وقایع اتفاقیه جمعه 6 اردیبهشت 92
روزنامه خزعبلاتی صبح و ظهر و عصر و شب ایران
جمعه 6 ارديبهشت 1392
جمعه 6 ارديبهشت 1392
تک شماره : صفر ریال
مدیرمسئول، سردبیر، تایپیست، گرافیست، آبدارچی : وحید
دیروز صبح (پنجشنبه) در عین خستگی مفرط (به دلیل اتفاقات افتاده بین من و احسان در شب قبلش(چهارشنبه))، به زور از خواب بیدار شدم. سریع یه صبحونه مختصر خوردم و با لباس گرم رفتم یگان. دیروز بر خلاف منوال جدید خیلی زود گذشت. سریع اومدم خونه و ناهار رو به بدن زدم. مرغ و سیب زمینی خوشمزه ای بود. امیر قرار بود طرفای 1.5 تا 2 بیاد که بریم شاهرود واسه بازرسی ها. توی یگان که بودم با احسان هم هماهنگ کردم و اونم پایه بود که با ما بیاد. القصه؛ ما ساعت یک رفتیم توی چرت ظهرگاهی که یه دفعه عابدی از شاهرود زنگ زد و گفت کی میایید؟ من اول صدای زنگ رو نشنیدم. بعد فکر کردم صبح شده. پیش خودم گفتم چقدر زود صبح شد که یه دفعه به خودم اومدم و فهمیدم تازه 40 دقیقست خوابیدم و ظهر روز پنجشنبست. همه این اتفاقات در عرض 3-4 ثانیه افتاد. به عابدی گفتم هر وقت راه بیافتیم میزنگم بهت. امیر ساعت 2:15 بود که زنگ زد واسه ساعت 2:30. اومد (البته با 6 دقیقه تاخیرش که قبلش اطلاع رسانی کرده بود) و رفتیم خونشون و پرونده ها رو برداشتیم و رفتیم سراغ احسان. خلاصه طرفای ساعت 3 تا 3:15 بود که سفر شروع شد. من رانندگی می کردم و احسان جلو کنارم بود و امیرم پشت جاشو پهن کرد و خوابید. برگشتنی خودش گفت استاندارد و سوکان رو حواسش نبوده و توی خواب بوده. خدا شانس بده.
احسان هم بعد از چند دقیقه ای رفت توی خواب شیرین. بعد خودم بودم و آهنگ ها که پخش میشد. رفتنی به خواب و سکوت گذشت. تا رسیدیم شاهرود. کارها رو بازرسی کردیم و همه چی به خوبی تموم شد. داداش عابدی دو هفته ای میشد بچه دار شده بود. یه دختر که اسمشو گذاشته بود ستایش. خیلی خوشحال شدم. بعد از بازرسی ها سوار ماشین شدیم که برگردیم که هممون نیاز به دستشویی داشتیم. توی اولین میدون حمله کردیم به دستشویی و بعد با فراغ بال حرکت کردیم به سمت سمنان. احسان راننده و امیر جلو و من عقب. هر چی رفتنی به خواب و سکوت گذشت، برگشتنی به شلوغی و سر و صدا گذشت. مخصوصا سجاد و خسرو و بهرام دم در آورده بودن و دلشون هوای مونس و اقدس و لعبت رو کرده بود. انقدر چرند گفتیم و خندیدیم که حد نداشت. طرفای غروب هوا یه جوری شده بود. آسمون تیره با رنگ زرد و نارنجی و زعفرونی رنگ پرتوهای خورشید. یه تضاد عجیب. دیگه دست از مسخره بازی برداشتیم و زدیم تو نخ آهنگ های ونجلیس. وقتی ونجلیس گوش میدی، سکوت هم همراش میاد، یه سکوتی از جنس تفکر. امیر که شبیه پدر مرده ها چسبیده بود به شیشه و کوهها و ابرها رو نگاه میکرد. احسان میگفت خیلی آهنگاش فلسفیه که واقعا هست و پشت هر کدومشون فکر و حرفی خوابیده. چند تا آهنگش خیلی حال عظیمی داد. Conquest of Paradise و Alpha و Spiral و نهایتا خود To the unknown man.
سرمو چرخوندم تا طرف چپ آسمون رو ببینم که ماه با دلبری تموم توی آسمونی که هنوز آبی روشن بود، می درخشید. خلاصه همه چی جور بود تا یه خاطره دیگه رقم بخوره. پشت که بودم، برعکس نشستم و به جاده و کوهها و تپه ها وقتی داشتن ازم دور میشدن نگاه می کردم. اون حالت توی ماشین مثل زمان حال بود و تصاویری که از جاده میدیدم گذشته ای که هر چی پیش میره، بیشتر ازشون دور میشیم. هر چی تصاویری که می بینی با گذشت فاصلت از اونا محو نمیشن، مثل کوههای بلند، خاطرات عمیق زندگیت هستن. خلاصه تجربه خوبی بود بعد از تجربه صندوق عقب ماشین.
اومدم خونه و بعد شام زدیم. مامان ته چین با قلقلی درست کرده بود و من هم به سان گرسنه ای در راه مانده چه کارها که نکردم. دلی از عزا در آوردم. ساعت 10:15 قرار بود امیر و احسان بیان که با هم بریم شهمیرزاد خونه وحیدشون. من رفتم یه چرت بزنم دیدم اومدن و رفتیم دنبال وحید و چقدر دم در به خاطر وحید و کارهاش خندیدیم. وحید رفت تا بیاد ما رو پیر کرد. اومد در حالی که رسما خواب بود. رفتیم بالا و یه شب خوب رو سپری کردیم. هوا یخ بود. هر چی پتو بود آوردم و انداختیم روی خودمون. همه چی عالی بود. امیر که از همه بیشتر خوب بود. فقط نمی دونم چه طوریه روزهای غیر تعطیل به زور از خواب پا میشی و دلت میخواد بخوابی، اما روز تعطیل اصلا خوابت نمی بره و سریع پا میشی. امروز ساعت 6 بود فکر کنم که دیگه خوابم نمیومد. آقا من داشتم قاطی میکردم. بعد طرفای ساعت 9:30 بود که وحید بیدارمون کرد وسایل رو جمع کردیم و حرکت کردیم به سمت خونه. الان خونه ام و باید یه برنامه ای واسه پر کردن اوقات خالی ساعات باقی مانده جمعه بکنم. تا ببینم چی پیش میاد. همین!
احسان هم بعد از چند دقیقه ای رفت توی خواب شیرین. بعد خودم بودم و آهنگ ها که پخش میشد. رفتنی به خواب و سکوت گذشت. تا رسیدیم شاهرود. کارها رو بازرسی کردیم و همه چی به خوبی تموم شد. داداش عابدی دو هفته ای میشد بچه دار شده بود. یه دختر که اسمشو گذاشته بود ستایش. خیلی خوشحال شدم. بعد از بازرسی ها سوار ماشین شدیم که برگردیم که هممون نیاز به دستشویی داشتیم. توی اولین میدون حمله کردیم به دستشویی و بعد با فراغ بال حرکت کردیم به سمت سمنان. احسان راننده و امیر جلو و من عقب. هر چی رفتنی به خواب و سکوت گذشت، برگشتنی به شلوغی و سر و صدا گذشت. مخصوصا سجاد و خسرو و بهرام دم در آورده بودن و دلشون هوای مونس و اقدس و لعبت رو کرده بود. انقدر چرند گفتیم و خندیدیم که حد نداشت. طرفای غروب هوا یه جوری شده بود. آسمون تیره با رنگ زرد و نارنجی و زعفرونی رنگ پرتوهای خورشید. یه تضاد عجیب. دیگه دست از مسخره بازی برداشتیم و زدیم تو نخ آهنگ های ونجلیس. وقتی ونجلیس گوش میدی، سکوت هم همراش میاد، یه سکوتی از جنس تفکر. امیر که شبیه پدر مرده ها چسبیده بود به شیشه و کوهها و ابرها رو نگاه میکرد. احسان میگفت خیلی آهنگاش فلسفیه که واقعا هست و پشت هر کدومشون فکر و حرفی خوابیده. چند تا آهنگش خیلی حال عظیمی داد. Conquest of Paradise و Alpha و Spiral و نهایتا خود To the unknown man.
سرمو چرخوندم تا طرف چپ آسمون رو ببینم که ماه با دلبری تموم توی آسمونی که هنوز آبی روشن بود، می درخشید. خلاصه همه چی جور بود تا یه خاطره دیگه رقم بخوره. پشت که بودم، برعکس نشستم و به جاده و کوهها و تپه ها وقتی داشتن ازم دور میشدن نگاه می کردم. اون حالت توی ماشین مثل زمان حال بود و تصاویری که از جاده میدیدم گذشته ای که هر چی پیش میره، بیشتر ازشون دور میشیم. هر چی تصاویری که می بینی با گذشت فاصلت از اونا محو نمیشن، مثل کوههای بلند، خاطرات عمیق زندگیت هستن. خلاصه تجربه خوبی بود بعد از تجربه صندوق عقب ماشین.
اومدم خونه و بعد شام زدیم. مامان ته چین با قلقلی درست کرده بود و من هم به سان گرسنه ای در راه مانده چه کارها که نکردم. دلی از عزا در آوردم. ساعت 10:15 قرار بود امیر و احسان بیان که با هم بریم شهمیرزاد خونه وحیدشون. من رفتم یه چرت بزنم دیدم اومدن و رفتیم دنبال وحید و چقدر دم در به خاطر وحید و کارهاش خندیدیم. وحید رفت تا بیاد ما رو پیر کرد. اومد در حالی که رسما خواب بود. رفتیم بالا و یه شب خوب رو سپری کردیم. هوا یخ بود. هر چی پتو بود آوردم و انداختیم روی خودمون. همه چی عالی بود. امیر که از همه بیشتر خوب بود. فقط نمی دونم چه طوریه روزهای غیر تعطیل به زور از خواب پا میشی و دلت میخواد بخوابی، اما روز تعطیل اصلا خوابت نمی بره و سریع پا میشی. امروز ساعت 6 بود فکر کنم که دیگه خوابم نمیومد. آقا من داشتم قاطی میکردم. بعد طرفای ساعت 9:30 بود که وحید بیدارمون کرد وسایل رو جمع کردیم و حرکت کردیم به سمت خونه. الان خونه ام و باید یه برنامه ای واسه پر کردن اوقات خالی ساعات باقی مانده جمعه بکنم. تا ببینم چی پیش میاد. همین!
+ نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 11:27 توسط وحيد
|