يه شعر خوب - شماره 27
از اینجا ميروم روزي تو مي ماني و فصلي زرد
بگو با اين خزان آرزوهايم چه خواهي كرد؟
از اينجا ميروم شايد همين امروز يا فردا
تو خواهي ماند تنها در حصار خشتهايي سرد
از اينجا ميروم تا شهر فرداهاي نامعلوم
كه آنجا سرنوشتم، هرچه پيش آورد، پيش آورد
از اينجا ميروم اينجا كسي آيينهباور نيست
كه دارد آسمانش سنگ ميبارد، زمينش گَرد
دريغا دير، خيلي دير، خيلي دير فهميدم
كه من چنديست هستم از مدار اعتنايت طرد
در آن آغازِ بعد از من، در اين پايانِ بعد از تو
كه خواهي ديد خيلي فرق دارد مرد با نامرد
تو را در خوابهايم بعد از اين ديگر نخواهم ديد
تو را با آبها، آيينهها معنا نخواهم كرد
محمد سلماني
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 1:18 توسط وحيد
|