حرفهایی که مثل تیله های بچگی می مونن - 13
همین امروز، آره، همین امروز، بیوک شکورزاده معروف به بیوک آقا، درگذشت:
در شناسنامه اش نام زن و فرزندش وجود دارد که البته هر دو فوت کرده اند. او نوازندگی تار را از پدر و عموهایش آموخته است. روزی به تهران می آید تا برای ناپدر اش ساز بخرد که در آنجا اتفاقی با زنده یاد لطفالله مجد آشنا می شود. چند هفته ای در منزل او مهمان بوده و چیزهایی در مورد تارنوازی از او آموخته است. سال ها در مراغه زندگی کرده است و در مجالس شادی مردم تار می نواخته است.در اوایل میانسالی بیوک آقا برای مدتی در شهر دیده نمیشود. بعد از چند روز او را میبینند که با لباسی مشکی بر تن به شهر باز میگردد. هرگز کسی ماجرای آن روز را نمیفهمد و او نیز هرگز در مورد آن روز با کسی صحبت نمیکند. بعد از این دیگر بیوک آقا برای چند سالی تار نمیزند و آواره ی خیابان ها می شود. در دخمه ای زندگی میکرده و تنها دوستش یک سازنده تار در مراغه بوده است. از بیوک آقا یکی دو نوحه نیز نقل شده است که مداحان محلی میخوانند