اغلب اوقات وقتي بخواي يه چيزو بدست بياري خيلي بايد قبلش زجر بكشي. مثال هايي هم كه ميشه دربارش زد زياده (من از كلمه "هم" خيلي بدم مياد، هروقت بخوام بگم كي نويسندگيم خوب ميشه، بايد بگم وقتي كه از كلمه "هم" به صورت مناسب و "هم" به جا استفاده بشه!). همتون هم تجربش كردين. مثال كوچيكياي ما همون آمپول بعد سرماخوردگيه؛ كونت (و تمام اعضا و جوارحت) درد ميگيره، ولي خوب ميشي، وقتي پول نداري (خودت نه كه، باباي بدبختت نداره) و تو دلت دوچرخه ميخواد (دوچرخه مفتي "هم" به آدم ميدن ولي درد و زجر اون خيلي زياده!!)؛ مثلا همين دوچرخه ساده شده بزرگترين آرزوي حسين عليزاده كه هميشه وقتي ميخواد از اون دوران حرف بزنه، راجع به نرسيدن به دوچرخش حرف ميزنه، اون آدم همه چي داره ولي دوچرخه رو نداره؛ اينو گفتم كه بگم بعضي وقتا هم زجر و درد ميكشي، انتظار ميكشي ولي به مرادت نمي رسي. بگذريم به خدا مثالايي كه ميشه زد زياده و از هر كي بپرسي ميتونه يه قطار دك و دراز از اين زجرا و دردا و انتظارها رو برات رديف كنه كه مسلما وقتي بهشون ميرسه بسيار خركيفه ولي به اونايي "هم" كه نمي رسه خيلي براش دردناكن. خلاصه از اونجا كه ميدونم نرسيدناي ما هميشه و هميشه تاريخ بيشتر از رسيدنامون بوده، دعا مي كنم هر كس به هر آرزويي كه داره برسه؛ آمين.

اين همه خزعبلات سر هم كردم تا بگم امروز بعد از مدت ها كشمكش ذهني سر دو تا موضوع كه براي خيلي ها مهم نيست (ولي براي من مهمه)، تونستم طرف يكيشونو بگيرم، اونم با سند و دليل و شاهد. البته اينكه بخوام حكم اين محكوم بدبخت رو به اين صورت بدم، خيلي مدت زيادي طول كشيد و پرونده در دادگاههاي ذهني زيادي باز شد و هر بار قضات ( به انفاق اون 12 مرد خشمگين توي اتاق شور) نتونستن همديگه رو راضي كنن و حكم محكوم امروزمونو صادر كنن و اون محكوم سرافكنده امروز هر بار كه از دادگاه ميومد بيرون پررو تر ميشد و مصاحبه هاي جنجالي مي كرد و ادعاي شرافت كه من فلانم و بهمانم و خلاصه از اينجور خزعبلات. ولي امروز نه دادگاهي بود و نه قضاوتي و نه قضاتي و نه هيات منصفه اي (همشون سر كار خودشون بودن، حتي اون آدمي كه خيلي براش مهم بود 11 نفر بقيه رو متقاعد كنه كه اين بابا واقعا محكومه و بقيه ميگفتن نه!)، ولي از اون جايي كه خورشيد تا ابد پشت ابر نميمونه، محكوم ما از تو خيابون داشت رد ميشد كه تنش به تنم خورد. من اونو خوب مي شناختم، چون تمام جلسات محاكمشو مي رفتم ولي اون منو نمي شناخت. خيلي محترمانه از هم عذرخواهي كرديم و از كنار هم رد شديم. اون "هم" از اونجايي كه منو نمي شناخت همون اطراف ايستاد و با يكي شروع كرد به گپ زدن. من اون يارو رو مي شناختم و به خبث طينتش يقين داشتم، محكوم ما هم كه اصلا حواسش به من نبود داشت خيلي بي پروا كار خودشو با اون يارو در ميون ميذاشت. كار اين دو تا آدم تموم شد و رفتن و بعد چند لحظه همون جا وايستادم تا اينكه دوباره اون درد ذهني قديمي من دوباره عود كرد و تمام دادگاههاي اين يارو اومد جلوي چشمم. لحظه لحظش. به تمام اتهاماتي و تهمت هايي كه محكوم امروز (و فردا) ما به آدم هاي مختلف ميزد و كم كم پاي همشونو كشيد به دادگاه و خودش همش تبرئه ميشد، ولي همه اون بدبختها (البته اگه از حق نگذريم چندتايي آدم ناتو هم توشون پيدا ميشد) رو به دردسر انداخت و حتي يه عده زندگيشونو واسه همين ياروي گرگ در لباس بره از دست دادن و....

بسه... ميگن وقتي يكي محكومه انقدر نبايد پشت سرش چيزي گفت و .... بدم مياد ادامه بدم و توجيه كنم و مي دونم هر كس توجيه خودشو داره و مي رسيم به خونه اول و بحث قضاوت. مثلا اينكه خوبه مجرمها (البته يه سري آدم از همين كلمش مشكل دارن، چه برسه به بعدش) رو توي ملاعام دار زد يا نه و توجيه هاي مختلف و .... جنگ هفتاد و دو ملت.

ولي امروز بعد مدت ها من اون انسان موجه ديروز رو در دادگاه ذهن خودم براي هميشه محكوم كردم (البته اگه باز فتنه تازه اي رو شروع نكنه، چون اونجوري كه شنيدم اجدادش از تخم و تركه ضحاك ماردوشن و با شياطين در ارتباطه). امروز چهره واقعي يه جماعت خيلي بزرگ رو ديدم. خيلي عيان و واضح و چقدر بعضي وقتا ديدن حقيقت و چهره زشتش سخت و دردناكه. جماعتي كه حرف تا عملشون زمين تا آسمون فاصله داره و فقط ...

واقعا حرفم نمياد. فقط بگم تمام احساس سختي كه امروز داشتم مثل اون شبي بود كه بعد از نصب ويندوز لپ تاپ ليلي داشتم و امير اومد و با هم رفتيم سوكان. دقيقا احساسي از جنس همون شب. دلم ميخواست تنها نمي بودم، دلم مي خواست يكي بود فقط كنارش مي بودم و .....

واقعا بعضي ها از حيوون هم پست ترن. همين!