به شاعر شهید مرتضی کیوان
یکی از بزرگترین لذت های من، خوندن تقدیم کتابها، نوارها یا هر چیز دیگست. مثلا همین آلبوم "از میان ریگ ها و الماس ها" با تار جادویی لطفی کبیر و صدای احسان طبری، مخصوصا اونجا که میگه: "به شاعر شهید مرتضی کیوان". مرتضی کیوان رو می شناختم. توی 33 سالگی مرد. توده ای بود مثل احسان طبری، ولی به من چه؟ اصلا که چی؟ مگه ما راه درست رو می دونیم چیه؟ گور بابای هرکی اینجوری فکر می کنه، اصلا همین خودش بالاترین تحجره. میدونی چیه؛ من الان اینقدر حالم بده که دارم سپیده گوش میدم. سپیده لطفی و شجریان، همون که طرح اولیش احتمالا توی همین نوار احسان طبری ریخته شده. داشتم می گفتم، از کجا به کجا رسیدیم. علی داره باهام حرف میزنه، راجع به زیدش. خیلی بالاست، همین جوری که من خیلی پایینم، انقدر پایین که دلم یه مخدر میخواد. سپیده شروع شد، دلم گریه میخواد، دلم یاد نارون محلات افتاد، نماد عینی آهنگ سپیده، نماد دوران کودکیم، یاد بوهای محلات بخیر. دلم برای سهراب تنگ شد. مطمئنم تجربه های او رو داشتم، وقتی از قانون زمین میگه، وقتی از گلستانه میگه. داشتم از مرتضی کیوان می گفتم که همسرش هنوز زندست. خود کیوان رفیق شاملو و کسرایی بوده، شاگرد نیما و ... لعنت به این حکومت ها که نمیذارن مثل بچه آدم زندگی کنیم و چه دل خوش کنکیه این بیت که" آدمی در عالم خاکی نمی آید به دست..."
داشتم می گفتم زن مرتضی کیوان زندست و استاد دانشگاه و از قدیمی های کتابداری. می دونید وقتی میری تو خاطره بازی هات و به یاد زندگی این دو نفر که کمتر از یه سال با هم زندگی کردن، دیوونه میشی و تازه می فهمی که .....
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم بهمن ۱۳۹۱ ساعت 21:40 توسط وحيد
|