91/06/03 ساعت 16:20 عصر

ديروز هم مثل روز اول، روز سختي بود. ولي امروز با وجود فشار بدني كه به ما اومد، از دو روز قبل خيلي بهتر بود. بچه ها بيشتر با هم اخت شدن و بيشتر با هم مراوده ميكنن. الان به همراه عليرضا فياض بخش عزيز،جلوي در آسايشگاه نشستيم و با هم صحبت مي كنيم. منظره شهر نيشابور از دور زيباست. هوا عاليه، واقعا عاليه و ابري. چندين بار دلم براي ليلي تنگ شد. چندين بار هم بهش زنگ زدم ولي باز هم نمي دونم چه فلسفه اي بود كه گوش هاش خاموش بودن يا وصل نمي شدن. شايد بيشتر از همه افرادي كه بهشون تعلق خاطري داشتم، دلتنگ او بودم (مي دونم چون از زمان گذشته فعلي كه به كار بردم بدش مياد، اضافه ميكنم كه: همچنان دلتنگش هستم). چندين و چندين بار تماس، ولي همگي بي نتيجه. روزهاي عجيبيه. 

اما آمار غذاي روزانمون:
91/06/01 شام: عدس پلو
91/06/02 صبحونه: حلوا شكري و نون و خرما     ناهار: قورمه سبزي و هندونه     شام: كتلت و خيارشور
91/06/03 صبحونه: نون و پنير خامه اي             ناهار: چلوگوشت                   شام: معلوم نيست :) 

ديشب با اينكه اولين شب زودبيداري و زود خوابيدن بود، ولي عجيب بود كه خوابم نمي برد و لعنت به خيارشور كه همش به خاطر تشنگي از خواب بيدار مي شدم و آخر سر هم بيدار شدم و رفتم آب خوردم و اومدم. چندين بار توي اين چند روز (هر روز) به خونواده (بابا، مامان يا علي، هر بار يه كدومشون) زنگ زدم. به وحيد زنگ زدم. به طاهر، به امير. امروز حدود يه ساعت قبل به طاهر زنگ زدم و بابت حرفايي كه ميخواست به ليلي بزنه خيالم راحت شد. شب قبل به امير زنگ زدم. به وحيد زنگ زدم كه با امير بود. خلاصه اگه بخوام وقايع رو جزيي شرح بدم، كل همين سررسيد براي اين دو سه روز كمه.
ديروز صبح (2 شهريور) دسته بندي شديم و من به گروهان 302، دسته 2 افتادم. اسم گردان ما امام حسن مجتباست و احتمالا امشب اولين شب پاس منه. فرمانده گروهان ما آقاي رضا مرشدلو آدم خيلي خوبيه. امروز صبح هم اسلحه هامونو براي اولين بار تحويل گرفتيم. بعد به اولين كلاس عقيدتي رفتيم. بعد هم دم آقاي مرشدلو گرم، مرخصمون كرد تا تخت ها رو مرتب كنيم و به كارهاي شخصيمون برسيم. هواي نيشابور، مخصوصا امروز و الان فوق العادست. ديروز (2 شهريور)، آقاي حشمتي فرمانده گروهان 1، ما رو توي ميدون صبحگاه كمي دووند و اولين باري بود كه با پاي آسيب ديده مي دويدم. بعد از حدود 2 ساعت جيره ها رو تحويل گرفتيم و بعد از اون هم يقلوي و دربازكن هامون گرفتيم. امروز (3 شهريور) هم وسايل كوله براي اردو رو تحويل گرفتيم. خدا رو شكر خيلي فضا بهتر شده. دوستان جديد، مخصوصا علي، باعث شده كه دلتنگي ليلي كمتر اثر بدي روي من بذاره. همون طوري كه علي مي گفت، خودش هم درگير رابطه اي بوده كه اونم تموم شده.
باز هم خدا رو شكر مي كنم كه شرايط كم كم در حال بهتر شدنه. دوستان جديدي پيدا كردم. حميد، محمدرضا، وحيد و ... واقعا يادش بخير روزي كه با بچه ها از سمنان اومديم؛ فرهاد و جلال و اميد و بابك و ...
ياد رسول هم بخير كه تخت خودم و علي رو مردونه درست كرد. دمش گرم. الان بچه ها مرخصند و بيشترشون براي حموم رفتن. حوصله حموم ندارم. الان تنهام. حميد هم رفته. دوباره ميام مي نويسم.