Infinity
دیوارهایم را خراب می کنند
اما...
انگار جبر زندگی دست بردار نیست
دوباره با خون دل آنها را از نو بنا میکنم
زمان می گذرد و افیون فراموشی مرا به ورطه اختیار می کشاند
اما...
انگار قاصری هستی ابدی
بی گناه و بیگانه
تو را به بیدادگاه روزمرگی می برند
و حکم مانند همیشه مشخص
بی هیچ یار و یاور
محکوم به بودن و پذیرفتن آنچه نمی توانی تغییرش بدهی
مگر چه میخواهم؟ آری مگر چه میخواهم؟
جز سرپناهی برای سیر در ابدیت
پس چرا دستهایت را از من دریغ کرده ای؟
چه شب ها که بی تو خود را خسته و نالان به صبح رسانده ام
برای آنکه دوباره از سپیده دمان تا شامگاه دلقکی باشم برای دردهای مردم
شب های سرد کوهستان
هنگامه ای که سرما طریق پس و پیش را از من ربوده بود
هنگامه ای که تاریکی کوهستان چون سیاهی دالان مرگ می مانست
هنگامه ای که نبودنت مرا به سان کودکی گمشده در ناشناسان میکرد
تو کجا بودی؟
من برای تو کجا بودم؟
ماجرا چیست؟
هیچ نمی دانم
هیچ نمی دانم
هیچ...
تمام دانسته هایم در ندانسته هایم خلاصه شده است
کجایی؟
تو را کم دارم
بیا بانو
بیا
بیا
......
......
......
اما...
انگار جبر زندگی دست بردار نیست
دوباره با خون دل آنها را از نو بنا میکنم
زمان می گذرد و افیون فراموشی مرا به ورطه اختیار می کشاند
اما...
انگار قاصری هستی ابدی
بی گناه و بیگانه
تو را به بیدادگاه روزمرگی می برند
و حکم مانند همیشه مشخص
بی هیچ یار و یاور
محکوم به بودن و پذیرفتن آنچه نمی توانی تغییرش بدهی
مگر چه میخواهم؟ آری مگر چه میخواهم؟
جز سرپناهی برای سیر در ابدیت
پس چرا دستهایت را از من دریغ کرده ای؟
چه شب ها که بی تو خود را خسته و نالان به صبح رسانده ام
برای آنکه دوباره از سپیده دمان تا شامگاه دلقکی باشم برای دردهای مردم
شب های سرد کوهستان
هنگامه ای که سرما طریق پس و پیش را از من ربوده بود
هنگامه ای که تاریکی کوهستان چون سیاهی دالان مرگ می مانست
هنگامه ای که نبودنت مرا به سان کودکی گمشده در ناشناسان میکرد
تو کجا بودی؟
من برای تو کجا بودم؟
ماجرا چیست؟
هیچ نمی دانم
هیچ نمی دانم
هیچ...
تمام دانسته هایم در ندانسته هایم خلاصه شده است
کجایی؟
تو را کم دارم
بیا بانو
بیا
بیا
......
......
......
+ نوشته شده در شنبه پنجم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 21:15 توسط وحيد
|