خواب ليلي!
ديشب با ليلي حرف زدم، خيلي زياد. از هر دري حرف زديم. از زندگيش گفت و از خونه جديدشون، از همه چي. امروز ناخواسته كوك كوك بودم مثل هميشه وقتي با هم خوب بوديم. امروز عصر كه خوابيدم خوابشو ديدم. اتفاقات داشت توي خونه عمه مي افتاد. خيلي خواستني شده بود، مثل هميشه. حرف هايي بهم زد كه هميشه منتظرش بودم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۲ ساعت 0:12 توسط وحيد
|