امشب بعد مدت ها دور هم جمع شدیم... هفت نفر بودیم. اما همون بچه های سابق نبودیم. غلامرضا نبود، یعنی ایران نیست که بخواد باشه. این بار هم هفت نفر بودیم، اما همه مذکر نبودن، یه مونث تو جمعمون بود، یه مونث که دوست دختر یکی از بچه ها نبود یا یه دختر غریبه توی جمع، زن دوستمون بود، زن طاهر.
آره روزگار...
دارم کم کم میشناسمت. تو هم مثل بقیه ای. هر چی لطفت سر جاشه، منتت هم سر جاشه. هر چی به آدم حال میدی، از اونور حال آدمو میگیری...
آه روزگار...
یه چیزی مثل ترکه رو گرفتی دستت و میکوبی تو سر ما، ترکه ای به نام "زمان" و وقتی ترکه خوذتو میبری بالا و میاری رو سر ما، مفهوم "گذر زمان" رو یاد آدم میاری...
آه روزگار...
اولین نفرمون رو بردی، بردی توی دنیای تاهل و این درآمدیه برای اتفاقات بدی و گسسته شدن بیشتر و بیشتر گروه کذاییمون. البته قبل از درآمد، پیش درآمد نواخته شده بود. پیش درآمدی که هر کس ساز خودش رو میزد و سمفونی قره قاطی ای درست شده بود که نگو...
اما روزگار...
اونایی که همدلن با هم میمونن، اونایی که حرمت دوستی رو میدونن، قدرشو میدونن و برای اینکه چرخش و ضرب اون ترکه رو روی تن و بدنشون احساس نکنن، پناه میارن به همین دوستی ساده ما که داره غیرمعمولی میشه که صدالبته شده، گفتم که چرا (پیش درآمد...)
امشب شب خوبی بود. اولین بچه گروهمون رفت قاطی مرغا و به اتفاق هم رفتیم کافی شاپ شبدیز. خوش گذشت و مطمئنم همه بچه ها، چه همه اونایی که عزب اوغلی تشریف دارن (شامل بنده کمترین، امیر، احسان، وحید و رضا) و چه طاهر که به تازگی مزدوج شده، همه داشتن گذشته رو مرور میکردن و گرد و غبار از روی خاطرات گذشته رو بر میداشتن و فکر میکردن از کجا به اینجا رسیدیم. همه داشتن مرور میکردن دوستیمون رو، از دبیرستان تا الان، و شاید امیر و رضا بیشتر رفته بودن به عقب، از دوره راهنمایی تا الان. آخه امیر و رضا و طاهر، از دوره راهنمایی تا الان با هم هستن.
القصه...
زمان مثل همیشه گذراست و نامرد توقف تو کارش نداره. فقط خوبی و خوشی میمونه.
پس:
بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز همدیگر نمانیم