکرمه فیلمبرداری کرد که ماحصل آن فیلمی ۴۹ دقیقه ای با نام "مکرمه، خاطرات و رویاها" است. این فیلم در بیش از ۱۰ جشنواره به نمایش درآمده و جایزه هایی را نیز برده است. اما مکرمه علیرغم شهرت اش در روستای خود با مشکلات زیادى مواجه بود. اهالی روستا با او سر سازگاری نداشتند و نقاشی کشیدن او حتی در خانواده اش نیز کاملا پذیرفته نشده بود. علی بلبلی می گوید: "مادر تابلوی بسیار بزرگی با موضوع امام رضا کشیده بود و به مسجد محل هدیه داده بود، بعد از مدتی متوجه شدیم تابلو نیست شده، مطمئن هستم آن تابلو دزدیده نشده چون برای کسی ارزشی نداشت ولی احتمالا آن را پاره کردند و دور ریختند." "یک بار در مراجعه ام به روستا متوجه شدم که خواهر و برادرهایم خانه را تمیز کردنه اند و صندوق قدیمی مادر را به عنوان زباله و وسیله اضافی آتش زده اند. صندوقی که مکرمه روی آن نقاشی کرده بود. متاسفانه من آنقدر دیر رسیدم که دیگر نمی شد آن را نجات داد." مکرمه قنبری در ادامه نمایشگاه هایش در سال ۲۰۰۱ از سوی بنیاد پژوهش های زنان آمریکا به کنفرانس پژوهشی زنان در دانشگاه استکهلم سوئد دعوت شد و همزمان با افتتاح نمایشگاهش در آن کشور به عنوان زن برگزیده سال انتخاب گردید. علی بلبلی از سفر سوئد به همراه مادرش این خاطره را نقل مى کند: "مادر خیلی دوست داشت کلیسای محل را ببیند، به کلیسا رفتیم و وقتی برگشتیم پرسید ممکن است یکی از تابلوهای مسیح ام را به کلیسا هدیه کنم؟ مادر تابلو را به دست خودش در کلیسا نصب کرد."


مکرمه قنبری زنی روستایی که روزی از ترس هم ولایتی هایش مخفیانه نقاشی می کرد،  اکنون شهره آفاق شده است. خانه اش جزء میراث فرهنگی کشور به ثبت رسیده و به موزه تبدیل شده و هر ساله در سالگرد مرگش کارگاه های نقاشی در روستایش برگزار می شود. مکرمه قنبری در سحرگاه ۲ آبان ۱۳۸۴ از دنیا رفت و به پیشنهاد فرزندش علی بلبلی در حیاط خانه اش به خاک سپرده شد.

یه روز ساده ساده ساده!

امروز و امشب اصلا حس نوشتن ندارم. فقط بگم امروز اولین روز بازگشت به یگان بود. رمضون هم اومده بود. سر و صورت رو صفا داده بود خفن. امروز تقریبا به بحث با حاجی گذشت. رمضون اومد و کت محمد نلو رو تن کرد، هوس کرد عبای حاجی رو هم تن کنه، آی ما می خندیدیم، آی ما می خندیدیم. عصر وحید و امیر رفتن آبگرم. منم درگیر مهمونا بودم. میثم و خاله دومی و ایل و طایفش، ساناز و امید و شام هم امیرحسین و مرتضی خونمون بودن. امشب بعد مدت ها رفتم سراغ چت هایی که با لیلی داشتم. اون موقع کجا بودیم و الان کجا. زندگیه دیگه. مثل اینکه راسته که زمان همه چی رو درست میکنه، آره شاید. اینجاست که فراموشکاری آدما میاد به کمکش. همین!

سینما پارادیزو!

الان برای سومین بار سینما پارادیزو رو دیدم. هر کی این فیلمو نبینه و بمیره مثل اینه که اصلا زندگی نکرده. 

رسما خزعبلات خالص!

حرف زیاده. هم حرف اتفاقات افتاده در جهان خارج و هم اتفاقات افتاده و در حال افتادن در جهان درون. در حالی می نویسم که رسما بالام، آخرین قرص از خشاب ابتیاع شده امروز بعد از ناهار میهمان معده و روده های حقیر بودن و الان توی عوالم خوب خوب هستم. فردا باید برم یگان و چه زود عید و بند و بساطش تموم شد و رفت. آهنگ "مهتاب" از آلبوم "سلانه" رو گذاشتم پخش بشه تا با فاز مضاعف بنویسم. وقتی عصر دراز کشیدم تا بخوابم، این آهنگ رو برای n امین بار گذاشتم تا پخش بشه. خیلی رفتم تو نخش. آخه هر آهنگی یه تصویری ذهنی توی آدم می سازه که اون تصویر از یه سری المان ها تشکیل شده. الماناش معمولا از همین دنیای اطراف خودمون میان. ولی نمی دونم چی توی این آهنگ هست که تصویر ذهنشی برای من، چیزی از المان های اطرافم نداره. یه جورایی مجرد و انتزاعیه. یعنی یه چیز انتزاعی بتونه یه مفهوم انتزاعیه دیگه رو توی ذهنت تداعی کنه، باید خالق شاخی داشته باشه که علیزاده خداییش هست و این رگه هاست که علیزاده رو از بقیه متمایز می کنه و مهر علیزاده رو پای آثارش می زنه.
دیشب خونه عزیز بودم. دو تا فیلم دیدم. اول چهارشنبه سوری رو تمام کردم. بعد "به همین سادگی" رو دیدم و بعد "هامون". دیشب شب خاصی بود. شبی که سنگین بود و فشارش رو روی خودم حس می کردم. یه شب مهتاب در بی نوری محلات، بار خاطرات خونه عزیز، محلات اطراف و حدود 50-60 سال خاطره. عزیز که شامشو داشت می خورد، رفتم سیگار خریدم و اومدم. بعد فیلم دیدم و بعد یه شام خوب: گوجه کباب با ماست که عکسش رو هم گرفتم و اینیه که پایین می بینید:

اومدم توی حیاط و سفره رو پهن کردم و به یاد روزها و شبهایی افتادم که بابابزرگ هم بود و با هم تو حیاط شام می خوردیم. زیرنویس های فیلم "فصل کرگدن" رو گرفته بودم و یه بار دیگه فیلم رو با زیرنویس (البته خیلی سریع) دیدم. به همین سادگی خیلی خوب بود، موسیقیش که شاهکار ملودی "ساری گلین" و دودوک فوق العاده "رضا عسگرزاده". بعد دیدن فیلم فصل کرگدن هی به خودم گفتم این موسیقیش چقدر آشناست، بعد توی تیتراژ دیدم که مال کیهان کلهر بود، برداشت هایی از قطعه "شهر خاموش" که به یاد کشته شدگان حلبچه ساخته شده. فیلم موضوعش کردی بود، کارگردان کردی، آهنگساز کرد و روایت ملودی هم کردی. واقعا باید به بازی استثنایی "بهروز وثوقی" اشاره کنم که چشماش هنر بازیگری این مرد رو برای هزارمین بار تایید کردن. هامون هم فیلم خوبی بود. اونم خوش ساخت و مثل تمام ساخته های مهرجویی فلسفی. بعد خوابیدم. صبح رفتیم خونه خاله و بعد خونه عمو یوسف و بعد خونه خاله آخری و بعد برگشت به خونه و ناهار مامان که سوسیس و سیب زمینی داشتیم و رسوندن وسایل دوست بابا به سوکان و توقف کوتاهی توی پارک و اومدن به خونه. بعد ناهار و بعد خواب و بعد رفتن به خونه خاله معصومه واسه عید دیدنی و الان هم خونه هستم و بابا و مامان رفتن ادامه عید دیدنی.
دلم برای هیچ کس تنگ نشده و از این بابت خیلی راحتم. بعضی وقتا آرزو می کنم کاش لیلی اس نده. الان که زیاد بهش فکر نمی کنم و راستش تصمیم گرفتم که کمتر بهش فکر کنم و هر وقت یادش میاد یه جوری منحرفش کنم و خودمو با چیزای دیگه سرگرم کنم.
این چند روز فرصت خوبی بود برای رسیدن به زندگی، رسیدن به خودم و مهم تر از همه نوشتن که فوق العاده حس خوبی داره. سعی کردم این چند روز رو پر و پیمون بنویسم. از وقتی اینجا می نویسم دیگه توی دفتر خاطراتم جز دو سه بار، چیزی ننوشتم، ولی همیشه گفتم هیچ چیزی جای نوشتن توی دفتر رو نمی گیره و قداستش هم بیشتره.
چند تا وبلاگ خوب پیدا کردم و می خونمشون. دنیا در عین کوچیکی مکانیش، خیلی خیلی بزرگه، حتی بزرگتر از کل کیهان، اونم به خاطر بی شمار پنجره ای که هر کس داره و از توش به این جهان نگاه میکنه. بعضی وقتا ظرف وجودیت جواب نمیده و مجبوری یه مدت بی خیال همه چی شی، ولی وقتی کرم داشته باشی و به این جور زندگی معتاد شده باشی، راهی برای فرار وجود نداره.
فردا دوباره دوره سربازی از سر گرفته میشه. فردا 217 امین روز خدمتمه. روز 8 فروردین باید تو یگان بخوابم، با رضا. رضا و رمضون، 18 فروردین ترخیص میشن و دو تا نیروی جدید میان و افسانه رمضون تموم میشه.
الان که علی نیست، دلم فقط تنهایی میخواد و خوب به کارام میرسم. من و وحید و امیر یه بازی داریم که یه دفعه به هم میگیم: دقیقا الان به چی فکر می کردی؟ الان اون بازی رو با خودم کردم و دیدم هیچ جا نیستم و بنابراین همین!