خاطرات دوران آموزشي - قسمت 21
91/06/28 ساعت 21:30:
بچه ها دارن شعر ميخونن. تمام چراغ هاي آسايشگاه خاموشه و فقط چراغ قرمز آسايشگاه روشنه. من آهنگ "مي و مستي" علي اصغر شاهزيدي رو براي بچه ها خوندم و الان داره دكتر ميخونه. اولش گفت ميخواد يه شعري بخونه كه احتمالا فقط محمدرضا بلده و وقتي خوند (و الان هم داره ميخونه) همه باهاش خوندن و خنديدن. امروز روز خيلي خوبي بود. صبح كه از خواب بيدار شدم انقدر حس خوبي داشتم كه مي خواستم ميدون صبحگاه رو با دويدنم پاره كنم. خلاصه امروز خيلي سرحال بودم. كل امروز غير از يه ساعت قبل از ناهار كه كلاس بهداشت داشتيم، بقيشو رژه رفتيم.
توي رژه فكرم به جاهاي مختلفي رفت. مثلا نوشتن خاطرات عمو يوسف و حتي اگه بشه ثبت و ضبط خاطرات دو تا عزيز. عصر كه اسلحه رو تحويل داديم دلم مي خواست بشينم اين افكارم رو بنويسم كه نشد. رفتم سراغ واكس و جوراب شستن و نماز و بعد هم شام. بعد هم نشستن و حرف زدن با حسين و محمدرضا در مورد جبر و اختيار.
امروز دلم براي اولين بار توي اين مدت رفت سراغ آلبوم "آن و آن" و اون آهنگ پونزدهمش، آهنگ آخري آخريه. چقدر دوست دارم همين الان مي تونستم گوش بدمش. بچه ها هنوز دارن ميخونن.
الان يه بوي جوراب خفيفي هم به گوش مي رسد. تقريبا دارم توي تاريكي اين متن رو مي نويسم. امروز دو تا عكس هم با لباس گرفتم كه خيلي حس و حال خوبي داشت. براي اولين بار از رژه لذت بردم.

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 23:49 توسط وحيد
|