تولدت مبارک
نامه ها - نامه شماره 9
معين
خيلي مونده تا صاحب نظر ها و كارشناس هاي موسيقي بفهمن، "معين" چه اعجوبه ايه. يعني صداش به تنهايي مثل يه تكنوازي ساز و اجراي آواز ميمونه... من عاشق اين بشرم.
يه شعر خوب - شماره 56
| به تیغم گر کشد دستش نگیرم | وگر تیرم زند منت پذیرم | |
| کمان ابرویت را گو بزن تیر | که پیش دست و بازویت بمیرم | |
| غم گیتی گر از پایم درآرد | بجز ساغر که باشد دستگیرم | |
| برآی ای آفتاب صبح امید | که در دست شب هجران اسیرم | |
| به فریادم رس ای پیر خرابات | به یک جرعه جوانم کن که پیرم | |
| به گیسوی تو خوردم دوش سوگند | که من از پای تو سر بر نگیرم | |
| بسوز این خرقه تقوا تو حافظ | که گر آتش شوم در وی نگیرم |
دریا
نامه ها - نامه شماره 8
باید جشن بگیریم!
سخته، ولی شدنیه
ازت ممنونم
اون شب رو هیچ وقت یادم نمیره و حرفای اون شبت
یه شعر خوب - شماره 55
میشد از بودن تو، عالمی ترانه ساخت
کهنه هارو تازه کرد، از تو یک بهانه ساخت
با تو میشد که صدام، همه جا رو پر کنه
تا قیامت اسم ما، قصه ها رو پر کنه
اما خیلی دیر دونستم تو فقط عروسکی
کوروکر بازیچه ی باد، مثل یک بادبادکی
دل سپردن به عروسک، منو گم کرد تو خودم
تورو خیلی دیر شناختم، وقتی که تموم شدم
اگه دست رفیق دستام نه شریک غم بودی
واسه حس کردن دردام خیلی خیلی کم بودی
توی شهر بی کسی ها تو رو از دور میدیدم
با رسیدن به تو افسوس، به تباهی رسیدم
شهر بی عابر و خالی شهر تنهایی من بود
لحظه شناختن تو لحظه ی تموم شدن بود
مگه میشه از عروسک شعر عاشقونه ساخت؟
عاشق چیزی که نیست شد، روی دریا خونه ساخت
با صدای ستار
شعر فوق العاده اردلان سرفراز
لینک دانلود
برای خان داداش

علی تاریخ اول آبان امسال، اعزام داشت برای آموزشی. دقیقا دو روز قبل از مراسم عقدش توی گنبد مشخص شد که محل اعزامش کجاست و اون هم جایی نبود، جز پادگان مخوف پدافند هوایی سمنان. من خوشحال که خان داداش افتاده توی شهر خودش، ولی نگو که افتاده جهنم. بگذریم که ایشون رو همون روز اول ول کردن و روز هشتم آبان عملا رفتن سر آموزشی. به هر حال، دوره آموزشی ایشون شروع شد و با تماس های بعدیش مشخص شد، جو بسیار بد و غذا افتضاح و کلا همه چیز قره قاطیه. خداییش باید اعتراف کنم من خودم وقتی رفتم آموزشی، درسته فقط سه روز تونستم بیام سمنان و برم و هیچ مرخصی درست و حسابی دیگه نداشتیم، اما کیفیت غذا و نحوه برخورد و زمان بندی آموزش ما که به برنامه سین معروف بود، عالی بود و کم نقص.
آلبوم های موسيقي - شماره 23 - چهارده قطعه برای بازپریدن

آلبوم چهارده قطعه برای بازپریدن، آخرین آلبوم "رضا قاسمی" آهنگساز و نوازنده سه تاره. ترکیب سازی این قطعات از سه تار و نی تشکیل شده. خواننده این آلبوم، "سپیده رییس سادات" خواننده خوش صداییه که شاگردی خیلی از اساتید بزرگ مثل پرویز مشکاتیان و خانم پریسا رو کرده. صدا و لحن خوندن سپیده بسیار شبیه پریساست، چه توی تحریرها و چه توی ادای شعر و مهم تر از همه شباهت بی پایان به صدای پریسا، مثلا همونجوری که صدای "فرشاد جمالی" شبیه صدای شهرام ناظریه. آلبوم بسیار زیباست و از دستگاهها و آوازهای مختلف موسیقی ایرانی، توش آواز و تصنیف وجود داره و همیشه و به روال معمول رضا قاسمی که خلف صالح جلال ذوالفنونه، تصنیف و آوازی از "بیات ترک" توی کار وجود داره. اصلا آلبوم "گل صد برگ" با سه تار جادویی ذوالفنون و رضا قاسمی و صدای ناب اون دوران "شهرام ناظری" و مهم تر از همه "بیات ترک" بود که هم شهرت ابدی رو برای این سه نفر به ارمغان آورد و هم مردم عادی کوچه بازار ایران رو بعد مدت ها با موسیقی سنتی ایران آشتی داد. رضا قاسمی خودش درباره این آلبوم در مصاحبه ای که بهزاد بلور با او و سپیده انجام داده بود گفته بود که مدت ها بود موسیقی رو رها کرده بودم که اتفاقی صدای سپیده رو روی اینترنت شنیدم و به خودم گفتم اگه صدایی دوباره منو به موسیقی برگردونه، همین صدای سپیدست و گروه "مشتاق" بعد از 15 سال و این بار با ترکیبی جدید، دور هم جمع شدن و حاصلش شد این آلبوم. جالب تر اینه که تمرینات گروه با اینترنت بوده، چون هر کدوم از اعضای گروه، یه گوشه ای از دنیا بودن، یکی پاریس یکی کانادا یکی ژنو و ...
آلبوم زیبایی شده. خودم بیشتر از همه به تصنیف "مست دهل زن" با شعر مولانا که توی بیات اصفهان ساخته شده، دلبستگی دارم و حس میکنم شعر مولانا توی بیشتر شدن زیبایی تصنیف قطعا بی تاثیر نبوده. توی این آلبوم از بیات ترک و ماهور و راست پنجگاه و بیات اصفهان استفاده شده. اگه تونستم بعدا لینک ها کامل فایل های صوتی و تصویری این کار رو میذارم براتون.
اعضای گروه:
رضا قاسمی (آهنگساز و نوازنده سه تار)
سپیده رییس سادات (خواننده و نوازنده سه تار)
آیدین بهرام لو (نوازنده سه تار)
بابک موید الدین (نوازنده سه تار)
جاوید یحیی زاده (نوازنده نی)
يه شعر خوب - شماره 54
زانی دلم هر ها لَه لاد؟
معنی:
مثل درخت پاییز ریخته ام در پایت
میدانی دلم فقط پیش توست؟
دوستی مرتضی احمدی و عامل ترور شاه

آشنایی من با او از اولین مسابقه درزمین خاکی راه آهن آغازشد. ناصرغیراز اداره کردن تیم، دفاع وسط هم بود. اوبازیکنی خودخواه، جسور، قرص و استخوانداربود، شوتهای سنگین وسرکشی داشت، ازنفس کم نمی آورد و درطول بازی خستگی برایش مفهومی نداشت. فوتبالیست با تجربه ای بود، امابیرحمی ازحرکات پا به توپش مشخص بود، با هرتیمی که روبه رو میشد یکی دو نفراز یاران حریف را که دروازه او را تهدید میکردند با خشونت لت وپارمی کرد. آن زمان نه کارت زردی دربین بود و نه کارت قرمز. حتی اخطار به بازیکن خاطی هم معمول نبود، دو اخطاره بودن بازیکن و اخراج اززمین هم سابقه نداشت. در واقع میتوان گفت مثل امروزمقرراتی وجود نداشت که بازیکنان درزمین ملزم به اجرای آنها باشند.
یکی دو بازی که با تیم آنها کردیم، با شگردش آشنا شدم و صریحا به او گفتم که اگرهریک ازبازیکنان راه آهن را مصدوم کنی پاسخ بدی به تو خواهم داد. یکی دوبارهم همین کار را کردم، حتی یک بار قلم پای او را نشانه گرفتم فریادش به آسمان رسید. ناصرکه برای اولین باربه زمین سختی بر خورد کرده بود لااقل برای ما دست وپایش را جمع کرد، هربارکه با تیم راه آهن که من مربی و سرپرستش بودم روبه رو میشد، جانب احتیاط را از دست نمی داد و این پایه دوستی من او شد. بالاخره هرچه باشد من هم بچه تخس جنوب شهربودم، این گونه درگیریها قلق وآشنای خلق وخوی ما بود و به اصطلاح جلوی این و آن کم نمی آوردیم، چون برای ما اسباب سر شکستگی بود. سرد و گرم چشیدهها به ما حقنه کرده بودند که جواب،های را باید با هوی بدهیم و همین کار را هم میکردیم. ناصرفخرآرایی جوانی بود جسور، خودخواه، بلندپرواز و درعین حال زود رنج و شکننده. به آنچه میگفت اعتقاد داشت و ازنصیحت و ارشاد گریزان بود. از میزان تحصیلاتش چیزی نمی گفت، ولی دوستانش میگفتند که بیش تراز پنج کلاس ابتدایی درس نخوانده. به ورزش علاقه زیادی داشت، اندامش ورزیده بود، با هرگونه اعتیاد به شدت مخالف و ازسلامتی کامل جسمی برخوداربود. درپایان سال 1325 به علت مشغله زیاد وکارهای هنری ناگزیر به ترک زمین فوتبال شدم، اما دوستی من و ناصرادامه داشت. او گاهی برای دیدن برنامههای من سری به تماشاخانه میزد ومن هم گهگاهی که فرصت پیدا میکردم به گراورسازی ای که او درآن کارمی کرد و در ساختمان گراند هتل واقع بود، میرفتم. ناصر گراور ساز ماهری بود. دهه اول بهمن ماه سال 1327 که ناصر را برای دیدن نمایشنامه دعوت کرده بودم، اوهم متقابلا مرا برای جشن سالگرد افتتاح دانشگاه دعوت کرد که در حضورشاه برگزارمی شد. من که خیلی دلم میخواست این جشن را از نزدیک ببینم فوری پذیرفتم. روزموعود، پانزدهم بهمن ماه 1327، درحالی که یک کارت سفید چهارگوشه با اضلاع مساوی دردست داشت ویک دوربین مکعب شکل به گردنش آویزان بود، جلوی درورودی دانشگاه تهران منتظرم بود.

سئوال: دعوت قبلی داشتین؟
جواب: بله
سئوال: دعوت نامه ازطریق دانشگاه برای شما فرستاده شده بود؟
جواب: خیر.
سئوال: پس به وسیله کدام مرجع یا شخص بوده؟
جواب: به وسیله دوستم.
سئوال: ممکن است دوست خود را معرفی کنید؟
جواب: آقای ناصرفخرآرایی.
این همان چیزی بود که دنبالش بودند، به ظاهر سرنخ را پیدا کرده بودند. همه را آزادی کردند و مرا که از هیچ چیز خبر نداشتم بازداشت کردند. چشمهایم را بستند و با همان وضع درحالی که دو نفر زیر بازویم را گرفته بودند به وسیله یک خودرو به نقطه دیگر بردند. در اتاقی بزرگ که چهار نفر اطرافم را گرفته بودند، سئوال پیچم کردند این بازجویی تا یک و نیم بعد از نیمه شب ادامه پیدا کرد، ازآن جا که تمام سئوالات را که چند بار هم تکرار شد با صداقت و بدون تغییر پاسخ گفتم آنها به راستگویی من پی بردند، افزون بر اینها من شهرت زیادی داشتم و مامورین امنیتی به خوبی مرا میشناختند. سرانجام آزادم کردند و با یک سواری تا منزل بردند و ازپدرم تعهد گرفتند که من نباید ازحوزه قضایی تهران بدون اطلاع قبلی خارج شوم. ناصرعلاقه زیادی به شهرت داشت و حس میکردم که گهگاهی نسبت به شهرت من حسادت میکند. از ولخرجی ابایی نداشت، به خصوص در دو ماه آخرعمرش سخاوتمندانه بریز و بپاش میکرد و این برای من اسباب حیرت بود، زیرا با درآمدش به هیچ وجه تناسبی نداشت. او اواخر تا حدودی کم حرف، منزوی و اکثرا به اصطلاح « توخودش» بود. شاید ماموریت خطرناکی که درپیش داشت، حالات و افکارش را تحت الشعاع قرارداده بود. ناصر، آن ناصرهمیشگی نبود. بعدها افشا شد که ماجرای ترور شاه برنامه از پیش ساخته خودشان و احمقی مثل ناصرفخرآرایی بازیگر پایانی آن بوده که به « ملت شاه پرست» تزریق کنند که « خدا نخواست به وجود مبارک ظل اللهی، آسیبی برسد. ترور شاه و کشته شدن ناصر، گذشته از اراجیفی که در روزنامههای وابسته آن زمان برای گمراه کردن افکارعمومی درج شده بود، شایعات دور از ذهن را هم میان آورده بود. این شایعات علت ترورشاه را در دو مورد خلاصه میکردند.غیرقانونی کردن حزب توده ایران: دست اندرکاران و صاحب منصبان دولتی ناصر فخرآرایی را منسوب به حزب توده ایران میخواندند و این سازمان سیاسی را پایه ریز طرح این ترور معرفی میکردند. درحالی که ضارب نه تنها اندیشه خاصی نداشت، بلکه به گفت وگوهای زیادی که دراین مورد با هم داشتیم او را دشمن افراطی حزب توده ایران میشناختم و شکی هم در این مورد ندارم.
از قطع ارتباط و نزدیکی شاه و مردم: این مورد هم سخت غیرمنطقی به نظر میرسید زیرا شاه که به قول بعضیها « بین مردم پلاس بود» چه گلی به سر این جماعت بیگناه ریخته بود که با این صحنه سازی مسخره خلق خدا را ازاین نعمت بزرگبینصیب کرده است. ) من و زندگی، ص 109 – 114 )

يه شعر خوب - شماره 53

نگارا ، وقت آن آمد که یکدم ز آن من باشی
دلم بیتو به جان آمد ، بیا، تا جان من باشی
دلم آنگاه خوش گردد که تو دلدار من باشی
مرا جان آن زمان باشد که تو جانان من باشی
از آن با درد میسازم که تو درمان من باشی
بسا خون جگر جانا ، که بر خوان غمت خوردم
به بوی آنکه یک باری تو هم مهمان من باشی
منم دایم تو را خواهان ، تو و خواهان خود دایم
مرا آن بخت کی باشد که تو خواهان من باشی؟
همه زان خودی جانا ، از آن با کس نپردازی
چه باشد ای ز جان خوشتر ، که یک دم آن من باشی ؟
اگر تو آن من باشی ، ازین و آن نیندیشم
ز کفر آخر چرا ترسم ، چو تو ایمان من باشی ؟
ز دوزخ آنگهی ترسم که جز تو مالکی یابم
بهشت آنگاه خوش باشد که تو رضوان من باشی
فلک پیشم زمین بوسد ، چو من خاک درت بوسم
ملک پیشم کمر بندد ، چو تو سلطان من باشی
عراقی ، بس عجب نبود که اندر من بود حیران
چو خود را بنگری در من ، تو هم حیران من باشی
فخرالدین عراقی
حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 11
و پوری سلطانی سخنران دیگر این نکوداشت بود که از سالهای آشنایی و دوستی دیرینه با سایه حکایت کرد:
آشنایی من با سایه به سال ۱۳۳۱ باز میگردد. شب عروسی ایرج کسرایی، برادر سیاوش کسرایی شاعر بود. خانواده سیاوش با خانواده من دوستی قدیمی و نزدیکی داشتند. یادم نمیرود که سیاوس مرا نزد دو نفری برد که کنار هم نشسته بودند و به آنها معرفی کرد. گفت: بهترین دوستم را به بهترین دوستانم معرفی میکنم. آن دوستانش یکی سایه بود و دیگری مرتضی کیوان. آنها جا باز کردند و من میانشان نشستم. کیوان شروع کرد به حرف زدن و سایه هم لام تا کام چیزی نگفت.
از همان شب، گویی من یکی از افراد گروه آنها شدم و آنها هم متقابلاً اعضای خانواده من. در این سالها حوادث بسیاری بر ما گذشت. خیلی از افراد گروه، از جمله محمد جعفر محجوب، سیاوش کسرایی، ناصر مجد، نادر نادپور، فریدون مشیری ، احمد شاملو و شاهرخ مسکوب یک به یک از میان ما رفتند. اکنون من بازماندهام و سایه ، با دردی مشترک.
غروب یکشنبه ۵ آبان ماه ۱۳۹۲
پ.ن : لازم به ذکره پوری سلطانی همسر مرتضی کیوانه که سال 33 توسط رژیم شاه تیرباران شد.
فتح خرمشهر
من ايران رو دوست دارم، خيلي هم زياد. بيشتر علاقم هم از تاريخ و ادبياتش نشات ميگيره و بالطبع آداب و سنن و رسوم و قوميت ها و مذاهب مختلف و معماري سنتي روي اين علاقه خيلي تاثير دارن. ايران، وراي اينكه كشور منه، بنا به حس ناسيوناليستيم، مادر من و ناموس من به حساب مياد. هميشه يه سوالي كه بين جمع دوستانمون مطرح ميشه اينه كه اگه الان جنگ بشه، ميريم بجنگيم يا نه. هر كدوم از بچه ها يه جوابي ميدن، اكثرا ميگن نميريم و منم متمايل به نرفتن هستم و دلايل مخصوص به خودمو دارم كه خيلي منطقين. همين جا بگم هيچ منتي براي وطنم ندارم كه هر چي هست وظيفست. اوليش هم همون وظيفه عمومي كه اسمش روشه كه يه وظيفه عموميه و كاري ندارم چرا خيلي از بچه دو آنيشه هاي بسيجي و عاشق نظام، دوست ندارن اين وظيفه عمومي رو انجام بدن كه به قول رهبر يه امر مقدسه و از اين امر مقدس به طرق مختلف معاف ميشن.
من قراره 21 ماه براي وطنم خدمت كنم كه توي ماه پونزدهمش هستم. به پست ترين كارها توي سربازي تن دادم، براي آدم هايي كه استاد مسلم دورويي و رياكارين. خدا رو شكر ميكنم ديدمشون تا با ديدنشون حالم از دين و اسلامي كه ازش دم ميزنن بهم بخوره و بدونم اسلام رو نبايد از عطاري اونا پيدا كرد و فقط از اسلام حفظ ظواهرش رو بلدن كه به ريش و چادر و يقه و نزدن سيبيل زنونشون محدود ميشه. انسانهايي كه اكثرشون سربازي نبودن، كاملا گشاد تشريف دارن و فقط بلدن بچاپن و بخورن و زيرآب بزنن. خيلي هاشون هنوز شعور برخورد با سرباز رو ندارن، بيشترشون از روستا پا شدن اومدن و حتي آداب احوالپرسي معمولي رو هم نمي دونن ولي الان پشت يه ميز نشستن و بايد هم وحش كنن و ندونن بايد با يه سرباز چطور برخورد كنن. خيلي هاشون گفتم سربازي نرفتن و از همون بدو ورودشون به نظام حقوق عالي ميگيرن، در صورتي كه سربازي مثل من بايد تموم روز رو جون بكنه تا آخر ماه 70000 تومن بذارن كف دستش و خيلي از اين شكوه هاي ديگه. آره، براي همين دلايل و بي نهايت دليل ديگست كه ميگم وقتي قراره جنگي در بگيره، تازه جنگي كه مثل بازي با دم شيره، همين جماعت حروم زاده بايد برن بجنگن كه بي شرف ترين و پست ترين موجوداتي هستن كه توي زندگيم ديدم.
اگه يه روز جنگي در بگيره نميدونم ميرم بجنگم يا نه، ولي اون حرومزاده هايي رو كه الان پشت ميزها نشستن و به سربازها امر و نهي ميكنن رو بايد ببرن كه اصلا سربازي نرفتن كه مطمئنم نميرن. همونايي كه الان مشت هاي گره كردشون اونجاي ننشونو پاره ميكنه ولي اگه جنگي در بگيره، ميرن همون جاي ننشون قايم ميشن. آدمهايي كه كار گره كردن مشت رو به دست گرفتن و فقط از هر كاري ادعاشو بلدن و اگه با اين كرم بازيهاشون، دنيا بخواد به ما حمله كنه، باز ماييم كه ميريم مي جنگيم، نه اونا كه اونجاي ننشون قايم شدن. متنفرم از اين جماعت.
بگذريم كه ما ايراني ها فقط بلديم حرفامونو بخوريم و دم نزنيم و عصيان نكنيم در مقابل اين فساد و بي عدالتي هايي كه مي بينيم كه يه روز اين عقده هاي فروخورده تقش بدجوري در مياد.
خيلي حرف زدم...
اين همه رو نوشتم فقط براي خرمشهر، براي فتح خرمشهر. براي جايي كه راجع بهش بسيار و بسيار كتاب و فيلم و مستند و مقاله خوندم. براي من فتح خرمشهر زيباترين صحنه دفاع و حماسست، قشنگ تر از "نجات سرباز رايان" استيون اسپيلبرگ و حتي "شجاع دل" مل گيبسون. چندوقت پيش مستندي از تكاوران نيروي دريايي ارتش ديدم كه توي دفاع 34 روزه خرمشهر، نقش اساسي داشتن و اخيرا مستند شهيد آويني به نام "شهري در آسمان" و حرف هاي بسيار زيباي "سيد صالح موسوي" و "محمد نوراني" دو تا از مدافع هاي شهر كه بومي منطقه هستن و ياد شهداي خرمشهر ديوونم كرد. از يه بابت ديگه هم خرمشهر برام جالبه و دوست داشتنيه، به خاطر دايي مرحومم كه توي فتح خرمشهر بوده و توي اون نماز بعد از فتح خرمشهر توي مسجد جامع حضور داشته و مهم تر از همه آهنگ "كجاييد اي شهيدان خدايي" با شعر جادويي "مولانا" و صداي "بيژن كامكار" و موسيقي حماسي "هوشنگ كامكار" توي دستگاه ماهور. هر وقت اين موسيقي رو ميشنوم حس ميكنم با هر طرز فكري كه داشته باشم ميتونم براي وطنم بجنگم، با اين موسيقي همه كينه هام رو مي تونم فراموش كنم. اين موسيقي نماد اوج عظمت و اقتدار يه ملت و تاريخ و سرزمينه. اين آهنگ اصلا به مناسبت فتح خرمشهر ساخته شده.
همه رو نوشتم كه بگم اگه ايران، مادر ماست، اگه ناموس ماست، دليلي نداره براي يه عده حروم زاده، تنهاش بذاريم ولي كاش يه روزي برسه توي همين ايران، كنار مادرمون، فريادهاي فروخفتمونو، سر كثيف ترين و ناپاك ترين فرزندان اين مادر بكشيم و بهشون اجازه تعدي به فرزنداي ديگه اين خاك رو نديم و بهشون بفهمونيم ايران براي همه ايراني هاست نه يه عده رياكار فاسق به ظاهر مسلمون.
آهنگ كجاييد اي شهيدان خدايي با صداي بيژن كامكار
روزنامه ديواري و انشا و اعترافات
آلبوم های موسيقي - شماره 22 - يادگار دوست

اي دوست قبولم كن و جانم بستان
مستم كن و وز هر دو جهانم بستان
با هر چه دلم قرار گيرد بي تو
آتش به من اندر زن و آنم بستان
اي زندگي تن و توانم همه تو
جاني و دلي اي دل و جانم همه تو
تو هستي من شدي ازآني همه من
من نيست شدم در تو ازآنم همه تو
خود ممكن آن نيست كه بردارم دل
آن به كه به سوداي تو بسپارم دل
گر من به غم عشق تو نسپارم دل
دل را چه كنم بهر چه ميدارم دل
در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است
هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است
از درد تو هيچ روي درمانم نيست
درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است
من بودم و دوش آن بت بنده نواز
از من همه لابه بود از وي همه ناز
شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد
شب را چه كنم حديث ما بود دراز
دل تنگم و ديدار تو درمان من است
بي رنگ رخت زمانه زندان من است
بر هيچ دلي مباد بر هيچ تني
آن كز قلم چراغ تو بر جان من است
اي نور دل و ديده و جانم چوني
وي آرزوي هر دو جهانم چوني
من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس
تو بي رخ زرد من ندانم چوني
افغان كردم بر آن فغانم مي سوخت
خامش كردم چو خامشانم مي سوخت
از جمله كرانها برون كرد مرا
رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت
من درد تو را ز دست آسان ندهم
دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم
از دوست به يادگار دردي دارم
كان درد به صد هزار درمان ندهم
اندر دل بي وفا غم و ماتم باد
آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد
ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد
جز غم كه هزار آفرين بر غم باد
در عشق توام نصيحت و پند چه سود
زهرآب چشيدهام مرا قند چه سود
گويند مرا كه بند بر پاش نهيد
ديوانه دل است پام بر بند چه سود
من ذره و خورشيد لقايي تو مرا
بيمار غمم عين دوايي تو مرا
بي بال و پر اندر پي تو ميپررم
من كَه شدهام چو كهربايي تو مرا
غم را بر او گزيده مي بايد كرد
وز چاه طمع بريده مي بايد كرد
خون دل من ريخته ميخواهد يار
اين كار مرا به ديده ميبايد كرد
آبي كه ازاين ديده چو خون ميريزد
خون است بيا ببين كه چون ميريزد
پيداست كه خون من چه برداشت كند
دل ميخورد و ديده برون ميريزد
عاشق همه سال مست و رسوا بادا
ديوانه و شوريده و شيدا بادا
با هوشياري غصه هر چيز خوريم
چون مست شديم هرچه بادا بادا
از بس كه برآورد غمت آه از من
ترسم كه شود به كام بدخواه از من
دردا كه ز هجران تو اي جان جهان
خون شد دلم و دلت نه آگاه از من
ما كار و دكان و پيشه را سوختهايم
شعر و غزل و دوبيتي آموختهايم
در عشق كه او جان و دل و ديدهي ماست
جان و دل و ديده هر سه را سوختهايم
هر روز دلم در غم تو زارتر است
وز من دل بي رحم تو بيزارتر است
بگذاشتيم، غم تو نگذاشت مرا
حقا كه غمت از تو وفادارتر است
تا با غم عشق تو مرا كار افتاد
بيچاره دلم در غم بسيار افتاد
بسيار فتاده بوده هم در ره عشق
اما نه چنين زار كه اين بار افتاد