روزی لذت بخش در حد انفجار!
این نوشته رو دارم در حالی می نویسم که سرم به طرز دلخراشی میخاره و هر بار که موهامو میخارونم، مشتی کثافت زیر ناخونام جمع میشه و چون زیر ناخونام ظرفیت محدودی برای پذیرش دوستان چرکولک سرم داره، ناگهان تابلوی "باز است" که پشت شیشه های ناخن های دستم تا همین چند ثانیه قبل خودنمایی میکرد، یه دفعه تبدیل میشه به "بسته است" و حتی چند تا از این ناخن ها، یه چند نفری رو اجیر کردن که توی ازدحام چرکولک ها فریاد میزنن "توقف بیجا مانع کسب است". راستی یکیشون قبلا نونوا بوده، حواسش نیست اینجا صفه چرکه، بعد داد میزنه "نفرهای آخر، آره! از چرکولک دوم به بعد، نون به شما نمی رسه". اینم وضع ماست. از بس ازدحام چرکولک ها زیاد شده که گهگاهی که بی حواس ناخون ها میل میکنن یه کمکی (حتی در حد یه خارش کوچیک) بکنن، چرکولک ها شروع به ریختن آشغالاشون به صورت پرتابی به داخل ناخون ها میکنن و همین جاست که صدای "لعنت بر پدر و مادر کسی که در این مکان آشغال بریزد"، از طرف عوامل و نون خورهای سازمان "حمایت از ناخن های آراسته"، بلند میشه. القصه... این همه آسمون و ریسمونو به هم بافتم که بگم دارم توی چه شرایط اسفباری می نویسم.
اما امروز و بهتر بگم دیروز و امروز.... دیروز انقدر روز شلوغی بود که انگار اتفاقای یه هفته معمولی من، یه دفعه توی یه روز افتاد. روز 28 بهمن 91، یه روز خوب که از اول صبح تا قبل از خواب، تمام اتفاقای خوب و بعضا رویایی توش افتاد. از همون اولش میگم چه خبر بود. مثل روال سابق ساعت 6:30 بیدار شدم و صبحونه ای خوردم و پیاده رفتم به سمت یگان خدمتی. وقتی رسیدم مثل همیشه در بسته بود و به همراه سایر سربازها منتظره ورود یکی از کادری ها برای باز کردن در که بالاخره حسن اومد و در رو باز کرد. منم رفتم اتاق خودم تا ببینم که کی روز تموم میشه. همین طور نشسته یودم که محمد نه لو هم اومد. بعد از اون من پای کامپیوتر بودم و لیست اسامی رو وارد می کردم (اسامی خواهران برای درخواست کار در یگان) و محمد هم صندلی ها رو کنار هم چیده بود و دراز کشیده بود. یگان خبری نبود. جز چند تا کادری بقیه انگار توی عشق و حال بودن. همین طور مشغول بودیم که یه دفعه از گردان قرارگاه سپاه استان اومدن و میخواستن درها رو پلمپ کنن. علی هنوز نیومده بود. بهش زنگ زدم ولی رد تماس کرد و خودش یه چند دقیقه بعد زنگ زد. یادمه سوتی دادم و جلوی نماینده سپاه استان گوشیمو در آوردم و میخواستم به علی پیامک بدم که خودش زنگ زد. خلاصه روال پلمپ کردن درها شروع شد و بعدش از همه اونایی که اونجا بودن خداحافظی کردم و اومدم سمت خونه. وقتی خونه رسیدم بلافاصله (روی این بلافاصله تاکید میکنم) مشغول تمیزی حیاط و درهای ورودی شدم. اول در و پنجره های ورودی خونه و بعد شستن ماشین و بعد شستن حیاط و تی کشیدن اون و باقی ماجرا...
کارمون که تموم شد ماشین رو روشن کردم و رفتم عینک های بابا رو از عینک سازی گرفتم (سرم بدجوری میخاره!). راستی چقدر برخورد این شاگرد عینک سازیه خوب؟ چرا اینقدر رفتار خوب تو ذهن آدما میمونه؟ مثل کار دیروز ما با سرافراز یا عذرخواهی امیر نزدیک پارک سنگی از یارو راننده هه؟ ....
بعد سفارش عینک دوربین بابا رو هم دادم و در مورد عینک طبی-آفتابی هم از شاگرد عینک سازی پرسیدم که گفت آره عدسی طبی-آفتابی هم وجود داره. بعد رفتم پیش مهناز و مدارک بابا رو بهش دادم و برگشتم خونه. بعدش بعد مدت ها و برای سومین بار در مدت سربازی، ریش ها و سیبیل ها رو از ته (در اینجا روی کلمه "ته" تاکید میکنم!) زدم. صاف صافشون کردم. بعد امیر زنگ زد و اومد دنبالم. رفتیم پیش سرافراز و یه سررسید و یه تقویم بهش دادیم و باهاش چاق سلامتی کردیم. چقدر اتفاق خوبی بود و احسنت به این فکر امیر. میتونست خودش اینارو به سرافراز بده، ولی با یه تیر دو نشون زد، بهتره بگم تیرها زد. اولا من و سرافراز همدیگرو دیدیم، ثانیا سررسید و تقویم رو به عنوان یه هدیه کوچیک بابت مزاحمت های همیشمون بهش دادیم و تیرهای مهم تر، تیرهایی که به عمق قلب سرافراز زده شد، تیرهایی که فقط باید به اون جای خاص وجودت بخورن تا اسیر و کشته یه انسان دیگه بشی، برخلاف تصور همه این تیرها از جنس درجه یک و چوب و پر عقاب ساخته نشده، این تیرها، انقدر تیرهای معمولی هستن که همیشه توی دست و بال و دور و اطرافمونه، ولی چون فکر میکنیم کارایی نداره و کارگر نمی افته بی خیالش میشیم. آره، دیروز امیر یه تیکه چوب خیلی کهنه و بی مقدار رو برداشت و داد دست من و منم زدم به اونجای قلب سرافراز. اینو مطمئنم که خدا همون جوری که بابت گناهانمون ما رو پاک میکنه، بابت این صحنه ها انقدر بهمون حال میده که نگو. میدونم وقتی خدا این صحنه ها رو می بینه از شوق گریه میکنه. ولی چرا ما نمی خواهیم اینجوری زندگی کنیم؟ مگه چی ازمون کم میشه؟ به خدا هیچ چی.
بعدش رفتیم خونشون و من مشغول مرتب کردن وسایل شدم و امیر درازی کشیده بود که مامانش میخواست بره بیرون که مامانشو بردیم اونجا که میخواست بره و خودمون رفتیم دنبال گل و شمع و ساعت و این فانتزی های امیر. اول رفتیم میدون کوثر که گل ها چنگی به دلمون نزد و بعد رفتیم جلوی مغازه سابق بابابزرگ عارف که از همون جا یه گلدون خریدیم. راستی قبلش دو تا شمع خریدیم. بعدش میدون امام امیر رفت از مغازه چیزی بگیره که من زنگ زدم به بابا واسه ساعت عزیز. راستی یادم رفت، بعد از میدون کوثر رفتیم سمت خونه عزیز بیتا. خونه نبود. به بابا گفتم اگه کلید داره بهم بده تا ساعت رو از اونجا بگیرم که بابا گفت خونه عمشون زنگ بزنم که عزیز اونجاست. به عمه زنگ زدم و رفتم اونجا و کلید خونشونو گرفتم و ساعت کذایی رو آوردیم و کلید رو دوباره دادیم به عزیز و اومدیم خونه امیرشون. دوباره خونه رو مرتب کردیم. راستی قبل همه همه اینا، برای اولین بار وقتی اومدیم خونه امیرشون، دیوار اتاق رو با پارچه سفید پوشوندیم و بالاخره آتلیه رو راه انداختیم. بعد از رسیدن به خونه، امیر چایی درست کرد که با شیرینی کشمشی زدیم بالا و چقدر گشنم بود و خوب لاش دادم. بعدش همین طور که نشسته بودیم یه دفعه از این زنگ ها بالای کله امیر خورد و گفت چه خوبه فردا به بچه ها بگیم بیان اینجا و یه عکس دسته جمعی بگیریم. توجیهش هم خیلی خوب بود. امکان جمع شدن هفت نفرمون در شرایط جدید با توجه به همه مسائل موجود کاری، رابطه ای و ... بسیار کمه. بعد به تک تکشون زنگ زد و امروز بعد از ظهر قراره بریم واسه اون عکس معهود. خیلی لذت بخش شد دیشب وقتی همه موافقت کردن. دقیقا وقتی همه اکی دادن که فردا با لباس و سر و صورت مرتب بیان واسه عکس، انگار تمام اعمال دیروزمون معنی پیدا کرد. انگار "گذشته" و "آینده"، دو رفیق متضاد و عمیق، هر دوشون اومدن توی زمانی به نام "حال" که هیچ عمقی نداره و تصور کنید چه حسی به من و امیر دست داد. نمیخوام بیشتر راجع به این حس صحبت کنم، شاید وقتی یه روز توی میان سالی و شاید توی پیری دارم به عکسی که امروز میخوایم بگیریم، نگاه کردم، دفتر خاطراتمو باز کردم و نوشتم چه حسی داشتم دیروز و خواهم نوشت از حس اون روزم که ....
بعد رفتیم واسه پس دادن لامپ ها و بعد خوردن شام. رفتیم عموباقر و دو تا چیزبرگر زدیم. خیلی خوشمزه بود. بعد رفتیم به سمت خونه. من نزدیک های هلال احمر پیاده شدم و پیاده رفتم خونه. به لیلی زنگ زدم. گفت 3 دقیقه دیگه زنگ بزنم. یه ربعی با هم حرف زدیم. حالش خوب بود و شوخی میکرد. از یه بابابرقی دیگه گفت که هنوز پاپی قضیست. عیدی میخواست، مثل پارسال. خوب بود. بعد اومدم خونه و درجا کپیدم. همین!
بعدش رفتیم خونشون و من مشغول مرتب کردن وسایل شدم و امیر درازی کشیده بود که مامانش میخواست بره بیرون که مامانشو بردیم اونجا که میخواست بره و خودمون رفتیم دنبال گل و شمع و ساعت و این فانتزی های امیر. اول رفتیم میدون کوثر که گل ها چنگی به دلمون نزد و بعد رفتیم جلوی مغازه سابق بابابزرگ عارف که از همون جا یه گلدون خریدیم. راستی قبلش دو تا شمع خریدیم. بعدش میدون امام امیر رفت از مغازه چیزی بگیره که من زنگ زدم به بابا واسه ساعت عزیز. راستی یادم رفت، بعد از میدون کوثر رفتیم سمت خونه عزیز بیتا. خونه نبود. به بابا گفتم اگه کلید داره بهم بده تا ساعت رو از اونجا بگیرم که بابا گفت خونه عمشون زنگ بزنم که عزیز اونجاست. به عمه زنگ زدم و رفتم اونجا و کلید خونشونو گرفتم و ساعت کذایی رو آوردیم و کلید رو دوباره دادیم به عزیز و اومدیم خونه امیرشون. دوباره خونه رو مرتب کردیم. راستی قبل همه همه اینا، برای اولین بار وقتی اومدیم خونه امیرشون، دیوار اتاق رو با پارچه سفید پوشوندیم و بالاخره آتلیه رو راه انداختیم. بعد از رسیدن به خونه، امیر چایی درست کرد که با شیرینی کشمشی زدیم بالا و چقدر گشنم بود و خوب لاش دادم. بعدش همین طور که نشسته بودیم یه دفعه از این زنگ ها بالای کله امیر خورد و گفت چه خوبه فردا به بچه ها بگیم بیان اینجا و یه عکس دسته جمعی بگیریم. توجیهش هم خیلی خوب بود. امکان جمع شدن هفت نفرمون در شرایط جدید با توجه به همه مسائل موجود کاری، رابطه ای و ... بسیار کمه. بعد به تک تکشون زنگ زد و امروز بعد از ظهر قراره بریم واسه اون عکس معهود. خیلی لذت بخش شد دیشب وقتی همه موافقت کردن. دقیقا وقتی همه اکی دادن که فردا با لباس و سر و صورت مرتب بیان واسه عکس، انگار تمام اعمال دیروزمون معنی پیدا کرد. انگار "گذشته" و "آینده"، دو رفیق متضاد و عمیق، هر دوشون اومدن توی زمانی به نام "حال" که هیچ عمقی نداره و تصور کنید چه حسی به من و امیر دست داد. نمیخوام بیشتر راجع به این حس صحبت کنم، شاید وقتی یه روز توی میان سالی و شاید توی پیری دارم به عکسی که امروز میخوایم بگیریم، نگاه کردم، دفتر خاطراتمو باز کردم و نوشتم چه حسی داشتم دیروز و خواهم نوشت از حس اون روزم که ....
بعد رفتیم واسه پس دادن لامپ ها و بعد خوردن شام. رفتیم عموباقر و دو تا چیزبرگر زدیم. خیلی خوشمزه بود. بعد رفتیم به سمت خونه. من نزدیک های هلال احمر پیاده شدم و پیاده رفتم خونه. به لیلی زنگ زدم. گفت 3 دقیقه دیگه زنگ بزنم. یه ربعی با هم حرف زدیم. حالش خوب بود و شوخی میکرد. از یه بابابرقی دیگه گفت که هنوز پاپی قضیست. عیدی میخواست، مثل پارسال. خوب بود. بعد اومدم خونه و درجا کپیدم. همین!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۱ ساعت 11:18 توسط وحيد
|