در حالی می نویسم که دارم از خواب پاره میشم. امشب مثل اینم که منو گذاشتن لای دستگاه پرس. میدونی امشب به چند دلیل می نویسم:
1- بابام که خدای دیوونه های عالمه و در عجبم از این آدم. امروز یه جور دیگه نگاهش کردم. خیلی آدم جالبیه. از اوناست که احتمالا نسخه کپی برابر اصل بابای رضا قاسمی توی داستان "چتر و دیوار و گربه باریکه". یعنی هر قدر هم نویسنده باشی و زبون باز، خیلی وقتا کم میاری راجع به بعضی چیزا بنویسی (این مسئله رو به دلیل پایین هم تسری بدید)
2- امشب یه وبلاگ دیگه پیدا کردم که حرف های خوبی میشه از توش درآورد (احتمالا چند وقت دیگه من و امیر، کار بازرسی رو بی خیال میشیم و میریم سراغ تجارت وبلاگ، اونم وبلاگ های پدر مادر دار). این جمله ها رو اون تو نوشته بود:

"همه سکوت کرده اند. انگار یک مسابقه ی بزرگ. زل می زنیم توی چشمهای دنیا تا کی بخندد. معلوم است که کی می خندد! کجای کار دنیا خنده دار است؟ من باید به چی این دنیا بخندم؟ به این همه آدم های رنگ و وارنگ دور و اطراف؟ به این همه اتفاقات طاق و جفت؟ به این همه تصمیماتی که گرفتنشان از نگرفتنشان سخت تر است؟ لعنتی! حالا آن آقای مثلا شاعر تو انجمن شعر بیاید و ایراد بگیرد که خانم! این همه لعنتی توی شعر های شما معلوم است که متاثر از جو است! من باید همین طوری نگاهش کنم؟ البته که همین طوری نگاهش کردم. این جو، همانیست که دارم توی فضای مسمومش نفس می کشم؟ بعله! پس متاثر از جو است! چی متاثر نیست جان من؟ وقتی همه چیز دردناک می شود. درست مثل اینکه یک چسب زخم را از روی زخمی که هنوز دردناک است بکنی! لعنتی! می دانید درست ترین کار چیست؟ چسب را سریع بکنید! در یک لحظه درد تمام دنیا را تحمل کنید. می ارزد به تحمل کم کم آن. تحمل کم کم آدم را تغییر می دهد. راست می گویم...از من می شنوید، یا جایی را ترک نکنید، یا اگر ترک کردید اینقدر پشت سرتان را نگاه نکنید!آلفردوی سینما پارادیزو یادتان هست؟ برنگردید... "

اینم آدرسش: http://masiha290.blogfa.com

براش کامنت هم گذاشتم. واقعا خیلی دوست داشتم دو خط آخرشو من می گفتم. شدم مثل اسکروچ که به جای پول، نوشته های دیگران رو جمع میکنم و اصلا همین چیزاست که به آدم اجازه میده مثل آلفرو برگرده و پشت سرش نگاه کنه.
3- دیشب اولین پست شب رو توی یگان دادم. من و علی که رمضون هم به خاطر من اومد و کبودمون کرد از بس خندیدیم. (دارم بداهه نوازی شوشتری رضا قاسمی رو گوش میدم. رضا قاسمی از اون آلفردوهای بزرگ دوران ماست. شک ندارم)
و برای امیر: 
همه چی (همه چی) از دور قشنگه. این جمله مثل وحی مقدس شده برام. کاش هممون این جمله رو مثل دعا روزی صد بار پیش خودمون تکرار کنیم و تبدیلش کنیم به یه ذکر مقدس.
امیر! همه چی (حتی ...) از دور قشنگه. نزدیکش بشی دوست داری آرزوی مرگ کنی! بسه!