پارسال 29 شهريور 91، حدود ساعت 6 با محمدرضا شمس از پادگان خارج شديم. مقصد ديدار مزار پرويز مشكاتيان توي شب سالگردش بود كه يه دفعه يادم اومده بود و محمدرضا دست و پا كرد و به هر زور و زبون بازي كه شد، از استوار رمضاني مرخصي جفتمونو گرفت. اون مشتاق ديدار مقبره خيام و من مشتاق ديدار پرويز مشكاتيان.
جزئياتش رو توي پست هاي خاطرات سربازي گفتم. امشب تصميمي رو كه از يه سال پيش گرفته بودم عملي كردم و به استوار رمضاني زنگ زدم. اول جواب نميداد. بعد كه گرفت بهش گفتم كيم و پارسال آموزشي نيشابور بودم و بهش گفتم ميدونيد پارسال اين موقع چه كرديد؟ خوب مسلما يادش نبود و بهش گفتم و منو شناخت. هم من خوشحال شدم و اون خوشحال تر و گفت كوچكترين كاري بوده كه ميتونسته برام بكنه. بهم گفت يه بار برم نيشابور و با هم بريم سر قبر پرويز مشكاتيان، چون همونجوري كه بهم گفته بود، از فاميل هاي دور مشكاتيان بود.
من الان بالام. عاليم. خوشحال و ..... به زبون نمياد.

پ.ن : اين متن با آواز شجريان و تار داريوش طلايي در آلبوم "دود عود" پرويز مشكاتيان نوشته شد.