عضدالدين ابوشجاع آلب ارسلان، قامتی کشیده و چهره ای باصلابت داشت. سبیلهای بلندش را به هنگام شکار و رزم در پشت سر گره میزد و در همه سپاه آل سلجوق تیراندازی همانند او نبود. آلب ارسلان با سپاهی گران از خراسان گذشته  به ماوراءالنهر و سرزمین ترکان خوارزمی می شتافت. سپاهیان او کنار جیحون مقام گرفته بودند و شاه بر در خیمه نشسته بود و امواج کف را بر لب جیحون تماشا میکرد. آفتاب درمیان شطی از خون که درافق مغرب می جوشید، سر فرو برده بود و دامان طلائی خود را بدنبال میکشید. شاه به تصویر غروب که در دل جیحون مي شکست چشم دوخته بود. غرق خیالات خود بود که از پشت سر صدای پائی شنید و چون به عقب نگریست فرمانده سواران خود را دید که کرنشی کرد و گفت زندانی حاضر است. اندکی دورتر مردی با دستهای بسته میان چند نگهبان مسلح دیده میشد. آلب ارسلان  پشت به جیحون کرد و لحظه ای در قامت و قیافه مرد دست بسته خیره ماند. سپس با اشاره  انگشت او را جلو خواند و نگهبانان انقدر اسیر را جلو بردند که بیش از یک میدان میان او شاه نبود. آلب ارسلان اسیر خود را میشناخت. او کوتوال یکی از دژهای کرانه جیحون و نامش یوسف برزمی بود. دو ماه میگذشت که یوسف مقابل پادشاه سلجوقی ایستاده بود و قشون او را معطل کرده بود. چند بار آلب ارسلان کوشیده بود تا بوسیله پیامهای تهدید و تطمیع یوسف را از مقاومت باز دارد و به راه خود ادامه دهد، اما هر بار پاسخی سخت از یوسف میشنید و این سرسختی و لجاجت بر خشم و کینه پادشاه سلجوق دلیر نسبت به کوتوال سرسخت می افزود. اینک یوسف برزمی کت بسته درمقابل شاه ایستاده بود. دو روز پیش از آن، دژی که یوسف بران فرمان میراند از پای درامد و کوتوال به دست جنگاوران سلجوقی اسیر شد. این آخرین شب اقامت سپاه دران نقطه بود و شهریار سلجوقی تصمیم داشت پیش از حرکت یوسف را عقوبت کند. کوتوال نیز بسان پادشاه اندامی ورزیده و سبیلهای پر پشت داشت و از گریبان پیراهنش که دریده بود سینه برجسته اش بچشم میخورد. آلب ارسلان همچنان که نشسته بود غرید: "به تو گفته بودم اگر سیمرغ شوی و برقله قاف مقام بگیری به زیرت خواهم کشید. می بینی که اکنون چون گنجشکی در چنگال من اسیری و میخواهم بدانم چگونه است که دهانت به سخنهای درشت باز نمیشود... هان ؟"

یوسف برزمی که چون عقابی بال شکسته به صیاد خود مینگریست، لبش را به دندان گزید و سکوت کرد. سکوت او خشم سلطان را بیشتر برانگیخت و صدایش اوج گرفت. "اگر به امید عفو سکوت کرده ای این خیال باطل را از سرت بدر کن من پیش از این سه بار با تو اتمام حجت کردم اکنون نیز تصمیم خودرا گرفته ام. پس بدان ای یوسف! ساعتی نخواهد گذشت که سربازان من زنده زنده ترا گچ خواهند گرفت. اینک میخواهم صدای محکوم به مرگی را که دربرابرم ایستاده است بشنوم".
یوسف نگاهش را از روی زمین برداشت و به چشمهای آلب ارسلان دوخت.
"بسیار خوب اگر میخواهی بشنوی پس بشنو هم اکنون فکر میکردم که سالها بعد از من و تو هر کس از کنار جیحون بگذرد با خود خواهد گفت که دراینجا مردی از سلاله پادشاهان، چوپان زاده ای را که به راهزنی برخاسته، قلعه ها و سرزمینهای بسیار به تصرف دراورده بود، با چندین هزار سپاهش
 دو ماه معطل کرد و مردانه جنگید و مردانه کشته شد و تو ای راهزن، برو به فکر خویش باش تا کجا و چگونه خواهی مرد".
آلب ارسلان تا ان روز سرداران و شهریاران بسیاری را به بند و زنجیر کشیده بود  اما هرگز به یاد نداشت که هیچ کدام از انها در مقام اسارت چنین گستاخانه سخن گفته او را چوپان زاده و راهزن خطاب کرده باشد این سخنان مثل تیری بر سینه او نشست و خشمش را چنان برانگیخت که بی اختیار از جای برخاست و گفت:
"ای نگون بخت  تو سزاوار آنی که قلبت را خودم از سینه بیرون آورم" و با صدائی لبریز از خشم نعره زد: "کمان ...."
صدای شاه در سراسر اردو طنین افکند. سرداران و سپاهیان با شنیدن این صدا سراسیمه از چادرها بیرون دویدند و چون شاه را در آن حال دیدند دورادور به تماشا ایستادند. کماندار ترکش و کمان را پیش برد و آلب ارسلان دست در زه و کمانی برد که کشیدنش تنها از عهده بازوان نیرومند وی ساخته بود شاه فرمان داد تا دستهای یوسف را گشودند و بروی بانگ زد:"بگریز ای صید بد فرجام،بگریز همچون کبوتری از شاهین و مانند غزالی از برابر شیر، ترا آزاد میگذارم تا همه نیروی خود را درپاهایت جمع کنی و از تیررس بگریزی، هرگاه بتوانی از دایره تیر من بیرون شوی جانی را که دربرده ای به توخواهم بخشید، اکنون برگرد و بگریز که فرصت چندانی برایت نمانده است"
سپاهیان سلجوقی که از جلادت و چابکی شاه در تیر اندازی آگاه بودند یقین داشتند که هیچ امید نجاتی برای محکوم متصور نیست و اسیر هرچه در فرار بکوشد به نمایشی که سلطان ترتیب داده بود گرمی و هیجان بیشتری میدهد،
اما این انتظاری عبث بود زیرا اسیر با اینکه دستها و پاهایش آزاد بود، حرکتی نکرد و همچنان برجای خود ایستاد. آلب ارسلان تیری را که از ترکش بیرون آورده بود در مشت فشار داد و فریاد زد:"مرد نگون بخت مگر نمیبینی که فرصت میگذرد؟ بگریز و جانت را نجات بده"
کوتوال درحالی که دستهایش را روی سینه گره داده بود جواب داد: "تواشتباه میکنی من آن کسی نیستم که مثل شکار رمیده ای از برابر تو بگریزم و از پشت سر هدف تیر قرار گرفته. تا این زمان هرگز دشمنی پشت مرا ندیده و از این پس نیز نخواهند دید.افسوس که تو اصیل زاده نیستی تا معنی این سخن را بدانی، اما اکنون که قصد جان من کرده ای این تو و این سینه من تا بدانی مردانی هستند که از مرگ هراسی ندارند و از برای چند قطره خون تن به هر خواری و خفتی نمیدهند".
سخنان درشت یوسف مردانی را به انتظار نمایشی از شکار انسان ایستاده بود ند مبهوت ساخت سکوت آزار دهنده ای بر فضای اردو سایه افکنده بود و خون دررگهای شهرسار سلجوقی به جوش آمده بود. دو ماه تمام بود که این مرد گستاخ با پیامها و کلمات نیشدار خود به او طعنه میزد و آزارش میداد و اینک درحال اسارت و دردم مرگ نیز از دشنام گفتن و کنایه زدن دست برنمیداشت. خشم آلب ارسلان به درجه ای رسیده بود که دیگر طاقت تحمل کوتوال جسور و سخنان گشتاخانه او را نداشت.
بیدرنگ تیری را که از درون ترکش بیرون کشیده بود در زه کمان نهاد و سینه کوتوال را نشانه گرفت. اما از فرط هیجان و خشم فراموش کرد که سبیلهای بلندش را عقب بزند و چند تار مو از سبیلش که به کمان چسبیده بود همراه زه کشیده شد. چنان درد شدیدی بر پشت لبش نشست و از سر پریشانی زه را نیمه کشیده رها ساخت. خدنگی که از کمان جسته بود تاب خورد و به جای آنکه در سینه یوسف نشیند پیش پای او بر زمین افتاد. حادثه چنان سریع و غیره منتظره بود که لحظه ای چند جز حیرت و بهت از هیچکس عکس العملی بروز نکرد و همان چند لحظه کافی  بود تا واقعه ای از آن شگفت تر روی دهد کوتوال به سرعت خم شد خدنگ را از زمین برداشت. فاصله کوتاه میان خود و شاه را با چند خیز پشت سر نهاد و آنگاه با تمام نیرو تیر را درشکم شهریار سلجوقی فرو برد. ناله روی لب آلب ارسلان شکست و در حالی که دست دهها مرد بازوان یوسف برزمی را میفشرد قامت خدنگ آسای سلجوق دلیر چون کمانی خم شده بود آلب ارسلان در حالی که دودست خود را بر شکم میفشرد در چشمان کوتوال نگریست و اهسته گفت:" تو پیروز شدی یوسف".
خونی را که از میان پنجه های سلطان بر زمین می چکید تماشا میکرد و آرام بود. هیچ گونه اثر خشمی، تاثر یا هیجان درسیمای وی دیده نمیشد و به چشمهایی که از چهار سمت با کینه و نفرت به او خیره شده بود، توجهی نداشت. برای آخرین بار وقتی آلب ارسلان را به درون چادر میبردند نگاه دو مرد درهم آمیخت و سپس یوسف را نیز به زندان افکندند.