یه بار مثل یه بابای پیر میشم، یه بار یه دوست خوب، یه بار سنگ صبور، یه بار رفیق عیش، یه بار یه غمخوار، یه بار یه گدا، یه بار .... و یه بار.... و یه بار ..... واقعا من کدوم اینام؟ من گم شدم. به قول سهراب: شهر من کاشان نیست، شهر من گم شده است. شهر من کجاست؟ همون جایی که آدماش منو همین جوری که هستم (همین جوری که میخوام باشم) بپذیرن، کجاست؟
فکر کنم سهراب خیلی دنبال جواب این سوال گشته. اونجا که میگه خانه دوست کجاست؟ و بعد شروع میکنه جوابشو به خودش میده، ولی بازم آخرش جواب سوال رو حواله میکنه به یه بچه که رفته بالای یه درخت کاج که جوجه برداره از لونه نور و بعد این همه آدرس پیچ در پیچ، آخر اون باید جوابمونو بده. راستی اون بچه هه رو اگه پیدا کنیم، چی به ما میگه؟ آخرش میگه خانه دوست کجاست؟ اون رهگذری که شاخه نور به لب داشت، از کجا می دونست جواب رو این بچه هه میدونه؟ نکنه خودش بچه هه رو دیده بوده و جوابشم ازش پرسیده بوده؟ خوب اگه میدونسته، چرا از همون اول به ما نگفته؟ چرا ما آدما اینقدر برای مفهومی به نام "ابهام"  زور میزنیم؟