دوشنبه 91/07/10 ساعت 20:

به اتفاق دكتر علي و ايرج و ابولالفضل و ميثم و حسين و علي فياض مشغول حرف زدنيم. درباره گرفتن دفترچه خدمات درماني كه تاريخ اعتبارش عجيب و غريبه و برخلاف مدت سربازيمون. بچه ها همگي در اين مورد حرف مي زندد. اين مدت اخير خوب ميگذره. دكتر علي شمارش معكوس رو شروع كرده و امروز شماره 15 رو اعلام كرد. بلند بلند شماره رو اعلام ميكنه. امروز كلا عقيدتي داشتيم. صبح طبق معمول ساعت 4 بيدار شديم. صبح تا صداي حسيني (استاد تاكتيك) اومد همه مثل فنر از جا پريدن. بعد از كارهاي معمول من و علي فياض و علي ستار رفتيم منطقه نظافتي. قبلش مثل پلنگ صبحونه خوردم. صبحونه 4 تا دونه خرما و نون و پنير خامه اي بود. براي الين بار از نبات هايي كه همراه خودم آورده بودم استفاده كردم و چه حالي داد چايي شيرين. كلاس اول عقيدتي وحشتناك خوابم ميومد. كلاس سوم كلاس عقيدتي سياسي بود كه يارو بدجور رفت روي مخم. بعد از اومدن توي آسايشگاه ديدم براي آنكادر تشويقي گرفتم (كه دو زار ارزش نداشت). ناهار استامبولي پلو داشتيم. بعدش تا ساعت 3 خوابيدم و دوباره سرهنگ سليماني ما رو به خط كرده بود. بعد رفتيم حسينيه براي كلاس آقاي رسولي كه واقعا وقت تلف كردن بود. بعد واكس و جوراب و بعد نماز و بعد گرفتن يه كتاب جديد به نام "خدا ميخواست زنده بماني" در مورد صياد و خوندنش. واقعا عاليه (توضيح: اين كتاب شديدا توصيه مي شود براي خوندن. صياد مثل پهلوونهاي شاهنامه بوده، مثل آرش و سياوش. شك ندارم). شام شنيتسل مرغ داشتيم و سوپ. اين دفعه هم دو تا نون خوردم. مثل افعي غذا ميخورم. سير نميشم اصلا. 

چيزهايي كه پايين مياد، مطالبيه كه توي دفترچه آبي جيبيم نوشتم:

صبح براي صبحگاه، فرهاد بعد از چند روز از مرخصي اومد (فرهاد هم با اون هيكلش و اون رفتاراش اعجوبه اي بود). سر كلاس آقاي باغچقي بچه ها حدود 20-25 تا كلاه رو روي پايه تابلو گذاشته بودن. شده بود عينهو ويترين فروش كلاه. سر كلاس فرهاد و امير (توضيح: الان نمي دونم امير كيه!) خواب بودن كه آقاي باغچقي براي اولين بار تهديدشو جدي كرد و آب ريخت پشت گردنشون.
همون طور كه به بحث گوش مي دادم توجهم رفت به تيك آقاي باغچقي كه با انگشتاي دست چپش همش گوشه لباسش رو مي كشيد. الان براي ايرج قضيه سر صبحگاه فرهاد رو تعريف كردم، بهم ميگه بنويسم كه صبحگاه نبودم (ماشالا پسرم خان بود، ميگرفت ميكپيد!). از اينجاي نوشته به بعد رو دارم توي تاريكي مي نويسم. بچه ها چراغ ها رو خاموش كردن تا حشمتي بره، مثل اينكه امشب مسئول شبه. امروز حسين سر كلاس باغچقي ميگفت خوابش مياد كه توي اين 41 روز بي سابقست.