خاطرات دوران آموزشي - قسمت 37
91/07/20
الان روي تخت علي فياض نشستم و دارم مي نويسم. آسايشگاه خالي خالي شده. تخت ها لخت و عور شدن. همه چي رو بچه ها بردن اردوگاه. فقط من و اميد و مهرداد مونديم تو آسايشگاه. مصطفي هم رفت. از 24 نفر فقط سه نفر مونديم. بقيه معاف از رزمن و با كاميون بردنشون اردوگاه. دسته چادر ما كه همشون رفتم و فقط من موندم. مني كه مسئول چادرشونم. چند ديقه قبل از رمضاني آمار محل تقسيم رو پرسيدم كه چيزي نگفت، شايد به خاطر اون پسره پررو كه كنارش نشسته بود. آب دستشويي كم شده. اتفاق هاي امروز زياد بودن. خيلي خسته شديم. هي لباس بپوش، كوله بنداز، ساك انفراديتو پركن، كيسه خواب ها رو دسته كن و هزارتا از اين كارهاي ديگه كه همش از روي عدم هماهنگي بوجود اومده بود. امروز صبح زنگ زدم خونه. علي دانشگاه بود. بابا هم رفته بود دنبال كاراي خونه جديد. به امير زنگ زدم كه نرفته بود سر كار و رفته بود سراغ كار لعنتي آسانسور. بعد توي نماز خونه جمع شديم واسه كلاس پرسش و پاسخ اردو كه به بطالت گذشت. ديروز بعد از كلاس جنگ نوين رفتم توي اتاق فرمان حسينيه كه مهرداد اونجا بود. توي كامپيوتر داشتم دنبال آهنگ "جان عشاق" ميگشتم كه پيدا نكردم. چند تا آهنگ از سراج گوش دادم و اومدم بيرون.