يه شعر خوب - شماره 24
آفتابيست مرا در ديدار...

هر دمم ساحری بر انگيزد
هر دم از اختری فروزانم
نغمهها شعله رنگ میخيزد
از درون تنور سوزانم
آفتابی مراست در ديدار
که مکدر نمیشود نگهش
نور را جويم اندر اين شب تار
سُهرودیوشم شهيد رهش
عمر را گرچه پای لنگ شده
ليک اميد میپرد گستاخ
گرچه دل بر حيات تنگ شده
آرزو راست ليک جاده فراخ
راز بسيار و چارهام ناچار
لب بهراز نهفته دوختن است
اندر اين کلبهي سيه ديوار
هستیام تمام سوختن است
مرغزاری خوش است گيتی و من
چندگاهی در آن گرازيدم
خواستم عاشق بشر باشم
وه ندانم بر آن برازيدم
آز و ناز تو مرد ميدان نيست
هرزه بادی به خيره راند تو را
هيچ پاداش خوشتر از آن نيست
خلق گر يار خويش خواند تو را
احسان طبري
+ نوشته شده در سه شنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۲ ساعت 23:34 توسط وحيد
|