براي ابوذر غفاري!

ابوذر... ابوذر مدفون در ربذه...
 كاش مي تونستم حداقل چند روز باهات زندگي مي كردم و باهات حرف ميزدم... چرا فرزندانت مردن؟ يا اگه هستن چرا صداشون در نمياد؟ نه، اونايي كه سكوت ميكنن فرزنداي تو نيستن... تو فقط يكي بودي... راست ترين معيار حقيقت كه هيچ وقت تن به فاجعه پليد مصلحت پرستي نداد...
الان دنيا تو رو ميخواد، ولي انگار تو زود به دنيا اومدي، مثل مسيح. دلم الان فقط پيش توئه... كاش اون استخون شتري رو كه به سر كعب الاحبار زدي، ميزدي..........................
همش يه آرزوي محاله، ولي بودن تو توي اين دنياي كثيف، حتي همين خاطره اي كه بعد از 14 قرن ازت مونده، آدمو اروم ميكنه. خيلي دوست داشتم الان كنارت بودم و حرف هاي مگويي كه از جنس حقيقتن، از جنس خودت رو بهت مي زدم. دلم الان فقط هم صحبتي تو رو ميخواد، تو، اي ابوذر، اي خداپرست سوسياليست!

ارتقا به مقام شامخ نیملاخی!

دقیقا سال بعد، فرداشو در نظر بگیرید؟ چه روزیه به نظرتون... آره، روز آزادیه منه از تابویی به نام سربازی که عمری ازش فرار کردم، ولی آخر سر اون منو به چنگ آورد و اسیرش شدم. میخوام یه خورده خودمونی و بی پروا حرف بزنم. از ادبیات محاوره ای سربازی که اگه بخوان اصطلاحات و الفاظ و رفتارهای این دوران رو بنویسن، باید از ابرمردی مثل علامه دهخدا کمک بگیرن. در میان سربازها معموله که به کسایی که تازه خدمتشون شروع شده میگن چس ماه. همون طور که قبلا توی یکی از پست های دیگم گفتم، دسته بندی اینکه تا چه سنی لفظ چس ماه بهت اطلاق بشه متفاوته، ولی ظن قوی بر قبل از 10 ماه شدن دوران سربازیه. بعد از این دوره باید دوره گذاری طی بشه تا به مقام شامخ و عظمای بالاخی (بالاخدمت) برسی. این دوران گذار رو به اصطلاح دوران "نیملاخی" میگن، یعنی توی وسط خدمتتی. من فردا وارد دهمین ماه خدمتم میشم و بخوام یا نخوام، از چس ماهی به نیملاخی ارتقا رتبه پیدا میکنم. البته رمضون (بالاخ سابق یگانمون) منو دوسه ماه قبل به دلیل رشادت ها و حسن انجام کارهای محوله به مقام نیملاخی منصوب کرده بود، ولی فردا به صورت رسمی نیملاخ میشم. در مورد بالاخی و اینکه در چه ماهی از نیملاخی به بالاخی ارتقا پیدا می کنی، باز هم اقوال متفاوته و آراء ضد و نقیض زیادی در ادبیات دوران سربازی مشاهده میشه، اما بنا بر اونچه در یگان ما پذیرفته شده، هر وقت اولین سرباز ترخیصی یگان خودت شدی، اون موقع از نیملاخی به بالاخی ارتقاء رتبه پیدا میکنی. طبق این نظریه، بعد از رفتن علی و قاسم توی اول شهریور امسال و محمدرضا توی اول آذر، من ارشدترین سرباز یگان به لحاظ خدمتی و متعاقبش اولین سرباز در انتظار ترخیص خواهم بود. با این اوصاف من 10 ماه که چس ماه بودم، 6 ماه نیملاخ خواهم بود و 5 ماه پایانی خدمت رو با عنوان بالاخ خدمت خواهم کرد. از فردا دقیقا یکسال سربازیم مونده. تا الانش که خوب و زود گذشت، ایشالا بعدش هم میگذره و میریم سی خودمون. 

خان داداش فارغ شد!

حدود يكساعت قبل دفاع خان داداش تموم شد. در 4 ترم فارغ التحصيل ارشد رشته MBA مديريت منابع انساني شدن، اونم در سن 24 سال و 23 روزگيشون، جاي تقدير داره، نه مثل حقير كه در 27 سالگي و 22 روزگي از تز ارشدم دفاع كردم. پسر باجربزه ايه. خوشم مياد ازش. با اينكه ازم چهار سال و نيم كوچكتره ولي مثل داداش بزرگم ميمونه بعضي وقتا. ارائش عالي بود، بدون تپق، مكث و استرس. فقط توي سوالايي كه ازش پرسيدن يه خورده شنگول مي زد. رفتن من به جلسه دفاعش هم داستاني داشت. من كل 8 ساعت مرخصي روزانه ارديبهشت ماه رو رفته بودم، ولي 3 ساعتش به دفتر گزارش نشده بود. امروز با پررويي تمام دو ساعت مرخصي نوشتم و بردم دادم مافوق و ايشون هم امضا كرد و ساعت 12 بابا منو آورد خونه. سريع لباس ها رو عوض كردم و بزك كردم و رفتم تا ساعت 12:30 سر دفاع خان داداش باشم. تو ماشين تو هواي خودم سيگار مي كشيدم كه يه دفعه ديدم مريم و ايمان از كنارم رد شدن و دارن برام دست تكون ميدن. ضايع شد رفت. اونا هم امده بودن واسه دفاع علي. بعد از حدود يه ساعت، اساتيد گرام راهنما و داور تشريف آوردن و جلسه دفاع شروع شد و باقي ماجرا كه همه ميدونن. ايرادهاي بني اسرائيلي و چرت و پرت و نهايتا نمره 18.25 براي خان داداش براي تلاشش. البت 1.5 نمره واسه مقاله كم شد كه تا 40 روز وقت دارن مقاله ارئه بدن. بعد با نادر و علي اومديم خونه و قورمه سبزي توپ مامان رو زديم به بدن و الان منتظرم تا ساعت 4 مامان رو ببرم ورزش و بعدش خودم برم بازرسي. روز خوبي بود. اميدوارم خان داداش خر نشه و بعد از سربازي بره پي دكترا. هم لياقتش رو داره و هم رشتشو دوست داره. اساتيدش هم خيلي پاپي شدن كه ادامه بده. روز خوبي بود. اميدوارم هميشه موفق باشه. همين!
پ.ن: توي يه روز خيلي خوب بشيني تكنوازي سنتور آلبوم "الست" بهرام اسكوئي و تمبك پژمان حدادي، اونم توي دستگاه نوا رو گوش بدي، فاز عجيبي رو ميگيري. مثل اينكه روي خربزه خنك بري چاي داغ بخوري. چه شود ;)

يه شعر خوب - شماره 27


از اینجا مي‌روم روزي تو مي‌ ماني و فصلي زرد

بگو با اين خزان آرزوهايم چه خواهي كرد؟
از اين‌جا مي‌روم شايد همين امروز يا فردا
تو خواهي ماند تنها در حصار خشت‌هايي سرد
از اين‌جا مي‌روم تا شهر فرداهاي نامعلوم
كه آن‌جا سرنوشتم، هرچه پيش آورد، پيش آورد
از اين‌جا مي‌روم اين‌جا كسي آيينه‌باور نيست
كه دارد آسمانش سنگ مي‌بارد، زمينش گَرد
دريغا دير، خيلي دير، خيلي دير فهميدم
كه من چندي‌ست هستم از مدار اعتنايت طرد
در آن آغازِ بعد از من، در اين پايانِ بعد از تو
كه خواهي ديد خيلي فرق دارد مرد با نامرد
تو را در خواب‌هايم بعد از اين ديگر نخواهم ديد
تو را با آب‌ها، آيينه‌ها معنا نخواهم كرد

محمد سلماني

آلبوم های موسيقي - شماره 10 - آثاري از امين الله حسين

آلبوم آثاري از امين الله حسين شامل قطعات مينياتورهاي ايراني، شهرزاد و سمفوني پرسپوليسه. زندگينامه امين الله حسين رو توي ويكيپديا بخونيد. داستان زندگيش عجيب غريبه. جالب اينه كه كلا يه هفته بيشتر توي ايران نبوده، ولي تموم ساخته هاش و تموم دلبستگي هاش به ايران و فرهنگ ايران بوده. اينو از اسم قطعاتش ميشه فهميد. اين مصاحبشو خواهشا گوش كنيد، ببينيد چه خوب فارسي صحبت ميكنه:

http://www.parand.se/ra-a-hosein.htm

اينم بخونيد:

http://www.kalam.se/t-aminolla.htm

ضمنا يه قطعه داره كه توي تيتراژ آخر فيلم "خانه دوست كجاست" عباس كيا رستمي مي تونيد بشنويد. اون قطعه با تار زده شده و خيلي تنده. خيلي خاطره انگيزه. تو لپ تاپ دارمش ولي بايد تبديلش كنم. اگه شد ميذارم براتون. به هزار بدبختي توي نت پيداش كردم. 
جون اجدادتون اين پست و لينك ها و دست آخر خود اين آلبوم رو مفت از دست نديد. ممنون از همتون.

نامه هایی به لیلی - نامه دوم

















فرستتده : کوچه دلواپسی ها، بن بست سرنوشت 
گیرنده : کوچه آن و آن، ترنم ۱۵، برسد به دست لیلی 
سلام 
نوشته بوديد نمي توانيد ببخشيد، نوشته بوديد بايد از ته دل بخشيد، نوشته بوديد دلتان شكسته است. بانوي من! همه حرف هايتان قبول. مگر از شما خواسته اي از براي خود داشته ام؟ مگر چه مي خواهم؟ آري، مگر خواسته اي جز سلامتي شما دارم؟ من انتظار هيچ ندارم، جز كتار گذاشتن حبس خود. نگران حال شما هستم. مرحمت فرموده با خبرهاي خوب، بنده را از نگراني رها فرماييد.
دوستدار شما
وحيد

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 2



اگر ترس زائیده‌ی ناآگاهی به چیزهایی است که در اطراف‌مان می‌گذرد، باید بگویم “نوشتن” تنها چتری است که زیر آن احساس ایمنی می‌کنم؛ چتری که زیر آن واقعیت‌ها خودشان را برهنه می‌کنند. سی و چهار سال تمام، آن ساعت “وست اند واچ” و آن کتاب خاطرات برای من دو واقعیت مجزا بودند؛ بی‌هیچ ارتباطی با هم. (ساعت نشانه‌ی ذوق و ابتکار پدری بود مراقب وضع درسی فرزند، و کتاب خاطرات نشانه‌ی استعدادی که اگر محیط مناسبی می داشت نویسنده‌ای می‌شد شاید بزرگ). تنها در لحظه‌ی نوشتن همین سطرهاست که میان آن دو چیز مجزا، یعنی کتاب و ساعت، ارتباطی را کشف می‌کنم که راه می‌برد مرا به درک واقعیتی دیگر؛ واقعیتی دلهره‌آور؛ اینکه هستی من چیزی نبوده است مگر عرصه‌ی نبرد رویاهای متناقض پدر. نبردی که در آن برنده و بازنده هر دو یک نفرند؛ همان پدر. تسلایی اگر هست این است که میان آن همه چیز که گم شدند برای ابد، آن چتر گم شده شاید همین چتری باشد که حالا زیر سابه‌اش احساس ایمنی می‌کنم. برای من، نوشتن یعنی همین.

پايان داستان كوتاه "چتر، گربه و ديوار باريك" اثر رضا قاسمي

(اين پاراگراف شاهكار نويسندگيه، دوست دارم اگه شده يه پاراگراف اينجوري بنويسم، فقط يه پاراگراف)

تخليه

دلم ميخواد حرف بزنم. دنياي مجازي با اين همه بدي هايي كه براش ميگن، يه سري چيزاي خوب هم داره كه بايد از كنارش به سادگي نگذشت. يكيش همين وبلاگ نويسيه. وقتي عاشق نوشتن باشي و اين امكان رو فضاي مجازي بهت بده، خيلي خوبه. دليلي نداره كسي تو رو بخونه يا نه، خوبيش اينه كه در درجه اول خودت راحت ميشي، مثل اعتراف كليسا، مثل يه مرهم موقتي، در درجه دوم هم اينكه بخواي نخواي آدمايي پيدا ميشن بخوننت، ببينن به چي فكر ميكني، دنيات چيه، فازت چيه و الخ. انگار يه نامه اي رو توي بطري دربسته اي بذاري و پرتش كني توي دريا. آخر يه روز، يه جا، يه بابايي پيدا ميشه و اون چوب پنبه شيشه اي كه به دستش رسيده رو باز ميكنه و نوشته هاتو مي خونه. اون بابا هم هيچ تصوري ازت نداره و شروع ميكنه به تصوير سازي و ميره توي خيالات و اوهام و ابهامات. آي چه فازي ميده پسر. قشنگي نويسندگي همين چيزاست، اصلا نقطه تمايزش همين جاست. مثلا وقتي "وردي كه بره ها ميخوانند" رضا قاسمي رو مي خوندم كلا ديگه زندگي حقيقي رو بي خيال شده بودم و توي خيالات خودم بودم. انقدر درگيرش شده بودم كه آخر توي مسافرت كرمان، بخش هاييشو براي امير و وحيد خوندم. آدم خيلي دوست داره تا اين خيالات رو به تجسم بكشه، مثلا فيلمش كنه، ولي قبول كنيد فيلم به آدم جهت ميده و يه چيز واحد رو توي ذهنت ميكاره، ولي نوشتن اينجوري نيست. تو توش آزاد آزادي كه هر كاري دلت ميخواد با موضوع بكني. كدوم هنر اين آزادي رو بهت ميده؟ حتي موسيقي هم با اون همه عظمتش اين آزادي رو بهت نميده. دارم آلبوم "ظهير" سينا سرلك رو گوش ميدم. توي بيات اصفهان، پاشنه آشيل من در موسيقي ايراني. خيلي عاشقانست. روايتيه از داستان ليلي و مجنون. همش چيزاي مختلف مياد توي ذهنم. همين جوري هر چي مياد توي ذهنم مي نويسم. اصلا نظمي نداره، ولي يه جور تخليست. امشب از اون شب هاي آرومه. خدا رو شكر وقتي سرت شلوغ نباشه و آدم هاي گند دور و برت نباشن، خيلي راحت تر مي توني فكر كني و تصميم بگيري و به علائقت برسي. دلم ميخواد الان يه شهرزادي كنارم بود و برام قصه ميخوند. ميخوند و ميخوند و ميخوند .....
جز ديدن روي تو مرا راي دگر نيست
جز وصل توام هيچ تمناي دگر نيست
صداي سينا سرلك توي اين شعر خيلي عاليه. عجب فازي گرفته بوده عراقي وقتي داشته اين شعر رو مي گفته. عصري يه برنامه داشت كه يه بابايي يه طرح جالب پياده كرده بود. رفته بود توي پارك نشسته بود و يه سري كاغذ ماغذ كنارش گذاشته بود و هر كي ميومد مي تونست بدون ثبت اسم خودش، خاطره اي از خودش بنويسه و اينا جمع شده بود و داستان هاي جالبي از آدم هاي مختلف با عقائد و دلبستگي هاي متفاوت به وجود اومده بود. اينا رو جمع كرده و گذاشته توي يه سايت. اينم آدرسشه:
ايده خيلي نابه. نوشته ها دامنه وسيعي از موضوعات رو در بر مي گيره. اونجوري كه خودش مي گفت خيلي ارتباطاي دوستانه در اثر اين پروژه شكل گرفته. يعني اسير اين آرتيست بازيام. مثلا يكي رو كاغذش نوشته بود من سرطان دارم، همين. جالبه اين يارو دست نوشته ها رو هم توي سايتش گذاشته. يه سر بهش بزنيد. جالبه خودتون هم مي تونيد خاطرات خودتونو به اشتراك بذاريد. اسم پروژش هم جالبه؛ "پروژه غريبه ها". بسه واسه امشب، بيشتر از كوپنم حرف زدم ;)

آلبوم های موسيقي - شماره 9 - وطن من

اثري كه خيلي مهجور مونده. مثل همه كارهاي مشكاتيان، استخون بنديش عاليه. گروه نوازي در حد اكمل و تصنيف هاي مشكاتيان هم كه گفتن نداره. يه آلبوم خوب توي دستگاه سه گاه كه وقت و بي وقت مي توني بهش گوش كني. سواي تصنيف "وطن من" كه هيچ حرفي راجع بهش نميشه زد، قطعه شماره 4 آلبوم منهدم كنندست. اونجا كه بعد از يه چهارمضراب تند سماع آور، شعر حافظ بيمار شروع ميشه كه:
بعد از اين دست من و دامن آن سرو بلند
كه به بالاي چمان از بن و بيخم بركند
يعني رسما حالت سماع ميگيري با اين آهنگ. بهش گوش كنيد پشيمون نميشيد. راستي اين كليپ رو هم ببينيد كه مشكاتيان راجع به ايرج و وطن من حرف ميزنه. آدم بغضش ميتركه وقتي مي بينه چنين آدم هايي هم وجود دارن. حيف كه زود از پيش ما رفت:http://www.aparat.com/v/b5TlX
تو رو قرآن، جلد آلبوم رو نگاه كنيد! يعني عشق به ايران و فرهنگ ايراني از همه جاي كارهاي پرويز مشكاتيان مي باره. به جلد آلبومش خيره ميشم، رسما ميرم توي روياها، به كاروانسراها، به خرابه هاي كاه گلي و ريگستان و ريشه هامون. به سمرقند و بخارا و .... خيلي خوبه اين آلبوم. زبون قاصره به خدا.

نامه هایی به لیلی - نامه اول




















فرستتده : کوچه دلواپسی ها، بن بست سرنوشت 
گیرنده : کوچه آن و آن، ترنم ۱۵، برسد به دست لیلی 
سلام 
یادته گفتم نادر ابراهیمی یه سری نامه به همسرش نوشته؟ این اولین نامه منه برای تو. امیدوارم بخونیشون. برای اولین نامه وارد جزییات نمیشم. دوست دارم نامه هام مثل نادر ابراهیمی کوتاه باشن. ازت میخوام خودت درد خودتو بیشتر نکنی. حرف های امروزت رگه هایی از سوءبرداشت داشت. نمیخوام دنبال مقصر و این چیزا بگردیم. من خواسته ای ازت ندارم جز سلامتی خودت. با من سر لج داری، ازم دلخوری، بهم شک داری و ... همه و همه قبول، فقط با خودت لج نکن، با سلامتی خودت. من نگران حال توام. باز هم برات می نویسم.
دوستدارت وحید

وقایع اتفاقیه پنجشنبه 26 ارديبهشت 92


روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
پنجشنبه 26 ارديبهشت 1392
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

ديروز يه روز پركار خوب بود، مخصوصا وقتي پنجشنبه باشه. صبح طبق معمول يگان بودم. اتفاق خاصي نيافتاد، فقط مثل هميشه چند تا مزاحم هميشگي بيكار كه انگار اومدن به يگان و به پر و پاي ما پيچيدن، توي طالع نحسشون نوشته شده، اومدن و يه سري چرند به ما تحويل دادن و ما هم چند تا چرند روي چرندهاي اونا گذاشتيم و  تحويل اونا داديم تا برن گورشونو گم كنن. ظهر ساعت 12 از يگان اومدم خونه و بعد از رسيدن متوجه شدم كه جناب پسرعمه جان با اين همه زوري كه شب قبلش براي وارد كردن مفاهيم حسابان به مخ گراميشون كرده بودم، هنوز به سان خري چموش و عصبي در گل زار حد و مشتق و مثلثات دست و پا مي زنن. معلوم شد كه بعله، گاومون زاييده و امشب هم بايد بريم به زور نكته ها رو بكنيم توي مخشون. خوب يكي بهشون بگه بابا، هر كه را بهر كاري ساختن، دليل نميشه همه برن رياضي بخونن. خود من الان كه رفتم فوق ليسانس برق قدرت گرفتم مثلا چي شدم؟ الان اگه به من بود دوست داشتم ادبيات بخونم يا تاريخ. پدر جو بسوزه و پدر بي سوادي و فقر فرهنگي خانواده ها...
بعد دوست شفيق و رفيق قديم و يار غار و خيابان و بيابان و كوه و دشت، امير، تماسي برقرار فرمودند كه شاهرود كنسله و فقط يه بازرسي توي دامغان داريم. قرار شد ساعت 2 پيش شازده باشم. ناهار خوردم و راه افتادم طرف خونه اميرشون و ساعت 2 حركت كرديم سمت دامغان. ايشون به خواب عميق رفتن و حقير، با گوش دادن به آهنگ ها توي عوالم خودم بودم. رسيديم دامغان و بازرسي به خوبي به انجام رسيد و بلافاصله، شال و كلاه كرديم و اومديم طرف شهر و ديار خودمون، سمنان.
مثل سفر كاري قبلي كه با احسان رفته بوديم، رفتني به خواب گذشت، ولي برگشتني به حرف و ياد و پند و گوش دادن به آهنگ ها گذشت. دفعه قبلا ونجليس ما رو برد توي آسمونا، ولي ديروز اين مهم به عهده دو نفر بود. همايون خرم به عنوان آهنگساز كارها و الهه به عنوان خواننده. دو تا آهنگش رو توي سكوت محض و بدون هيچ رد و بدل شدن حرفي گوش داديم. آهنگ "منم مجنون كويت" و "رفته". گردنه آهوان رو چهارنعل اومدم پايين و رسيديم سمنان. امير رو رسوندم خونه و ماشين رو دادم به جناب پدر و ايشون هم من رو رسوندن خونه عمه جان. عمه جان مثل هميشه پاي اجاق بودن و حلواي هويج درست مي كردن و سالاد الويه. منم كه شكممو چرب كرده بودم براي اونا. دمار همه چي رو در آوردم. اول حلوا رو نابود كردم و آخر سر بعد از تدريس به پسر عمه عزيز، چنان بلايي سر ظرف سالاد الويه آوردم كه شرمندگي از وجناتم مي باريد، ولي چاره چي بود؟ تقصير عمه جان بود كه غذا رو زيادي خوشمزه درست كرده بود.
ساعت 8:45 تصميم شد به اتفاق حسين و رضا بريم ديدن محسن كه داداشش به تازگي فوت شده بود. رضا رو دقيقا از 12 ارديبهشت 91 (روز عروسيش) نديده بودم. توي تهرون زندگي ميكنه و همون جا هم مشغوله. رفتيم خونه محسنشون. مادرش يكي دو سال قبل فوت شده بود و حالا داداشش كه همون روز بچش به دنيا اومده بود. هيچ حرفي نمي شد زد راجع به اتفاق افتاده و فقط براي دل تسلا و عرض تسليت رفتيم پيش محسن. باباش انگار ديوونه شده باشه، خود محسن هي مي گفت نمي فهمه چي شده. خدا صبر بهشون بده. تنها دعايي كه مي تونيم از خدا براشون بكنيم همينه. 
بعد با حسين اومدم خونه و بهش گفتم اگه سربازي تموم شده، ميخوام بيام شركتش و كنار دستش كار كنم. حسين هم از خداش بود و خيلي استقبال كرد. خدا كنه جور بشه، آمين!
با رسيدن به خونه ديدم ماشين عمو منصور دم در و امشب مهمون ما هستن. منم رسما خواب بودم ولي يه دو ساعتي پيششون نشستم و بعد از رفتنشون اومدم روي تخت و رفتم. امير قبلش زنگ زده بود كه بريم بيرون ولي ديدم نا ندارم بلند شم و گردش ديشب رو بي خيال شدم. اتفاق جالب ديگه اينكه موبايل ايرانسلم همش خاموش ميشه، امروز به زور روشنش كردم و گذاشتم توي شارژ. 5 دقيقه بعدش اس اومد. گفتم ليليه (اين چند روز منتظرم فقط بگه چي شده، ولي دلش رضا نميده كه حرف بزنه يا بزنگه. تموم موبايل هاش خاموش و گوگل تاكش هم خاموش ميشه و اگه هم باشه جواب نميده و بيزيه) ولي احسان بود كه نوشته بود بيداري؟ سريع بهش زنگ زدم كه گفت sms مال ديشبه، دقيقا وقتي موبايلم قطع بوده و مي خواسته بريم بيرون.
خلاصه ديروز روز خوب و پركار و مثبتي بود. ولي همه اينا توي سايه كارهاي عجيب و غريب ليليه كه نمي دونم چشه... كاش بدونه چقدر نگرانشم... كاش بدونه. همين!

لیلی حرف نمی زنه!

بدترین عذاب سکوته...
و من در حال عذاب شدنم...

وایرلس دار شدم آی خونه دار و بچه دار!

این پست به صورت درازکش از روی تختخواب اتاقم با موبایل و به صورت وایرلس به دست شما رسیده است. خرید پیروزمندانه مودم وایرلس را به خودم تبریک می گویم.

به مناسبت سالگرد تولد پرویز مشکاتیان


امروز تولد مردیه که بسیار بسیار دوستش داشتم، دارم و خواهم داشت. مردی که آفریده هاش، زیباترین موزیک های لحظه های زندگیم رو شکل دادن، از کودکی تا الان. از مقدمه بیات ترک آستان جانان تا بیداد همایون، چهارگاه زیبای دستان یا نوا، یا خزان، یا قاصدک، یا وطن من یا افشاری مرکب خوانی یا خود سرو آزاد که به حق خودش بود. از شاهکار شاهکاراش بگم؛ "جان عشاق" یا ....
برای مردی که دوران آموزشی رو توی زادگاهش (نیشابور) گذروندم و تا دم در خونه مادرش رفتم، ولی خونه نبود. قسمت نشد... درسته چهار ساله از پیش ما رفته و دیگه نمیاد، ولی نواخته هاش تا زمانی که ایران و فرهنگ ایرانی زندست، به گوش ما خواهد رسید. یادش گرامی.
24 اردیبهشت تولد بزرگمرد موسیقی ایرانه. امروز اگه زنده بود، 58 ساله میشد، ولی توی 54 سالگی رفت به ابدیتی که همیشه سراغش بود. تولدت مبارک پرویز مشکاتیان نازنین. روحت شاد و قرین رحمت پروردگار.

...

حالم خوب نیست. کاش همه چی تموم شه. خسته شدم...

غزل این لحظه!

ماجرا کم کن و باز آ که مرا مردم چشم
خرقه از سر به در آورد و به شکرانه بسوخت

ترک افسانه بگو حافظ و می نوش دمی
که نخفتیم شب و شمع به افسانه بسوخت

چی میگه حافظ؟ 

خیلی خودمونی!

شنبه و یکشنبه (دیروز و امروز) جزو روزهای بد زندگیم بودن. از اینکه یه مافوق پوفیوز بی سواد ح.... ز.... داشته باشی که حتی درجش هم از تو کمتره و کوچکترین اصول ارتباط دو نفره رو نمیدونه و از دل پیچه امروز صبح که مجبور شدم صبح هر چی دیشب خورده بودم رو بالا بیارم و سگ لرز های شدید توی تابستون به خاطر چاییدن و گرفتن آخرین مرخصی ساعتی اردیبهشت و کشیده شدن کارم به دو تا آمپول و سرم. علی هم مثل من شده، بابا قبل از من اونو برده بود دکتر. از دینی که توی مردم ما به نام اسلام جاریه و الحق همین دینه که افیون توده هاست، بیزارم. از اینکه همه، آدم های ریاکاری هستن که فقط بیرون کشیدن گلیم خودشون از آب، تمام مراد زندگیشونه و بقیه آدم ها انگار کافرن و ..... کاش میشد اینقدر ما ایرانی ها چاپلوس و متملق نبودیم و هر بی عدالتی رو با صدای بلند داد میزدیم، مثل ابوذر، مثل امام حسین. حالم به هم میخوره از آدم هایی که برای حسین گریه میکنن، ولی دلشون و همه حواسشون توی شام هیاته. آره همینا اگه ظهر عاشورا بودن، امام حسین و اطرافیانشو خیلی فجیع تر از شمر و عمرسعد میکشتن. حالم از دین و اعتقاداتتون به هم میخوره انسان نماهای گرگ صفت.

برای دستگاه سه گاه!

تا وقتی فلسفه وجودی و صوری یه سری چیزا رو ندونی، یه سری جاهای خالی توی سرت شکل می گیره که اگه بعدا مفهومشونو فهمیدی که پر میشه، وگرنه مثل یه قبر نیمه باز همونجوری میمونه تا افکار دیگت که میان تو ذهنت جای بگیرن، با دیدن اونا بترسن و بشن عوامل ترست. اما چیزی که الان میخوام ازش صحبت کنم، خیلی چیز ترسناکی نیست، دستگاه زیبای سه گاهه که عمری در فهم صوری و وجودیش گذشت و بالاخره همه چیز رو راجع بهش فهمیدم. جالبه براتون بگم که مهرماه سال 90 وقتی به کنسرت استاد علیزاده و استاد خلج رفتم، اون شب، شب سه گاه بود. مسلما موسیقی انتزاعی علیزاده گیرایی خودش رو داشت، مخصوصا بخش سه تار نوازیش. ولی می دونم اگه با دانشی که الان راجع به سه گاه دارم، پای کنسرتش می نشستم، بسی بیشتر لذت ها می بردم. دستگاه خوبیه و بیشتر حالته تفکر عمیق دوران جوونی رو داره، از اون وقتایی که توی گرمای تابستون با یه نسیم ملایم نشستی و داری خودتو سین جیم میکنی. به قول استاد کیانی در مقایسه با هفت شهر عشق، به مرحله عشق می تونیم تشبیهش کنیم. خلاصه ایها الناس من سه گاه رو می فهمم، خوبم می فهمم. فقط مونده شور (خود شور، نه آوازهاش) رو بفهمم که کل موسیقی ایرانی رو بفهمم. الانم دارم نوار "وطن من" ایرج بسطامی با آهنگسازی پرویز مشکاتیان رو گوش میدم. راضیم از خودم!

وقایع اتفاقیه جمعه 20 اردیبهشت 92


روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
جمعه 20 ارديبهشت 1392
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

یه روز بسیار پرکار و صدالبته مفید. اولش بگم که نمی دونم چه دردیه که روزهای تعطیل خوابم نمیاد. امروز ساعت 6 بیدار شدم، دیدم خوابم نمیاد. دوباره خوابیدم، این دفعه 8 بیدار شدم و اصلا خوابم نمیومد. دارم از این وضع خسته میشم. نمی دونم چرا شنبه تا پنج شنبه به زور باید پا شم، اونوقت جمعه خوابم نمیاد. بگذریم... با مامان رفتیم دنبال عزیز و آوردیمش خونمون تا مامان ببرتش حموم. پیری هم عجب حکایتیه. یه زن 88 ساله که بار خاطرات نوستالژیک من و خان داداش روی دوش ایشونه و تنهاست و امروز برای چندمین بار بهم گفت تنهام. با اینکه مامان و خاله ها تقریبا هر روز بهش سر میزنن. برگشتیم خونه، اما مامان کیفشو توی باغ خاله جا گذاشته بود و دوباره این همه راه رو کوبیدم و رفتم باغ. اومدم خونه (ساعت 10 بود) تصمیم گرفتم اتاق سمت راستی رو مرتب کنم و تختخواب و وسایلمو بریزم توش. تا نیم ساعت قبل (غیر از یه مکث دوساعته) توش بودم. همه چی رو درست کردم و از امشب دیگه توی اتاق خودم میخوابم و خان داداش تنهایی باید توی هال بخوابه. اگه داییشون وسایلشون نمی آوردن اتاق سمت چپی، اونجا رو هم واسه علی جور میکردم که شب توی اتاق خودش بخوابه. اما اون دو ساعت مکث کذایی، به بردن مامان و عزیز به امامزاده اشرف و وادی السلام و برگردوندن عزیز به خونه و بردن مامان به باغ خاله گذشت (امروز رسما مرد خونواده شده بودم). یه صحنه جالب بردن عزیز سرقبر بابابزرگ و دایی بود. هر دو تاشون ایستاده بودن و با بابابزرگ و دایی حرف میزدن و درد دل میکردن. بگذریم که زیاد نمیخوام فاز عزا بگیرم. همه حرف های نگفتشو میذارم توی خودم بمونه، شاید هم توی دفتر وقلیع روزانم نوشتم. بعد از پیاده کردن عزیز، رفتیم باغ خاله که فقط شوهرخاله خان اونجا بود و چند تا توت و آلوجه خوردم و برگشتیم خونه. چند تا عکس توپ از باغ گرفتم که میذارم براتون. اما دیروز که رفته بودیم باغ، رفتم بالای درخت و یه دل سیر توت خوردم. چقدر آلوچه خوردم. از امروز راضیم. خیلی حرف دارم، خیلی ایده واسه نوشتن دارم که هی میاد و میره. باید یه دفترچه یادداشت بردارم و ازشون نت بردارم. معمولا با reminder موبایل سعی میکنم اون چیزهایی که خوبن رو نگهدارم تا بعدا بسطشون بدم. راضیم از زندگی....
(امروز اینقدر اتفاقات مختلف افتاده که همش یه چیزی یادم میاد. گور باباشون (با اینکه خیلی خوب بودن)، چون حوصله ندارم :) )

حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 1

در تمام مدت زندگی نیما، جلال آل احمد بیشترین و صادقانه ترین دوستی را با او داشت، به طوری که بعد از فوت نیما این جلال بود که پیکر او را در آغوش گرفت و به خاک سپرد.

نیمایوشیج در جوانی عاشق دختری شد، اما به دلیل اختلاف مذهبی نتوانست با وی ازدواج کندپس از این شکست او عاشق دختری روستایی به نام صفورا شد و می‌خواست با او ازدواج کند اما دختر حاضر نشد به شهر بیاید. بنابراین عشق دوم نیز سرانجام خوبی نیافت. نیما صفورا را هنگام آب‌تنی در رودخانه دیده بود. این منظره شاعرانه و شکست عشق پیشین الهام‌بخش او در سرودن افسانه بود.

در یادداشت‌های روزانه‌اش چند بار به ماجرای عشق ناکامش به صفورا اشاره کرده، از جمله نوشته است:
"اگر ای صفورا! اگر ای پدر! درست کار می‌کردید من اکنون نه این بودم نه آن- من خودم نمی‌دانم اگر با آن دختر چادرنشین ازدواج می‌کردم سرگذشت من بهتر بود یا نه. من در آن وقت فقط طبع شعرم بروز کرده بود. بعدها که از آن اسب‌سوار دور شدم طبع بدبختی من به هم‌پای شهرت من (و خوش‌بختی من به هم‌پای فکر من) بروز کرد.

میل دارم کسی درست و بی‌خطا به سرگذشت عشق من آشنا نباشد- ولی همان عشق بود که امروز من با مطالعه و فهم عرفان یافته‌ام (نه عرفانی که مردم از روی کتاب می‌یابند) که او- آن دختر چادرنشین- در من چه هوایی کرد...
"اگر بدانی من در چه رنجها مبتلا بودم. من چه کشیدم... و چه دیدم و چه می‌بینم و من چه کشیده‌ام. من کوهستانی و در میان قبایل چه‌طور سربلند بزرگ شده، چه‌طور اسیر شعر و معرفت شده و بعد اسیر شهر شده‌ام و چه کشیدم. همه این نقطه در این سطرها تیرهایی است که بعد از صفورا به قلب من اصابت کرد و من بار آن را کشیدم."
"ای آن‌که بعد از من به یوش می‌آیی! چیزی نخواهی فهمید از زندگی گذشته‌ی من که در کجا با کدام چادرنشین‌ها معاشرت داشته‌ام. صفورا را در ایل کوشکک پیدا نخواهی کرد. بی‌هوده جست‌وجو نکن. بسیار وضعیات عوض شده است. چادرها را تخته‌قاپو کردند. بسیار رسوم از بین رفته است. صفورا با پدرش در پلنگ‌واز، دروازه‌ی کوشکک، زندگی می‌کردند..."


پ.ن: هی میخوام هیچی ننویسم، می بینم نمیشه. راستی الان صفورا کجاست؟ سرنوشتش چی شده؟بچه هاش میدونستن یه بابایی بوده به نام نیما که عاشق مادرشون بوده؟ شایدم هنوز بچه ها و نواده های صفورا توی کوهستان زندگی میکنن، شاید!

یه شعر خوب - شماره 26

کیست که از عشق تو پرده‌ی او پاره نیست
وز قفس قالبش مرغ دل آواره نیست

وزن کجا آورد خاصه به میزان عشق
گر زر عشاق را سکه‌ی رخساره نیست

هر نفسم همچو شمع زار بکش پیش خویش
گر دل پر خون من کشته‌ی صد پاره نیست

گر تو ز من فارغی من ز تو فارغ نیم
چاره‌ی کارم بکن کز تو مرا چاره نیست

هر که درین راه یافت بوی می عشق تو
مست شود تا ابد گر دلش از خاره نیست

هست همه گفتگو با می عشقش چه کار
هرکه درین میکده مفلس و این کاره نیست

درد ره و درد دیر هست محک مرد را
دلق بیفکن که زرق لایق میخواره نیست

در بن این دیر اگر هست میت آرزو
درد خور اینجا که دیر موضع نظاره نیست

گشت هویدا چو روز بر دل عطار از آنک
عهد ندارد درست هر که درین پاره نیست

عطار

آلبوم های موسيقي - شماره 8 - موسيقي متن فيلم مادر

چند تا نكته مهم رو قبل همه چي بگم. اين چيزايي كه ميگم عموميه و بستگي به اين پست خاص نداره. من به آدم ها يا شخصيت هايي كه خيلي دوسشون دارم ميگم رواني يا ديوونه يا مريض يا يه چيزي تو اين مايه ها. انيگما هم توي يكي از شعراش ميگه من تو را دوست دارم و تو را خواهم كشت. هر كدوممون يه چيزيمون ميشه خلاصه. ديوونه هم كه شاخ و دم نداره، يكيش هم ما.


اين پست خاص، به طور خاص براي دو نفر آدم مريض رواني نوشته شده. اول علي حاتمي و دوم ارسلان كامكار. موسيقي متن فيلم مادر كه شاهكار ارسلان كامكاره كه اونو توي 29 سالگي به اتفاق ساير برادران مريضش، يعني بيژن و ارژنگ و اردشير و اردوان درست كرده. يه عادت بدي كه در حين موسيقي گوش دادن دارم اينه كه زياد آهنگ ها رو جلو يا عقب ميندازم يا بعدي ميزنم. اين آلبوم از اون آلبوم هاييه كه نمي تونم اين عمل شنيع رو در قبالش انجام بدم. همه آهنگاش خاطره انگيزه. ياد فيلمش هم بخير با بازي هاي معركه محمدعلي كشاورز و اكبر عبدي و ...


آلبومش خيلي خوبه. فكر كنم يكي دو سال قبل بود كه بعد از 20 سال اومد به بازار. گوش كنيد و حالشو ببريد. يه موسيقي كاملا ايراني با حال و هوايي كه به مادر مرتبطه. ارسلان كامكار يه جا گفته بود، وقتي علي حاتمي اومد پيشم، گفت فقط يه موسيقي ميخوام كه ايراني باشه، همين. منم ساختم و بهش تحويل دادم و خيلي هم راضي بود. روح علي حاتمي و رقيه چهره آزاد شاد. 

مشخصات آلبوم:
ارسلان كامكار : آهنگساز، نوازنده عود
بيژن كامكار : نوازنده دف و رباب
ارژنگ كامكار : نوازنده تمبك
اردشير كمانچه : استاد مسلم كمانچه
اردوان كامكار : نوازنده سنتور

برای دستگاه راست پنجگاه!

نمی دونم چطور شروع کنم. حرف زیاده، موضوعاتش هم کاملا مختلف. از شاد شاد تا غم غم، مثل خود زندگی. دو شبی میشه که به اتفاق امیر و احسان، مثل همیشه، به صورت اتفاقی، تجربه ای جدیدی رو شروع کردیم که مثل همه تجربه های رفاقتیمون می مونه. طریقه پیاده سازیش هم خیلی سادست. یکی یه زری میزنه و با موافقت شدید سایرین مواجه میشه، به همین سادگی. یعنی رسما یه قلعه حیوانات در سایز کوچیکش بین ما وجود داره، با این تفاوت که جای خوک ها و گوسفنداش متغیره. دیشب و پریشب، من در نقش خوک رییس قلعه حیوانات و امیر و احسان، به سان گوسفندان قلعه حیوانات (از حق که نگذریم، گوسفندان فهیمی هستن) طرحی نو در تجربه های دوران مجردی در انداختیم و اگر به اصل تعمیم معتقد باشیم (همون طوری که توی تموم تجربه های دیگه گروهیمون مشاهده شده)، باید بگم احتمالا این روند نوپا، بارها و بارهای دیگه اتفاق می افته. آمین!
توی این دو شب اتفاقات خوبی افتاد که مهم ترینش، تحریک شدید حس نوشتنم بود. چون دسترسی به قلم و کاغذ نبود و معمولا به صورت مکانی و حضوری از سطح شهر دور می شدیم و میرفتیم وسط بیابون، تنها چیزی که برام مونده بود draft موبایلم بود که چند تا چیز نوشتم تا وقتی تونستم کاملشون کنم. چیزایی که پایین می بینید، کامل شده و تکامل یافته اون یادداشت های کوچیکه:
بیماری تشنگی: 
نمی دونم چرا به این کلمه فکر کردم. اصلش هم از آب شور اومد که هر چی میخوری، بازم تشنه تر میشی. حالا اگه آب شور رو تعمیم بدیم به خیلی چیزایی که خودمون می دونیم و برای رفع تشنگی هامون ازش استفاده می کنیم، دعا می کنیم که مریضی تشنگی نداشته باشیم. این بیماری کم و زیاد نداره، یعنی اینکه اگه تشنه بودی و با یه چیز نامربوط عطش خودت رو برطرف کردی، تا همیشه به بیماری تشنگی (توی اون زمینه خاص) مبتلا شدی. بدی این بیماری هم اینه که با اینکه میدونی عطشت با نوشیدن اون آب خیالی بیشتر میشه، ولی بازم اونو مینوشی.
محور یه بعدی:
یه محور رو در نظر بگیر که دو تا نقطه روش مشخص شده. نقطه A و نقطه B. مثل شکل زیر:
نقطه B، نقطه آمال و آرزوهای توئه، ولی جات اونجا نیست. چون ظرفیتشو نداری و اگه داری بسیار محدود. توی اون نقطه پایدار نیستی. دقیقا مثل نقطه پیک منحنی پاسخ پله یه سیستم خطی که اورشوت داره. سیستم اون نقطه رو حس میکنه (نقطه B)، ولی آخرش توی یه نقطه دیگه ای که کمتر از اون پیک هست، به حد ماندگار خودش میرسه (نقطه A). نتیجه گیری اخلاقی اینکه ببین حد ماندگارت کجاست، نه نقطه پیکت. البته می تونی این دو تا رو به هم برسونی، ولی مهندسی کنترل میگه به بهای از دست دادن زمان و به بیان بهتر ایجاد لختی و تاخیر.
چه خوبه درختا حرف نمیزنن:
اینو به یاد سهراب و باغ گلستانه معروفش نوشتم. چون گلستانه خیلی از حرف های درونی سهراب رو میدونه. مطمئنم سهراب با درختای باغ گلستانه حرف میزد. وای به روزی که درختای گلستانه و هزاران گل و درخت دیگه به حرف بیان...
دستگاه راست پنجگاه:
به بیانی، عجیب ترین دستگاه موسیقی ایرانیه. چون تمام حالت ها رو توی خودش داره. مهم ترین نکتش اینه که توش یه جور تکامل دیده میشه. یه جور تکامل همراه با خلسه، یه جور تکامل که هنوز رگه هایی از ابهام هست، دقیقا احساس حضرت ابراهیم وقتی در مورد زنده کردن مرده ها از خدا پرسید. توی احوالات دو شب قبل، رفتم به نوشته محمدرضا لطفی توی آلبوم "چشمه نوش" فکر کردم. راست پنجگاه عجیبه. هم سرخوشی داره، هم تفکر، هم سرزندگی و شور، هم نشئگی و خلسه. عجیب دیشب به یاد قطعه "یاد" پیام جهانمانی بودم. راست پنجگاه متعادله و با اینکه بی نهایت شبیه ماهوره، ولی ماهور قسمت تفکر و حزن و خلسگی راست پنجگاه رو نداره. 

دیشب ستاره ها قشنگ ترین هدیه های خدا بوذن، توی تاریکی محض کویر، دور از هیاهوی شهر و سه تا آدم که یکی میخواست با دیگری قسمتش کنه و یکی دیگه نمی خواست و یکی دیگه مثل همیشه توی سکوت خودش بود.
نوشته های بالام مثل تمام قسمت های سرخوشی دستگاه راست پنجگاه، حکایت از شادی داشت. عملا خود ماهور بود. جملات بعدیم، این متن رو راست پنجگاه میکنه:
عمو محمد، سرطان گرفته، از نوع بدخیمش. همه خودشونو باختن. مهم تر از همه خودش، بابا، عمو منصور و ... نمیدونم چرا همیشه توی مواقع غم باید کنار هم باشیم و به یاد هم. می دونم داداش به داداش چقدر همدیگرو دوست دارن، ولی هیچ وقت به روی هم نمیارن. چرا ما آدما فکر میکنیم، وقتی خیلی صریح ابراز محبت کنیم، چیزی ازمون کم میشه؟ چرا واقعا؟ به خدا هیچی نمیشه. مثل همه کارهایی که مثل آدم آهنی همیشه انجام میدیم و ازش نتیجه ای نمیگیریم، کافیه یه بار (فقط یه بار) امتحانش کنیم. آرزو میکنم عمو خوب بشه، با اینکه شرایط خیلی سخته، ولی کاش اتفاقاتی که داره الان می افته، تجربه ای بشه برای بعد و آرزو میکنم به فراموشی سپرده نشه. با تمام وجود حس میکنم، پایه های تمام خانواده پدری سست شده، مخصوصا وقتی علی از عکس العمل عمو منصور گفت. کاش تا زنده هستیم قدر همدیگرو بدونیم و چیزی برای همدیگه کم نذاریم. برای عموم دعا کنید. ممنون. همین!

يه شعر خوب - شماره 25

جز دیدن روی تو مرا رای دگر نیست                 جز وصل توام هیچ تمنای دگر نیست

این چشم جهان بین مرا در همه عالم              جز بر سر کوی تو تماشای دگر نیست

وین جان من سوخته را جز سر زلفت                اندر همه گیتی سر سودای دگر نیست

یک لحظه غمت از دل من می‌نشود دور             گویی که غمت را جز ازین رای دگر نیست

یک بوسه ربودم ز لبت، دل دگری خواست          فرمود فراق تو که: فرمای، دگر نیست

هستند تو را جمله جهان واله و شیدا               لیکن چو منت واله و شیدای دگر نیست

عشاق تو گرچه همه شیرین سخنانند              لیکن چو عراقیت شکرخای دگر نیست


فخرالدين عراقي

خانه دوست کجاست؟

یه بار مثل یه بابای پیر میشم، یه بار یه دوست خوب، یه بار سنگ صبور، یه بار رفیق عیش، یه بار یه غمخوار، یه بار یه گدا، یه بار .... و یه بار.... و یه بار ..... واقعا من کدوم اینام؟ من گم شدم. به قول سهراب: شهر من کاشان نیست، شهر من گم شده است. شهر من کجاست؟ همون جایی که آدماش منو همین جوری که هستم (همین جوری که میخوام باشم) بپذیرن، کجاست؟
فکر کنم سهراب خیلی دنبال جواب این سوال گشته. اونجا که میگه خانه دوست کجاست؟ و بعد شروع میکنه جوابشو به خودش میده، ولی بازم آخرش جواب سوال رو حواله میکنه به یه بچه که رفته بالای یه درخت کاج که جوجه برداره از لونه نور و بعد این همه آدرس پیچ در پیچ، آخر اون باید جوابمونو بده. راستی اون بچه هه رو اگه پیدا کنیم، چی به ما میگه؟ آخرش میگه خانه دوست کجاست؟ اون رهگذری که شاخه نور به لب داشت، از کجا می دونست جواب رو این بچه هه میدونه؟ نکنه خودش بچه هه رو دیده بوده و جوابشم ازش پرسیده بوده؟ خوب اگه میدونسته، چرا از همون اول به ما نگفته؟ چرا ما آدما اینقدر برای مفهومی به نام "ابهام"  زور میزنیم؟

پازلی به نام زندگی!

از یه پازل هزار تیکه که 20 تا تیکش فقط دستته، نمی تونی بفهمی طرح کلی پازل چیه، اما از یه پازل هزار تیکه که همه تیکه هاش هست، اگه نفهمی طرح کلیش چیه، خیلی خری. زندگی پازل دومیست. همه تیکه هاش معلومن، فقط جاشون مشخص نیست، اما بازم نمی دونی طرح کلیش چیه. زندگی، تنها پازل هزار تیکه ایه (که تموم تیکه هاش مشخصن) که کسی به خاطر نفهمیدن طرح کلیش تو رو مسخره نمی کنه و بهت نمی خنده. راستش برگشتنی از یگان داشتم به این فکر میکردم که هر چیزی یه صورتی داره و یه معنی. از اون مباحث داغ فلسفی. ولی حس میکنم یه چیزی پشت صورت و پشت معنی خوابیده و اون چیزیه به نام "قصد". صورت که مشخصه، معنی هم مفهوم فی الذاته اون صورته. پس صورت معلوله و معنی علت (اینها فلسفه چینی های ذهن منه). اما وقتی بخواد معنی، معلول علتی باشه (بنا به قانون تسلسل علت ها)، من اسم علتش رو "قصد" میذارم. نیازی که باعث میشه پدیده ای صورت بگیره به دلیل معنی ایه که ازش میخواهیم تا تصوری (به بیانی صورتی دیگر) یا مفهومی در ذهن خواننده یا شنونده یا بینندمون منتقل بشه. این مفهوم ممکنه از طریق موسیقی، شعر یا رمان و داستان و مجسمه سازی و هزار واسط دیگه منتقل بشه. نکته جالب اینه که قصدی که پشت همه ایناست داره به صورت و معنی، معنی میده. تمام این علت و معلول ها برای بوجود آوردن یه صورت در ذهن مخاطبه تا بتونه به واسطه همه این زنجیره ها یه معنی خاصی رو توی طرف ایجاد کنه و اونو به یه "قصد" برسونه تا اون قصد در جهت قصد ما قرار بگیره. اما با تمام صغرا کبراها یی که می چینی، اونی که میخوای از آب در نمیاد. برای همینه که میگم زندگی پازل هزار تیکه ایه که با وجود مشخص بودن تمام تیکه هاش، کسی ادعا نمی کنه که طرح کلیش رو میدونه. همین!

يه شعر خوب - شماره 24

آفتابيست مرا در ديدار...


هر دمم ساحری بر انگيزد
هر دم از اختری فروزانم
نغمه‌ها شعله رنگ می‌خيزد
از درون تنور سوزانم
آفتابی مراست در ديدار
که مکدر نمی‌شود نگهش
نور را جويم اندر اين شب تار
سُهرودی‌وشم شهيد رهش
عمر را گرچه پای لنگ شده
ليک اميد می‌پرد گستاخ
گرچه دل بر حيات تنگ شده
آرزو راست ليک جاده فراخ
راز بسيار و چاره‌ام ناچار
لب به‌راز نهفته دوختن است
اندر اين کلبه‌ي سيه ديوار
هستی‌ام تمام سوختن است
مرغزاری خوش است گيتی و من
چندگاهی در آن گرازيدم
خواستم عاشق بشر باشم
وه ندانم بر آن برازيدم
آز و ناز تو مرد ميدان نيست
هرزه بادی به خيره راند تو را
هيچ پاداش خوشتر از آن نيست
خلق گر يار خويش خواند تو را

احسان طبري

دور پوچ!

خيلي وقتا يه سري آدما رو خيلي از خودمون بزرگتر مي بينيم، ولي واقعا اگه قشنگ نگاه كني اونم يه آدميه مثل خودمون. حالا اين جمله حمل بر اين نيست كه مثلا ما خيلي بيشتر از بقيه مي فهميم يا هزار تا دل خشكنك ديگه. معمولا اساس اين احساس از روي ضعف يا حسادت يا پس زده شدن بوجود مياد. مثل هميشه زمان بايد بگذره تا يكي يكي الماس هاي تجربتو از توي دالون هاي پر پيچ و خم و تاريك زندگيت پيدا كني و بذاري تو كيست تا بعدا بزني به يه سري دردات. آدم ها همه مث همند، ما بزرگشون مي كنيم، ما كوچيكشون مي كنيم و ما از عرش به فرش مياريمشون و بالعكس. مراد اينكه بزرگي بعضي آدما بر پايه خود كوچيك بيني خودمون ساخته شده و هر چي اون فاصله بيشتر باشه، غيرمستقيم (به ديگران) و مستقيم (به خودمون) نشون ميده كه چقدر پاپتي و مفلوك هستيم. اين همه مسخره بازي براي چيزي كه آخرش كاملا مشخصه و گريزي ازش نيست. در پايان اين شعر سهراب سپهري رو ضميمه حرفهاي بالام ميكنم:
چرخ يك گاريچي در حسرت واماندن اسب...
اسب در حسرت خوابيدن گاريچي...
مرد گاريچي در حسرت مرگ...

برای پدر!

دیشب رفتم یه سری عکسا رو بذارم توی آلبوم ها که یه دفعه چشمش به دسته تقویم جیبی افتاد. خوب قبلا دیده بودمشون و می دونستم بابا وقایع روزانشو خیلی مختصر در حد یه کلمه یا جمله می نوشته. تقویم ها از سال 70 تا 89 بودن. از سربازی که اومدم یه روز چشمم به یه تقویم جیبی سال 91 افتاد. دقیقا تمام بازه آموزشی منو با خودکار قرمز پر کرده بود. مثلا نوشته بود: "وحید ساعت 6:16 زنگ زد" و خیلی از این جور جمله ها. زمان ها رو تا این حد دقیق نوشته بود. آدم بسیار بااحساسیه ولی هیچ وقت (هیچ وقت) بروز نمی ده. دیشب نمی دونم چی شد که تصمیم گرفتم تقویم سال 70 (اولین تقویم گوشه بالا سمت چپ) رو باز کنم و ببینم توی روز 20 مرداد چی نوشته. فقط یه جمله نوشته بود: "پدر فوت کرد". 


همون جا حواسم رفت به کتاب "چتر و گربه و دیوار باریک" رضا قاسمی و وقایعی که از دلایل نویسندگیش نوشته بود و مهم تر از همه اون کتاب جادویی پدرش. حس کردم بابا هم مثل بابای رضا قاسمی شده برای من. بعضی وقتا یه سری چیزا رو آرزو می کنی ولی خیلی ازت دورن، ولی همچین خدا اون آرزو رو میذاره تو کاست که خودتم نمی فهمی. میگی من کیم؟ این چیه؟ من کجام؟ خدا فازش چیه؟
دیشب خیلی خسته بودم. امیر هم تولد یکی از دوستانش بود و میخواست بیاد پیشم ولی دیگه خیلی دیر شده بود و من خوابم میومد. برگه هایی رو که می خواست، دادم به علی که بده به امیر. منم رفتم زیر پتو. چند دقیقه ای نشد که امیر اومد و تصمیم گرفتم ببینمش. وقتی عکس بالا رو بهش نشون دادم و ماجرای اتفاقی رو تعریف کردم، اونم یه نوشته ای رو که توی موبایلش نوشته بود، داد بخونم. هیچ احساسی برای بیان کردن اون لحظه نداشتم. اصلا مگه میشه به زبون اون همه ابهام و عظمت رو بیان کرد؟ رفته بودیم توی یه حالت بی وزنی مطلق. نمی تونم بیشتر راجع بهش حرف یزنم. نوشتم تا فقط یادگاری باشه تا بدونم چنین شبی رو هم سپری کردم.
راستی دیروز تولد خان داداش بود. رفت توی 25 سالگی. انگار همین دیروز بود که توی بغلم می گرفتمش. پیر شدیم رفت.
حرف آخر؛ هر آدمی هر قدر ساده، یه دنیا حرف واسه گفتن داره. مثل بابام، مثل بابای امیر و مثل بابای رضا قاسمی. همین!  

وقایع اتفاقیه جمعه 6 اردیبهشت 92

روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
جمعه 6 ارديبهشت 1392
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید

دیروز صبح (پنجشنبه) در عین خستگی مفرط (به دلیل اتفاقات افتاده بین من و احسان در شب قبلش(چهارشنبه))، به زور از خواب بیدار شدم. سریع یه صبحونه مختصر خوردم و با لباس گرم رفتم یگان. دیروز بر خلاف منوال جدید خیلی زود گذشت. سریع اومدم خونه و ناهار رو به بدن زدم. مرغ و سیب زمینی خوشمزه ای بود. امیر قرار بود طرفای 1.5 تا 2 بیاد که بریم شاهرود واسه بازرسی ها. توی یگان که بودم با احسان هم هماهنگ کردم و اونم پایه بود که با ما بیاد. القصه؛ ما ساعت یک رفتیم توی چرت ظهرگاهی که یه دفعه عابدی از شاهرود زنگ زد و گفت کی میایید؟ من اول صدای زنگ رو نشنیدم. بعد فکر کردم صبح شده. پیش خودم گفتم چقدر زود صبح شد که یه دفعه به خودم اومدم و فهمیدم تازه 40 دقیقست خوابیدم و ظهر روز پنجشنبست. همه این اتفاقات در عرض 3-4 ثانیه افتاد. به عابدی گفتم هر وقت راه بیافتیم میزنگم بهت. امیر ساعت 2:15 بود که زنگ زد واسه ساعت 2:30. اومد (البته با 6 دقیقه تاخیرش که قبلش اطلاع رسانی کرده بود) و رفتیم خونشون و پرونده ها رو برداشتیم و رفتیم سراغ احسان. خلاصه طرفای ساعت 3 تا 3:15 بود که سفر شروع شد. من رانندگی می کردم و احسان جلو کنارم بود و امیرم پشت جاشو پهن کرد و خوابید. برگشتنی خودش گفت استاندارد و سوکان رو حواسش نبوده و توی خواب بوده. خدا شانس بده.
احسان هم بعد از چند دقیقه ای رفت توی خواب شیرین. بعد خودم بودم و آهنگ ها که پخش میشد. رفتنی به خواب و سکوت گذشت. تا رسیدیم شاهرود. کارها رو بازرسی کردیم و همه چی به خوبی تموم شد. داداش عابدی دو هفته ای میشد بچه دار شده بود. یه دختر که اسمشو گذاشته بود ستایش. خیلی خوشحال شدم. بعد از بازرسی ها سوار ماشین شدیم که برگردیم که هممون نیاز به دستشویی داشتیم. توی اولین میدون حمله کردیم به دستشویی و بعد با فراغ بال حرکت کردیم به سمت سمنان. احسان راننده و امیر جلو و من عقب. هر چی رفتنی به خواب و سکوت گذشت، برگشتنی به شلوغی و سر و صدا گذشت. مخصوصا سجاد و خسرو و بهرام دم در آورده بودن و دلشون هوای مونس و اقدس و لعبت رو کرده بود. انقدر چرند گفتیم و خندیدیم که حد نداشت. طرفای غروب هوا یه جوری شده بود. آسمون تیره با رنگ زرد و نارنجی و زعفرونی رنگ پرتوهای خورشید. یه تضاد عجیب. دیگه دست از مسخره بازی برداشتیم و زدیم تو نخ آهنگ های ونجلیس. وقتی ونجلیس گوش میدی، سکوت هم همراش میاد، یه سکوتی از جنس تفکر. امیر که شبیه پدر مرده ها چسبیده بود به شیشه و کوهها و ابرها رو نگاه میکرد. احسان میگفت خیلی آهنگاش فلسفیه که واقعا هست و پشت هر کدومشون فکر و حرفی خوابیده. چند تا آهنگش خیلی حال عظیمی داد. Conquest of Paradise و Alpha و Spiral و نهایتا خود To the unknown man.
سرمو چرخوندم تا طرف چپ آسمون رو ببینم که ماه با دلبری تموم توی آسمونی که هنوز آبی روشن بود، می درخشید. خلاصه همه چی جور بود تا یه خاطره دیگه رقم بخوره. پشت که بودم، برعکس نشستم و به جاده و کوهها و تپه ها وقتی داشتن ازم دور میشدن نگاه می کردم. اون حالت توی ماشین مثل زمان حال بود و تصاویری که از جاده میدیدم گذشته ای که هر چی پیش میره، بیشتر ازشون دور میشیم. هر چی تصاویری که می بینی با گذشت فاصلت از اونا محو نمیشن، مثل کوههای بلند، خاطرات عمیق زندگیت هستن. خلاصه تجربه خوبی بود بعد از تجربه صندوق عقب ماشین.
اومدم خونه و بعد شام زدیم. مامان ته چین با قلقلی درست کرده بود و من هم به سان گرسنه ای در راه مانده چه کارها که نکردم. دلی از عزا در آوردم. ساعت 10:15 قرار بود امیر و احسان بیان که با هم بریم شهمیرزاد خونه وحیدشون. من رفتم یه چرت بزنم دیدم اومدن و رفتیم دنبال وحید و چقدر دم در به خاطر وحید و کارهاش خندیدیم. وحید رفت تا بیاد ما رو پیر کرد. اومد در حالی که رسما خواب بود. رفتیم بالا و یه شب خوب رو سپری کردیم. هوا یخ بود. هر چی پتو بود آوردم و انداختیم روی خودمون. همه چی عالی بود. امیر که از همه بیشتر خوب بود. فقط نمی دونم چه طوریه روزهای غیر تعطیل به زور از خواب پا میشی و دلت میخواد بخوابی، اما روز تعطیل اصلا خوابت نمی بره و سریع پا میشی. امروز ساعت 6 بود فکر کنم که دیگه خوابم نمیومد. آقا من داشتم قاطی میکردم. بعد طرفای ساعت 9:30 بود که وحید بیدارمون کرد  وسایل رو جمع کردیم و حرکت کردیم به سمت خونه. الان خونه ام و باید یه برنامه ای واسه پر کردن اوقات خالی ساعات باقی مانده جمعه بکنم. تا ببینم چی پیش میاد. همین!