يكشنبه 91/7/9 ساعت 18:20:

روي تخت دراز كشيدم، با عالمي احساس به خاطر ماه زيباي امشب نيشابور كه تقريبا بدر كامله. رنگ سورمه اي آسمون و سرماي بسيار ملايم و مطبوع پادگان و مهم تر از همه بوي خاك بارون خورده و بوي نم بارون. به اتفاق حسين و محمدرضا و عليرضا كنترل از مسجد به طرف آسايشگاه اومديم. الان بچه ها گير دادن بريم شام بخوريم. بقيشو ميام بعد از شام مي نويسم.
ادامه:
رفتيم و تا دم در آسايشگاه نرفته بوديم كه خبر اومد ساعت 18:45 غذا ميدن. در هر حال يه چند روزيه نتونستم بنويسم. دليلش هم سفر مشهد به اتفاق بچه ها بود و ديشب هم بساط پاس كنار فنس ها و كنار پادگان رو داشتيم. با اين ذهن مشوش، اونطور كه معلومه بايد به كمك بچه ها وقايع اين مدت رو بنويسم. براي خالي نبودن عريضه تا مدتي كه وقت هست از وقايع امروز ميگم:
امروز به زور از خواب بيدار شدم، بر خلاف عادت معمول اين مدتي كه توي پادگان بودم كه معمولا خوب و راحت از خواب بيدار ميشم، دليلش هم مشخصه. ديشب من و حسن چل كنار فنس هاي بالاي پادگان پست داشتيم. هر جور نگاه ميكنم مي بينم لحظه به لحظه آموزشي خاطرست و حرف و حديث داره، چه اتفاقاتش چه آدماش، حا ميخواد گذشتشون باشه يا برنامه هاشون واسه آينده. حسن مي گفت پدرشو توي سه سالگي از دست داده.
دو تا نكته اي كه شايد مدتهاست ميخوام بنويسم و فراموش كردم و خيلي خنده داره، يكي بحث بع بع هاي دكتر عليرضاست و ديگري بحث به چپ چپ براي رفتن به صبحگاه.
دكتر عليرضا چند روزيه با دقتي خاص صداي بز درمياره و دكتر علي هم به اتفاق او صداي بز درمياره. اين رفتار دكتر در حال اپيدميه. من هم بعضي وقتا صدا درميارم. جالب اينه كه وقتي براي نماز مغرب و عشا به مسجد ميرفتيم، سه تا از سربازهاي وظيفه صداي بز در مي آوردن. اين مطلب رو همين الان به دكتر عليرضا گفتم. خودش هم ميگه يه كارگردان يا نويسنده اين همه زور ميزنه تا تيكه اي جور كنه و بندازه توي دهن مردم و نمي تونه، اونوقت ما با يه بع بع ساده كل پادگان رو بهم ريختيم. (رفتم واسه شام)
ادامه:
تازه از شام اومدم. شام مرغ با سيب زميني داشتيم.بدجوري گرسنه بودم. حدود دو تا نصفي نون خوردم و خوب دلي از عزا در آوردم. بعدش هم چايي خوردم كه آي توي اين هواي نيشابور مي چسبه. توي مسير گرفتن غذا، جناب حسيني استاد تاكتيكمون اونجا بود و اتفاق جالبي افتاد. دكتر عليرضا و دكتر علي به اتفاق هم جلوي ايشون بع بع كردن و واقعا دارن تمامي قله هاي كثافت كاري رو فتح ميكنن. جالبه خود دكتر عليرضا ميگه براي اين بع بع كرد تا اين اپيدمي بشه و بره توي بين افسرها.
زياد دور نشم از بحث امروز:
صبح بعد از امورات معمول روزمره براي تيراندزاي رفتيم ميدون تير. هوا فوق العاده عالي بود. هوا آفتابي بود ولي وقتي رفتيم براي تيراندازي سايه بدجوري سرد بود. فاصله تا سيبل اين دفعه 200 متر بود كه اصلا خوب نزدم و شدم 26. زياد ناراحت نبودم چون لرزش دستم زياد بود. خوب چي كار ميشه كرد با اين لرزش دست؟
بعد از تيراندازي تفنگ رو تميز كردم بعد به طرف پادگان حركت كرديم. مثل هميشه هم بحث پوكه هاي تحويلي مونده بود. هر دفعه كه پيش ميريم پوكه هاي مونده بيشتر ميشه و چند تا پوكه رو ميگيرن تا بچه ها بيشتر بمونن و مثلا نماز يا كلاس رو بپيچونن. بعد از رسيدن به پادگان رفتيم نماز و بعد رفتم ميدون صبحگاه . هوا فوق العاده گرم بود. انقدر گرم كه يقه لباس رو زدم بالا تا پشت گردنم اذيت نشه. قرار بود امروز امتحان آداب بگيرن. از حدود 20 نفر از بچه هامون امتحان گرفتن و ساعت 13:30 براي خوردن ناهار رفتيم سلف. ناهار چلوكباب داشتيم با ماست كه من و علي فياض ناهار رو زديم ولي به ايرج و دكتر علي و چند نفر ديگه ناهار نرسيد و رفتن آموزش و و الان شده قضيه . حتي شام توي سلف داشتن هماهنگ ميكردن كه چه كنن. الان حسين ارشد توي آسايشگاه ماست و داره راجع به اعتراضات ناهار امروز حرف ميزنه.
همين الان يادم اومد كه فردا تولد بابابزرگه كه 21 ساله مرده. ياد ياس خونشون بخير كه از همون جا ياس شد بهترين گل زندگيم. بعد ناهار به اتفاق علي فياض بستني خورديم. من سالار و علي بستني يخي. بعد رفتيم خوابيديم و بعد براي كلاس جنگ نوين به مجتمع كلاسي رفتيم. آقاي باري اومد و بحث ماسك گذاري بود و ماسك برداري. باري هم آدم خيلي خوبيه. بچه ها سر كلاس خيلي سر و صدا ميكردن ولي ايشون با سعه صدر كلاس رو اداره ميكرد. ماسك من پاره بود ولي كلاس خوبي بود. جالب اين بود كه امروز دكتر علي وقتي ماسك زده بود داشت بع بع ميكرد. الحق كه جنبشي شده اين بع بع كردن بچه ها. بعد اومديم سرويس بهداشتي و ماسك ها رو شستيم و بعد اونها رو زديم و كمي دور محوطه گردان پياده روي كرديم و بعد كلاس تموم شد. بعد به اتفاق حسين واكس زديم و جوراب ها رو شستيم و بعد نماز و شام. صبحونه امروز هم نون و مرباي بالنگ و كره بود. حرف زياده. الان داره صداي بع بع از در آسايشگاه مياد. عجب شرايطي شده. نه به اون روز اول كه همه دپرس بودن، نه الان كه همه زدن خاكي.
اما ميرسيم به روز شنبه. روز شنبه رو از همون بامدادش شروع ميكنم:
جمعه تازه از مشهد رسيده بوديم و سريع خوابيديم. در خواب ناز بودم كه ساعت 2 نصفه شب، حسن چل منو بيدار كرد و گفت پاشو كه پاس داري. منم انگار حكم اعداممو دادن دستم. خلاصه بعد از جمع كردن خودم، علي فياض رو هم بيدار كردم و پاس داديم. اون شب انقدر خسته بودم كه توي نمازخونه آسايشگاه خوابيدم و بعد من بيدار شدم و علي فياض رفت خوابيد. يه بابايي هم شده بود پاس بخش كه خيلي ميخواست منضبط بازي و بچه مثبت بازي دربياره و آي رفته بود رو مخم. بهش گفتم. بعد از اون بيدار باش رو اعلام كردم و خودم خوابيدم. علي فياض هم نيم ساعت قبل از من خوابيده بود. من سر نماز و ورزش صبحگاهي نرفته بودم ولي علي فياض ديوونه پا شده بود رفته بود. اون روز بعد از پاس خوب خوابيدم و توي همون حال بودم كه يه دفعه ديدم صداي سرهنگ سليماني مياد. خودمو زدم به خواب و به روي خودم نياوردم توي اتاقه. بعد قرار بود بريم صبحگاه كه يه آقايي به نام ذوالنور اومده بود و رفتيم حسينيه و تا نماز ظهر مشغول حرف هاي ايشون بوديم. بعد از خوردن قيمه يه كلاس داشتيم. بعد كلاس بعد از ظهر تاكتيك كه جناب حسيني ما رو دم در به خط كرد و يه كم دويديم و سينه خيز رفتيم و هنوز بارون شديد شروع نشده بود كه رفتيم سر كلاس. از بس گرم بود اومدم بيرون لباسمو عوض كردم. بعد از اون هم از ساعت 18:10 آويزون پست كنار پادگان بوديم كه شانس آورديم پست اول افتاديم از ساعت 9 تا 11 به اتفاق 11 نفر ديگه. من و حسن چل كنار پادگان با هم پست مي داديم. چقدر شب خوبي بود. توي سرماي تازه شروع شده نيشابور و مهتاب زيباي اونجا. بعد ساعت 10:15 به اتفاق حسن چل اومديم و مبصر رو بيدار كرديم و بعد از زنگ زدن به خونه خوابيدم. شب پرفشاري بود و شرح ادامش كه توي صفحات قبل دادم. 
اما مهم ترين اتفاقات اين چند روز قطعا روزهاي پنجشنبه و جمعه بود كه به ما مرخصي دادن و به اتفاق ايرج و علي فياض و دكتر علي و علي ستار و ميثم و ابولي رفتيم مشهد. دقايقي پيش به اتفاق علي فياض براي مسواك زدن رفتيم كه حسين هم اونجا بود. الان روي تخت حميدرضا و محمدرضا بساط به پا شده سر شرط بندي روي خوردن تي تاپ. الان رفتم برنامه رو ديدم. شنبه بعد از ظهر كلاس بهداشت داشتيم با آقاي باري. 
اما روز پنجشنبه:
بامداد پنجشنبه از ساعت 3:30 تا 5 پست دستشويي داشتم. پست دستشويي براي ماه دوم از گروهان 301 به گروهان 302 منتقل شده. قبل از من ساعت 2 تا 3:30 پست با حسين بود و از 5 تا 7 با علي فياض. اومدم آسايشگاه و نماز صبح رو همون آسايشگاه خوندم و ورزش صبحگاهي نرفتم. بعد وسايلمو مرتب كردم در حاليكه مي ديدم بچه ها دارن توي صبحگاه ورزش ميكنن. بعد رفتيم براي صبحونه. اون روز عدسي داشتيم. يقلوي علي رو هم آوردم و صبحونه رو به اتفاق هم توي اون هواي سرد با هم خورديم. خيلي حال داد. خيلي صحنه خوبي شده بود. همه اومده بودن دور و برمون. بچه ها ول ميذاشتن، وسايلشونو ميذاشتن پيش علي و ميگفتن فروشگاه باز كرده. علي ميگفت: بچه! جنس هاي خوب رو از اون بالا (بالاي درخت) بيار. با عينك دودي پاس ميداد. بايد حتما يه عكس ازش ميگرفتم. ساعت يه ربع نه شد. داريم به اتفاق حسين، حافظ ميخونيم.