براي بانوي مفرد مونث بي مخاطب!

يكي از دوستاي مجازي به من ياد داد كه دليلي نداره مثنوي بنويسم، با يه رباعي كوچولو هم مي تونم خيلي حرف ها رو بزنم.
مي تونم همين يه خط جمله بالا رو بذارم و برم، ولي انگار من مثل جووني هاي امام محمد غزالي خلق شدم كه فكر مي كنم همه چي بستگي به بار كتابهاي توي خورجين خرم داره (كاش اون راهزني كه به كاروان غزالي حمله كرد و آتيش به وجودش زد (قبلش مي خواست آتيش به كتاباش بزنه)، توي زندگي من هم پيدا بشه). دلم مي خواد حرف بزنم، خوب كجا هم بهتر از اينجا (همين الان اين نكته رو براي چندمين و چندمين بار توضيح بدم كه اگه محمدرضا لطفي كبير تارزنه، بقيه (همه حتي استاد عليزاده عزيزم، با تمام احترامي كه براش قائلم) بايد برن غازشونو بچرونن. تارش صدايي داره كه انگار حافظه ملت ماست و هر جا بخواد تو رو مي بره، پروازي وراي زمان و مكان. صداي احسان طبري هم زيبايي نوار رو صدچندان كرده). بگذريم... هي ميزنم خاكي... آره داشتم مي گفتم؛ بعضي وقتا گفته هاتو zip كني و بنويسي هم خيلي توش هنر خوابيده. شايد بدي اين دراز نوشتنم از اينه كه همه رو احمق فرض ميكنم. خوب اينم يه تزيه ديگه.
چند روز اخير استعداد درك گوشه ها و دستگاههاي موسيقي ايراني در من زياد شده. يارو هنوز جمله اول سازشو تموم نكرده دستگاه رو كه هيچي، بعضي وقتا گوشه شو هم مي فهمم چيه. امروز براي اولين بار به تنهايي و به كمك قاعده رزونانس (كلك رشتي زدم خفن) ساز سه تارمو از كوك دو-فا به دو-سل تبديل كردم و شروع كردم به زدن و خودمو خفه كردم. قبلا فكر ميكردم كوك دو-فا خيلي خوبه (هنوزم ميگم هست)، ولي كوك دو-سل هم ظرائفي داره كه دو-فا با تموم عظمتش كم مياره. خلاصه ديگه داريم روي پاي خودمون مي ايستيم. حالا اگه برم تو نخ سيم واخون و بم ديگه عيان در نظر ماست.
ديشب آلبوم "شمس الضحي" رو براي علي گذاشتم. خودم خيلي طول كشيد تا بفهمم دستگاهش چيه. از علي خواستم كه فكر كنه و دستگاهشو تشخيص بده. قبلش بگم از بس من موسيقي ايراني گوش دادم، علي هم ناخواسته گوشش عادت كرده و آهنگ ها رو مي فهمه كه توي كدوم دستگاه هستن، حتي بعضي وقتا اون زودتر از من تشخيص ميده و مثلا ميگه اين آهنگ شبيه فلان آهنگه و حالا هردوتاشون توي يه دستگاهن. قبلا ميگفت اين آهنگ شبيه فلان آهنگه، جديدا خان داداش انقدر اطلاعات موسيقيشون رفته بالا ميگه مثلا توي بيات تركه. مثلا چهارگاه و بيات ترك رو خوب مي فهمه. بگذريم... داشتم مي گفتم بش گفتم شمس الضحي توي كدوم دستگاهه. اولش يه زري پروند بعد 5-6 دقيقه كه من بي خيال شده بودم و حواسم جاي ديگه بود گفت چهارگاه نيست؟ من پيش خودم گفته بودم كه اين ميگه چهارگاهه، بعد بهش گفتم اگر قرار نبود غير از دستگاه اصليش كه همايون بود، چيز ديگه اي مي گفت بايد چهارگاه رو مي گفت كه گفت و بازم دمش گرم. حالا اين همه گفتم كه چي؟ امروز وقتي كوك رو از دو-فا به دو-سل تبديل كردم ديدم چه غرابت عجيبي توي پرده هاي مورداستفاده در همايون و چهار گاه وجود داره.
خفه شدم از بس فك زدم. وجمله آخر و ختم كلام براي "بانوي مفرد مونث بي مخاطب" كه وبلاگش شده فيسبوك جديد من. بدجوري بهش معتاد شدم (ميگن يه عملي نمي تونه تا ابد اعتيادشو ترك كنه، حديث ماست، از فيسبوك كشيديم بيرون، كرديم توي وبلاگ ايشون). باز هم بگذريم... و القصه:
"روزهاي خيلي ساكت و بي سروصدا رو دست كم نگيريد...آي بدجوري آبستن اتفاقاتين كه اگه فارغ بشن.... (به عهده خواننده محترم!!)"
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۱ ساعت 23:13 توسط وحيد
|