يكشنبه 91/06/19 ساعت 20:45:

بچه ها تازه از شام اومدن. شام خوراك مرغ و سيب زميني داشتيم. براي اولين بار دو تا نون خوردم. صبح بعد از صبحگاه، كمي رژه رفتيم و بعد آداب داشتيم. بعد از پايان آداب، كلاس تاكتيك داخل كلاس داشتيم كه يه دفعه تمامي اساتيد تاكتيك آمدند و بعد از اون رفتيم حسينيه براي كلاس عقيدتي. ظهر بعد از خوردن ناهار كه استامبولي پلو داشتيم، خوب خوابيدم و عصر دو تا كلاس عقيدتي كه آقاي بهزاد كرماني اومد و بحث داغي بود. علي فياض هم پايه بود و سر و پا گوش بوديم. بعد هم به اتفاق حسين و علي (حافظ) و عليرضا و علي فياض مشغول حرف زدن بوديم. حسين بچه جالبيه. ازش خوشم مياد. امروز صبح آمادگي جسماني هم داشتيم كه خدا رو شكر زود تموم شد و بيشتر اون به رژه گذشت. علي (حافظ) مشغول گرفتين فال حافظ براي علي فياضه. امروز روز نوزدهم بود و فردا روز بيستم و گذشتن يك سوم دوره آموزشي. چند وقتيه دلم سخت گرفته، مخصوصا امروز كه سراسر روز به يادش بودم. امروز سر كلاس دوست داشتم كاغذ و قلمي مي داشتم و فقط مي نوشتم. چيزهاي زيادي به ذهنم اومد و فقط همين كلمات به يادم مونده..... (ديگه خيلي خصوصي بود ننوشتم :))

پ.ن: ما از بس توي بچه ها علي و عليرضا داشتيم، مجبور شدم هر كي رو يه اسمي بهش بدم. علي حافظ همون عليرضا شاكرانه بود كه با يه ديوان حافظ اومده بود و چقدر من ديوان حافظش رو ازش ميگرفتم و ميخوندم. بعضي وقت ها هم ازش ميخواستم برام فال بگيره و خودش برام بخونه. يادش بخير...

ايرج حال و روز خوشي نداره. مرض شده و الان مشغول حرف زدن براي من و علي فساض و علي حافظه. امروز صبح به امير زنگ زدم. واقعا بايد از او ياد كنم كه تمامي مشكلات كار آسانسور به دوش اونه. ازش بابت همه چيز ممنونم. دلم براي علي (داداش) تنگ شده. براي خونمون كه دوست دارم براي آخرين بار قبل از تخريب ببينمش. خونه اي كه تموم خاطرات خوب كودكي و نوجووني و جوونيمو اونجا گذروندم. براي بابا و مامان عزيز هم كه هر روز ميگذره بيشتر مي فهمم چقدر انسان هاي بزرگي هستند. 
فردا ميدان تير داريم. بابك بعد از برگشتن از نماز گفت احتمالا اين هفته مرخصي ميدن. اگه وقتش خوب باشه حتما ميرم سمنان. 
و چيز ديگه اي كه شايد جا مونده باشه، لحظه بازگشت از مشهد در جمعه شب 17 شهريور بود كه كتاب "طاعون" آلبر كامو رو دژبان از ساكم گرفته بود و مي گفت كتاب شيطان پرستيه؟ واقعا داشت خندم مي گرفت. خنده عصبي از اين همه حماقت كه كتاب چاپ داخل ايران و با مجوز وزارت فرهنگ رو يه دژبان احمق بي سواد مي گفت كتاب شيطان پرستي.
الان همه بچه ها سر تخت ايرج جمع شدن و در مورد خاموش كردن كولر حرف مي زنن. عجب بساطي داريم سر اين كولر.
نكته ديگه شانس ما براي منطقه نظافتيمونه كه پشت ساتره و واقعا شانس آورديم. الان و در همين لحظه ايرج در حال دادن فحش مادر به بالشه. الحق بايد ازش ممنون بود كه باعث شده دوران آموزشي به خوبي بگذره.
(يه سري حرف هاي ديگه نوشتم كه بازم خصوصيه و قابل اعلان عمومي نيست!)