خاطرات دوران آموزشي - قسمت 31
به اتفاق دكتر علي و ايرج و ابولالفضل و ميثم و حسين و علي فياض مشغول حرف زدنيم. درباره گرفتن دفترچه خدمات درماني كه تاريخ اعتبارش عجيب و غريبه و برخلاف مدت سربازيمون. بچه ها همگي در اين مورد حرف مي زندد. اين مدت اخير خوب ميگذره. دكتر علي شمارش معكوس رو شروع كرده و امروز شماره 15 رو اعلام كرد. بلند بلند شماره رو اعلام ميكنه. امروز كلا عقيدتي داشتيم. صبح طبق معمول ساعت 4 بيدار شديم. صبح تا صداي حسيني (استاد تاكتيك) اومد همه مثل فنر از جا پريدن. بعد از كارهاي معمول من و علي فياض و علي ستار رفتيم منطقه نظافتي. قبلش مثل پلنگ صبحونه خوردم. صبحونه 4 تا دونه خرما و نون و پنير خامه اي بود. براي الين بار از نبات هايي كه همراه خودم آورده بودم استفاده كردم و چه حالي داد چايي شيرين. كلاس اول عقيدتي وحشتناك خوابم ميومد. كلاس سوم كلاس عقيدتي سياسي بود كه يارو بدجور رفت روي مخم. بعد از اومدن توي آسايشگاه ديدم براي آنكادر تشويقي گرفتم (كه دو زار ارزش نداشت). ناهار استامبولي پلو داشتيم. بعدش تا ساعت 3 خوابيدم و دوباره سرهنگ سليماني ما رو به خط كرده بود. بعد رفتيم حسينيه براي كلاس آقاي رسولي كه واقعا وقت تلف كردن بود. بعد واكس و جوراب و بعد نماز و بعد گرفتن يه كتاب جديد به نام "خدا ميخواست زنده بماني" در مورد صياد و خوندنش. واقعا عاليه (توضيح: اين كتاب شديدا توصيه مي شود براي خوندن. صياد مثل پهلوونهاي شاهنامه بوده، مثل آرش و سياوش. شك ندارم). شام شنيتسل مرغ داشتيم و سوپ. اين دفعه هم دو تا نون خوردم. مثل افعي غذا ميخورم. سير نميشم اصلا.
چيزهايي كه پايين مياد، مطالبيه كه توي دفترچه آبي جيبيم نوشتم: