ننوشته شده هاي اين چندوقت
روزها و شب هاي خوبين. داره روزهاي سربازي خوب ميگذره. امروز شد 420 روز، از اونور 218 روز مونده. حالم خيلي خوبه. هنوز اون حالت توي منه. انگار هر روز يه ترامادول انداخته باشم بالا. فقط بعضي روزها ممكنه فاز ترام 100 رو داشته باشم، بعضي روزا فاز ترام 200. امروز با امير رفتيم گرمسار واسه بازرسي.
اما اتفاق مهم اين چند وقتي كه گذشت مراسم جشن علي و سعيده توي گنبد بود كه هيچي از يه عروسي كم نداشت. چهارشنبه گذشته بعد از اينكه از يگان اومدم، خوب خوابيدم و عصر به امير كه مشهد بود زنگ زدم تا برگشتني برم دنبالش. شب قرار بود براي شام برم خونه عمه. با امير هماهنگ كردم و قرار شد ماشينشو برم از خونشون بگيرم و هر وقت برگشت برم دنبالش. سريع اومدم سر خيابون و يه تاكسي گرفتم و لب بلوار نزديك خونه اميرشون پياده شدم. از مامان امير سوييچ ماشين رو گرفتم و بعد رفتم خونه عمه. شام رو اونجا خوردم. عمه مرغ درست كرده بود و ميرزاقاسمي و چه دستپخت محشري داره اين موجود.
بعد اومدم خونه و مشغول بودم. بابا و مامان هم سه شنبه صبح رفته بودن طرف گنبد و من شب قبلش تنها بودم و اون شب چون خوابم نمي اومد تا صبح بيدار بودم. ساعت نزديك 4 صبح رفتم امير رو از ميدون استاندارد آوردم.
بعد رفتم ريشامو زدم. حموم رفتم و ساعت 5:30 صبح خوابيدم و يه ساعتي خوابيدم و پا شدم رفتم يگان. ساعت 9 مرخصي ساعتي گرفته بودم و اومدم خونه و آماده بودم تا اميرخان بياد و با احسان و وحيد بريم طرف گنبد، اما چون ترك عادت موجب مرض است، به جاي اينكه ساعت 9 حركت كنيم، ساعت 10:30 حركت كرديم. اول رفتيم شاهرود و بعد به جاي اينكه از جاده آزادشهر بريم طرف گنبد از جاده اي كه از كنار مجن رد ميشد رفتيم. جادش عالي بود. هوا سرد بود و مه آلود و چه مه غليظي هم داشت. ولي چون ميخواستم زود برسم و اين جاده مسيرمونو دور ميكرد، خيلي از دست وحيد عصباني شدم كه گفت از اين مسير بريم.
خلاصه نزديكي ها گرگان رسيديم و سريع حركت كرديم سمت گنبد. رسيديم خونه اي كه بايد مي رسيديم. با بچه ها رفتيم بالا و خستگي در كرديم. عبدالرضا زودتر از ما رسيده بود. بعدش آماده شديم و رفتيم سالن. مراسم خوبي بود. همه چيز خوب بود. ساعت 11 برگشتيم دوباره خونه و اين بار تا ساعت 1 نصفه شب زدن و رقصيدن. تازه بعدا فهميديم كه به خاطر مهموناي ما كه از سمنان اومده بودن مراسم رو زود تموم كرده بودن.
خلاصه بعد از رقص و پايكوبي رفتيم طبقه بالا و خوابيديم. فرداش بيدار شديم و صبخونه زديم و بعد حركت كرديم سمت آبشار خان ببين. قبلا يكي از آبشارها رو رفته بوديم. اين بار دومي رو هم ديديم و بعد به يه غار رسيديم و غار رو تا جايي كه امكان داشت رفتيم. بعضي جاها بوي فضله خفاش ها آدم رو خفه ميكرد.
بعد برگشتيم و رفتيم سمت گرگان. براي پيدا كردن يه جاي خوب براي غذا به ناهارخوران هم سر زديم و بعد برگشتيم و يه جا ناهار خورديم. گرگان خيلي شهر قشنگيه. خيلي خوشم اومد از اين شهر و زيباييش. بعد از همون مسيري كه رفتني اومده بوديم برگشتيم و يه جا پياده شديم و توي مه غليظ چايي داغ زديم به بدن. از شاهرود من نشستم پشت فرمون و احسان و امير و وحيد مثل اينكه ياد گذشته افتاده بودن. شروع كردن به زدن همديگه و نتيجه اين شد كه عينك وحيد از پنجره ماشين افتاد بيرون و زديم كنار، ولي هر چي گشتيم پيدا نشد و آخرين چيز خوب اين سفر اين بود كه امير رفت بره بگه احسان كه گفت استكان. من پاره شدم از خنده و بعدش همش امير به احسان ميگفت استكان. سفر خوبي بود. كلا سفر چيز خوبيه، چيز خيلي خوب.
بعد رفتم ريشامو زدم. حموم رفتم و ساعت 5:30 صبح خوابيدم و يه ساعتي خوابيدم و پا شدم رفتم يگان. ساعت 9 مرخصي ساعتي گرفته بودم و اومدم خونه و آماده بودم تا اميرخان بياد و با احسان و وحيد بريم طرف گنبد، اما چون ترك عادت موجب مرض است، به جاي اينكه ساعت 9 حركت كنيم، ساعت 10:30 حركت كرديم. اول رفتيم شاهرود و بعد به جاي اينكه از جاده آزادشهر بريم طرف گنبد از جاده اي كه از كنار مجن رد ميشد رفتيم. جادش عالي بود. هوا سرد بود و مه آلود و چه مه غليظي هم داشت. ولي چون ميخواستم زود برسم و اين جاده مسيرمونو دور ميكرد، خيلي از دست وحيد عصباني شدم كه گفت از اين مسير بريم.
خلاصه نزديكي ها گرگان رسيديم و سريع حركت كرديم سمت گنبد. رسيديم خونه اي كه بايد مي رسيديم. با بچه ها رفتيم بالا و خستگي در كرديم. عبدالرضا زودتر از ما رسيده بود. بعدش آماده شديم و رفتيم سالن. مراسم خوبي بود. همه چيز خوب بود. ساعت 11 برگشتيم دوباره خونه و اين بار تا ساعت 1 نصفه شب زدن و رقصيدن. تازه بعدا فهميديم كه به خاطر مهموناي ما كه از سمنان اومده بودن مراسم رو زود تموم كرده بودن.
خلاصه بعد از رقص و پايكوبي رفتيم طبقه بالا و خوابيديم. فرداش بيدار شديم و صبخونه زديم و بعد حركت كرديم سمت آبشار خان ببين. قبلا يكي از آبشارها رو رفته بوديم. اين بار دومي رو هم ديديم و بعد به يه غار رسيديم و غار رو تا جايي كه امكان داشت رفتيم. بعضي جاها بوي فضله خفاش ها آدم رو خفه ميكرد.
بعد برگشتيم و رفتيم سمت گرگان. براي پيدا كردن يه جاي خوب براي غذا به ناهارخوران هم سر زديم و بعد برگشتيم و يه جا ناهار خورديم. گرگان خيلي شهر قشنگيه. خيلي خوشم اومد از اين شهر و زيباييش. بعد از همون مسيري كه رفتني اومده بوديم برگشتيم و يه جا پياده شديم و توي مه غليظ چايي داغ زديم به بدن. از شاهرود من نشستم پشت فرمون و احسان و امير و وحيد مثل اينكه ياد گذشته افتاده بودن. شروع كردن به زدن همديگه و نتيجه اين شد كه عينك وحيد از پنجره ماشين افتاد بيرون و زديم كنار، ولي هر چي گشتيم پيدا نشد و آخرين چيز خوب اين سفر اين بود كه امير رفت بره بگه احسان كه گفت استكان. من پاره شدم از خنده و بعدش همش امير به احسان ميگفت استكان. سفر خوبي بود. كلا سفر چيز خوبيه، چيز خيلي خوب.
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۲ ساعت 21:14 توسط وحيد
|