دلم ميخواد حرف بزنم. دنياي مجازي با اين همه بدي هايي كه براش ميگن، يه سري چيزاي خوب هم داره كه بايد از كنارش به سادگي نگذشت. يكيش همين وبلاگ نويسيه. وقتي عاشق نوشتن باشي و اين امكان رو فضاي مجازي بهت بده، خيلي خوبه. دليلي نداره كسي تو رو بخونه يا نه، خوبيش اينه كه در درجه اول خودت راحت ميشي، مثل اعتراف كليسا، مثل يه مرهم موقتي، در درجه دوم هم اينكه بخواي نخواي آدمايي پيدا ميشن بخوننت، ببينن به چي فكر ميكني، دنيات چيه، فازت چيه و الخ. انگار يه نامه اي رو توي بطري دربسته اي بذاري و پرتش كني توي دريا. آخر يه روز، يه جا، يه بابايي پيدا ميشه و اون چوب پنبه شيشه اي كه به دستش رسيده رو باز ميكنه و نوشته هاتو مي خونه. اون بابا هم هيچ تصوري ازت نداره و شروع ميكنه به تصوير سازي و ميره توي خيالات و اوهام و ابهامات. آي چه فازي ميده پسر. قشنگي نويسندگي همين چيزاست، اصلا نقطه تمايزش همين جاست. مثلا وقتي "وردي كه بره ها ميخوانند" رضا قاسمي رو مي خوندم كلا ديگه زندگي حقيقي رو بي خيال شده بودم و توي خيالات خودم بودم. انقدر درگيرش شده بودم كه آخر توي مسافرت كرمان، بخش هاييشو براي امير و وحيد خوندم. آدم خيلي دوست داره تا اين خيالات رو به تجسم بكشه، مثلا فيلمش كنه، ولي قبول كنيد فيلم به آدم جهت ميده و يه چيز واحد رو توي ذهنت ميكاره، ولي نوشتن اينجوري نيست. تو توش آزاد آزادي كه هر كاري دلت ميخواد با موضوع بكني. كدوم هنر اين آزادي رو بهت ميده؟ حتي موسيقي هم با اون همه عظمتش اين آزادي رو بهت نميده. دارم آلبوم "ظهير" سينا سرلك رو گوش ميدم. توي بيات اصفهان، پاشنه آشيل من در موسيقي ايراني. خيلي عاشقانست. روايتيه از داستان ليلي و مجنون. همش چيزاي مختلف مياد توي ذهنم. همين جوري هر چي مياد توي ذهنم مي نويسم. اصلا نظمي نداره، ولي يه جور تخليست. امشب از اون شب هاي آرومه. خدا رو شكر وقتي سرت شلوغ نباشه و آدم هاي گند دور و برت نباشن، خيلي راحت تر مي توني فكر كني و تصميم بگيري و به علائقت برسي. دلم ميخواد الان يه شهرزادي كنارم بود و برام قصه ميخوند. ميخوند و ميخوند و ميخوند .....
جز ديدن روي تو مرا راي دگر نيست
جز وصل توام هيچ تمناي دگر نيست
صداي سينا سرلك توي اين شعر خيلي عاليه. عجب فازي گرفته بوده عراقي وقتي داشته اين شعر رو مي گفته. عصري يه برنامه داشت كه يه بابايي يه طرح جالب پياده كرده بود. رفته بود توي پارك نشسته بود و يه سري كاغذ ماغذ كنارش گذاشته بود و هر كي ميومد مي تونست بدون ثبت اسم خودش، خاطره اي از خودش بنويسه و اينا جمع شده بود و داستان هاي جالبي از آدم هاي مختلف با عقائد و دلبستگي هاي متفاوت به وجود اومده بود. اينا رو جمع كرده و گذاشته توي يه سايت. اينم آدرسشه:
ايده خيلي نابه. نوشته ها دامنه وسيعي از موضوعات رو در بر مي گيره. اونجوري كه خودش مي گفت خيلي ارتباطاي دوستانه در اثر اين پروژه شكل گرفته. يعني اسير اين آرتيست بازيام. مثلا يكي رو كاغذش نوشته بود من سرطان دارم، همين. جالبه اين يارو دست نوشته ها رو هم توي سايتش گذاشته. يه سر بهش بزنيد. جالبه خودتون هم مي تونيد خاطرات خودتونو به اشتراك بذاريد. اسم پروژش هم جالبه؛ "پروژه غريبه ها". بسه واسه امشب، بيشتر از كوپنم حرف زدم ;)