خسته بود. مثل هر روز مسير كارش تا خونه رو پياده اومد. شراره هاي آفتاب مثل شلاق روي تمام تنش فرود مي اومد. آفتاب نامرد بعضي وقت ها ميزد به سرش و ميزد به سرش! رسيد دم در. در خونه رو بي قيد نگاه كرد. يادش اومد روز اولي كه اين خونه رو به صد شوق و ذوق خريده بود، به چه بهايي، به بهاي رياضت اقتصادي! اما يه چيزي بود كه به تمام اين سختي ها معني ميداد. خيلي وقت بود ديگه معنايي براي هيچ چي وجود نداشت، نه خنده هاش، نه غم هاش، نه دردهاش و ...
كليد رو انداخت توي قفل. قلقش دستش بود، ولي اون روز درِ داشت نارفيقي ميكرد. هي كليدو جلو عقب ميكرد ولي در انگار لج كرده بود. انگار آفتاب به سر اونم زده بود، ميگن خدا يه كي رو ميزنه اينجوريه شايد! اعصابش داشت خورد ميشد، نه به خاطر باز نشدن قفل، به خاطر اينكه نمي تونست از پس شعله هاي آتيش آفتاب بربياد. با اينكه ايستاده بود و تقلا ميكرد، انگار دويده يود، پيرهنش خيس عرق شده بود. آخر چاره رو توي لگد ديد كه يه دفعه در باز شد. اومد تو و در رو محكم پشت سر خودش بست. دكمه هاي پيرهنش رو باز كرد و سريع رفت توي سايه. نشست روي تاب دو نفره اي كه خاك و برگ و فضله پرنده ها گله به گله روش نشسته بود. خيره شد به روبرو. با اين همه گرمي هوا، حوصله نداشت بره خونه و زير كولر دراز بكشه. دست كرد توي جيب شلوارش تا سيگارش رو در بياره. هر چي گشت نبود، دست كرد توي پيرهنش و پاكت سيگار رو در آورد. سيگار رو روشن كرد و پك عميقي بهش زد. انقدر عميق كه انگار داره لبهاي معشوقشو مي بوسه. دود رو ذره ذره داد بيرون. تنش داشت مور مور ميشد. با اينكه روزي دو پاكت مي كشيد و سيگار هيچ اثري روش نداشت، ولي اون لحظه انگار داشت بعد مدتها سيگار ميكشه. سرش چرخيد و كام هاي بعدي رو سنگين تر گرفت. نگاهش به گوشه گوشه حياط رفت. هر جاييش براش خاطره بود، گوشه سمت راست بالاي باغچه كوچيك، كنار تختها بود كه با آيدا اولين كباب خونه رو زده بود. سرش رو برگردوند، چشمش به حوض آبي نقلي خونه افتاد. ياد شبهايي كه با آيدا مينشستن و از آينده ميگفتن. ياد روزايي كه با بچه ها و همسراشون جمع ميشدن و تا صبح ميگفتن و مي خنديدن. همه رو تقريبا فراموش كرده بود. هر بار كه چشمم مي افتاد به جايي كه خاطراتش براش زنده ميشد، پك ديگه اي به سيگار ميزد و خنده اي كه بيشتر به نيشخند ميخورد، ميومد رو لبش، از اين خنده عصبي ها كه خدا نصيب گرگ بيابون نكنه. سيگارش داشت تموم ميشد ولي اون هنوز توي افكار خودش غوطه ور بود كه يه دفعه دستش سوخت و ته سيگار رو انداخت اونور. همه چي دست به دست هم داده بودن كه بشن چوب خدا، ولي به جاي اينكه بزنن به كمرش، داشتن به سرش ميزدن. پا شد كه بره داخل كه چشمش به صندوق پستي افتاد. مثل هميشه لاقيد رفت سمتش. درشو باز كرد و يه نامه توش ديد. نامه رو پشت و رو كرد و عكس دو تا كفه ترازو رو روش ديد. خشكش زد، يعني آيداست؟ سريع خودشو جمع و جور كرد. يادش اومد طومار آيدا يه سه ماهي هست كه پيچيده شده. پله ها رو رفت بالا و نامه رو انداخت روي اپن. كولر رو روشن كرد و با همون وضع رفت به خواب، به يه خواب عميق.

ادامه دارد...