خاطرات دوران آموزشي - قسمت 29
هر كه او از همزباني شد جدا بي زبان باشد، گر چه دارد صد نوا
جمعه 91/7/7 توي سفره خونه نون و ريحون، جاده باغرود، نزديك پادگان:
بيش از هر چيز و بيش از هر كس، امروز و اين لحظه دلم براي تو تنگ شده. كاش بودي.
تازه از ماشين مشهد-نيشابور پياد شديم. داخل ساختمون اومديم. از بيرون خيلي گرمتره. ابوالفضل (ابولي) كنارم نشسته و بهم ميگه كمترين نقش در خاطرات اين دو روز توي دفتر خاطرات از آن اوئه. به اتفاق علي ستار و ابولي نشستيم و ميثم هم بيرون در حال حرف زدن با موبايله. توي ماشيني كه داشتيم از مشهد برميگشتيم حسرت يه آهنگ خوب به دلمون موند، برعكس ماشين رفتني كه از اول مسير تا تهش سياوش قميشي گوش داديم. الان دكتر عليرضا هم اومده، به اتفاق محسن قالپاق و حجت و مسعود. اما توي ماشين برگشتني آخرش يه اهنگ از محسن چاوشي انداخت كه خيلي حال داد. ياد امير و ليلي افتادم. خدا رو شكر اون دفعه اي كه اومدم سمنان كيف پولم رو آوردم كه عكسهاي ليلي توش بود. هر وقت دلم براش تنگ ميشد، عكساشو ميديدم و آروم مي شدم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۲ ساعت 22:38 توسط وحيد
|