سفرنامه تهران - كنسرت حسين عليزاده و ديدار كاخ گلستان
بالاخره فرصتي دست داد تا از وقايع مهم پنجشنبه و جمعه گذشته و كلا وقايع اين چند روز بنويسم.
پنجشنبه گذشته قرار شده بود كل سربازها و افسرها جمع بشن و ناحيه رو يه نظافت مختصري بكنن و بعد برن پي كار خودشون. كارها خوب و زود تموم شد و سريع اومدم خونه. سر و صورت رو صفا دادم و مرتب كردم و حمومي هم زدم به بدن و رفتم شركت ماهان تا برگه هاي عدم انطباقي رو كه دستم مونده بود بدم به اونا و سريع برگردم كه مثل هميشه داداش براي ما كار تراشيد. كي؟ 45 دقيقه مونده به حركت به تهران. سريع رفتم چهارراه صاحب و شدم باركش داداش. خدا رو شكر زود رسيدم خونه. خيلي مختصر رفتم سمت ترمينال. سريع ماشين سوار شدم و رفتم سمت تهران. همراه خودم كتاب "آتش بدون دود" نادر ابراهيمي رو برده بودم كه بخونم اما تا باز كردم ديدم جلد سوم رو آوردم و لعنت ها بر حماقت خودم كردم. ولي اين هفته يه 50-60 صفحه اول آتش بدون دود رو خوندم. بعدا تقش درمياد باهام چه كرده. پدرجان ميگه فيلمش رو اوايل انقلاب ديده و وقتي كف كردم كه ديدم اسم شخصيت اول داستان رو درست و دقيق يادش بود. بگذريم كه بعدا ميرسيم بهش.
به تهران كه رسيدم بر مبناي پيشنهاد پسردايي رفتم سمت ميدون بهمن و از اونجا با BRT رفتم پل گيشا و ماشين هاي شهرك غرب رو سوار شدم و جلوي ورودي بزرگراه اول برج ميلاد پياده شدم و يه تيكه از مسير رو پياده رفتم. هوا بدجوري گرم بود و عرق ريزان رسيدم به برج. دقيقا يه ساعت و 45 ديقه زود رسيده بودم. گفتم چه كنم، رفتم و اطراف برج رو تماشا كردم. نمايشگاهي هم اونجا برپا بود كه بختياري ها مي رقصيدن.
ديدم هنوز كو تا كنسرت. يه دفعه يادم اومد كه برم بالاي برج. من احمق هي مي چرخيدم و اصلا حواسم نبود ميشه رفت بالاي برج. يه بليط سكوي فضاي باز ابتياع كردم و با آسانسورش رفتيم بالا و از منظره اونجا حظ فراوان برديم، ولي هوا خيلي آلوده بود و ويوي دوردست مشخص نبود.

كارم اون بالا كه تموم شد اومدم پايين و سريع خودم رو رسوندم به سالن همايش هاي برج ميلاد. خيلي خوب و سريع و راحت هدايت شديم به سمت سالن و چند ديقه بعد از ساعت شيش و نيم عليزاده و گروه اومدن روي سن. نمي خوام بگم چه كردن اين بشر و دار و دستش... دو تا قطعه از آلبوم "سرودهاي آذربايجان" كه سالها پيش توسط استاد ناصح پور خونده شده بود رو اجرا كردن. طرف اول كلا تم آذري داشت و اصفهان بود.
توي بخش دوم تموم برنامه ها جديد بود و همون جوري كه پيگيري كردم و خبرها رو رصد ميكردم، انگار قراره عليزاده اين كنسرت رو عينا توي استوديو ضبط كنه و به صورت آلبوم بده به بازار. در يه كلام عليزاده مثل هميشه عالي بود. اما هنوز مونده بود تا تير خلاص رو بزنه. بخش دوم كه تموم شد، جمعيت انقدر تشويق كردن كه دوباره گروه نشستن و اين بار آهنگ "بيا تا گل برافشانيم" كه سال 67 با صداي افتخاري توي آلبوم "راز و نياز" اجرا شده بود رو اجرا كردن. اشكم در اومد. چه خاطراتي من با آلبوم "راز و نياز" داشتم. فقط بگم همه گروه عالي بودن، مخصوصا علي بوستان با "سه تار" و سينا جهان آبادي با "كمونچه" و پريچهر خواجه با "قانون" و چشمم به جمال پژمان خان حدادي هم روشن شد كه عالي "تمبك" ميزنه. اما علي بوستان اون شب يه چيز ديگه بود. اتفاقا فردا شبش كه رسيدم سمنان سريع رفتم فيسبوك و براش پيغام گذاشتم و بسيار ازش تشكر كردم و ايشون هم مرحمت كردن و جواب حقير رو دادن و تشكر فرمودند.
اومدم بيرون سالن شوكه بودم. سريع زنگ زدم به امير و چه درد دل هايي كردم باهاش. بيرون محوطه نشستم و خوب كه كيفم تموم شد، رفتم سمت ورودي برج كه محمدمهدي منتظرم بود. سريع رفتيم سمت خونه كه شام زن دايي انتظار ما رو ميكشيد. زن دايي به اندازه يه پادگان شام درست كرده بود. چلومرغ بود و عجب چلومرغي. خوب از خجالت شكمم در اومدم و نشستيم پاي تلويزيون و حرف زدن. تا اينكه ديدم دارم از خواب پاره ميشم. پاهام هم بدجوري درد گرفته بود. رفتم اتاق محمدمهدي و رو تختش خوابيدم. از اون دفعايت بود كه سر گذاشتم خوابيدم. صبح طرفاي 10-11 بود كه بيدار شدم و صبحونه مفصلي زدم به بدن. زن دايي به خاطر من كه شب قبلش حرف املت شده بود، املت درست كرده بود. منم ديگه همه هوش و حواسم رفت سمت املت و ترتيبشو دادم (همين جا بگم من با املت و ماكاروني خوب خر ميشم). بعد زمان گذشت تا اينكه محمدمهدي گفت بريم بيرون. من بهش گفتم آدم ناحسابي بايد برم سمنان. ميخواي كجا بريم؟ شازده گفت بريم مثلا سعدآباد. گفتم جان؟ گفتم كه تو تا اون بالاي شهر رو كه پايه اي، پس بيا بريم همين كاخ گلستان كه نزديك خونتونه و منم بعد از مدت ها چشمم به يكي از معشوق هاي تاريخيم روشن بشه. ناهار رو جنگي خورديم. ناهار قورمه سبزي داشتيم. شب قل كه وارد خونه شدم به زن دايي گفتم قورمه سبزي درست كردي و زن دايي گفت نه اين بوي قورمه سبزي همسايست و زن دايي هم براي ناهار قورمه سبزي درست كرده بود. خدايي كه دست پختش خيلي خوبه. ناهار رو كه زديم سريع رفتيم سمت توپخونه و از اونجا خيابون ناصرخسرو. ماشين رو پارك كرديم و رفتيم سمت ميدون ارك. راديو تهران رو ديدم و رفتم به خاطرات نوازندگان راديو، دارالفنون رو توي راسته ناصرخسرو ديديم و نهايتا چشممون به كاخ گلستان افتاد. وقت زياد نداشتيم. تا جايي كه تونستيم جاهاي مختلفش رو رفتيم. خدايي يه پست براي اين ديدارم از كاخ گلستان كمه. اول از همه چشمم به تخت مرمر خورد و اون عكس معروف احمدشاه و رضا شاه كه روش نشستن. اول چرخي كلي زديم و بعد وارد بخش هاي مختلفش شديم. بعد تخت مرمر رفتيم سمت خلوت كريم خاني و ديدن تخت مرمرين فتحعليشاه و اون حوضي كه كمال الملك نقاشي معروفشو كشيده و منتهااليه سمت راست هم سنگ قبر ناصرالدين شاه. روي تابلوي راهنما نوشته بود كه آغامحمدخان بقاياي جسد كريم خان رو آورده زيرپله هاي خلوت كريم خاني تا هر وقت از روي پله ها رد ميشه، پاهاش روي جسد كريم خان رد بشه و ديدم بالاخره اين محل رو كه مدت ها پيش توي كتابهاي تاريخي خونده بودم و عجيب بيمار و در عين حال نابغه اي بوده اين آقاي آغامحمدخان!

اول رفتيم موزه مخصوص. چقدر اشيا به غايت زيبا و تجملي و سلطنتي اونجا بود. چقدر از تزار روس و ملكه انگليس فقط هديه اونجا بود. بعد رفتيم تالار سلام و تالار آيينه كه هيچ حرفي نمي خوام بزنم راجع به اين دو تا مكان از بس كف بر شده بودم. فقط 4-5 تا از معروفترين نقاشي هاي كمال الملك رو ديدم، مثل تابلوهاي تالار آيينه، گربه و قناري، تكيه دولت و همون حوضخانه كريم خاني. تالار سلام آخر آخر زيبايي بود. محل تاجگذاري محمدرضا شاه كه فيلمش هم موجوده. بعد رفتيم شمس العماره كه اول از بيرون وقتي توي خيابون ناصرخسرو بوديم چشمم به جمالش منور شده بود كه طبقات بالاش بسته بود. بعد رفتيم عمارت بادگير كه تنها عكسي كه گرفتم اونجا بود و عجب آينه كاري و هنري توي در و پنجره هاش داشت. توي محوطه كاخ گلستان كه قدم ميزدم ياد "سريال اميركبير" افتادم. پيش خودم مي گفتم چند تا شاه اينجا بودن و مهم ترين آدم هاي مملكت و چه تصميماتي كه اينجا براي مملكت گرفته ميشده. گوشه جنوبي كاخي بود به نام كاخ ابيض كه توي بروشور نوشته بود جلسات هيات دولت تا سال 1333 توي اينجا برگزار ميشده. سري به نگارخانه هم زديم و چه تابلوهايي اونجا بود كه نتونستيم يكي از تابلوهايي كه خيلي دوست داشتم رو ببينم. همون تابلويي كه بزرگان موسيقي در حال نوازندگين. خوب آخر وقت كار كاخ بود و بعد اومديم بيرون و رفتيم سمت چهارراه گلوبندك و بعد سمت مسجد امام (شاه سابق) كه محل ترور سپهبد رزم آرا بوده. بعد با محمدمهدي يه يخ در بهشت زديم به بدن و رفتيم سمت چهارراه سيروس و از اونجا به سمت ترمينال جنوب و برگشت به سمنان.
برگشتني امير و وحيد اومدن ترمينال و يه چرخي زديم توي پارك 17 شهريور و برگشتيم خونه و اين چنين سفرنامه سفر تهران و كنسرت عليزاده و ديدار كاخ گلستان به پايان رسيد.
ديدم هنوز كو تا كنسرت. يه دفعه يادم اومد كه برم بالاي برج. من احمق هي مي چرخيدم و اصلا حواسم نبود ميشه رفت بالاي برج. يه بليط سكوي فضاي باز ابتياع كردم و با آسانسورش رفتيم بالا و از منظره اونجا حظ فراوان برديم، ولي هوا خيلي آلوده بود و ويوي دوردست مشخص نبود.

كارم اون بالا كه تموم شد اومدم پايين و سريع خودم رو رسوندم به سالن همايش هاي برج ميلاد. خيلي خوب و سريع و راحت هدايت شديم به سمت سالن و چند ديقه بعد از ساعت شيش و نيم عليزاده و گروه اومدن روي سن. نمي خوام بگم چه كردن اين بشر و دار و دستش... دو تا قطعه از آلبوم "سرودهاي آذربايجان" كه سالها پيش توسط استاد ناصح پور خونده شده بود رو اجرا كردن. طرف اول كلا تم آذري داشت و اصفهان بود.
توي بخش دوم تموم برنامه ها جديد بود و همون جوري كه پيگيري كردم و خبرها رو رصد ميكردم، انگار قراره عليزاده اين كنسرت رو عينا توي استوديو ضبط كنه و به صورت آلبوم بده به بازار. در يه كلام عليزاده مثل هميشه عالي بود. اما هنوز مونده بود تا تير خلاص رو بزنه. بخش دوم كه تموم شد، جمعيت انقدر تشويق كردن كه دوباره گروه نشستن و اين بار آهنگ "بيا تا گل برافشانيم" كه سال 67 با صداي افتخاري توي آلبوم "راز و نياز" اجرا شده بود رو اجرا كردن. اشكم در اومد. چه خاطراتي من با آلبوم "راز و نياز" داشتم. فقط بگم همه گروه عالي بودن، مخصوصا علي بوستان با "سه تار" و سينا جهان آبادي با "كمونچه" و پريچهر خواجه با "قانون" و چشمم به جمال پژمان خان حدادي هم روشن شد كه عالي "تمبك" ميزنه. اما علي بوستان اون شب يه چيز ديگه بود. اتفاقا فردا شبش كه رسيدم سمنان سريع رفتم فيسبوك و براش پيغام گذاشتم و بسيار ازش تشكر كردم و ايشون هم مرحمت كردن و جواب حقير رو دادن و تشكر فرمودند.
اومدم بيرون سالن شوكه بودم. سريع زنگ زدم به امير و چه درد دل هايي كردم باهاش. بيرون محوطه نشستم و خوب كه كيفم تموم شد، رفتم سمت ورودي برج كه محمدمهدي منتظرم بود. سريع رفتيم سمت خونه كه شام زن دايي انتظار ما رو ميكشيد. زن دايي به اندازه يه پادگان شام درست كرده بود. چلومرغ بود و عجب چلومرغي. خوب از خجالت شكمم در اومدم و نشستيم پاي تلويزيون و حرف زدن. تا اينكه ديدم دارم از خواب پاره ميشم. پاهام هم بدجوري درد گرفته بود. رفتم اتاق محمدمهدي و رو تختش خوابيدم. از اون دفعايت بود كه سر گذاشتم خوابيدم. صبح طرفاي 10-11 بود كه بيدار شدم و صبحونه مفصلي زدم به بدن. زن دايي به خاطر من كه شب قبلش حرف املت شده بود، املت درست كرده بود. منم ديگه همه هوش و حواسم رفت سمت املت و ترتيبشو دادم (همين جا بگم من با املت و ماكاروني خوب خر ميشم). بعد زمان گذشت تا اينكه محمدمهدي گفت بريم بيرون. من بهش گفتم آدم ناحسابي بايد برم سمنان. ميخواي كجا بريم؟ شازده گفت بريم مثلا سعدآباد. گفتم جان؟ گفتم كه تو تا اون بالاي شهر رو كه پايه اي، پس بيا بريم همين كاخ گلستان كه نزديك خونتونه و منم بعد از مدت ها چشمم به يكي از معشوق هاي تاريخيم روشن بشه. ناهار رو جنگي خورديم. ناهار قورمه سبزي داشتيم. شب قل كه وارد خونه شدم به زن دايي گفتم قورمه سبزي درست كردي و زن دايي گفت نه اين بوي قورمه سبزي همسايست و زن دايي هم براي ناهار قورمه سبزي درست كرده بود. خدايي كه دست پختش خيلي خوبه. ناهار رو كه زديم سريع رفتيم سمت توپخونه و از اونجا خيابون ناصرخسرو. ماشين رو پارك كرديم و رفتيم سمت ميدون ارك. راديو تهران رو ديدم و رفتم به خاطرات نوازندگان راديو، دارالفنون رو توي راسته ناصرخسرو ديديم و نهايتا چشممون به كاخ گلستان افتاد. وقت زياد نداشتيم. تا جايي كه تونستيم جاهاي مختلفش رو رفتيم. خدايي يه پست براي اين ديدارم از كاخ گلستان كمه. اول از همه چشمم به تخت مرمر خورد و اون عكس معروف احمدشاه و رضا شاه كه روش نشستن. اول چرخي كلي زديم و بعد وارد بخش هاي مختلفش شديم. بعد تخت مرمر رفتيم سمت خلوت كريم خاني و ديدن تخت مرمرين فتحعليشاه و اون حوضي كه كمال الملك نقاشي معروفشو كشيده و منتهااليه سمت راست هم سنگ قبر ناصرالدين شاه. روي تابلوي راهنما نوشته بود كه آغامحمدخان بقاياي جسد كريم خان رو آورده زيرپله هاي خلوت كريم خاني تا هر وقت از روي پله ها رد ميشه، پاهاش روي جسد كريم خان رد بشه و ديدم بالاخره اين محل رو كه مدت ها پيش توي كتابهاي تاريخي خونده بودم و عجيب بيمار و در عين حال نابغه اي بوده اين آقاي آغامحمدخان!

اول رفتيم موزه مخصوص. چقدر اشيا به غايت زيبا و تجملي و سلطنتي اونجا بود. چقدر از تزار روس و ملكه انگليس فقط هديه اونجا بود. بعد رفتيم تالار سلام و تالار آيينه كه هيچ حرفي نمي خوام بزنم راجع به اين دو تا مكان از بس كف بر شده بودم. فقط 4-5 تا از معروفترين نقاشي هاي كمال الملك رو ديدم، مثل تابلوهاي تالار آيينه، گربه و قناري، تكيه دولت و همون حوضخانه كريم خاني. تالار سلام آخر آخر زيبايي بود. محل تاجگذاري محمدرضا شاه كه فيلمش هم موجوده. بعد رفتيم شمس العماره كه اول از بيرون وقتي توي خيابون ناصرخسرو بوديم چشمم به جمالش منور شده بود كه طبقات بالاش بسته بود. بعد رفتيم عمارت بادگير كه تنها عكسي كه گرفتم اونجا بود و عجب آينه كاري و هنري توي در و پنجره هاش داشت. توي محوطه كاخ گلستان كه قدم ميزدم ياد "سريال اميركبير" افتادم. پيش خودم مي گفتم چند تا شاه اينجا بودن و مهم ترين آدم هاي مملكت و چه تصميماتي كه اينجا براي مملكت گرفته ميشده. گوشه جنوبي كاخي بود به نام كاخ ابيض كه توي بروشور نوشته بود جلسات هيات دولت تا سال 1333 توي اينجا برگزار ميشده. سري به نگارخانه هم زديم و چه تابلوهايي اونجا بود كه نتونستيم يكي از تابلوهايي كه خيلي دوست داشتم رو ببينم. همون تابلويي كه بزرگان موسيقي در حال نوازندگين. خوب آخر وقت كار كاخ بود و بعد اومديم بيرون و رفتيم سمت چهارراه گلوبندك و بعد سمت مسجد امام (شاه سابق) كه محل ترور سپهبد رزم آرا بوده. بعد با محمدمهدي يه يخ در بهشت زديم به بدن و رفتيم سمت چهارراه سيروس و از اونجا به سمت ترمينال جنوب و برگشت به سمنان.
برگشتني امير و وحيد اومدن ترمينال و يه چرخي زديم توي پارك 17 شهريور و برگشتيم خونه و اين چنين سفرنامه سفر تهران و كنسرت عليزاده و ديدار كاخ گلستان به پايان رسيد.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم مهر ۱۳۹۲ ساعت 16:21 توسط وحيد
|