بتاريخ غروب سه شنبه 91/07/25 ساعت 5 عصر:

بالاخره اون روزي كه دقيقا اولين روز سربازي يعني اول شهريور انتظارش رو ميكشيدم، اومد. 56 روز گذشت و چه زود ميگذره زمان با همه سختي ها و خوشي هاش و به قول حسين، عمره كه داره ميگذره. روي تخت خودم نشستم در حاليكه دكتر علي و ايرج براي مرخصي رفتم بيرون پادگان. خاطرات 4 روز اردو رو بايد جداگانه بنويسم (كه هيچ وقت ننوشتم و فقط تو ذهنم يه چيزايي ازشون دارم) ولي امروز صبح از خواب ناز بيدار شدم درحاليكه هوا يخ بود و مثل روز قبل نماز رو با تيمم خوندم. بعد نماز، سريع صبحونه خورديم و هنوز آفتاب درست و حسابي در نيومده بود كه در عرض كمتر از يه ربع چادر رو با تمام وسايل و تجهيزاتش جمع كرديم و اولين نفراتي بوديم كه چادرمونو جمع كرديم. بعد تا ساعت 8 به هر عنواني بود ما رو دور صبحگاه معطل كردن و بعد به سمت پادگان حركت كرديم. وسايل و كوله خيلي سنگين شده بود و چون كوله هم استاندارد نبود، بدجوري روي مهره پشتم فشار مي آورد. به هر زوري بود رسيديم پادگان، ولي چون مسير سر پائيني بود خيلي راحت تر از رفتني اومديم. بلافاصله بعد از رسيدن اول اسلحه هامونو با گازوئيل تميز كرديم و بعد از اون وسايل شخصي رو تحويل داديم. بعد رفتم سرم رو زير آب سرد شستم و ريشامو مرتب كردم. بعد وسايلم رو جمع كردم و رفتم حموم، زير دوش آب سرد. چه حمومي شد اين حموم آخري با ايرج و علي فياض. بقيه رو بعدا مي نويسم. ميخوام برم نماز. الان علي فياض ساعتشو به عنوان يادگاري داد به من.
ادامه:
تازه از نماز اومدم. اين روزهاي آخر بچه ها به شمارش ساعت و دقيقه افتاده بودن و شمارش معكوس ساعت ميرفتن. دكتر علي هم كه شمارش معكوس ميرفت و اولش با صداي بلند ميگفت: بششششششششششمار. اين آخرين نماز مغرب و عشاي توي پادگان بود. صبح بعد از اينكه از اردو اومديم، بعد از تحويل وسايل شخصي از فرصت استفاده كردم و به خونه زنگيدم. مامان گوشي رو برداشت. علي كما في السابق خواب بود. بعد از حموم مي خواستم بخوابم كه بي خيال شدم، چون فكرم درگير هماهنگي با رضواني براي يددن خانم مشكاتيان بود كه دو سه ساعت مثل بختك افتاده بود روم. عصر به علي زنگ زدم كه اتوبوس دانشگاه بود. بعد به امير زنگ زدم و گفت اگه فردا ميام مي تونيم روز پنجشنبه رو بريم شمال، اونم از طرف گرمسار با قطار (كه چه حالي داد اون سفر). تمام اين قرار مدارها بستگي به رضواني داره كه ببينم چه ميكنه. بعد از اردو جوراب و شورت و زيرپيرهن رو ريختم دور. انگار 700 سال بود ازشون استفاده كرده بودم.
الان هم منتظر شام هستيم و واقعا وقتي ايرج نيست همه چي سوت و كوره. دارم شماره ها و آدرس هاي بچه هاي نزديك رو ميگيرم و قراره بدم هر كدوم يه صفحه اي برام براي يادگاري بنويسن. عصر آخرين سعدي خوني خودم رو داشتم و مثل هميشه چه حظي بردم ازش. بايد وقتي سمنان رسيدم يه كليات سعدي بخرم (كه خوشبختانه اين يكي رو عملي كردم).


پايان