خوب
دوستان عزیز سلام دوباره
من اومدم...
ریش ها به چاه خونمون واصل شدن و بنده تمیز و خوشبو شده با افتر شیو در خدمت شما هستم. در هنگام معدوم نمودن ریشها، مشغول گوش دادن صدای جادویی شجریان و تار قلندر لطفی کبیر بودم. آلبوم "بهار دلکش" در ابوعطا. بعد از زدن ریش هام، زنگ زدم به دخترعموم که برم خونشون. خیلی وقته بهش سر نزدم. من و دخترعموم، خواهر و برادر رضاعی هستیم و عین خواهر نداشتم دوستش دارم. شوهرش گوشی رو برداشت و گفت که خونه نیستن و قرار رو گذاشتم واسه یه شب دیگه. بگذریم...
بذار یه سری درد دل بکنم. خیلی خیلی حرف دارم بزنم ولی مخم هم پراکندست و هم مغشوش.
سعی میکنم همه رو بنویسم. امروز که از یگان اومدم خونه، طبق معمول همیشه، اول میرم سراغ موبایلم تا ببینم زنگی یا پیامکی برام اومده یا نه. بعد میرم سراغ "تو" تا ببینم ازش چیزی اومده یا نه. "تو" چند روزی نیست و امروز فقط رفتم ببینم چیزی ازش اومده یا نه که نیومده بود و طبیعی هم بود البته. چون ایشون دسترسی به اینترنت ندارن.
بعد دیدم دو تا پیامک دارم. یکیش از خان داداش بود. خان داداش به اتفاق همسرشون دیروز رفتن گنبد. به خان داداش، روز پنجشنبه مرخصی دادن و فرصت رو مناسب دید تا این دو روز تعطیل به اتفاق همسرشون، برن به دیار خانومش اینا. نمی خوام راجع به پیامکش هیچ چیز اضافه و توضیحی بنویسم. فقط دلم میخواد کلمه به کلمه این پیامک رو با تموم وجودتون بخونید. این پیامک یه چیزی تو همون مایه های پست های من با عنوان "حرف هایی که مثل تیله های بچگی میمونن" هستن. متن پیامک خان داداش این بود:
"یعنی عاشق ایرانم، میفهمم نادر ابراهیمی چی گفته"
بگذریم...
دوست خوب یکی از مرحمت های بزرگ خداست. بعضی از دوستا کنارتن و برات عزیزن. ولی بعضی ها هستن که با اینکه خیلی ازت دورن، ولی بازم خیلی خاطرشون برات عزیزه، حتی اگه سالهای سال اونا رو نبینی. محمدحسین معروف به "حسین 106"، یکی از اون دوستای ناب روزگاره. دیشب بهم زنگ زد و نیم ساعتی با هم حرف زدیم. در صورتی که رسم ادب حکم میکنه اولا کوچیکتر به بزرگتر زنگ بزنه و ثانیا وقتی یکی بهت زنگ میزنه، دفعه بعد تو بهش زنگ بزنی. دیشب چقدر صفحات خاک خورده گذشته (گذشته خیلی نزدیک) رو با هم ورق زدیم. خیلی چیزا یادم رفته بود و چقدر لذت بردم از حرف زدن باهاش. حسین قیافه غلط اندازی داشت. روزهای اول حس میکردم از اون آدم مذهبی های خفنه دو آتیشست، بعدا فهمیدم نه بابا، این وضعش از ما هم خراب تره. درگیرتر از من توی مسائل و یه جبری گرای به تمام معنا. در اثر همین مصاحبت ها و مجالست ها بود که من رو هم به طریقت جبریون سوق داد. یادش بخیر و بسیار مشتاق دیدارش هستم. اونم در یکی از خاطره انگیزترین مکان هایی که توش زندگی کردم: پادگاه نیشابور توی باغرود....
بگذریم...
الان دارم معین گوش میدم. چه صدایی داره این بشر...
125 روز مونده تا پایان دوره نکبت سربازی. سربازی خیلی انرژیم رو میگیره. روزی نیست که به امیر نگم "سربازی نرفتی امیر تا بدونی چه جوری میشاشن به همه غرورت"... این سه روز تعطیل، انگیزه ای داده بهم برای دوباره نفس کشیدن دوباره. به خدا نمیخوام اغراق کنم در مورد جماعتی که باهاشون هستم. مثل همه جاهای دیگه، آدم های خوب توش کم نیستن. ولی آدم های خوبش خیلی کمن و خیلی خوب، ولی آدمهای بدش خیلی زیادن و خیلی خیلی بد. بذارید فقط یه نمونه براتون بیارم.
ما تا یه دو سه روز پیش، نماینده ولی فقیه توی یگانمون نداشتیم. یعنی داشتیم که دوره خدمتش تموم شد و تا جانشینش بیاد خیلی طول کشید. مسلما این جانشین هم مثل سلف خودش یه آخوند بود. روزی که ایشونو آوردن برای معرفی، چند تا از این دون صفتهای یگانمون (عوام با ادب به این آدم ها میگن دستمال کش و عوام عوام بهش میگن خایه مال!) داشتن می دویدن توی این اتاق و اون اتاق که قرآن بذارن رو میزهاشون. مثلا توی اتاق خودمون، این مسئولمون یه قرآن و تسبیح برداشت و گذاشت روی کازیه. من داشتم اونجا خودمو میخوردم که واقعا ممکنه چنین آدم هایی وجود داشته باشن؟ آره. یکی از محاسن عظیم سربازی، دیدن آدمهاییه که فکر میکنی توی خیالات (اونم توی خیالات حاد) وجود دارن. اما سربازی بهت میفهمونه نه داداش، قانون احتمال P(a)=0 یه چیز مردست (با احترام به جناب کولموگروف نازنین باید بگم که ریدی شما با این قانونت)...
بگذریم...
امروز با امیر وقتی داشتیم می رفتیم سمت گرمسار برای بازرسی، نزدیک کاروانسرای لاسجرد، ماشینو نگه داشتم تا امیر بره دلستر و چیپس بخره. توی برگشت یه دفعه دیدم داره میخنده و به دو تا کیوی که آویزون بود، اشاره میکنه. خیلی عالی بود. تصویریش جلوی رومه. عین دو تا ابول آدم بود...
بگذریم...
رفتنی داشتیم آلبوم "سر عشق" شجریان رو گوش میدادیم و چه حالی کرده بود امیر با شعر جناب سعدی که اشتباها بهش گفتم مال حافظه. با این مطلع:
هزار جهد بکردم که سر عشق بپوشم
نبود بر سر آتش میسرم که نجوشم
بگذریم...
حس تنهایی رو خیلی دوست دارم ولی میدونم تنها زندگی کردن عذابم میده. 
فعلا چیزی یادم نمیاد. دوباره چیزی یادم اومد می نویسم. یادش بخیر اون موقع چقدر توی دفتر خاطراتم چیز می نوشتم ولی الان مدت هاست چیزی توی اون دفترها ننوشتم. 
بگذریم...
بسه فعلا