چهارشنبه 5 مهر 91 ساعت 5:25 عصر:

ديروز فرصت نشد بنويسم، به خاطر اينكه پياده روي شبانه داشتيم. الان هم كه به ديروز فكر مي كنم چيز زيادي يادم نمياد. راهپيمايي توي مهتاب و توي يه هواي عالي. چند جا كه مجبور بوديم درازكش بشيم رفتيم توي خارها و سنگها ولي بدجوري حال داد. الان مهرداد كنارم نشسته و داره واكس ميزنه. يه سوتي جلوي سيدحسن دادم و گفتم الان دارم واكس هام رو پوتين ميزنم. از مهرداد مي پرسم برنامه ديروز چي بود كه ميگه كلا عقيدتي داشتيم و چقدر از آقاي باغچقي خوشم مياد. ديروز كتاب "فصل گل يخ" كه در مورد زندگي استاد كامران نجات اللهي بود رو خوندم. الان يارو اومد ميگه بريم نماز. بقيه رو توي فراغت بعدي مي نويسم.
ادامه:
شب قبل شام عدسي داشتيم. به اتفاق علي خيلي سريع شام خورديم تا به پياده روي شبانه برسم. امشب به ما شام كوكوسبزي و آش دادن و به قول يكي از بچه ها توي موقع ظرف شستن كه گفت امشب رسما سرباز شديم. چون هر كي ميره سربازي ميگن رفته آش خوري. صبح امروز آمادگي جسماني داشتيم. بعد حفاظت و بعدش تاكتيك كه مثل دو روز قبل روي آرايش هاي نظامي كار كرديم و بعد از نماز ظهر جلسه آخر سلاح و آخرين ديدار با آقاي اسلامي. چند تا كتاب توي اين مدت از حسينيه گرفتم و خوندمشون، كتابهاي شهيد بروجردي و شهيد باقري خيلي خوب بودن. 
بچه ها دوباره بساط پهن كردن و نشستن و ميخونن و ميثم الان روي تخت منه. دكتر علي و علي فياض و ايرج هم روي تخت ايرجن. عصر امروز كلاس تاكتيك 25 داشتيم كه بدجوري خوابم ميومد. بامداد فردا از ساعت 3:30 تا 5 پست دستشويي دارم. يعني با كلاه و بند حمايل وايسم جلوي دستشويي و پست بدم. سربازيه ديگه :)
دلم براي ليلي خيلي خيلي تنگ شده. ديشب به امير زنگ زدم. دلم خيلي براي امير تنگ شده. فردا قراره مرخصي بدن. نمي دونم چي كار كنم. بچه ها گير دادن بريم مشهد دوباره. ميخواستم با رضواني برم منزل مادر مشكاتيان كه احتمالا كنسله. خيلي دوست دارم صداي ليلي رو بشنوم. 
از يه چيز ديگه كه بايد بنويسم وفور كتابهاي ادبي توي آسايشگاست. ديوان حافظ و كليات سعدي و پائولو كوئيليو و كامو و سارتر ... راستي يه چيز ديگه يادم اومد. هفته قبل جمعه كه بچه ها رفته بودن نيشابور برام يه كتاب از پائولو كوئيليو گرفتن به نام "عارفانه ها". ممنونم از نويد و عليرضا شاكرانه و همه بچه هايي كه اين كتاب رو برام گرفتن و حرف آخر اين شعر مولاناست:

من به هر جمعيتي نالان شدم
جفت بدحالان و خوشحالان شدم

(محسن قالپاق اومده كنار تخت من و الان علي ستار روي تخت منه. دكتر عليرضا هم صداي بز درمياره. الان يه كتاب ادبي ديگه هم به جمع كتابهاي آسايشگاه اضافه شد؛ مثنوي معنوي كه دكتر عليرضا آورد)